صدای زنگ تلفن چرتمو پاره می کنه . با عصبانیت گوشی رو ور میدارم . ای بر مردم آزار ....
- " بععععلللله ، به به بی بی شمایید ؟ " " نه بابا خواب چیه ؟! جون شما همین الان داشتم به شما فکر میکردم و دعا به جونتون " " چشم " " حتما " " خدا نگهدار"
آخیش . باز سرمور میذارم رو بالش . بازم صدای تلفن اعصابمو بهم میریزه .
- "بعله ، بفرمایین " " خودم هستم ، امرتون ؟"
مرد پشت خط خودشو رئیس بانک معرفی میکنه . پیش خودم میگم لابد بازم قسطا عقب افتاده .
- "بعله درسته این شماره حساب بنده است" " نه ، لابد شوخی میکنین " " جون مادرت ؟ !! " " نه ببخشید منظوری نداشتم " "چشم تا چند دقیقه دیگه خدمت میرسم " "خدانگهدار"
میپرم هوا و داد میزنم : بی بی ، بی بی دیدی خونه دار شدیم .
بی بی با عصبانیت میگه : چه خبرته ، بچه رو بیدار کردی . تازه به زور خوابونده بودمش "
با خوشحالی میگم : حالا چه وقت خوابه ؟ بلند شین لباس بپوشین . باید بریم خونه و ماشینمونو تحویل بگیریم .
بی بی که اصلا از حرفام سر در نمیاره با نگاهی که ازش میشه همه حرفای توی دلشو خوند میگه : ببینم باز سرت جایی خورده ؟
میخوام آروم و شمرده بهش توضیح بدم تا یهو پس نیافته : الان از بانک تماس گرفتن و خبر دادن که من برنده جایزه ویژه قرعی کشی شدم . یه خونه با تمام امکانات و یه ماشین . حالا هی تو بگو من بد شانسم .
بی بی که حالا داره دخترم سارا رو آروم میکنه با نا باوری نیگام میکنه و میگه : نه دیگه مطمئن شدم که سرت به جایی خورده .
دخترم سودا با همون لحن کودکانه میگه : یعنی بابا دیگه ما پولداریم ؟
بادی به غبغب میندازم و میگم : آره عسلم .
با یه شوقی میگه : پس دیگه میتونی اون ماشین برقی رو برام بخری ؟ نه ؟
با خنده میگم : آره دخترم . یدونه ازون گنده هاش برات میخرم تا تو حیاط خونمو سوارش شی و واسه خودت عشق کنی . تازه بعضی وقتا هم با سارا سوار میشین و میریم پارک تا اونجا حسابی سواری کنین . حالا زود آماده شین تا بریم بانک .
بی بی که هنوز حرفمو باور نکرده میپرسه : یعنی جدا تو برنده جایزه ویژه شدی ؟
با قیافه ای حق به جانب و طلبکارانه میگم : خب هنوزم ما رو باور نداری ؟
چیزی بهم نمیگه و به سودا رو میکنه و میگه : برو لباساتو بپوش میخوایم بریم بیرون .
بعد از چند دقیقه همگی جلوی بانک هستیم . ریو مشکی رنگ مقابل بانک و پلاکاد بزرگی که اسم و شماره حساب من روشه ، رو سردر بانک شک من و بی بی رو از بین میبره . با عجله میریم داخل بانک و یه راست میرم سراغ رئیس بانک .
بعد از سلامی مودبانه میگم : بنده پیمان ... برنده ویژه قرعه کشی بانک هستم . چند دقیقه پیش باهام تماس گرفته بودین .
رییس بانک که از نگاهش معلوم بود تو دلش چیا بهم میگه خنده ای ساختگی رو لبش مینشونه و بهم میگه : به به . ما خیلی خوشحالیم که یکی از مشتریان خوش شانس ما برنده این جایزه شدن .
منکه دیگه دل تو دلم نیست میپرسم : کی میتونم جوایز رو تحویل بگیرم .
رئیس بانک که انگار داره با یه آدم ندیدبدید صحبت میکنه میگه : تحویل جوایز یه سری تشریفات اداری داره ، ولی انشا الله تا آخر هفته بعدی میتونین جوایزتون رو تحویل بگیرین .
با قیافه ای که تمنا از تموم سلولاش میباره میپرسم : اون ماشینی که جلوی بانک جایزه منه ؟ میتونم با خونواده از نزدیک توشو تماشا کنم؟
رئیس بانک باز با همون نگاه بهم میگه : البته ، فقط اجازه بدین بگم سویچ ماشین رو بیارن .
بعد از چند دقیقه که واسم به اندازه ساعت ها میگذره ، یکی از متصدیان بانک سویچ رو میذاره تو دستم و یواشکی میگه : شیرینی ما فراموش نشه .
نیشم تا بنا گوش وا میشه و میگم : چشم ، حتما . و سویچ رو از دستش قاپ میزنم .
وقتی همراه بی بی و بچه ها دور ماشین میچرخیم قیافه همه مون تماشاییه . بعضی از مشتری های بانک دارن از پشت شیشه بانک ما رو تماشا میکنن .
سوئیچ رو بالا میگیرم و به بی بی نشون میدم . تو همین لحظه یه مرد قوی در حالیکه چاقویی گذاشته تو پهلوم میگه : زود باش سوئیچ رو رد کن بیاد .
منکه دست پاچه شدم بدون هیچ مقاومتی سوئیچ رو میدم بهش و در چشم بهم زدنی صدای زوزه لاستیک ماشین که داره ازمون دور میشه همه رو مات و مبهوت باقی میذاره .
بی بی که خیلی عصبانیه با کف دستش میزنه پس سرم .
میگم : ا ا ا ا بی بی چرا میزنی ؟
بی بی در حالیکه کیسه خرید رو مذاره رو زمین میگه : هنوز خوابیدی؟
در حالیکه هنوز تو هول و هراس دزدیده شدن ماشینم ام میگم : کجا رفت ؟ دیدی برد ؟
بی بی با نگاه تندی بهم میگه : کی کجا رفت ؟ چی رو برد ؟
تازه میفهمم که چی شده . میگم : هیچی . خدا رو شکر همش خواب بود .
بی بی که داره از گرونی بادمجون و لیمو عمانی و میوه گلایه میکنه میگه : یادم باشه این دفعه از محمود بپرسم بادمجون و لیمو عمانی هم نزدیک خونه اونا ارزونه ؟!!!
روز معلم بر معلمین عزیز گرامی باد

اینم عکس دخملیای گلم سودا و سارا
خداییش نمی خواین واسه داستانک نظر بدین ؟؟؟؟!!!!!!