تبليغاتX
به وبلاگ ت مثل تنهایی خوش آمدید

 

 

( داستان - داستانک - داستان دنباله دار ) نوشته هایی که شاید نتونم به زبون بیارمشون
آرشیو داستان

خانه ای از جنس حباب

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

سیب سرخ حوا

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

قسمت یازدهم

قسمت دوازدهم

قسمت سیزدهم

قسمت چهار دهم

 

ستون آزاد خوانندگان

منتظرم

اين ستون مخصوص مطالب شما عزيزان است . بيصبرانه منتظر نوشته هاي دوستان جان هستم

ادامه مطلب

نویسنده : شما دوستان جان

قفسه كتاب

 

ادامه مطلب

نویسنده : ؟؟؟؟

بازار کار 

مدتيه كه بازار كار خيلي خراب شده . تو بيشتر شاخه ها اين صادقه . وقتي به صفحات نيازمندي هاي همشهري كه يكي از پر تيراژ ترين و متنوع ترين در رابطه با آگهي و نيازمندي هاست نيگا ميكنم اين مسئله رو بيشتر و بهتر متوجه ميشم . از 30 عنوان آگهي استخدام مهندس عمران 28 عنوان اون مربوط به خريد مدرك و رتبه بنديه . 2 عنوان مربوط به استخدام هم يا براي كار در شهرهاي جنوبيه يا اينكه شرايط استخدام بيشتر آدمو ياد زمان برده داري مياندازه .

ديروز بعد از تماس يكي از دوستان براي مصاحبه راهي يه كارگاه شدم . ظواهر نشون ميداد كه بايد شركت پر بنيه اي باشه . قرار مون براي ساعت 9 صبح بود كه معاون فني شركت بياد و با هم در مورد كار و شرايط صحبت كنيم . از اونجايي كه دوست ندارم در برخورد اول تو ذهن طرف مقابلم تصوير مخدوشي از خودم بجا بزارم صبح بعد استحمام و اصلاح راه افتادم و 8:40 به كارگاه رسيدم . تا اون موقع معاون فني شركت هنوز نيومده بود ، واسه همين رفتم پيش مهندس . ن .

مهندس . ن كه مدير پروژه بود بعد از كلي صغرا و كبري چيدن و از فضايل شركت و پروژه صحبت كرد گفت كه

-         مهندس غرض از اين مقدمه چيني ها اين بود اين پروژه خيلي مهمه و ما دوست داريم از افراد متخصصي مثل شما استفاده كنيم . به نظر من كسب تجربه از درآمد بالا مهمتره

-         البته در اينكه ايد پروژه پروژه بزرگيه و كار در اون خالي از لطف نيست شكي نيست . اما نظر من با شما موافق نيستم و من فكر ميكنم سالها از دوران كار آموزي من گذشته . پس بهتره كه بريم سر اصل مطلب و از شرايط كاري و همچنين حقوق و مزايا صحبت كنيم . در ضمن اگه ممكنه بفرمائيد كه مهندس م ( معاون فني شركت ) كي تشريف ميارند

بعد از تماسي تلفني خبر دار شدم كه ظاهرا آقاي مهندس برنامه شون تغيير كرده و قراره ساعت 11:30 تشريف بيارن. راستش بهم بر خورد و با لحني كه دلخوريم مشخص بود گفتم

-         پس من تا اون ساعت تو محوطه كارگاه چرخي ميزنم .

راستش اون تصوير مخدوش الان تو ذهن خودم نقش بسته بود . ساعت 12 شده بود و هنوز از مهندس . م خبري نبود . رفتم پيش مهندس . ن تا ناراحتيمو از اين تاخير ابراز كنم و كارگاه رو ترك كنم . ولي با حرفايي كه مهندس . ن زد قانع شدم كه كمي هم تحمل كنم تا مهندس .م كه ظاهراً تو راه بودن برسند . ساعت نزديك 2 بود كه معاون فني تشريف آوردند و بعد از يه احوالپرسي مختصر بي اينكه از تاخيرش عذرخواهي كرده باشه منو به دفترش دعوت كرد .

