تبليغاتX
به وبلاگ ت مثل تنهایی خوش آمدید

 

 

( داستان - داستانک - داستان دنباله دار ) نوشته هایی که شاید نتونم به زبون بیارمشون
آرشیو داستان

خانه ای از جنس حباب

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

سیب سرخ حوا

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

قسمت یازدهم

قسمت دوازدهم

قسمت سیزدهم

قسمت چهار دهم

 

ستون آزاد خوانندگان

منتظرم

اين ستون مخصوص مطالب شما عزيزان است . بيصبرانه منتظر نوشته هاي دوستان جان هستم

ادامه مطلب

نویسنده : شما دوستان جان

قفسه كتاب

 

ادامه مطلب

نویسنده : ؟؟؟؟

بخت اگر بخت منو .... 

نور خورشید بهاری اتاق را روشن کرده و پرده حریر پشت پنجره هم مانع از عبور آن نیست و لرزش سایه کف اتاق مثل نقاشی کودکی بازیگوش برروی ماسه های ساحل ، تصاویری مبهم و بدیع را در ذهنم تداعی می کند. آخرین شعاع زرین آفتاب را به تماشا نشسته ام . خرمن گیسوانش را که سخاوتمندانه به روی زانوانم ریخته با سرانگشتانم به بازی میگیرم .

نگاهم از دیدگان نافذ و پرسشگرش بر روی گونه هایش سر می خورد و مسیرش را تا گردن و سرِ شانه هایش ادامه میدهد . دریای مواج گیسوانش را در پی یافتن آرامشی بی پایان به زورق انگشتانم ، موج به موج و ساحل به ساحل در مینوردم .

به آرامی می پرسد :

  • دوسم داری ؟

دستان نرم و لطیفش را بر روی سینه خود می گذارم و می گویم :

  • سینمو بشکاف ، خودت جوابتو پیدا میکنی

قلبم مثل پرنده ای کوچک و اسیر ، در قفس سینه بی تابی می کند . التهاب گونه هایش به زیر دستانم فکرم را به این سوال که " این التهاب از چیست " وا میدارد .

با خواهشی نامیدانه میپرسم :

  • چرا لپات اینقد گُر گرفته ؟

لبخند شیطنت بار روی لبانش شراره آتش وجودم را شعله ور تر می سازد . سکوت فضای اتاقش جوابم نیست .

" دوسم داره ؟! یعنی ممکنه اونم عاشقم شده باشه "

سوال های بی پاسخ ، مثل رگبار بهاری که به تازگی پشت پنجره شروع شده ، بر صحرای خشک مغزم باریدن گرفته . چشمان تشنه ام را بر اندام موزون و بی بدیلش می لغزانم . صورت تبدارش را تا مقابل صورتم بالا می آورم . برای لحظاتی چشمان زیبایش را پشت دیوار پلک ها و حصار مژگان محصور میکند . هر لحظه خواهش و تمنایم برای ربودن بوسه ای داغ از لبانش ، بیشتر و بیشتر می شود.

صورتم را نزدیک تر می برم .

 

 

ضربان قلبم تند تر از هر زمانیست .

 

 

سراپای وجودم مثل تنوره ای ، از این خواهش ، سوزان است .

 

 

لحظه های کشدار ،  فاصله نزدیک لبانمان را به بلندای روزگاران طولانی و دست نیافتنی می کند....

 

 

.... " پلاستیک کهنه ، دمپایی پاره ، آهن قراضه ، مس ، مفرغ خریدااااااارییییییییم "

"اه لعنت به هرچی خروس بی محله ! نزدیک بودا"

رشته تخیلاتم از هم می پاشد .

 

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : یکشنبه سی ام فروردین 1388  ساعت : 12:47
یلدا 

ميگم :

-         بي بي آماده شين بريم خونۀ مادر بزرگ شب يلدا رو كنار هم باشيم .

بي بي باقيافه حق بجانبي بهم ميگه :

-                           وا... تو اين سرما اين همه راهو بريم كه چي بشه ؟! همين الان سيستم رو روشن مي كنم ، مي شينيم با مادربزرگ چت مي كنيم .

 


ادامه مطلب
|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : سه شنبه سوم دی 1387  ساعت : 14:27
کلاهی از جنس بع بعی 

صداي زنگ تلفن همراهم خبر رسيدن يه پيامك جديد رو ميده . بي بي با نگاهي پر از سوء ظن ميگه :

-         اس ام اس اومد . اين وقت شب كي واست اس ام اس فرستاده ؟!

خودمو به تلفن همراهم مي رسونم . هنوز گوشي رو برنداشتم كه پيامك ديگه اي مي رسه . بي بي بروبر نيگام ميكنه .

