تبليغاتX
به وبلاگ ت مثل تنهایی خوش آمدید

 

 

( داستان - داستانک - داستان دنباله دار ) نوشته هایی که شاید نتونم به زبون بیارمشون
آرشیو داستان

خانه ای از جنس حباب

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

سیب سرخ حوا

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

قسمت یازدهم

قسمت دوازدهم

قسمت سیزدهم

قسمت چهار دهم

 

ستون آزاد خوانندگان

منتظرم

اين ستون مخصوص مطالب شما عزيزان است . بيصبرانه منتظر نوشته هاي دوستان جان هستم

ادامه مطلب

نویسنده : شما دوستان جان

قفسه كتاب

 

ادامه مطلب

نویسنده : ؟؟؟؟

نمایشگاه کتاب ( عادت کتاب خوانی یا کتابخری ؟ ) 

سلام خدمت دوستان جان و یاران مهربان . از اونجایی که جو تریبون آزادمون داشت مثل اکثر نقاط کشور مون ابری و گاهی طوفانی میشد و بیم اون میرفت که سیلی این کلبه محقر و ایضاً میهمونا و صاحبان خونه را در هم بکوبه ، بر آن شدیم که " دست بکاری زنیم که غصه سر آید" .

مقوله کتاب و کتاب خونی ، هر چند امریه مهم ولی دریغ و صد افسوس تو بلاد ما که همیشه به تاریخ چند هزار سالش میبالیم و فرهنگ غنی اون ،این فرهنگ (کتابخوانی) بیشترجای خودشو به کتابخری و چیزای دیگه داده . مثل سالای گذشته امسالم نمایشگاه بین المللی کتاب از تاریخ 16 اردیبهشت تا 26 اردیبهشت در محلی نه چندان مناسب (از سوابقی که از این نمایشگاه در این محل داشتیم) مصلی بزرگ برگزار میشه. بازم کرور کرور آدم جمع میشن تا از این فرصت استفاده کنن و کتابایی که لازم دارن تهیه کنن و همینطور از تازه های نشر کتاب مطلع شن . البته کلمه نیاز به کتاب هم تو فرهنگ ما کمی با جاهای دیگه فرق میکنه . بعضیا کتابو میگیرن چون استادشون معرفی کرده و بعد اینکه نمره درس رو گرفتن مثل خیلی از چیزای بی استفاده دیگه ،کتابا یا گوشه انباری گرد و خاک میخوره یا جای کاغذ باطله میره واسه باز یافت . بعضیا هم کتاب رو از رو رنگ و طرح قالی و مبلمان خونشون انتخاب میکنن . عده خیلی کمی هم کتاب غذای روحشونه و اگه روزی چندین صفحه از کتابی رو نخونن استخوناشون تیر میکشه .

بهر حال بهتر بود بجای اینهمه طرحهای مختلف اجتماعی و انتظامی کمی هم رو کتاب و کتابخونی سرمایه گذاری میکردیم و این اتفاق بزرگ رو از شوی کتاب به چیزی بهتر تبدیل میکردیم .

حالا وقتی که به این مسئله نمایشگاه یه بار دیگه با توجه بیشتری نیگا میکنیم ، میبینیم که حتی تو ارائه یه شو بوک هم موفق عمل نمی کنیم . اطلاع رسانی ناقص و حتی گاهاً عدم اطلاع رسانی ، فضای نا مناسب که در خور شان و مقام کشور و همینطور این یار مهربان نیست ، کمبود های فراوان در بخش توزیع ، و خیلی مسائل دیگه که باعث تاسف همگان میشه . من که فعلا امسال نتونستم برم نمایشگاه ولی حتماً از این فرصت استفاده میکنم . راستی امیدوارم بتونم کتابهای خواهر نازنینم فریبا فوقانی گل رو اونجا پیدا کنم (البته اگه این عزیز لطف کنه شماره سالن و غرفه مربوطه رو بده که خیلی ممنون میشیم ). امیدوارم دوستان جان هم از این فرصت بطور مناسب و درست استفاده کنن و در کنار بازدید و خرید از نمایشگاه از فعالیتهای جنبی اون ( آیس پک ، انواع و اقسام حراجی ها از عینک و ادکلن گرفته تا سنگ پای الکترونیکی ) هم استفاده کنن و صد البته با مطالبشون مثل سال گذشته باقی دوستان جان رو بهرمند کنن . پس منتظر مطالب و نوشته هاتون هستم . در ضمن اگه همراهان گرام یه نیگایی به وبلاگ بندازن ، میبینن که قسمتی بعنوان قفسه کتاب داریم که خیلی وقته خالی مونده و داره گردو خاک میخوره .