پس از كمي تملق وقتي كه شرايط رو برام بازگو كرد با لحني كه اعتماد بنفس و باور از حرفاش موج ميزد گفت :

-         خب مهندس انشاالله از كي ميتونيم در خدمتتون باشيم ؟

-         ببخشيد فرمودين پرداختتون حداقل با 3 ماه تاخيره و ظاهرا اونطور كه من از حرفاتون برداشت ميكنم اضافه كاري پرداخت نمي كنيد و ايام تعطيل هم انتظار دارين كه در خدمتتون باشم و صد البته حقوقي هم كه در نظر دارين بمراتب پائين تر از حقوقي است كه الان دريافت ميكنم البته با شرايطي بمراتب مطلوب تر از شرايطي كه شما فرموديد ، انتظار داريد جواب من در مقابل پيشنهادتون چي باشه ؟

-         مهندس اين شرايطي كه خيلي از همكارانتون با رغبت در انتظارش هستند .

ديگه ادامه صحبت رو جايز نديدم و با اداي جمله خدا نگهدار از اتاق مهندس . م خارج شدم . تو مسير برگشت همش به اين فكر ميكردم كه چه چيزي باعث شده تا كارفرما ها اينقدر جري تا حدودي وقيح شن كه با اعتماد به نفس همچين پيشنهاد هايي به پرسنل طير دست بدهند.؟!!

شايد وضعيت نابسامان بازار كار ، شايد تعداد فارغ التحصيلان كه بي برنامه ريزي از دانشگاه ها روانه بازار كار ميشوند و شايد هم ناباوري قشري كه دنبال كارميگردند بگونه اي كه يه مهندس عمران كه درحال لدامه تحصيل در مقطع كارشناسي ارشده حاضره با حقوق 250000توماني در يك شركت مشغول بشه در حاليكه حقوق يه كارگر ساده در همون شركت 470000 تومانه .

نميدونم بايد از كي گلايه كرد و يقه كي رو گرفت ؟

شايد بهتره اتيكت رو بزاريم كنارو بريم دنبال كاراي ديگه مثل دلالي و كاراي ديگه !!

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : پنجشنبه نهم مهر 1388  ساعت : 14:33
چی بنویسم؟!! 
سلام . میگن بهم بنویس؟ گردو خاک این خونه رو بگیر!! از چی بنویسم ؟ از کجا بنویسم؟

میدونین که اهل کپی پیست نیستم. حرفای عشقولانه هم به ریش سفیدم نمیاد . اگه بخوام از روزمرگیهام بنویسم حوصله تون سر میره . بقولی همش میشه آه کشیدنو غم تف کردن . دوستی گفت فقط بنویس . بنویس تا سبک شی . پس مینویسم واسه خودم . میدونم دلخواهتون نخواهد بود . ولی اینم یه تجربه است . مینویسم . شاید سبک شدم .

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : یکشنبه پنجم مهر 1388  ساعت : 11:50
نمایشگاه کتاب ( عادت کتاب خوانی یا کتابخری ؟ ) 

سلام خدمت دوستان جان و یاران مهربان . از اونجایی که جو تریبون آزادمون داشت مثل اکثر نقاط کشور مون ابری و گاهی طوفانی میشد و بیم اون میرفت که سیلی این کلبه محقر و ایضاً میهمونا و صاحبان خونه را در هم بکوبه ، بر آن شدیم که " دست بکاری زنیم که غصه سر آید" .

مقوله کتاب و کتاب خونی ، هر چند امریه مهم ولی دریغ و صد افسوس تو بلاد ما که همیشه به تاریخ چند هزار سالش میبالیم و فرهنگ غنی اون ،این فرهنگ (کتابخوانی) بیشترجای خودشو به کتابخری و چیزای دیگه داده . مثل سالای گذشته امسالم نمایشگاه بین المللی کتاب از تاریخ 16 اردیبهشت تا 26 اردیبهشت در محلی نه چندان مناسب (از سوابقی که از این نمایشگاه در این محل داشتیم) مصلی بزرگ برگزار میشه. بازم کرور کرور آدم جمع میشن تا از این فرصت استفاده کنن و کتابایی که لازم دارن تهیه کنن و همینطور از تازه های نشر کتاب مطلع شن . البته کلمه نیاز به کتاب هم تو فرهنگ ما کمی با جاهای دیگه فرق میکنه . بعضیا کتابو میگیرن چون استادشون معرفی کرده و بعد اینکه نمره درس رو گرفتن مثل خیلی از چیزای بی استفاده دیگه ،کتابا یا گوشه انباری گرد و خاک میخوره یا جای کاغذ باطله میره واسه باز یافت . بعضیا هم کتاب رو از رو رنگ و طرح قالی و مبلمان خونشون انتخاب میکنن . عده خیلی کمی هم کتاب غذای روحشونه و اگه روزی چندین صفحه از کتابی رو نخونن استخوناشون تیر میکشه .