-         لابد همكارام واسه عيد پيامك فرستادن .

بي بي واسه اينكه خودشو مثلاً بي تفاوت نشون بده سرشو برميگردونه سمت تلويزيون .

-         چه زود دست بكار شدن‌ ؟!

از پيامك اولي سر در نميارم . يه شماره تلفن با چند تا عدد ديگه .

“09362894957:10000:000000”

پيامك دومي رو وا ميكنم .

“ Irancel

SHOMA jozve barandegan EYDE GHORBANE Irancell hastid,payame gabli ra be 1112 ersal konid va 10000 toman sharj jayeze begirid.”

بادي به غبغب مياندازم و ميگم :

-         بي بي ، ديدي . ميدونستم كه خوش شانسم . اينو از وقتي با تو آشنا شدم بهش ايمان آوردم .

بي بي كه حسابي از اين حرفم سر كيف اومده ميگه :

-         شايدم بزرگترين شانس زندگيت همين بوده !!!

فوراًپيامك اولي رو به شماره 1112 ، forward ميكنم . يه پيامك از طرف E-Charge مياد .وقتي مبلغ موجودي جديد رو مي بينم تازه مي فهمم كه قضيه چيه . دور سرم چند تا بع بعي دارن رژه ميرن . مي فهمم كه واقعاً چقدر خوش شانسم . 1000 تومان از اعتبارم كسر شده . بي بي مي پرسه :

-         چي شده ؟

بدون اينكه بروي خودم بيارم جواب ميدم :

-         گفتم كه من خيلي خوش شانسم ... !!!!!

حالا تعداد بع بعي هاي دور سرم به 1000 تا رسيده .

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : چهارشنبه بیستم آذر 1387  ساعت : 19:16
وعده 

نگاهی به ساعت مچی خود انداخت . تمام خشم خود را با لگدی بر سر لاستیک موتور خالی کرد . با آنکه تا محل قرار فاصله ای نبود ، تصمیم گرفت موتور را همانجا رها کرده و  باقی راه را با تاکسی برود .

-         مستقیم ...... مستقیم 500  ...... مستقیم .

وقتی روی صندلی جابجا شد بازهم ساعت را نگاه کرد .

-         میرسم . هنوز 5 دقیقه فرصت دارم .

در میان راه تمامی حرفایی خود را دوباره مرور کرد . در این ساعت از عصر هنوز هم گرمای تابستان همه را کلافه می کرد .

..... امروز همه حرفام رو بهش میزنم .... درسته خونه ندارم ، ماشین ندارم ، پدر پولدار ندارم ، اما جنم و عرضه کار کردن و اداره یه زندگیه آبرومند رو دارم . اگه لازم باشه همه این حرفا رو به پدرش هم میگم . اون نمی تونه جلوی ما رو بگیره .

-         آقا قربون دستت ، همین بغلا پیاده میشم .

تو پارک میان صندلیها چشم گرداند تا او را بیابد . هنوز نیامده بود . انتظار با تمام تلخی اش برای او شیرین و دلچسب بود . بیشتر از نیم ساعت از وقت قرارشان میگذشت . طلایه داران اضطراب و نگرانی به دروازه های دلش رسیده بودند .

پسرک گوشه پیراهنش را کشید .

-         آقا .... شما علی بامرام هستین ؟

-         بله خودمم .

-         اینو یه خانم داد که بدم به شما .

و کاغذ دولا شده ای را به دستش داد . میخواست از پسرک سوالی بپرسد ، اما پسرک داشت از آنجا دور می شد .

فریاد زد :

-         کی اینو داد ؟

-         نمیدونم فقط بهم 5000 تومن داد تا کاغذ رو بدمش به شما .

حالا لشکر دلواپسی آخرین استحکامات دلش را پشت سر گذاشته بود . با دستانی لرزان تای کاغذ را باز کرد . چند جمله روی کاغذ تمام پاسخ دلشوره و اضطرابش بود .

"دیگه منتظرم نباش

خداحافظ

رویا"

هنوز باورش نمی شد . همه چبز با نوشتن دو جمله کوتاه به پایان رسیده بود . قدم هایش سست و بی رمق بود . لخ لخ نعلینش که برروی سنگ فرش کف پارک کشیده میشد سرود جدایی و بی وفایی را سر داده بودند ....

هنوز هوا کاملا تاریک نشده بود . زن و مرد سراسیمه به طرف دکتر قدم برداشتند .

-         آقای دکتر  ، حالش چطوره ؟

-         ما همه سعی و تلاشمون رو کردیم . اون همش آروم زیرلب میگفت : علی ، علی

-         الان حالش بهتره ؟

-         شدت جراحات خیلی زیاد بود . متاسفم .