برای دوست جان، آمیتس عزیزم هم دعا میکنیم که هرچه زود تر حالشون خوب شه تا بتونن کناردوستان از نمایشگاه لذت ببرند و البته از لذتشون ما رو هم بی بهره نذارن .

انشا الله سعی میکنم شنبه با پستی جدید در خدمتتون باشم پس تا اونروز یا علی . در پناه حق

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388  ساعت : 11:6
مادر ( بمناسبت روز مادر و زن ) 
تقدیم به تمامی بانوان و مادران این مرزو بوم

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه ‌ی بزرگ است.

دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه، فاطمه است

* * * *

فرخده میلاد دخت رسالت و همسر ولایت و ام امامت و روز زن و مادر بر تمامی دوستان جان گرامی باد .

* * * *

کودک به خدا نگاه کرد گفت :حالا که من باید برم اون پایین وقتی دلم خواست با تو حرف بزنم چیکار کنم ؟خدا به کودک خندید : جای تو تو آغوش یه فرشته مهربونه ، اونه که به تو یاد میده چطوری با من حرف بزنی و خواسته هاتو بگی... یکروز که کودک آماده شده بود برای متولد شدن ... کودک به خدا گفت : همه دارن به من میگن قراره تو بری...نمیشه منو چند روز دیگه بفرستی؟ آخه من هنوز هم کوچکم و هم نیاز به مراقبت دارم . خدا پاسخ داد :من از میان فرشته ها یکی رو برای تو انتخاب میکنم .اون پیش تو میمونه و ازت مراقبت میکنه.

کودک گفت : من شنیدم زمین مردان بدی داره... پس چه کسی از من محافظت میکنه؟

خدا کودک رو میان بازوانش قرار داد و گفت : فرشته تو از تو دفاع میکنه. حتی اگه اون مردها برای تو خطر جانی داشته باشند. کودک دوباره گفت : آخه من چطور میتونم بفهمم اونا چی میگن وقتی که اصلا زبون اون آدمها رو نمیدونم . خدا در پاسخش گفت : فرشته تو با تو حرف میزنه ... با کلمات شیرین و زیبا .. تو هم همیشه با صبر و دقت به حرفاش گوش میدی.  فرشته تو بهت یاد میده چطوری حرف بزنی . تو اون لحظه که سکوت همه جای بهشت رو فراگرفته بود .میشد صداهایی که از زمین میاد رو شنید .کودک غمگین به خدا نگاه کرد و گفت : اما من همیشه دلم تنگ میشه ، چون دیگه هیچگاه شما رو نخواهم دید. خدا کودک رو بغل کرد و گفت :فرشته تو همیشه درباره من با تو حرف میزنه و راه بازگشت پیش من رو بهت نشون میده . به هر جهت من همیشه پیش روی تو هستم .کودک با دسپاچگی پرسید : حالا که من دارم میرم ، به من بگید که اسم اون فرشته چیه؟ خدا گفت : این مهم نیست که اسم اون چیه ، مهم اینه که تو به اون میگی... مادر

