يا علي
ادامه مطلب
|
|
| ( داستان - داستانک - داستان دنباله دار ) نوشته هایی که شاید نتونم به زبون بیارمشون |
|
|
سلام خدمت همراهان و دوستان جان . از اونجاییکه از پست قسمت ۱۱ داستان خانه ای از جنس حباب مدت زمان زیادی میگذرد و دوستان به احتمال قریب به یقین ماجرای داستان را از خاطر برده اند ادامه داستان را با این شرایط به صلاح ندیدم . از طرفی چون دوست ندارم کارم نا تمام بیاند تصمیم گرفتم تا ۱۱ قسمت داستان را در چند پست به فاصله زمانی کم در بلاگ قرار دهم تا دوستان با مرور مجدد آماده پیگیری داستان باشند . امیدوارم که هر چه زود تر قسمت ۱۲ و قسمتهای باقی مانده را پست کنم . بامید بهروزي برای همه شما عزیزان .
يا علي
ادامه مطلب |+|
به قلم:
پيمان
در تاریخ
: یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت :
14:47 سیمین با اینکه از سوال بی مقدمه سهیلا غافلگیر شده بود اما مدت ها بود که دلش میخواست با کسی درد دل کند وبا وجود آنکه زمان زیادی از آشنائیش با سهیلا نمی گذشت ولی از اعماق وجودش ندایی به او میگفت که می تواند با خیال راحت حرفهایش را به او بازگو کند . - خیلی وقته که دردی تو سینه ام سنگینی میکنه ولی نتونستم این رو به کسی بگم . - عزیزم به من اعتماد کن . میتونی راحت حرفات رو با من در میون بذاری . اگه کاری ازم بر بیاد حتما از کمک دریغ نمیکنم . سهیلا اینرا گفت و دستش را به مهربانی بر روی شانه سیمین قرار داد . - سهیلا تو خیلی مهربونی . من و احسان تقریبا از بچگی با هم بزرگ شدیم . راستش اوایل فکر میکردم که محبتی که نسبت به اون تو دلم احساس میکنم فقط یه محبت بچه گونه است و چیز دیگری بین ما نیست و نخواهد بود . تا اینکه ...... سیمین مانند کودکی که مقابل آموزگار برای پاسخ به سوالات به پای تخته خوانده شده باشد ، آشکارا میلرزید وهیجانی تمام وجودش را در بر گرفته بود . لحظاتی سکوت میان آندو حاکم شد . حس کنجکاوی صبر و طاقت سهیلا را ربوده بود . - ..... تا اینکه چی ؟ سیمین که در آن لحظه پشت پنجره ایستاده و دستان ظریفش را بر روی سینه حمایل کرده بود و به نقطه ای نا معلوم خیره شده بود . پس از مکثی طولانی ، ادامه داد ....... - یه روز که به همراه خونواده ها رفته بودیم پیک نیک احسان منو تو گوشه ای تنها گیر آورد و پرده از راز دلش برداشت و به من گفت که مدتهاست به فکر ازدواج با منه . - خوب . اینکه خیلی خوبه ! تو چی جوابشو دادی ؟ قبول کردی ؟ - من اونروز کاملا غافلگیر شده بودم . چون تا اون موقع هیچوقت به این مسئله فکر نکرده بودم . من همیشه خودم و احسان رو به چشم همون بچه های کوچیک و شیطونی که به خاطر خاله بازی و عروسک بازی و چیزای دیگه همه اش با هم قهر میکردیم و آشتی میکردیم ، میدیدم . ولی الان داشتم با شنیدن این جملات خودم و اون رو جور دیگه ای حس میکردم و باور این حقیقت که ما بزرگ شدیم ، برام مشکل بود . پس کمی فرصت خواستم تا بتونم بیشتر در مورد حرفاش فکر کنم . - خوب ؟ - بعد از اینکه کلی با خودم کلنجار رفتم فهمیدم که مدتهاست که دوستش دارم . ولی حیف ..... - یعنی چی ؟ چرا حیف ؟ چی جوابشو دادی ؟ - من بعد از چند روز نظر مثبت خودم رو اعلام کردم و به احسان گفتم که میتونه با خونواده اش صحبت کنه تا برای خواستگاری پا پیش بذارن . - به به . اینکه عالیه . احسان ظاهرا پسر خوب و معقولی به نظر میاد ، پس ناراحتی شما به خاطر چیه ؟ - مشکل ما خواهر احسان ، فروغه . اون با این ازدواج مخالفه . - یعنی چی . چه ربطی به اون داره ؟ - فروغ رو پدر احسان خیلی نفوذ داره . طوری که هر چی اون بگه ، پدرش بی هیچ سوال و جوابی قبول میکنه . - آخه فروغ مشکلش با تو چیه ؟ چرا مخالفت میکنه ؟ اصلا حرف حسابش چیه ؟ - نمیدونم . ولی انگار چیز هایی در مورد من مطرح کرده که کاملا کذبه . ولی پدر احسان با شنیدن این حرفا بدون هیچ شک و تردیدی مخالفت خودشو رو اعلام کرده و حتی تهدید کرده اگه احسان در مورد این ازدواج پا فشاری کنه اونو از همه چیز محروم میکنه . - احسان که بچه نیست با این تهدید ها میدون رو خالی کنه . سیمین جان خود احسان چی میگه ؟ هنوزم رو حرفش هست ؟ - احسان هنوزم رو خواسته اش پا فشاری میکنه ولی من نمیخوام که این ازدواج باعث کدورت و خدای ناکرده قطع رابطه اون و خونواده اش بشه . احسان آدم تحصیل کرده و خود ساخته ایه و هیچ نیاز مالی به خونواده اش نداره . ولی من نمیخوام بین اون و خونواده اش قرار بگیرم . من احسان رو دیونه وار دوست دارم و حاضر نیستم از دستش بدم . ولی این به این معنی نیست که بخوام اونو به هر قیمتی و به قیمت دوری از خونواده اش بدست بیارم . دریای مواج چشمان سیمین بخروش آمده بود وراهی برای رساندن خود به ساحل گونه های او میجست . قطره ای اشک بر روی گونه سیمین راه باز کرد و گرمای قطرات اشک خبر از لهیب آتش عشقی که وجود سیمین را فرا گرفته بود میداد . سهیلا که با تعجب به سخنان سیمین گوش میداد کاری جز در آغوش کشیدن او برای تسلی به ذهنش نمیرسد ، با اینحال گفت : - سیمین جان نمیدونم چطور ، ولی مطمئن باش من و فرید هر کاری از دستمون بر بیاد برای رسیدن شما دو نفر بهم انجام میدیم . مطمئن باش قدرت عشق فرا تر از اینه که کسی بتونه مانع اون بشه . پس بهت قول میدم که با تمام توانم به شما کمک کنم . - ممنون عزیزم . همین که به حرفام گوش دادی خیلی ازت متشکرم . من تا بحال نتونسته بودم این حرفا رو به کسی بگم . - حالا بهتره که دیگه بری و آبی به سر و صورتت بزنی . الان دیگه خاله پیداش میشه . باید یواش یواش واسه رفتن به خونه تون آماده شیم . راستی خیلی دلم میخواد این فروغ خانم رو ببینم و بفهمم حرف حسابش چیه . - اون الان با بابا و مامانش رفتن مسافرت . اونطور که احسان میگفت ، امشب قراره برگردن . - باشه . پس منتظر میشیم تا بعدا ببینیمشون . حرف های سهیلا که با لحنی قاطع ادا می شد ، برای سیمین امیدوار کننده و تسلی بخش بود و همین باعث شد لبخندی شیرین ، صورت زیبایش را جذاب تر کند . ساعت پنج و نیم بود که خاله زهرا آمد . سیمین که با سخنان سهیلا آرامش از دست رفته خود را باز یافته بود با همان حرارت و شور جوانی به پیشواز خاله زهرا رفت . خاله زهرا پس از اینکه چایی خوش رنگی را که سیمین برایش آورده بود سر کشید ، گفت : - سهیلا جون ، فرید کجاست ؟ بهتره بهش بگی آماده شه تا بریم خونه خاله اش ، الان بندگون خدا منتظرن . من باید زودتر میرفتم که اگه آبجی کاری داشت کمکش کنم . سیمین سینی چایی را از مقابل خاله برداشت و گفت : - خاله جون نا سلامتی شما مهمونین . اونجا هم نمی خواین دست از کار کردن بردارین . در ثانی الان دیگه همه کا را انجام شده . - انگار تو از من مهمون تری ! تو الان باید اونجا باشی اونوقت نشستی اینجا ؟! سیمین مانند کودکی با توپ و تشر سرزنش شده باشد ، لب ورچید و با سینی به طرف آشپز خونه حرکت کرد : - به من چه ؟ به عروس گلت بگو که نذاشت من برم خونه . هی میگفت من تنهام . خاله زهرا نگاهی مهربون به سهیلا انداخت و گفت : - خوبه خوبه نمیخواد پای عروس منو وسط بکشی . تو خودت از خدات بود از زیر کار در بری . سهیلا که از لحن مادرانه خاله زهرا به وجد آمده بود گفت : - خاله جون من از سیمین خواستم که اینجا بمونه . - خوب حالا دیگه کمی عجله کنین . بهتره برین آماده شین تا زودتر بریم . خاله زهرا این را گفت و دستش را روی زانو تکیه داد و از زمین برخاست و به طرف اتاق خود حرکت کرد . سهیلا پس از آنکه چند ضربه به در زد وارد اتاق شد . فرید روی تخت دراز کشیده و به سقف خیره شده بود . - فرید جان خواب بودی ؟ - آره عزیزم . تازه بیدار شدم . - به چی فکر میکردی ؟ - چیز خاصی نبود . راستی خاله اومد ؟ - آره . باید زودتر آماده شیم تا بریم . راستی میخواستم در مورد سیمین باهات صحبت کنم . فرید از جایش بلند شد و به طرف پنجره حرکت کرد . با باز شدن پنجره هوای تازه به اتاق هجوم آورد . با اینکه ساعت نزدیک به شش عصر بود ولی هنوز از گرمای هوا کاسته نشده بود . از میان جعبه سیگاری بیرون آورد و بر گوشه لبانش گذاشت . سهیلا که خود را به او نزدیک میکرد سیگار را از گوشه لبش برداشت و در حالیکه بازوانش را بدور گردن فرید می انداخت ادامه داد ... - اینطوری که متوجه شدم سیمین و احسان همدیگه رو دوست دارن ، ولی فروغ خواهر احسان شدیدا با این ازدواج مخالفه و با حرفا و کارهاش باعث شده که پدر احسان تحت تاثیر حرفای او مخالفت خودشو با این ازدواج اعلام کنه . تا جاییکه تهدید کرده اگه احسان رو خواسته خودش پافشاری کنه اونو از ارث محروم کنه . - خوب ؟ اینها چه ارتباطی به ما داره ؟ - فرید این چه حرفیه ؟ من به سیمین قول دادم که حتما بهش کمک می کنیم . - سهیلا می بینم خیلی زود باهاش صمیمی شدی . - سیمین دختر خیلی خوبیه . اونم مثل من تنهاست و من میخوام هر طور که شده بهش کمک کنم . - تو همین چند ساعت به این نتیجه ها رسیدی ؟ - فرید تو از چیزی ناراحتی ؟ اگه چیزی هست به من هم بگو . فرید در حالیکه بازوان سهیلا را از دور گردن خود باز میکرد جواب داد : - نه عزیزم . فقط درست نیست که ما بین این دو خانواده قرار بگیریم . ولی از اونجایی که تو بهش قول دادی منهم هر کاری که لازم باشه انجام میدم تا تو به قولت عمل کنی . سهیلا بوسه ای بر گونه فرید نشاند و در حالیکه به طرف کمد لباس میرفت گفت : - میدونستم که تو هیچ وقت منو تنها نمیذاری . ساعت از هفت گذشته بود که زنگ خانه خاله مینا و کریم آقا به صدا در آمد . کریم آقا که کت و شلواری برنگ خاکستری با پیراهنی دودی رنگ بتن داشت ، با حالتی کاملا رسمی به استقبال تازه واردها رفته بود خاله زهرا و پشت سر آن سهیلا و سیمن و بعد از همه فرید وارد خانه شدند . خانه کریم آقا در محله ای خلوت و سرسبز از شمال شهر قرار داشت . مسیری سنگفرش شده فاصله بین در حیاط تا ساختمان ویلایی را بهم متصل میساخت . درختان مو اطراف سنگفرش که بوسیله پایه هایی فلزی نگه داشته میشدند دالانی سبز را در امتداد مسیر میساختند . چراغهای رنگی پای دالان ، انواری بدیع را در چشم تازه وارد ها ایجاد میکردند . قبل از ساختمان ، سنگفرش در دوطرف آبنمایی زیبا ، تا پله های ورودی امتداد میافت . فرید و سهیلا که بار اولی بود به این خانه پای میگذاشتند با دیدن این مناظر به وجد آمده بودند . در این ساعت از عصر با وزش بادی ملایم نسیم خنکی که با گذشتن از روی آبنما و میان درختان و گلها ، در دالان میوزید ، روح تازه ای در کالبد کسانی که از آنجا عبور میکردند ، میدمید . بر روی پله ها گلدانهای گل در دوطرف چشم نوازی میکرد . فرید وقتی مقابل در ورودی ساختمان رسید ، بالای پله ها برگشته و به عقب خیره شد . زیبایی و سرسبزی حیاط نشان سلیقه و علاقه سرشار صاحب خانه را به گل و گیاه را نشان میداد . انگار که تکه ای از بهشت از آسمان هفتم جدا شده و برای خاکیان به ارمغان آورده شده است . بوی نشاط و طراوت و زندگی در جای جای این حیاط مشام آدمی را نوازش میداد . وقتی که فرید و سهیلا وارد خانه شدند با راهنمایی کریم آقا برای تعویض لباس به اتاقی در طبقه بالا راهنمایی شدند . پس از چند دقیقه در حالیکه دستان سهیلا بر بازوی فرید بود از پله مار پیچ پایین می آمدند . سهیلا در میان پیراهنی سفید ازجنس ساتن مانند مرواریدی در میان صدف میدرخشید . فرید کت و شلواری سفید از جنس کتان با پیراهنی سفید بتن داشت . همه حاضرین در حالیکه اقرار میکردند این زوج کاملا بهم می آیند به احترام آنها از جای خود برخاستند و با کف زدن استقبالشان کردند . با وجود آنکه تعداد کمی از میهمانها حاضر شده بودند و درسالن بزرگ وسط ساختمان همهمه ای به پا بود . ساختمان بصورت دوبلکس با پله ای گردان در قسمت شمالی سالن به طبقه بالا راه داشت و طبقه بالا که شامل پنج اتاق و یک سالن مطالعه و دو سرویس بهداشتی بود با پنجره های بلند به حیاط سرسبز مشرف میشد . قسمت پذیرایی که توسط چند پله به سالن متصل میشد با پنجره ای که فضای پذیرایی را از بالکن بزرگ مقابل آن جدا میکرد با مبلهای استیل و یک میز غذا خوری بزرگ مبلمان شده بود . چند تابلو بزرگ و چند قطعه مجسمه در کوشه وکنار پذیرایی به چشم میخورد . طرز دکوراسیون و لوازم داخل ساختمان سلیقه و تمول صاحب خانه به رخ میکشید . ساعت حدود 9 شب بود و تقریبا همه میهمانها آمده بودند . سالن پر بود از جوانهایی که مشغول رقص و پایکوبی بودند . سیمین که بلوزی مشکی و نسبتا گشاد با شلوارجین به تن داشت و موهای بلند و صاف و بلوند خود را سخاوتمندانه روی شانه های خود ریخته بود با سینی شربت از میهمانها پذیرایی میکرد ، وقتی سینی را مقابل سهیلا و فرید گرفت سهیلا با لبخندی گفت : - خدا رو شکر امشب آقا احسان نمیاد اینجا ، وگرنه مطمئنم که مجبور بودیم باقی مهمونی رو تو بیمارستان برگزار کنیم . اینرا گفت و لیوان شربت را برداشت . سیمین که گل انداختن گونه هایش زیباییش را دوچندان کرده بود بدون هیچ جوابی برگشت تا از آنها دور شود . - سیمین خانم فکر کنم ایندفعه شما منو فراموش کردین . فرید این جمله را با شیطنت و طعنه خاصی ادا کرد . - اووووه ببخشید آقا فرید . اصلا حواسم نبود . - خوش بحال آقا احسان که یکی اینطور دلش واسش میلرزه . وقتی اسمش اینقد شمارو بهم میریزه ورودش با شما چه میکنه !؟ وقتی فرید این جملات را بزبان می آورد با اشاره سر به در ورودی را نشان میداد . سیمین وقتی به سمتی که فرید اشاره کرده بود برگشت با ناباوری احسان و خانواده اش را دید که مقابل در ورودی با پدرو مادرش و خاله زهرا در حال خوش و بش بودند . اگر سهیلا بکمک سیمین نمی شتافت شاید با واژگون شدن سینی همه حاضرین متوجه تغییر حالت او میشدند . ادامه دارد .... |+|
به قلم:
پيمان
در تاریخ
: دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت :
13:55 این قسمت از داستان رو به مناسبت تولد خواهر عزیزم خانم فریبا فوقانی تقدیم ایشون می کنم . البته میخواستم با یه کیک همراهش کنم ولی وقتی که شمع ها رو روی کیک چیدم دیدم که دیگه کیک دیده نمیشه واسه همین بیخیال کیک شدم . خواهر عزیزم با آرزوی روزگاری خوش وخرم امیدوارم در کنار داداش گرانقدر آقا سعید و دخملای نازت صدو بیست ساله دیگه تولد دویست سالگیتم جشن بگیریم . بابا بیخیال جون سعید اون ماهی تابه رو بذار زمین . بابا الان که دیگه زمونه این چبزا نیست . بهتر مسئله رو با گفتمان حل کنیم . جون من جلو نیا . ایها الناس کمک . .... کمک .... آآآآآ خخخخ سرم
اگر چه سیمین خیلی تلاش میکرد تا رفتاری عادی از خود نشان دهد اما براحتی از چهره بر افروخته و حرکات انگشتانش میشد به آشوبی که در جانش بوجودآمده بود پی برد . این حرکات و آشفتگی از چشمان تیز بین و زنانه سهیلا بدور نماند چرا که با اشاره سر به فرید فهماند ، اتاق را ترک کند . - سیمین ، میدونی ...... من اینجا کسی رو جز فرید و بستگان اون ندارم ، در ثانی ، از بچگی ، از نعمت داشتن یه خواهر محروم بودم . از همون لحظـه ای که دیدمت احسـاس خاصی نسبت بهت پیدا کردم . میدونم که تو هم خواهری نداری . دلم میخواد اگه منو قابل بدونی ، جای خواهرت قبولم کنی . سیمین که انگار پس از سالها خواهر گمشده خود را یافته بود ، با هیجان سهیلا را در آغوش کشید . هر دو با گریه احساس به قلیان آمده خود را ابراز میکردند . سیمین با نوک انگشت قطره اشکی را که از گونه اش سرازیر بود زدود و با تبسمی به سهیلا گفت : - من خیلی خوشحالم که با تو آشنا شدم و واقعا به آقا فرید برای داشتن چنین همسر مهربونی تبریک میگم . تو انقد مهربونی که هر کسی به آشنایی و صمیمیت با تو می تونه افتخار کنه . - تو لطف داری . ولی این صمیمیت و محبت تو بود که باعث شد یه همچین احساسی رو نسبت بتو پیدا کنم . - من از بچگی وقتی که میدیدم دوستام چقدر باخواهراشون راحتن و میتونن ساعت ها از احساسات دخترانه خود و هر چیزدیگری که دوست دارن صحبت کنن ، به حالشون غبطه می خوردم . من همیشه آرزوی داشتن خواهری مثل تورو داشتم . - منم همچین حالتی داشتم ، ولی الان با وجود تو فکر می کنم بتونیم حسابی با هم درد دل کنیم . کمی مکث کرد و ادامه داد . - راستی من لباس مناسبی برای مهمونی امشب ندارم ، میتونم ازت خواهش کنم برای خرید چند دست لباس راهنماییم کنی ؟ سیمین در حالیکه خم شد بود و روی سفره و فنجان های چایی را در سینی قرار میداد جواب داد : - با کمال میل . پس بعد از اینکه سفره را جمع کردم یه تماس با مامان میگیرم که هم خبر بدم باشما میرم بیرون و هم اینکه اگه مامان هم چیزی لازم داشت براش بخرم . - پس با هم سفره رو جمع می کنیم و بعد هم آماده میشیم . بعد از چند دقیقه برای اولین بار سهیلا به همراه سیمین در خیابان های تهران در حال قدم زدن بود و از دیدن چیز هایی که در شهر جریان داشت گاها متعجب می شد و همین باعث خنده سیمین شده بود . رفتار سهیلا برای سیمین تداعی مریخی هایی را داشت که برای اولین بار پای روی کره زمین گذاشته اند . وقتی که سیمین دست او را برای رد شدن از عرض خیابان می کشید ، سهیلا با تعجب و اعتراض خود را به عقب کشید و این کار باعث شد که سیمین به حالتی متعجب بپرسد : - چرا واستادی ؟ بیا دیگه !! - ا ا ا ا مگه نمی بینی چراغ قرمزه . - اووووَوَوَه ه ه ه . خانوم کجایه کاری ؟! اگه تا فردا صبحم اینجا وایسی این چراغ سبز بشو نیست . - یعنی چی . ! ! - اگه باور نمی کنی واستا خودت ببین . بیشتر از 5 دقیقه منتظر ماندند ولی از سبز شدن چراغ عابر خبری نبود . سهیلا کم کم داشت باورش می شد که این چراغ صرفا جنبه دکوری دارد . - حالا دیدی ؟ بیا دست منو بگیر تا آروم رد شیم . - چرا اینطوریه ؟ - چیزی نیست ، یه مدت که اینجا بمونی چیزای زیادی می بینی که رفته رفته همه برات عادی میشه . این را گفت و لبخندی تحویل او داد . وقتی مقابل صرافی رسیدند تا مقداری ارز تبدیل کنند ، مردی که آن نزدیکیها بود در حالیکه با خنده ای چندش آورش تمامی دندانهای زردخود را به نمایش میگذاشت به طرف آنها آمد و گفت : - خانومای خوشگل چیزی میخواستین ؟ دربست در خدمتیما . دلار ، مارک ، یورو ، ......... و آن دو بی آنکه به حرفای مرد اعتنایی کنند ، وارد صرافی شدند و بعد از چند دقیقه که کارشان تمام شد ، از آنجا بیرون آمده و به سمت بازار راه خود را ادامه دادند . شلوغی و ازدحام عابرین و خودروهایی که در حال عبور بودند به همراه سرو صدای دست فروشها و بار برها ، باعث اضطراب و نگرانی سهیلا شده بود ، بگونه ای که دست سیمین را محکم در دستش میفشرد ، میترسید در این ازدحام و شلوغی گم شود . پس از عبور از مقابل چندین مغازه مقابل فروشگاه نسبتا بزرگی توقف کردند . سیمین به طرف سهیلا برگشت و گفت : - سهیلا جان ، اینجا مغازه یکی از بستگان مادرمه . هرچی بخوای میتونی از همین جا تهیه کنی . سهیلا نگاهی به ویترین و سردر فروشگاه انداخت و به همراه سیمین وارد شدند . خانم جوان وشیک پوشی که گوشه ای از فروشگاه ایستاده بود ، به محض ورود آنها با چهره ای گشاده به سمتشان آمده و پس از خوش آمد گویی گفت : - چیزی لازم دارین من در خدمتم . سیمین که داشت اطراف را تماشا میکرد پرسید : - ببخشین ، آقای نیازی تشریف ندارن ؟ - منظورتون آقا احسانه ؟ - بلی ، ما از بستگانشون هستیم . - ایشون معمولا بعد از ظهرا تشریف میارن ...... - اوه بله درسته . فراموش کرده بودم ، الان اداره هستن . - ..... اما از شانس شما امروز اینجا هستن . الان طبقه بالا تشریف دارن . چند لحظه تشریف داشته باشین ، من الان صداشون میکنم . - لطف میکنین . خانم فروشنده از آنجا دور شد و پس از چند لحظه ، احسان با لبخندی بر لب ، بطرف آنها آمد . - به به سلام سیمین خانم . خیلی خوش اومدین . افتخار دادین . چه خدمتی از من ساخته است . - سلام آقا احسان . راستش با سهیلا خانوم اومدیم کمی خرید کنیم . احسان که تازه متوجه حضور سهیلا شده بود با دستپاچگی گفت : - سلام خانم دکتر. خوش اومدین . چه افتخاری !؟ آقا فرید حالشون خوبه ؟ - سلام . خیلی ممنون از لطفتون . سلام دارن خدمتتون . - اینجا مغازه خودتونه . هر چی دوست دارین امر بفرمایین . اجازه بدین من یکی از همکارا رو بفرستم خدمتتون تا راهنماییتون کنن . - خیلی ممنون میشم . فروشگاه در دوطبقه ساخته و به طرز ماهرانه ای دکور بندی شده بود . بخش های مختلف فروشگاه توسط خانم های جوان که لباس های شیک متحدالشکلی بتن داشتند اداره می شد . بخش لباس های شب ، لباسهای اسپرت ، مانتو ، کیف و کفش و ..... هر کدام به گونه ای ماهرانه از هم جدا شده بود و هر تازه واردی در نگاه اول به حسن سلیقه صاحب فروشگاه پی میبرد و این باعث احساس اطمینان و آرامش برای مراجعین بود . احسان به طرف فروشنده جوانی کمی آنطرفتر مشغول بود برگشت و گفت : - خانم انصاری تشریف بیارین اینجا . دختر جوان سریع از خانمی که مقابلش بود عذر خواهی کرد و به سمت آنها آمد . - خانم انصاری ، این خانمهای محترم از بستگان مادر بنده هستند . لطفا کمکشون کنید تا چیزایی که لازم دارن تهیه کنند . این را گفت ودر حالیکه نگاهش در نگاه سیمین گره خورده بود از آنجا دور شد . سیمین که با نگاه احسان دست و پایش را گم کرده بود برای آنکه سهیلا متوجه چیزی نشود گفت : - سهیلا جون حالا این تو این هم فروشگاه . هر چی میخوای انتخاب کن که هیچکدوم قابل ترو نداره . - سیمین جون ، حالت خوبه !!؟ - آره ، چرا که نه ؟ فقط یه کم گرمه سهیلا لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت : - آره از رنگ لپت معلومه که خیلی گرمه . چون لپهات گل انداخته . سیمین که از این حرف سهیلا بیشتر خجالت کشیده بود ، دستش را به صورتش کشید و گفت : - جدی ؟ ولی ..... - نمی خواد خودتو اذیت کنی . میتونیم بعدا در اینمورد صحبت کنیم . تو اینطور فکر نمی کنی ؟ با دستپاچگی جواب داد : - بعله ، البته ، حتما ... سهیلا در انتخاب لباس مشکلی نداشت ، چراکه با اندام موزون و کشیده ای که داشت هر لباسی را که پرو میکرد برازنده قامتش بود . بعد از حدود نیم ساعت چند دست لباس انتخاب کرد و بطرف میزی که احسان پشت آن قرار داشت حرکت کرد . وقتی مقابل میز قرار گرفت احسان باحترام آندو از پشت میز بلند شد . - خانم دکتر چیزی که مد نظرتون بود پیدا کردین ؟ - بله آقا احسان . خیلی لطف کردین . به شما به خاطر این همه سلیقه و ظرافتی که به خرج دادین تبریک میگم . بازهم نگاه سیمین و احسان در هم گره خورده بود . سهیلا که از نگاه آندو پی به راز مگوی آنها برده بود گفت : - آقا احسان اگه لطف کنین و حساب ما رو بگین رفع زحمت می کنیم . احسان که با صدای سهیلا به خود آمده بود گفت : - خانم دکتر ، اینجا مال خود شماست . این اولین باریه که من افتخار خدمتگذاری را داشتم ، شما که نمی خواین مامان منو خونه راه نده . - مرسی اما بهتره که از تعارف کم کنیم و .... - من خیلی جدی عرض کردم . دوست دارم اینها رو به عنوان کادو از من بپذیرید . پس از کلی تعارف و نهایتا پرداخت مبلغ لباسها البته با تخفیف ویژه ، وقتی از مغازه خارج می شدند ، سیمین رو کرد به احسان و گفت : - آقا احسان ، امشب که حتما مهمونی تشریف میارین ؟ - راستش خیلی خوشحال میشدم خدمت برسم ، ولی فکر نمیکنم بتونم بیام آخه باید برم فرودگاه . مامان و خواهرم امشب قراره برگردن . - به سلامتی انشاالله . خوشحال می شدم اگه تشریف میاوردین ولی انگار که قسمت نیست . حیف شد . پس به عمه و دختر عمه سلام برسونین . - چشم حتما . - خدا حافظ - خدا حافظ . .... فرید که پس از رفتن سیمین و سهیلا تنها شده بود ، در اتاق خودشان روی تخت دراز کشیده و مشغول مطالعه دفترچه خاطراتش بود . هر برگی از دفتر که ورق می خورد ، در مقابل دیدگان فرید ، لحظات گذشته را مجسم میکرد . ساعتها بود که خود را با مطالعه و یاد آوری خاطرات ایام گذشته مشغول کرده بود و متوجه حرکت تند عقربه های ساعت شماطه دار قدیمی که روی دیوار اتاق جا خوش کرد بود ، نبود . ساعت یک ظهر بود که زنگ در به صدا در آمد . فرید پس از گشودن در با دیدن حال سهیلا نگران شد و سریع ساکهای لباس را از دستش گرفت . - سلام عزیزم . خسته شدین ؟ - آره فرید . بیرون هوا خیلی گرمه . - پس زود بیاین تو . تا شما لباسا تو نو عوض می کنین ، منم براتون دو تا لیوان شربت خنک درست می کنم و میارم . فرید پس از آنکه ساکها را داخل اتاقشان گذاشت سریع به آشپز خانه رفت و پس از چند دقیقه با چند لیوان شربت خنک وارد پذیرایی شد . سیمین و سهیلا داشتند از وضع ترافیک خیابونها و گرمای زیاد که در آنموقع از سال کمی غیر منتظره بود گلایه می کردند . فرید لبخندی بر لب سینی شربت را مقابل آنها گرفت . سیمین با تشکر لیوان شربت را برداشت و از فرید پرسید : - آقا فرید ، خاله خونه نیست ؟ - نه . بعد از اینکه شما رفتین ، خاله هم گفت میخواد بره عیادت یکی از دوستان و احتمالا بعد از ظهر برمیگرده . نهارم گذاشته تو یخچال تا خودمون گرم کنیم و بخوریم . و رو کرد به سمت همسرش و گفت : - سهیلا راستی خریدات رو نشون ندادی . - بذار بعد از اینکه نهار خوردیم . الان خسته ام . خیابونا خیلی شلوغ بود و حسابی هر دو تامون رو کلافه کرده ، گرمای هوا هم که دیگه نگو . راستی میدونی از کجا خرید کردیم ؟ فرید با تعجب و اشتیاق پرسید : - از کجا ؟ - از مغازه آقا احسان . همون آقای جونی که دیروز اینجا بود . یادته ؟ موقع خداحافظی سرش خورد به در ؟ - آره . احسان ، پسر عمه رعنا . مگه اون تو مغازه کار میکنه ؟ بمن گفت که کارمند وزارت بهداشت و درمانه . سیمین که تا الان کاملا ساکت بود ، در میان حرف آندو پرید و گفت : - آقا احسان همون طوری که گفتن کارمند وزارت هستن ولی امروز انگار اداره نرفته بودند . آخه ایشون معمولا بعد از ظهر ها از اداره میرن فروشگاه ولی امروز از صبح اونجا بودن . ... اگر چه مثل همیشه ، خاله زهرا غذای مفصلی برای نهار تدارک دیده بود ، ولی کسی میل زیادی به غذا از خود نشان نداد و بعد از چند دقیقه که سفره جمع شد ، فرید با اشتیاق گفت : - سهیلا جون بلند شو برو لباس هاتو یکی یکی بپوش . میخوام خودم اولین کسی باشم که تو این لباسا زیباییتو تحسن میکنم . سهیلا کمی ناز و عشوه زنانه چاشنی لبخند خود کرد و با لحنی پر از احساس رضایت خواسته فرید را جواب مثبت داد و بعد از چند دقیقه با لباس نو مقابل همسر خود ظاهر شد . یک بلوز خوش برش برنگ سفید که روی سینه و یقه آن هنرمندانه با توری گلدوزی شده بود انگار طراح آن ، آنرا فقط برای اندام موزون سهیلا طراحی کرده است ، و یک شلوار سیاه راسته پارچه ای که بلندی آن تا روی کفش هایش را می پوشاند . در این لباس اندام سهیلا خیلی کشیده تر و متناسب تر بچشم میخورد . فرید آنچنان محو تماشای همسر خود شده بود که وجود سیمین را در آنجا فراموش کرد . تا جایی که سهیلا با شرم گفت : - چه خبرته ؟ داری با چشمات آدمو میخوری ؟ - میدونی ؟ اگه دختر بودی حتما خودم فورا ازت خواستگاری میکردم . واقعا تو این لباس ها مثل یه تیکه جواهر شدی . ولی حیف که نمی شه امشب این لباس رو بپوشی . - واسه چی ؟ - آخه من که نمی تونم چشم همه رو ببندم تا بهت نیگا نکنن . - فرررییییییید . رضایت و خوشحالی در تمام ذرات وجودی سهیلا موج میزد . میدانست که تمام جملاتی که بر زبان فرید جاری می شود ، از اعماق قلبش ریشه میگیرد و او عاشقانه سهیلا را میپرستد . دومین ست لباسی که بر تن سهیلا جای گرفت ، یک پیراهن ماکسی از جنس ساتن برنگ سبز مغز پسته ای بود که بوسیله یک بند از پشت گردنش حمایل میشد و تمام پوست ظریف و سفید شانه های سهیلا را سخاوتمندانه نمایان میکرد و چینهایی که از روی برجستگی سینه چپ تا به کمر در سمت راست میرسید . با یک کفش ورنی پاشنه بلند برنگ سبز تیره که با سنگهایی کوچک روی آن تزیین شده و بوسیله بندهایی در زیر زانو بسته میشد . فرید که دیگر از دیدن همسر خود کاملا به وجد آمده بود بی اختیار از جای برخاست و پیش از آنکه سیمین و سهیلا بخود بیایند بوسه ای گرم بر گونه سهیلا نشاند . این کار چنان سریع اتفاق افتاد که سهیلا نتوانست از جای خود جم بخورد و با سر انگشتانش جای بوسه فرید را لمس میکرد . پس از آن فرید که خود نیز سرخ شده بود در حالیکه از اتاق خارج میشد گفت : - سهیلا جون بهتره بقیه لباسها رو بعدا ببینم . و بی آنکه منتظر حرفی از طرف سهیلا باشد با چشمکی به طرف اتاق خودشان رفت . پس از رفتن فرید برای لحظاتی چند سکوتی میان سهیلا و سیمین حاکم بود . اما سیمین با خنده ای که اعماق دل بر میخاست ، رو به سهیلا گفت : - واقعا خوش به حال هر دوتون ، شما به معنای واقعی کلمه خوشبختین . همسرت تو رو عاشقانه دوست داره و از ابراز این عشق در هیچ زمان و هیچ مکانی ابائی نداره . تو هم که دست کمی از اون نداری . واقعا به حالتون غبطه میخورم . - عزیزم ، هر کس واقعا عاشق باشه میتونه از عشقش لذت ببره ...... - ولی من اینطوری فکر نمی کنم . عشق اگه با شهامت همراه نباشه نمیشه ازش لذت برد . - سیمین !! تو احسان رو دوست داری ؟ ادامه دارد ..... |+|
به قلم:
پيمان
در تاریخ
: چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت :
14:15 سه ماه از اولین جلسه ای که فرید برای تدریس به خانه حاج عمو میرفت , میگذشت و نمرات بالای منیژه در امتحانات ثلث اول صحه ای بر جدیت فرید در امر تدیس بود . وقتی فرید از منزل حاج عمو خارج میشد با تشکر فراوان از طرف ایشان با حاج عمو خداحافظی کرد . منیژه تا دم در برای مشایعت فرید آمده بود . در حالیکه پاکتی را از زیر چادر خود بیرون می آورد گفت : - آقا فرید , تو این مدت خیلی زحمتتون دادیم . شما واقعا معلم فوق العاده ای هستین . بابا بزرگ میخواست این پاکت رو بده خدمتتون . اما من ازش خواستم تا اینکارو خودم انجام بدم , بلکه بتونم هم از زحماتتون تشکر کنم هم .... - هم ... ؟! - هم اینکه شاید بتونم لحظاتی با معلم سختگیر و اخموم صحبت کنم . فرید با تعجب به حرفای منیژه گوش میداد . لحظاتی سکوتی بین آن دو حاکم شد . فرید که براحتی میشد دستپاچگی را از حرکاتش دید گفت : - من آدم عنقی نیستم , ولی وقتی کاری رو قبول میکنم , دلم میخواد به نحو احسن انجامش بدم . حالا اگه اجازه بدین از محضرتون مرخص شم . - اگه وجود من اینقدر شما رو عذاب میده , حرفی نیست بیشتر از این مزاحمتون نمیشم . - خداحافظ - به امید دیدار . انگار از درون گر گرفته بود بی آنکه بداند کی و چگونه به در خانه رسیده است , خود را مقابل در خانه یافت . هوا سوز زیادی داشت و بیرحمانه به مانند شلاقی بر تن و صورت رهگذران می نشست . وقتی دایی فرهاد در را باز کرد برخلاف همیشه با چهره در هم فرید روبرو شد . فرید بدون هیچ حرفی بطرف اتاقش رفت . وقتی داشت لباسش را عوض میکرد پاکتی که منیژه داده بود را دید . در پاکت را باز کرد و اسکناس های صد تومنی و پنجاه تومنی داخلش را در آورد تا بشمارد که کاغذی تا شده از داخل پاکت بیرون افتاد . کاغذ را برداشت و تای آنرا باز کرد . خط منیژه را میشناخت . بنام نامی حضرت دوست اگرچه دوست به چیزی نمی خرد مارا به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست نمیدانم وقتی این نوشته ها را میخوانی آیا بر من به تمسخر خواهی خندید یا آنکه بی قید شانه هایت را بالا خواهی انداخت . میدانم که این حرفا برای تو سخنانی سبک و بی مغز به شمار می آید . میدانم که در قاموس تو دوست داشتن و محبت جایی ندارد . اما مرا گزیری جز بیان احساساتم نبود . همان لحظه که تو برای ساکت کردن من دستانت را بر دهانم گذاشتی فریادی در سینه ام جان گرفت که تا این لحظه آرامش مرا ربوده و زندگیم را دستخوش ترک تازی خود ساخته . میدانم که الان با قیافه ای درهم به این فکر میکنی که عجب دختر ...... تو آزادی درباره من هر گونه که می پسندی فکر کنی و حتی میتوانی مرا تا عمق تاریک سبکسری پایین کشی . ولی فریادی را که تو با قدم نهادن در زندگانیم در دلم پروراندی , سرودی خواهد شد از نغمه عشق . فرید میدانم شاید این فریاد را پژواکی از سوی تو نباشد اما آنقدر عاشقانه این نغمه را تکرار خواهم کرد تا دل سنگت را نرم کنم . منیژه * * * * وقتی فرید سرگذشتش را به اینجا رساند خاله زهرا با تشر رو به سیمین کرد و گفت : - دختر تو مگه کارو زندگی نداری ؟ بلند شین برین بخوابین . باقیشو بذارین واسه بعد . - ا ا ا ا ا خاله بذار دیگه تازه داره جالب میشه . ولی خاله زهرا با یک اخم به همه فهماند که باید بلند شوند و بروند . فرید که هنوز داشت در ذهنش نامه منیژه را برای هزارمین بار میخواند , وقتی با قیافه درهم کشیده خاله زهرا روبرو شد گفت : - خاله درست میگه اجازه بده تا باقی ماجرا رو فردا براتون تعریف کنم . - خیلی حیف شد . تازه داشت به جاهای خوب خوبش میرسید . خاله مینا نگاه معنی داری به سیمین کرد . سیمین دستپاچه ادامه داد : - باشه . فردا شب که همه خونه ما جمعیم , باقی ماجرا رو تعریف کن . راستی سهیلا جون آقا فرید اینارو واسه شما گفته بود؟ - نه . - پس فکر کنم امشب آقا فرید کتکه رو خورده و شب رو باید تو کوچه بخوابه . سهیلا که لبخند ملیحی بر لبانش نشسته بود گفت : - نه . چرا ؟! خوب هر کسی گذشته ای داره که بخودش مربوطه . منو فرید وقتی ازدواج کردیم , آینده بعد از ازدواج رو با هم شریک شدیم , نه گذشته هامونو . پس چند دقیقه همه در خوابی ناز بودند , بجز دو نفر . فرید لبه پنجره نشسته بود و پکهای پی در پی و عمیقی به سیگارش میزد و به ملودی گوش نواز نسیم که با رقص موزون شاخ وبرگهای درختان همراه بود گوش می سپرد . نمیدانست که مرور خاطرات گذشته یا سمفونی دل انگیز بهاری اورا بسان جوانی عاشق در این ساعت از شب بیدار نگاه داشته . اما کمی آنطرفتر , به فاصله چند دیوار , سیمین که در وجودش غوغایی به پا بود با نگاه به ماه که سخاوتمندانه زیبایی و نورش را به زمینیان عرضه کرده بود زیر لب به آرامی نغمه ای مبهم زمزمه میکرد . صبح ساعت 8 همه با صدای خاله زهرا از خواب بیدار شدند . کریم آقا و مینا خانم صبح , زود تر بیدار شده بودند و برای تدارک مهمانی امشب به خانه خودشان رفتند . سر سفره صبحانه فرید با چشمانی متورم که خبر شب زنده داری صاحبش را میداد رو به سیمین کرد و گفت : - سیمین , راستی نگفتی تو کارت چیه ؟ درست رو به کجا رسوندی ؟ نمیخوای ازدواج کنی ؟ سیمین که از شنیدن این سوال آخری گونه هایش گل انداخته بود با من و من گفت : - آقا فرید , من سه سال پیش دیپلمم رو در رشته گرافیک گرفتم و بلا فاصله وارد دانشگاه شدم و تحصیلم رو در مقطع کاردانی , در همین رشته تموم کردم و الان هم برای دوره لیسانس درس میخونم در ضمن تو یه شرکت تبیلغاتی مشغول به کارم . - به به . پس دختر خاله ما یه پا هنرمنده . باید بعدا حتما نمونه کارهات رو ببینم . - با کمال میل . امشب که اومدین خونه مون حتما نشونتون میدم . فرید لقمه نان و مربایی که گرفته بود به طرف دهان سهیلا دراز کرد و گفت : - خب , نمی خوای ازدواج کنی ؟ سیمین بار دیگر با شنیدن کلمه ازدواج گونه هایش سرخ شد و غمی سنگین بر دلش نشست . سهیلا خیلی زود متوجه تغییر حالت سیمین شد و در حالیکه لقمه نان و مربایی که فرید برایش گرفته بود , از دست او میگرفت گفت : - فرید , چی کار به مسائل خصوصی دیگرون داری . این از ادب بدوره . - ببیخشین . قصد فضولی نداشتم . فقط نه اینکه سالها اینجا نبودم , دلم واسه یه عروسی ایرونی لک زده . امیدوارم سیمین منو بخاطر این سوالم ببخشه . سیمین در حالیکه از سفره کنار میکشید گفت : - خواهش میکنم . مهم نیست . راستش هنوز به این مسئله فکر نکردم . |+|
به قلم:
پيمان
در تاریخ
: دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت :
11:51 خلاصه آنچه گذشت : .... فرید که پس از سالها زندگی در آلمان به همراه همسر خود سهیلا به ایران مراجعت کرده است , به اصرار سیمین دختر خاله خود به یاد آوری داستان زندگی خود میپردازد . فرید که در دوران کودکی در جریان زلزله بوئین زهرا پدر و مادر خود را از دست داده است در کنارخاله زهرا و خاله مینا و دایی فرهاد به زندگی خود ادامه میدهد و به جوانی میرسد در جریان انقلاب , طی یک تعقیب و گریز توسط نیروهای حکومت نظامی از ناحیه پا مجروح میشود و این اتفاق باعث آشنایی او و خانواده حاج عمو میشود . سعید دانشجوی پزشکی و کسی است که پای فرید را مورد مداوا قرار داده که در میدان ژاله مجروح میشود و توسط فرید به خانه زهرا منتقل میشود . دراین میان دستگیری سعید توسط مامورین ساواک و آینده او در پرده ای از ابهام قرار میگیرد . دایی فرهاد که چند سالی از نظر سنی از فریدبزرگتر است و به تازگی در شرکتی مشغول به کار شده است پس از نجات جان معاون شرکت که از طرف رقبا مورد سوقصد قرار گرفته است , در شرکت برای خود جایگاهی میابد . پس از مدتی حاج عمو از فرید که تحصیلش را در دوره دبیرستان به پایان رسانده و خود را برای شرکت در دانشگاه آماده میکند , میخواهد که برای تدریس خصوصی به منیژه (نوه حاج عمو) به خانه آنها بیاید . خاله زهرا در پاسخ به سوال فرید که چرا هیچوقت ازدواج نکرده است میگوید : در اثر مخالفت پدرش با ازدواج او و اصغر که پسر خاله زهرا بوده , اصغر با خوردن سم خودکشی میکند و در نامه ای پدر زهرا را مسبب این خودکشی میداند و پس از آن زهرا از ازدواج با هر مرد دیگری خودداری میکند .....