مرد در حالیکه با مشت به دیوار میکوبید ، ناله می زد :

-         ر و و و و و و و و و و و یا ا ا ا ا ا

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387  ساعت : 13:12
قصه های من و بی بی ( شهر پرستوها) 

وقتی تصویر مسجد جامع خرمشهر رو که پشت بام و جلوی مسجد پر بود از رزمنده هایی که شادی رو میشد رو چهره های غبارگرفته و خاکیشون دید ، میبینم بی اختیار بغض غریبی گلومو  فشار میده . بی بی که چشمای نمناک منو میبینه میگه :  آدم نمیدونه باید خوشحال باشه یا ناراحت .

با گوشه آستینم جای اشکا رو از صورتم پاک میکنم و میگم : چه مردایی رو واسه پس گرفتن وجب به وجب این خاک از دست دادیم .

بی بی که از تن صداش میشه ناراحتی رو حدس زد میگه : چه جوونایی که همه آرزوهای جوونیشون رو نادیده گرفتن و تو  این راه همه مردونگیشون رو تو کف دست گرفتن و عاشقونه گفتن یا علی و رفتن در حالیکه میدونستن راهی که میرن بازگشتی نداره .

یاد اون روزی میفتم که اول میدون مین واسه اینکه خودمو نبازم از ته دل فریاد زدم "یا علی".

میگم  : بی بی میدونی اگه اون روزا از خود گذشتگی زن و مرد و بچه و بزرگ نبود شاید الان مقابل ادعای بی پایه خلیج عربی صدای اعتراضی از حنجره هیچکدوممون در نمی اومد ؟!

بی بی کمی تو فکر میره و چیزی ازم میپرسه که موهای تنم سیخ میشه : " اگه روزی قرار بشه به همه اونایی که تو راه حفظ آبرو و ناموسشون از جونشون گذشتن ، وقتی از مون میپرسن بعد از ما شما واسه حفظ آبرو و ناموس چه کردین ، جواب  بدیم ، چی باید بگیم ؟!"

پاهام میلرزه ، درست مثل زمانی که اولین سیخونک رو با سرنیزه رو زمین میزنم . صدای اوپس اوپس موزیک که از داخل ماشینی که از کنارم با سرعت رد میشه رشته افکارمو پاره میکنه .

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : شنبه چهارم خرداد 1387  ساعت : 10:43
قصه های من و بی بی ( جایزه ویژه) 

صدای زنگ تلفن چرتمو پاره می کنه . با عصبانیت گوشی رو ور میدارم . ای بر مردم آزار ....

-         " بععععلللله ، به به بی بی شمایید ؟ " " نه بابا خواب چیه ؟! جون شما همین الان داشتم به شما فکر میکردم و دعا به جونتون " " چشم " " حتما " " خدا نگهدار"

آخیش . باز سرمور میذارم رو بالش . بازم صدای تلفن اعصابمو بهم میریزه .

-         "بعله ، بفرمایین " " خودم هستم ، امرتون ؟"

مرد پشت خط خودشو رئیس بانک معرفی میکنه . پیش خودم میگم لابد بازم قسطا عقب افتاده .

-         "بعله درسته این شماره حساب بنده است" " نه ، لابد شوخی میکنین " " جون مادرت ؟ !! " " نه ببخشید منظوری نداشتم " "چشم تا چند دقیقه دیگه خدمت میرسم " "خدانگهدار"

میپرم هوا و داد میزنم : بی بی ، بی بی دیدی خونه دار شدیم .

بی بی با عصبانیت میگه : چه خبرته ، بچه رو بیدار کردی . تازه به زور خوابونده بودمش "

با خوشحالی میگم : حالا چه وقت خوابه ؟ بلند شین لباس بپوشین . باید بریم خونه و ماشینمونو تحویل بگیریم .

بی بی که اصلا از حرفام سر در نمیاره با نگاهی که ازش میشه همه حرفای توی دلشو خوند میگه : ببینم باز سرت جایی خورده ؟

میخوام آروم و شمرده بهش توضیح بدم تا یهو پس نیافته : الان از بانک تماس گرفتن و خبر دادن که من برنده جایزه ویژه قرعی کشی شدم . یه خونه با تمام امکانات و یه ماشین . حالا هی تو بگو من بد شانسم .

بی بی که حالا داره دخترم سارا رو آروم میکنه با نا باوری نیگام میکنه و میگه : نه دیگه مطمئن شدم که سرت به جایی خورده .