بهر حال بهتر بود بجای اینهمه طرحهای مختلف اجتماعی و انتظامی کمی هم رو کتاب و کتابخونی سرمایه گذاری میکردیم و این اتفاق بزرگ رو از شوی کتاب به چیزی بهتر تبدیل میکردیم .

حالا وقتی که به این مسئله نمایشگاه یه بار دیگه با توجه بیشتری نیگا میکنیم ، میبینیم که حتی تو ارائه یه شو بوک هم موفق عمل نمی کنیم . اطلاع رسانی ناقص و حتی گاهاً عدم اطلاع رسانی ، فضای نا مناسب که در خور شان و مقام کشور و همینطور این یار مهربان نیست ، کمبود های فراوان در بخش توزیع ، و خیلی مسائل دیگه که باعث تاسف همگان میشه . من که فعلا امسال نتونستم برم نمایشگاه ولی حتماً از این فرصت استفاده میکنم . راستی امیدوارم بتونم کتابهای خواهر نازنینم فریبا فوقانی گل رو اونجا پیدا کنم (البته اگه این عزیز لطف کنه شماره سالن و غرفه مربوطه رو بده که خیلی ممنون میشیم ). امیدوارم دوستان جان هم از این فرصت بطور مناسب و درست استفاده کنن و در کنار بازدید و خرید از نمایشگاه از فعالیتهای جنبی اون ( آیس پک ، انواع و اقسام حراجی ها از عینک و ادکلن گرفته تا سنگ پای الکترونیکی ) هم استفاده کنن و صد البته با مطالبشون مثل سال گذشته باقی دوستان جان رو بهرمند کنن . پس منتظر مطالب و نوشته هاتون هستم . در ضمن اگه همراهان گرام یه نیگایی به وبلاگ بندازن ، میبینن که قسمتی بعنوان قفسه کتاب داریم که خیلی وقته خالی مونده و داره گردو خاک میخوره .


برای دوست جان، آمیتس عزیزم هم دعا میکنیم که هرچه زود تر حالشون خوب شه تا بتونن کناردوستان از نمایشگاه لذت ببرند و البته از لذتشون ما رو هم بی بهره نذارن .

انشا الله سعی میکنم شنبه با پستی جدید در خدمتتون باشم پس تا اونروز یا علی . در پناه حق

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388  ساعت : 11:6
اولین پست سال 1388 

سلام بردوستان جان و همرهان مهربان. سال جدید و نوروز باستانی بر همه عزیزان مبارک و خجسته باد . بعضی ازآهنگ ها ، ترانه ها و اشعار با گذشت سالیان سال تازگی خود را برای شنونده حفظ می کنند . درایام عید یکی از همین ترانه ها حسی عجیب را در من زنده کرد . شعری از ترانه سرا و آهنگ ساز بنام ترکیه " باریش مانچو" با صدای دلنشین و گوشنواز معزز آرسوی . این ترانه در اصل CAN BEDENDEN ÇIKMAYINCA ( جان بدندن چیخماینجان) یا FANİ نام دارد که در ایران به  UNUTMA Kİ DÜNYA FANİ (اونوتما کی دونیا فانی ) معروف است . ترانه سرا و آهنگساز آن با کاری بسیار قوی این اثر را اثری ماندگار ساخته . در زیر شعر ( بزبان ترکی استانبولی ) و ترجمه آنرا آورده ام . متاسفانه نتوانستم خود آهنگ را آپلود کنم یا لینک آنرا پیدا کنم امیدوارم خودتان بتوانید پیدایش کنید . مطمئنم پس از شنیدن این اثر و خواندن شعر و معنی آن با من هم عقیده خواهید بود .