·        * * *

آسمان را گفتم
می توانی آيا
بهر يک لحظهء خيلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت ديگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
کهکشان کم دارم
نوريان کم دارم
مه وخورشيد به پهنای زمان کم دارم
***
خاک را پرسيدم
می توانی آيا
دل مادر گردی
آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم
***
اين جهان را گفتم
هستی کون ومکان را گفتم
می توانی آيا
لفظ مادر گردی
همهء رفعت را
همهء عزت را
همهء شوکت را
بهر يک ثانيه بستر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت وشوکت وشان کم دارم
عزت ونام ونشان کم دارم
***
آنجهان راگفتم
می توانی آيا
لحظه يی دامن مادر باشی
مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
باغ رنگين جنان کم دارم
آنچه در سينهء مادر بود آن کم دارم
***
روی کردم با بحر
گفتم اورا آيا
می شود اينکه به يک لحظهء خيلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
بيکران بودن را
بيکران کم دارم
ناقص ومحدودم
بهر اين کار بزرگ
قطره يی بيش نيم
طاقت وتاب وتوان کم دارم
***
صبحدم را گفتم
می توانی آيا
لب مادر گردی
عسل وقند بريزد از تو
لحظهء حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی
گفت نی نی هرگز
گل لبخند که رويد زلبان مادر
به بهار دگری نتوان يافت
دربهشت دگری نتوان جست
من ازان آب حيات
من ازان لذت جان
که بود خندهء اوچشمهء آن
من ازان محرومم
خندهء من خاليست
زان سپيده که دمد از افق خندهء او
خندهء او روح است
خندهء او جان است
جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم
***
کردم از علم سوال
می توانی آيا
معنی مادر را
بهر من شرح دهی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم
قدرت شرح وبيان کم دارم
***
درپی عشق شدم
تا درآئينهء او چهرهء مادر بينم
ديدم او مادر بود
ديدم او در دل عطر
ديدم او در تن گل
ديدم اودر دم جانپرور مشکين نسيم
ديدم او درپرش نبض سحر
ديدم او درتپش قلب چمن
ديدم او لحظهء روئيدن باغ
از دل سبزترين فصل بهار
لحظهء پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگيزترين زيبايی
بلکه او درهمهء زيبايی
بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنايی
همه جا پيدا بود
همه جا پيدا بود

منبع: سایت صبح امید

* * * * *

گويند مرا چو زاد مادر
پستان به دهان گرفتن آموخت‏
شب‏ها بر گاهوارهء من‏
بيدار نشست و خفتن آموخت‏
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شكفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شيوه راه رفتن آموخت‏
پس هستى من زهستى اوست‏
تا هستم و هست دارمش دوست‏

ايرج ميرزا

* * * * *

تضمینی بر شعر ایرج میرزا

بشنو سخني چو درّ و گوهر

از درّ و گهر گرانبهاتر

از قدرت كردگار داور

گويند مرا چو زاد مادر

پستان به دهن گرفتن آموخت

 

كردم چو به عهد آه و شيون

بنشاند مرا به روي دامن

از هر خطرم بداشت ايمن

شبها بر گاهواره من

بيدار نشست و خفتن آموخت

 

بر َمه چو بريخت كوكب من

دانست ز گريه مطلب من

بوسيد ز مهر غبغب من

لبخند نهاد بر لب من

بر غنچه گل شكفتن آموخت

 

چون ديد ضعيف و ناتوانم

در بر بگرفت همچو جانم

بوسيد رخ و لب و دهانم

يك حرف و دو حرف بر زبانم

الفاظ نهاد و گفتن آموخت

 

در زحمت من چه رنج‌ها برد

من راحت و او ز من جفا برد

با من ز وفا به سر وفا برد

دستم بگرفت و پابه‌پا برد

تا شيوه راه‌رفتن آموخت

 

از اوست مرا هر آنچه نيكوست

ور قامت همچو سرو دلجوست

گر مغز بود مرا و گر پوست

چون هستي من ز هستي اوست

تا هستم و هست دارمش دوست

اثر اديب آزاد خراساني

 

* * * * *

"بهشت زیر پای مادران است"

روز ارجگذاری مادران

این گلهای سرسبد جهان آفرینش و

نماد شایسته عشق و مهر وشادی و زندگی

سپري نشده است


ارزشمندترين وقايع زندگي ، معمولا ديده نمي شوند و يا لمس نمي شوند ، بلكه در دل حس مي شوند ، لطفا به اين ماجرا كه دوستم برايم روايت كرده توجه كنيد .