دخترم سودا با همون لحن کودکانه میگه : یعنی بابا دیگه ما پولداریم ؟

بادی به غبغب میندازم و میگم : آره عسلم .

با یه شوقی میگه : پس دیگه میتونی اون ماشین برقی رو برام بخری ؟ نه ؟

با خنده میگم : آره دخترم . یدونه ازون گنده هاش برات میخرم تا تو حیاط خونمو سوارش شی و واسه خودت عشق کنی . تازه بعضی وقتا هم با سارا سوار میشین و میریم پارک تا اونجا حسابی سواری کنین . حالا زود آماده شین تا بریم بانک .

بی بی که هنوز حرفمو باور نکرده میپرسه : یعنی جدا تو برنده جایزه ویژه شدی ؟

با قیافه ای حق به جانب و طلبکارانه میگم : خب هنوزم ما رو باور نداری ؟

چیزی بهم نمیگه و به سودا رو میکنه و میگه : برو لباساتو بپوش میخوایم بریم بیرون .

بعد از چند دقیقه همگی جلوی بانک هستیم . ریو مشکی رنگ مقابل بانک و پلاکاد بزرگی که اسم و شماره حساب من روشه ، رو سردر بانک شک من و بی بی رو از بین میبره . با عجله میریم داخل بانک و یه راست میرم سراغ رئیس بانک .

بعد از سلامی مودبانه میگم : بنده پیمان ... برنده ویژه قرعه کشی بانک هستم . چند دقیقه پیش باهام تماس گرفته بودین .

رییس بانک که از نگاهش معلوم بود تو دلش چیا بهم میگه خنده ای ساختگی رو لبش مینشونه و بهم میگه : به به . ما خیلی خوشحالیم که یکی از مشتریان خوش شانس ما برنده این جایزه شدن .

منکه دیگه دل تو دلم نیست میپرسم : کی میتونم جوایز رو تحویل بگیرم .

رئیس بانک که انگار داره با یه آدم ندیدبدید صحبت میکنه میگه : تحویل جوایز یه سری تشریفات اداری داره ، ولی انشا الله تا آخر هفته بعدی میتونین جوایزتون رو تحویل بگیرین .

با قیافه ای که تمنا از تموم سلولاش میباره میپرسم : اون ماشینی که جلوی بانک جایزه منه ؟ میتونم با خونواده از نزدیک  توشو تماشا کنم؟

رئیس بانک باز با همون نگاه بهم میگه : البته ، فقط اجازه بدین بگم سویچ ماشین رو بیارن .

بعد از چند دقیقه که واسم به اندازه ساعت ها میگذره ، یکی از متصدیان بانک سویچ رو میذاره تو دستم و یواشکی میگه : شیرینی ما فراموش نشه .

نیشم تا بنا گوش وا میشه و میگم : چشم ، حتما . و سویچ رو از دستش قاپ میزنم .

وقتی همراه بی بی و بچه ها دور ماشین میچرخیم قیافه همه مون تماشاییه . بعضی از مشتری های بانک دارن از پشت شیشه بانک ما رو تماشا میکنن .

سوئیچ رو بالا میگیرم و به بی بی نشون میدم . تو همین لحظه یه مرد قوی در حالیکه چاقویی گذاشته تو پهلوم میگه : زود باش سوئیچ رو رد کن بیاد .

منکه دست پاچه شدم بدون هیچ مقاومتی سوئیچ رو میدم بهش و در چشم بهم زدنی صدای زوزه لاستیک ماشین که داره ازمون دور میشه همه رو مات و مبهوت باقی میذاره .

بی بی که خیلی عصبانیه با کف دستش میزنه پس سرم .

میگم : ا ا ا ا بی بی چرا میزنی ؟

بی بی در حالیکه کیسه خرید رو مذاره رو زمین میگه : هنوز خوابیدی؟

در حالیکه هنوز تو هول و هراس دزدیده شدن ماشینم ام میگم : کجا رفت ؟ دیدی برد ؟

بی بی با نگاه تندی بهم میگه : کی کجا رفت ؟ چی رو برد ؟

تازه میفهمم که چی شده . میگم : هیچی . خدا رو شکر همش خواب بود .

بی بی که داره از گرونی بادمجون و لیمو عمانی و میوه گلایه میکنه میگه : یادم باشه این دفعه از محمود بپرسم بادمجون و لیمو عمانی هم نزدیک خونه اونا ارزونه ؟!!!


روز معلم بر معلمین عزیز گرامی باد

اینم عکس دخملیای گلم سودا و سارا

خداییش نمی خواین واسه داستانک نظر بدین ؟؟؟؟!!!!!!