( به ادامه مطلب توجه فرمائید )

امیدوارم بر انتخاب موضوعم بعنوان اولین پست سال جدید خرده نگیرید . ( از کوزه همان برون تراود که در اوست ) . با نظراتتون باز هم همراهم باشین .

تقدیم به همه دوستان جان و اونایی که نمی تونم دوستشون نداشته باشم و فراموششون کنم


ادامه مطلب
|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : سه شنبه یازدهم فروردین 1388  ساعت : 19:9
شعری از طرف دوست فروریخته ببخشید فرهیخته آمیز یغنبیت 
دوست عزیزم این شعرو تو کامنتها گذاشته بود حیفم اومد همه ازش نکیفن . پس اگه نظری داشتین خطاب به آمیز یغنبیت عزیز بنویسین .

سلام به سرکار خانم محترمه معظمه مکرمه مجلله محترقه ...نه یعنی چیز محجبه اولا متشکرم از بیان معنای آمیتیس.دوما برای اینکه تا این آقا پیمان گل التفات بفرمایند تا قسمت بعدی بسیار مهیج و اکشن قصه شون رو آپ بقرمایند یک شعر هیجانی اینجا درج می کنم و تقدیم می کنم به شما و سایر دوستان بسیار عزیز.باشد که کمی هیجان این شعر به هیجان سایت پیمان عزیز و هیجان قصه شون اضافه کنه:

لحظه ای با من باش...

دوباره مست ِمست ِمست تو ..
دلي كه هستي‌اش به هست ِتو ..
سكـوت مي‌كني و ضـجّه مي‌زنم
عنان اختيار هر دومان بدست تو ..!
بزرگ‌هاي قوم حُكم مـي‌كنند به
«شكستن ِ» الهه‌اي كه عاشقت ..
_ نه! بت‌پرست تو ..
به خرده‌ريزهاي من! به جان عشق!
كه بعـد، نوبـت شكست تو ...
به من كه..رحم به خودت نمي‌كني؟!
بيا كليـد قلب من به دست تو!
”كليد قلب من كه دست توست“
چرا نشستـه‌اي كنــار در؟!
نشسته‌اي و شعله‌هاي عشق
رسيده تا به هفت خانه دور و بر
نشسته‌اي و ما مرور مي‌شويم
درون خاطرات دختران ِشور و شر
نشسته‌اي و مرزها شكسته‌ ها!
بيا .. به فتح ِجنگجوي بي سپر!
من ايستاده‌ام كه پرپرم كني
_ تو در عوض،
بكـار روي شانه‌هام بال و پر
ببين! نمي‌توانم از تو دور ماند
تو هم كه درك مي‌كني مرا؟ پسر!
نه! شك نكن كه دل‌دلم براي توست
تويي كه مثل اينكه توي درد سر ..
تويي كه آمدي جلو به خاطرم
و بعد خط زديم روي راه ِپشت سر!
مرا ببين كه غرق ِمهرباني تو باز ..
تپش..تپش..كه باز..باز..عاشقانه‌تر!
نگفته‌ام چه حسّ گرم مبهمي‌ست:
من و شما و دست‌هاي حلقه بر كمر
.. و دختران ِغمزده بُراق مي‌شوند:
كه اشتباه مي‌كني!! علامت خطر!
و من..كه لرز مي‌كنم و تو_شما!_
تو و ستاره روي گونه‌هاي سرخ ِتر:
خودت ببين چگونه ريـشه‌ئ مرا
گرفته‌اي به باد تيـشه و .. تبر!
به جاده‌ها سپرده‌ام سفارشت
كنند كه: بمان و يا .._ يا مرا ببر!
دوستان می توانند نظرات هیجانی خودشان را در مورد این شعردر این وبلاگ درج نمایند.(به این می گند استفاده ابزاری از وب دیگران !!!)یا علی

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : سه شنبه سی ام بهمن 1386  ساعت : 9:3
نظر سنجي 

با سلام خدمت دوستاي گلم .