او ميگفت پس ار سالها زندگي مشترك ، روزي همسرم از من خواست كه با زن ديگري  براي شام و سينما بيرون بروم ، زنم گفت كه مرا دوست دارد ولي مطمین است كه اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد . . .

زن ديگري كه همسرم از من مي خواست كه با او بيرون بروم ، مادرم بود كه 19 سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود كه من فقط در موارد اتفاقي و نا منظم به او سر بزنم .

آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم ، مادرم با نگراني پرسيد كه مگر چه شده ؟! او از آن دسته افرادي بود كه يك تماس تلفني شبانه و يا يك دعوت غير منتظره را نشانه يك خبر بد مي دانست .

باو گفتم ، بنظرم رسيده كه بسيار دلپذير خواهد بود كه اگر ما امشب را باهم باشيم .

او پس از كمي تامل گفت كه او نيز از اين ديده لذت خواهد برد . آن جمعه ، پس از كار ، وقتي براي بردنش مي رفتم ، كمي عصبي بودم ، وقتي رسيدم ، ديدم كه او كمي عصبي بود ، كتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود ، موهايش را جمع كرده بود و لباسي را پوشيده بود كه در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.
با چهره اي روشن ، همچون فرشتگان بمن لبخند زدو وقتي سوار ماشين مي شد ، گفت كه به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون مي روم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند.

ما به رستوراني رفتيم كه هرچند لوكس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود ، دستم را چنان گرفته بود كه گویي همسر ریيس جمهور بود !

پس از اينكه نشستم ، به خواندن منوي رستوران مشغول شدم ، هنگام خواندن ، از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاكي از يادآوري خاطرات گذشته به من نگاه مي كند، به من گفت يادش مي آيد كه وقتي من كوچك بودم و باهم به رستوران مي رفتيم ، او بود كه منوي رستوران را مي خواند ومن هم در پاسخ گفتم كه حالا وقتش رسيده كه تو استراحت كني و بگذاري كه من اين لطف را در حق تو بكنم . هنگام صرف شام ، گپ و گفتي صميمانه داشتيم ، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد ، بلكه صحبت ها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدر حرف زديم كه سينما را از دست داديم.

وقتي او را به خانه رساندم ، گفت كه بازهم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينكه او مرا دعوت كند و من هم قبول كردم . وقتي به خانه برگشتم ، همسرم از من پرسيد كه آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت ؟ من هم در جواب گفتم ، خيلي بيشتر از آنچه كه مي توانستم تصور كنم. . .

چند روز بعد مادرم در اثر يك حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز سريع تر از آن واقع شد كه بتوانم كاري كنم.

كمي بعد پاكتي حاوي كپي رسيدي از رستوراني كه با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد . يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود : " نميدانم كه آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي دو نفر پرداخت كرده ام ، يكي براي تو و يكي هم براي همسرت ، و تو هرگز نخواهي فهميد كه آنشب براي من چه مفهومي داشته است . . . دوستت دارم پسرم . . .

در آن هنگام بود كه دريافتم چقدر اهميت دارد كه بموقع به عزيزانمان بگویيم كه دوستشان داريم و زماني كه شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم .

هيچ چيز زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست ، زماني كه شايسته عزيزانتان است ، به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود ، همواره بخاطر داشته باشيد ، امروز بهتر از ديروز و فرداست . . . 