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  ساعت : 12:43
قصه های من و بی بی ( ماهی طلایی ) 

تقدیم به دوستان خوبم کیانوش ؛ امید ؛ مهندس ابراهیمی ؛ آمیز یغنبیت ( که مدتیه اازش خبری نیست شایدم دیگه دوست نداره من رو مورد لطفش قرار بده ) و همه دوستان جان که نمیتونم تک تک اسمشون رو بنویسم .


میگم : "بی بی چی شده ؟"

بی بی قاشق چوبی رو تو ماهی تابه می چرخونه ، میگه : "یکی از ماهی ها مرده ."

به ماهی طلایی کوچیک که روی آب تنگ وایساده ، نیگا می کنم و میگم : "آخی"

دخترم میون هق هق گریه اش میگه : "تقصیر بی بیه دیگه ، تنگ ماهی رو از تو یخچال در آورد بیرون ." بعدشم صدای گریه اش بلند تر میشه .

بی بی قاشق چوبی اش رو تو هوا تکون میده و زیر لب یه چیزایی بهش میگه ، من متوجه نمی شم .

دخترم میگه : "چیه راست میگم دیگه"

دستی رو سرش می کشم و میگم : "عسل بابا دیگه بسه ، گریه نکن ."

بی بی نگاه تندی بهم میکنه و با قاشق می کوبه رو دستم . سیب زمینی سرخ شده از دستم میافته داخل ظرف .

دخترم خودشو تو بغلم جا میده و میگه : "اگه کسی جفت خود شو ازش بگیره ، چیکار می کنه ؟" اشک چشمشو پاک میکنه و ادامه میده : "حالا این حیونی تنهایی چیکار کنه؟؟"

من و بی بی هم دیگرو نیگا می کنیم!! . فنجان چایی رو زیر شیر سماور پر می کنم و می گم : "عزیزم هر موجودی بالاخره یه روز می میره . این ماهی ها هم واسه این بودن که سفره هفت سین ما رو رنگین کنن" .

دخترم یه نیگاه حق به جانبی میکنه و میگه : "فقط همین . . . ! ! ؟"

به فکر فرو میرم و تو دلم می گم : "جدا فقط همین ؟؟؟"

بی بی که داره با دقت سیب زمینی های سرخ شده رواز تو ماهی تابه در میاره ، میگه :" مردن ماهی ها یعنی تموم شدن عید" . بعد با دقت تخم مرغ رو میشکنه تو ظرف سیب زمینی . صدای جیلیز و ولیز روغن بلند میشه .

دخترم دیگه گریه نمی کنه . پیش خودم میگم :" یعنی ماهی های طلایی فقط واسه این هستن که هفت سین مارو رنگین کنن و با مردنشونخبر تموم شدن عید رو به ما برسونن ؟ ! !" تیکه کوچیک قند میپره تو گلوم ، سرفه ام میگیره .

بی بی با کف دستش طوریکه دق ودلیه چند ساله شو خالی میکنه میکوبه وسط تخت پشتم و میگه : "خفه نشی!!"

 

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : شنبه هفتم اردیبهشت 1387  ساعت : 11:54
موضوع انشا : تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید ؟ 

با سلام ( از نوع داغ صالح اعلایی با نون اضافه و نوشابه )

بهش میگم :

- بی بی ( عیال بنده ) , عید آمد و ما لختیم .

بی بی در حالیکه داره سطل وایتکس و تاید و میذاره جلوم میگه :

-         برهنگی شب عید بهتره از برهنگی فرهنگیه .

من که دارم دستمال  رو سرم محکم گره میزنم میگم :

-         یعنی عید جایی نریم ؟

چهار پایه رو برام نگه میداره تا ازش برم بالا و میگه :

-         چرا , میریم خونه اقوام دید و بازدید .

-         نه منظورم مسافرت بود .

از پایین نگاه عاقل در سفیه میکنه و میگه :

-         نون نداره بخوره , پیاز میخوره اشتهاش باز شه .

چند لحظه یه صدایی که برام اشناست توذهنم طنین میندازه " ناک ناک  ناک دیلینگ " میگم :

-         یافتم . یافتم

بی بی که دو تا برج میلاد رو سرش سبز شده میگه :

-         چیو ؟! سنگ پاتو ؟!!!

-         بی بی میرم سراغ اون بابایی که چند ساله ازش طلب دارم .

بی بی در  حالیکه دستمال کفی رو تو سطل میچلونه میگه :

-         اگه قرار بود اون پول بهت برگرده که الان اومده بود .

کارمو نصفه کاره ول میکنم و تو دلم میگم " اگه به پولم نرسم , لااقل از زیر این بیگاری که در میرم " میرم لباسم و عوض میکنم و میخوام راه بیافتم که بی بی با غیض نیگام میکنه میگه :

-         اگه تا غروب کارتو تموم نکنی .......