از اينكه مدتي منتظرتون گذاشتم ، شرمنده ام . آخه شروع داستان مشكلاتي داره كه خودتون هم مستحضرين مثل طرز روايت و نحوه نوشتار و .... . از اينكه تو اين مدت با متانت تحمل كردين ممنون . دوستاي نازنينم كه با نظراتشون منو كمك و تشويق ميكنند از لطفتون سپاسگذارم ، بخصوص دوست عزيزم آميز يغنبت كه با راهنمايي هاش باعث شده كه يه مقدار حواسمو بيشتر جمع كنم . آميز يغنبيت عزيز، تو يه كامنت طولاني مسائلي رو مطرح كرده بود كه وقتي خوندم حسابي كيفيدم . يادم باشه يه تشكر مخصوص خدمت ايشون عرض كنم . البته واسه بعضي از مواردي كه مطرح فرمودند جوابهايي هم دارم كه اگه اين دوست عزيزم يه آدرس بمن بده جواب هامو ارائه ميدم . البته شما دوستان بهتره كه يه وساطتي بكنين كه اين دوست گلمون يه جورايي از پشت اين پرده بيان بيرون . به خدا ما خيلي دوست داريم كه رابطه مون با عزيزان نزديك تر باشه .

راستي يه چيزي رو متذكر بشم كه اگه من از آميز يغنبيت عزيز اينطوري صحبت ميكنم و ازشون قدرداني ميكنم ، معنيش اين نيست كه نظرات دوستان ديگه برام مهم نيست . ولي خدا وكيلي خودتون يه سري به كامنت اين آميز يغنبيت بزنين ببين چطور ريز و دقيق تمام مسايل داستان رو مد نظر داشته . بازم ميگم رونق وبلاگ من و دلگرمي من واسه ادامه ، حضور شما عزيزانه . پس قدمها و قلمهاتونو ازاين حقير دريغ نكنين . بعضي از دوستان عكس و كليپ خواستن كه بهشون قول ميدم كه : چشم سعي ميكنم نظر اين عزيزان را هم حد الامكان برآورده بشه .

دلم واسه همتون تنگ ميشه . سعي مكنم زود تر قسمت هاي بعدي رو هم آپ كنم . حالا كه داستان رو شروع كردم دلم ميخواد كه خوانندگان فهيم در صورتي كه وقت و حوصله داشتن به اين سوالاتم جواب بدن . فكر كنم اينطوري قسمت نظرات هم خوندني تر بشه .

 

سوال ها

افتضاح

بد

متوسط

خوب

عالي

روند داستان به چه صورتيه ؟

 

 

 

 

 

طرز نوشتنم جوابگوي نظرات شما هست ؟

 

 

 

 

 

در مورد شخصيتهاي داستان نظرتون چيه ؟

 

اگه نظر خواصي براي ادامه داستان يا وبلاگ دارين بنويسين .

 

پيش بيني شما براي ادامه و پايان داستان چيه ؟

 

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : دوشنبه هشتم بهمن 1386  ساعت : 11:39
برمیگردم 

سلام به شما دوستای گلم که دلم براتون یه ذره شده

دارم رو داستان جدیدم کار میکنم . امیدوارم بزودی آپ کنم . ممنوم از همه شما که تو اینمدت منو با نظراتتون راهنمایی کردین . از عزیز دل برادر آمیزیغنبیت که اینقد منو شرمنده خودش کرده ممنونم . یه چیزی میگم خودش نشنوه . و لی خیلی دلم میخواد بشناسمش . با بعضب از اونایی که میان و نظر میدن فرق داره . دوستای گلم که نمیتونم اسم همشونو بیارم . امیدوارم که بازم جای پاتونو اینجا ببینم . راستی یه گلایه  ما اینهمه زحمت کشیدیم و نشستیم فلش کلیپ ساختیم . جز یکی دو نفر انگار اصلا نرفتن حتی ببیننش . تا چه رسد به اینکه نظر هم بدن . اینکه میگم نظر بدین به خاطر این بود که این فلش تقدیم کرده بودم به شما عزیزان .

به هر حال دلم اندازه یه ارزن شده واستون . به امید دیدار و خدا نگهدار

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : یکشنبه سی ام دی 1386  ساعت : 16:19