*‌*‌*
همانگونه كه در بالا اشاره شد ، در باره جستجوي شناخت هويت  راستين بانوان ايراني ، بويژه مادران گرامي  كه سده هاي بسياري است ، همواره مورد ستم و بيدادگري جامعه مرد سالار قرار گرفته اند ،  بيدادگري و ستمي كه  همچنان ادامه دارد  ، بويژه بانوان ايراني در گستره تاريخ و جستجو براي يافتن شناخت راستين  آنان ، بويژه مادران  و نقش زير بنایي و سازنده آنان در ساختار اجتماعي ، تاريخي و فرهنگ و تمدن بشري و جايگاه والاي آنان در درگيري هاي تاريخي در جوامع مرد سالار از روزگاران كهن تا امرور روز ،  سخن ها  و سروده هاي بسياري گفته و نوشته  شده كه اشاره به هركدام از آنها ، نياز به چندين صد برگ نوشته دارد . . .   به گفته زنده ياد دكتر مهدي حميدي در نخستين پوشه درياي گوهر ، اين نويسندگان و چامه سرايان فرهيخته هستند كه همزمان   با گذشت  ماه و سال و آمد و رفت بهار و خزان ، همان گونه كه همه روزه برگي از دفتر عمر و حيات ما و آنان ربوده مي شود ،  براي  شناخت هويت بانوان ايراني ، بويژه ستايش جايگاه و مقام مادران اين سرزمين اهورایي ، نوشته ها و سروده هایي ناب  از خود به يادگار گذاشته و مي گذارند . . .

در اينجا اشاره كوتاهي می کند به يكي از مشهور ترين سروده هاي  ايرج ميرزا :

" گويند مرا چو زاد مادر/ پستان به دهن گرفتن آموخت "

 كه با زباني ساده سروده شده وهمگان از آن آگاهند و بارها و بارها مورد پذيرش ( استقبال ) چامه سرايان گوناگون قرار گرفته كه يكي از زيباترين آنها ، سروده اي است از جعفر مويد شيرازي كه در كتاب " رد پاي عمر " گردآوري چامه سراي نامدار دوران ما ، كدبان بهروز جباري چاپ شده است :   

گويند مرا چو زاد مادر

پاكيزه چو شبنم سحر زاد

پاكيزه بزاد و پاك پرورد

رحمت به روان مادرم باد

لبخند نهاد بر لب من

يعني كه به خلق مهربان باش

دستم بگرفت و پا به پا برد

يعني كه براه حق روان باش

يك حرف و دو حرف بر زبانم

بنهاد كه نغمه ساز باشم

شاعر شوم و چو نغنه خويش

افسونگر و دلنواز باشم

شب ها بر گاهواره من

بنشست و زخواب خوش حذر كرد

يعني كه براي خاطر دوست

از راحت خود توان گذر كرد

او رفت و كنون به هستي من

هر نقش نكو كه هست از اوست

افسوس كه نيست تا بگويم

تا هستم و هست دارمش دوست

 ايرج ميرزا ، در چامه زيباي ديگري در باره مادران ، چنين مي سرايد :

 داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پيغام‌

كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌

هركجا بيندم‌ از دور كند

چهره‌ پرچين‌ و جبين‌ پر آژنگ‌

با نگاه‌ غضب‌ آلود زند

بر دل‌ نازك‌ من‌ تير‌ خدنگ‌

مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌

شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌

نشوم‌ يكدل‌ و يكرنگ‌ ترا

تا نسازي‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌

گر تو خواهي‌ به‌ وصالم‌ برسي‌

بايد اين‌ ساعت‌ بي‌ خوف‌ و درنگ‌

روي‌ و سينه‌ تنگش‌ بدري‌

دل‌ برون‌ آري‌ از آن‌ سينه‌ تنگ‌

گرم‌ و خونين‌ به‌ منش‌ باز آري‌

تا برد زآينه‌ قلبم‌ زنگ‌

عاشق‌ بي‌ خرد ناهنجار

نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بي‌ عصمت‌ و ننگ‌

حرمت‌ مادري‌ از ياد ببرد

خيره‌ از باده‌ و ديوانه‌ زبنگ‌

رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌

سينه‌ بدريد و دل‌ آورد به‌ چنگ‌

قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود

دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌

از قضا خورد دم‌ در به‌ زمين‌

و اندكي‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌

وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز

اوفتاد از كف‌ آن‌ بي‌ فرهنگ‌

از زمين‌ باز چو برخاست‌ نمود

پي‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌

ديد كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌

آيد آهسته‌ برون‌ اين‌ آهنگ‌:

آه‌ دست‌ پسرم‌ يافت‌ خراش‌

آه‌ پاي‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌

ابراهيم صفایي ، چامه سراي خوش ذوق ديگر ميهن مان ، در گراميداشت مادر،  سروده اي زيبا دارد كه در شماره 88 ماهنامه " عندليب " چاپ شده است :

دنيا رهين تربيت و راي مادر است

روشن جهان به طلعت زيباي مادر است

بر هر كه بنگري ، زبزرگان روزگار

پرورده دو دست تواناي مادر است

كانون عشق و عاطفه باشد وجود او

نور خدا شكفته ز سيماي مادر است

من وصف مادرا چه بگويم كه گفته اند

باغ بهشت زير كفت پاي مادر است                                           

زنده ياد فريدون مشيري ، در سروده هاي زيباي خود ، بارها به جايگاه والاي مادران اشاره کرده است ، از جمله :

تاج از فرق فلک برداشتن

تا ابد آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو، ره یافتن

هرنفس، شهدی به ساغرداشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتي چون ماه در بر داشتن

جاودان در اوج قدرت زيستن

ملك عالم را مسخر داشتن

برتو ارزانی که مارا خوشتراست

لذت یک لحظه مادر داشتن

ودر پايان شايسته يادآوري است كه ا فزون بر گراميداشت مادران ارجمند و جايگاه والاي آنان  ، نه تنها در روز مادر ، كه در هر زمان مناسب و به هر بهانه اي بايد به ديدارآنان بشتابيم و با پيشكش كردن يك شاخه گل ، او را در آغوش گرفته و از او سپاسگزاري كنيم ،  و اگر ازاو دور هستيم ، با يك درود تلفني از او ياد كنيم و . . .

دکتر سپید دشتی

 

آهسته باز از بغل پله‌ها گذشت
در فکر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله‌اي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگي ما همه جا، وول مي‌خورد
هر کنج خانه صحنه‌اي از داستان اوست
در ختم خويش هم به سر و کار خويش بود
بيچاره مادرم

هر روز مي‌گذشت از اين زير پله‌ها
آهسته تا به هم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد

با پشت خم از اين بغل کوچه مي‌رود
چادر نماز فلفلي انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله‌دار
او فکر بچه‌هاست

هر جا شده هويج هم امروز مي خرد
بيچاره پيرزن همه برف است کوچه‌ها
او از ميان کلفت و نوکر ز شهر خويش
آمد به جستجوي من و سرنوشت من

آمد چهار طفل ديگر هم بزرگ کرد
آمد که پيت نفت گرفته به زير بال
هر شب درآيد از در يک خانه فقير
روشن کند چراغ يک عشق نيمه جان

مادر بخواب خوش
منزل مبارک
آينده بود و قصه بي مادري من
ناگاه ضجه‌اي که به هم زد سکوت مرگ
من مي‌دويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک

خود را به ضعف از پي من بازمي‌کشيد
ديوانه و رميده دويدم به ايستگاه
خود را به هم فشرده مي‌خزيدم ميان جمع

ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نيمه باز
از من جدا مشو

مي‌آمديم و کله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب مي‌کنند
پيچيده صحنه‌هاي زمين و زمان به هم
خاموش و خوفناک هم مي‌گريختند

مي‌گشت آسمان که بگويد به مغز من
دنيا به پيش چشم گنهکار من سياه
وز هر شکاف و ماشين غريو باد
يک ناله ضعيف هم از پي دوان دوان

مي‌آمد و به مغز من آهسته مي‌خليد
تنها شدي پسر
باز آمدم به خانه چه حالي نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه کنار حوض

پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولي دل‌شکسته بود
بردي مرا به خاک سپردي و آمدي
تنها نمي‌گذارمت اي بينوا پسر
مي‌خواستم به خنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم

شهريار

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : دوشنبه سوم تیر 1387  ساعت : 16:30