-         جون بی بی زودی میرم و بر میگردم .

وقتی تو راه به گرفتن طلبم و یه مسافرت حسابی فکرمی کنم , نیشم تا بنا گوش وا میشه . سر کوچه واسه اینکه مطمئن شم که خونه است , از تلفن همگانی بهش زنگ میزنم . میدونم اگه شماره تلفن همراهم رو ببینه جواب نمیده . یعد از چند تا بوق با صدای زمختی که معلومه تازه از خواب بیدار شده از اون طرف تلفن میگه :

-         اللللللللووو

دستام رو بصورت رقص بره بره ای حرکت میدم " دری دری دری , دری دری دری "

وقتی مقابل آیفون من در اون پیداشون وامیستم , دل تو دلم نیست . زنگ میزنم , یه دیقه ..... دو دیقه ..... سه دیقه ....... نه انگار کسی خونه نیست . ولی این ممکن نیست . هنوز 30 ثانیه نیست که پای تلفن صدای نخراشیده شو شنیدم . تو کوچه هم که ندیدمش پس ....

دوباره دستمو میذارم رو زنگ ..... بازم خبری نیست . دوباره همون صدای آشنا توذهنم طنین میندازه " ناک ناک  ناک دیلینگ "

میرم سر کوچه و 10 دقیقه صبر میکنم و بعد 10 دقیقه برمیگردم . دستم رو میذارم رو زنگ ولی اینبار خودمو از جلوی ایفون میکشم کنار ..... باز صدای نخراشیدشو میشنوم که میگه :

-         کیه ؟

-         یه بسته سفارشی دارین . میشه چند لحظه تشریف بیارین پایین ؟

بعد از چند دقیقه در وامیشه و با رب دشامبر مخملیش میاد جلو در .

-         بعله فرمایش .

منو که میبینه اصلا خودشو نمی بازه .

-         سلام آقای ..... میبخشین این موقع مزاحمتون شدم . راستش ..... راستش ..... واسه گرفتن اون امانتی خدمت رسیدم .

در حالیکه قیافه حق به جانبی به خودش میگیره با اخم و لحنی طلبکارانه میگه :

-         مرد حسابی چندر غاز پول ارزش اینهمه پلیس بازی داره .

و بعد بدون اینکه بذاره چیزی بگم درو بشدت بهم میکوبه .

می مونم چیکار کنم . از پایین به بالا یه نیگایی به ساختمان میندازم و در حالیکه مواظبم کلام از سرم نیافته میگم :

-         در عالی مستحکم ....

تو راه به خودم میگم " اگه نیومده بودم الان کارم تموم شده بود , راستی حالا جواب بی بی رو چی بدم ؟ "

 

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  ساعت : 9:18
اولین مطلب سال 87 

سلام دوستای نازنینم . سال نو مبارک . امیدوارم حال همتون خوب باشه و سال جدیدرو به خوبی شروع کرده باشین . دلم واسه تک تک شما یه ذره شده . به قول سودا اندازه یه نخود . دلم میخواست اولین آپ امسال قسمتی از داستانم باشه ولی نشد آخه میدونین نمیتونم داستانمو ادامه بدم . هر چی مینویسم بوی غصه میده . بوی کهنگی . نمیخواستم شروع کارم تو سال جدید بد باشه . این بود نخواستم متن از خودم باشه . نمیدونم کی قسمت جدید رو آپ میکنم . شاید امروز شایدم چند روز دیگه . باید اول بتومن با خودم کنار بیام . امیدوارم که همتون منو ببخشین . واسم دعا کنین . نمی خوام حالت یه مرداب رو پیدا کنم . این متن نمیدونم از کیه ولی یه جورایی بدلم میشینه . قلقلکم میده . امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.


 با یه شکلات شروع شد . من یه شکلات گذاشتم تو دستش , اونم یه شکلات گذاشت تو دست من . من بچه بودم , اونم بچه بود . سرمو بالا کردم , سرشو بالا کرد . دید که منو میشناسه . خندیدم .

گفت :دوستیم ؟

گفتم : دوست , دوست .

گفت : تا کجا ؟

گفتم : دوستی که تا نداره .

گفت : تا مرگ .

خندیدم و گفتم : منکه گفتم تا نداره .

گفت : باشه تا پس از مرگ .

گفتم : نه , نه , نه , نه تا نداره .

گفت : قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشیم . یعنی زندگی پس از مرگ . بازم باهم دوستیم ؟ تا بهشت . تا جهنم . تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم ؟

خندیدم و گفتم : تو براش تا هرکجا که دلت میخواد یه تا بذار . اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا . اما من اصلا براش تا نمیذارم .

نگام کرد نگاش کردم . باور نمیکرد . میدونستم اون میخواست حتما دوستی ما تا داشته باشه . دوستی بدون تا رو نمی فهمید .

گفت : بیا برا دوستیمون یه نشونه بذاریم .

گفتم : باشه تو بذار .

گفت : شکلات , هر بار که همدیگرو می بینیم , یه شکلات مال تو , یکی مال من . باشه ؟

گفتم : باشه .

هربار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من . باز همدیگرو نیگا میکردیم . یعنی که دوستیم . دوست , دوست . من تندی شکلاتمو باز میکردم , میذاشتم تو دهنم وتند و تند می مکیدم .

میگفت : شکمو . تو دوست شکموی منی

و شکلاتشو میذاشت توی صندوقچه کوچولوی قشنگ .

میگفتم : بخورش .

میگفت : تموم میشه . میخوام تموم نشه . برای همیشه بمونه .

صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدومشو نمی خورد . من همشو خورده بودم .

گفتم : اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن , یا کرما , اونوقت چیکار میکنی ؟

گفت : مواظبشون هستم .

میگفت : میخوام نیگرشون دارم تا موقعی که دوست هستیم .

من شکلاتامو میذاشتم تو دهنمو میگفتم : نه , نه , نه تا نه . دوستی که تا نداره .

یکسال , دو سال , چهار سال , هفت سال , ده سال , بیست سالش شده . اون بزرگ شده منم بزرگ شدم . من همه شکلاتامو خوردم . اون همه شکلاتاشو نیگر داشته . اون اومده امشب تا خداحافظی کنه . می خواد بره . بره اون دور دورا . میگه میرم اما زود برمیگردم . منکه میدونم میره و بر نمیگرده . یادش رفت شکلات به من بده . منکه یادم نرفته . یه شکلات گذاشتم کف دستش .

گفتم : این برای خوردنه .

یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش .

: اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت .

یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش . هر دو تا رو خورد . خندیدم . میدونستم دوستی من تا نداره , میدونستم دوستی اون تا داره , مثل همیشه . خوب شد همه شکلاتامو خوردم . اما اون هیچ کدومشو نخورده .  حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار می کنه ؟ !

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : شنبه هفدهم فروردین 1387  ساعت : 15:38
داستانک 1 

زن جوان در حالیکه بغض راه گلوش رو بسته بود و نمی تونست به راحتی نفس بکشه گفت. :

-         خانم بخدا من دزد نیستم . خدارو خوش نمیاد نا روا به آدم بهتون بزنین

-        خبه خبه . واسه من زبونشم درازه . میدم پدرتو درآرن .

-        آخه منکه کاری نکردم .

-        زنیکه سینه ریز قیمتی منو بالا کشیدی و میگی کاری نکردم .

-        خانم بخدا من از سینه ریز شما خبری ندارم .

-        نمی خواد الکی قسم آیه بخوری . خودم وقتی اومدم خونه,  یادمه که از گردنم وازش کردم و گذاشتمش رو میز توالت بغل تخت خواب .

-        خب لابد همون جا ها افتاده . منکه اصلا تو اتاق خوابتون نرفتم .

-        نمی خواد واسم فیلم بازی کنی و چیز یاد من بدی . الان دو ساعته اتاق رو زیرو کردم . کور که نیستم . فکرکردی نون دزدی خوردن داره .

-        خانم اگه من دزد بودم که صبح تا شب تو خونه این و اون کلفتی نمی کردم . من چند ساله میام خونه شما , تا الان چیزی از من دیدین ؟

-        خوب هیچ دزدی از شکم مادرش که دزد نمیشه .

-        خانم انصاف داشته باشین . این مزد چند سال خدمت من نیست .

-        مزد ! یه مزدی بهت نشون بدم که اون سرش ناپیدا . وقتی زنگ زدم 110 و اومدن بردنت , اونوقت میفهمی مزد یعنی چی .

-        خانم به خدا من دزد نیستم . اینطوری ساده به آدما بهتون نزنین . بترسین از چوب خدا .

-        خودتو نزن به موش مردگی . من شماهارو خوب میشناسم . تا دستتون رو میشه شروع میکنین به ننه من غریبم بازی و قسم خدا و پیغمبر رو خوردن .

گریه دیگه امونش نداد . صدای شکستن قلب و غرورشو به وضوح میشنید . عزت و شخصیت انسانیش به چشم بهم زدنی زیر پا لکپگد مال شده بود . با شنیدن اسم پلیس آخرین تاب و توان زانوهاشو رو از دست داد و مثل تیکه ای چوب خشک روی دو زانو به زمین نشست . زن صاحبخونه که بی شباهت به کوهی از آتشفشان نبود , پشت سر هم ناسزا میگفت و داد و بیداد میکرد و وقتی که دید توپ وتشر فایده ای نداره و زن جوون رو حرف خودش اصرار داره به طرف تلفن رفت تا با پلیس تماس بگیره . هنوز دستش گوشی تلفن رو لمس نکرده بود که صدای زنگ تلفن سکوت چند لحظه اخیر رو درهم شکست .

-         بله بفرمایین .

-         سلام خانم . منزل آقای ریاحی ؟

-         بله . امرتون .

-         شما مادر امیرحسین ریاحی هستین .

-         بله .

-         پدرشون تشریف ندارن ؟

-         نخیر ایشون واسه یه ماموریت کاری خارج از کشورن . شما ؟

-         من ستوان ابراهیمی از پلیس آگاهی مرکز .

-         جناب سروان واسه پسرم اتفاقی افتاده ؟

-         پسر شما به اتهام قتل و سرقت اینجا بازداشت هستن . بهتره واسه روشن شدن بعضی مسائل یه سر تشریف بیارین اینجا .

زن صاحبخونه دیگه چیزی از حرفای افسر پلیس نمی فهمید . گوشی تلفن از دستش افتاد . خونه داشت دور سرش میچرخید . دخترک کوچک صاحبخونه که تو دنیای خودش مشغول بازی بود و عروسک زیباش رو سفت بغل کرده بود , بطرف  مامانش اومد و با لحن بچه گونه اش گفت :

-         مامان , ببین عروسکمو . ببین چقد خوشگل شده . گردنبند خوشگلشو ببین .

صدای بهم خوردن در مثل زنگ ناقوس فقط یه جمله رو تو گوش زن صاحبخونه تکرار میکرد . " چوب خدا "


اضافه شده در تاریخ ۱۴ / ۱۲ / ۱۳۸۶

سلام . ممنون که اینقدر شفاف و راحت نظراتتون رو اعلام میکنید .  بقول شاعر : اینهمه نقش میزنم از جهت رضای تو

من همه سعی و تلاش برای بهتر شدن وبلاگمه و این میسر نیست مگه با توجه به همین نظرات .

بابا بچه که زدن نداره . شما امر کنین ما تا جایی که در توانمون باشه در خدمتیم . همه تون رو دوست دارم و برام مهمین . همه و همه . یا علی


اضافه شده در تاریخ 15 / 12 / 86

با سلام . طبق قراری که قبلا گذاشتیم از امروز میخواهم پانزدهم هر ماه مسئله ای رو در بلاگ مطرح کنم تا بازدید کنندگان عزیز پس از تحقیق و بررسی نکته نظرات خودشان را در این مورد بنویسند . با توجه به زمان یک ماهه هر مسئله امیدوارم دوستان عزیز با تامل و تفکر بیشتری نظراتشان را به ثبت برسانند تا در نهایت به جمع بندی و نتیجه مطلوب تری برسیم . امیدوارم دوستان گلم با بذل کمی وقت وحوصله من را در این راهی که شروع کرده ام , همراهی کنند.

طبق آماری که از طرف مراکز آگاه اعلام شده است , از هر پنج ازدواج در پایتخت یک مورد به جدایی و طلاق می انجامد . طلاق در دین اسلام بعنوان زشت ترین حلال معرفی شده است و این به علت مسائل و نتایج آن که از دید باریک بین شما عزیزان پوشیده نیست نشات میگیرد . مسائلی مانند فرزندان طلاق , زنان بی حمایت , بدبینی جامعه نسبت به افراد مطلقه وهمین طور کاهش اطمینان جوان از آینده و ترس از ازدواج تنها گوشه ای از این تبعات به شمار می آیند . از طرفی این آمار بیست درصدی طلاق صرفا شامل طلاق قانونی بوده و از میزان طلاق عاطفی و آمار آن هیچ اطلاعاتی در نیست . از شما دوستان میخواهم ضمن مطالعه دقیق در این مورد , به موارد زیر پاسخ دهید :

علل افزایش آمار طلاق

نتایج افزایش طلاق در جامعه کنونی

آیا تبعات طلاق عاطفی کمتر از طلاق قانونی است

راه هایی مقابله با این معضل

لطفا در قسمت ارائه نظرات در صورت تمایل جنسیت , سن و میزان تحصیلات ذکر گردد .

با تشکر

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  ساعت : 10:29