|+|
به قلم:
پيمان
در تاریخ
: شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت :
12:30 پنجشنبه اولین جلسه ای بود که فرید برای تدریس خصوصی به منزل حاج عمو میرفت . از زمان خروجش از منزل احساس دلشوره و احساسی گنگ بر وجودش مستولی شده بود . حسی غریب که منشا آنرا نمی یافت . وقتی دستش را برروی شاسی زنگ گذاشت آشکارا دستانش میلرزید . حالت کودکی را داشت که برای اولین بار در امتحانات نهایی آخر سال شرکت کرده است . بالاخره تمام شجاعتش را بر سر انگشتانش جمع کرد و زنگ را بصدا در آورد . حاج عمو در حیاط مشغول بود و با دیدن فرید با او احوال پرسی گرم و صمیمی کرد و بهمراه فرید داخل ساختمان شد . - سلام آقا فرید . - سلام . شما خوبین ؟ - مرسی . به لطف شما . - آماده اید شروع کنیم ؟ - بله . ولی انگار شما حالتون زیاد خوش نیست . - چیز مهمی نیست . - مطمئن هستین ؟ میخواین چیزی براتون بیارم ؟ فرید بی اختیار در برابر منیژه حالتی تهاجمی بخود گرفته بود و با لحنی خشن پاسخ داد : - نه . چیزی لازم نیست . بهتره که هر چه زودتر درسمون رو شروع کنیم . منیژه که متوجه رفتار غیر طبیعی فرید شده بود , سرش را پائین انداخت و گفت : - باشه هر چی شما بگین . ساعتی از ورود فرید به آن خانه گذشته بود و در این مدت فرید توانسته بود با سوالاتی که مطرح می کرد از میزان دانسته های منیژه آگاه گردد . منیژه دختر باهوشی بود اما بعضی مسائل درسی برایش گنگ و مبهم بود . حاج عمو بلند شد و از اتاق خارج شد و بعد از دقایقی با سینی چای وارد اتاق شد . - خسته نباشین . خب آقا فرید چه میکنین با زحمتای ما ؟ - این چه حرفیه ؟ زحمت کدومه . من دارم انجام وظیفه میکنم . - آقا فرید , بنظرتون وضع درسی منیژه چطوره ؟ امیدی بهش هست ؟ - البته . ایشون مشکل خاصی ندارن . فکر میکنم با چند جلسه کاملا راه بیافتن . البته همه این ها در صورتیه که خود منیژه خانم هم با تمرین و ممارست وتلاش بخوان که این مرحله رو پشت سر بگذارند . - خدارو شکر . حاج عمو پس از تعارف چایی گوشه ای از اتاق به خواندن شاهنامه ادامه داد . نزدیکای عصر فرید در حالیکه برای فردا برنامه ایی مشخص میکرد از حاج عمو و منیژه خداحافظی کرد و بسمت خانه راه افتاد . در بین راه از رفتار خود با منیژه شرمگین بود و خود را به خاطر این برخورد سرزنش میکرد و علت این تغییر رفتار را نتوانسته بود که متوجه شود . وقتی به خانه رسید کاملا خسته و بی حوصله بود , طوری که این تغییر از چشمان تیز خاله زهرا بدور نماند . هنگام شام خاله زهرا پس از چیدن سفره فرید را صدا زد ولی فرید اظهار بی اشتهای کرد . - پسرم اگه تو نیای که شام به منم نمی چسبه . میدونی که فرهاد هم نیست . پاشو بیا بشین کنار سفره اشتهات باز میشه . - خاله من خسته ام . شما شامتون رو بخورین . - عزیزم چی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ - نه چیز خاصی نیست . - نمی خوای با خاله ات صحبت کنی ؟ - گفتم که چیزی نیست فقط خسته ام . خاله زهرا رفت و بعد از چند دقیقه با سینی کوچکی وارد شد . فرید روی تخت دراز کشیده بود و از پشت پنجره به ماه که مانند عروسی زیبا در آسمان شب خود نمایی میکرد , خیره شده بود . بقدری در افکار خود غرق شده بود که متوجه ورود خاله زهرا نشد . - گفتم اگه تو حال نداری بیای اونجا من میام کنار تو تا با هم شام بخوریم . تنهایی اصلا بهم مزه نمیده . - ببخشین خاله جون اصلا نفهمیدم کی اومدین تو . - میفهمم . امروز اصلا رفتارت تغییر کرده . با وجودی که نسبت به روزهای دیگه کارت کمتر بوده ولی انگار خیلی بی حال و گرفته ای . روزهای پیش ساعت تدریست بمراتب بیشتر از این بود , ولی اینقدر خسته نمیشدی . - نمیدونم چی شده . راستش امروز اولین جلسه ای بود که واسه تدریس رفتم خونه حاج عمو . ولی نمیدونم چرا از همون اول با رفتاری زشت وزننده با منیژه رفتار کردم . خاله در حالیکه سفره کوچکی را در کف اتاق پهن میکرد گفت : - شاید بخاطر این بوده که تا به حال به دختری تدریس نکردی و همین امر باعث خستگی روح و جسمت تواما شده . - شاید . نمیدونم . - خب حالا بیا بشین کنار سفره . این طبیعیه جوونی به سن وسال تو وقتی برای اولین بار مقابل دختری جوون قرار میگیره دست وپاشو گم کنه و عصبی رفتار کنه . حرفای خاله زهرا با آنکه معنی خاصی نداشت , ولی به سختی فرید را به فکر واداشت . آیا تغییر حالت او به خاطر وجود منیژه بوده ؟ پس از خوردن شام خاله زهرا بی هیچ صحبتی اتاق را ترک کرد و فرید را با دنیای تفکراتش تنها گذاشت . فرید که خستگی به شدت پلکهایش را سنگین کرده بود , پس از لحظاتی به خوابی عمیق فرو رفت . صدای موذن روح تازه ای در تن مرده شهر میدمید . وقتی سر انگشتان بیداری , چشمان خواب آلود فرید را نوازش داد , خاله زهرا را بالای سر خود دید که به آرامی روی او خم شده بود . - پسرم پاشو نمازت قضا نشه . - چشم خاله . نماز صبح خستگی روحش را التیام می بخشید و هر سجده ای درهایی تازه از دلخوشی و سرور بروی او میگشود . فرید بر سر سجاده نماز دیگر حالت خمودی و سر درگمی شب گذشته را نداشت . زمانی که دستان خالیش را به آسمان بلند کرد , انگار که خواسته ای تازه از عمق قلبش جوشیدن گرفته بود و بر زبانش جاری میشد . ناخودآگاه گونه هایش مرطوب و شوری اشک را بر کنار دهانش حس کرد . نمیدانست چه شده اما تمامی وجودش خواهش شده بود و تمنا . احساس عجیبی داشت . انگار کلیدهای طلایی جهانی ناشناخته را بدستانش داده بودند . بی اختیار سر بلند کرد و با صدایی که از ناشناخته ترین اعماق وجودش نشات میگرفت گفت : - خدایا تو غنی هستی و من فقیر . کریمی و من محتاج کرم تو . خدایا روزیم کن آنچه را تو میخواهی و بدورم دار از آنچه نمی خواهی . وقتی سجاده را جمع کرد حالت پرنده ای را داشت که از قفس آزاد شده بود . سبک بود و رها . با آنکه پیش از زمانی که به سن تکلیف برسد نماز و واجبات را شروع کرده بود , اما هیچوقت این شعف و سرخوشی را تجربه نکرده بود . با آنکه جمعه بود ولی نمی خواست دوباره به رخت خواب برگردد . بهمین خاطر به حیاط رفت و طبق عادت همیشگی باغچه کوچک را آب داد . بوی خاک نم , احساس تراوت و شادابی را در وجودش دو چندان کرده بود . هنوز هوا بخوبی روشن نشده بود . پس تصمیم گرفت برای خرید نان داغ برای صبحانه به نانوایی برود . صبحانه با نان و داغ و کاسه ای شیربرای خاله و فرید بسیار دلچسب و گوارا بود . خاله که شور شوق فرید را میدید به وجد آمد و گفت : - قربون دل شما جونا که گاهی مثل ابر بهارین و گاهی مثل آفتاب تیر . - خاله جون ؟ - چیه عزیزم ؟ - چرا شما ازدواج نکردین ؟ خاله انتظار چنین سوالی را نداشت با اخمی شیرین در افکار خود فرو رفت . انگار در زوایای ذهنش دنبال جواب این سوال میگشت ؟ - دوست ندارین چیزی بگین ؟ خاله بعد از کمی من و من گفت : - اون موقع ها که جوون تر بودم پسر خاله ای داشتم که از بچه گی با هم همبازی بودیم . اصغر همون موقع هم که خاله بازی میکردم هیچوقت به کسی اجازه نمیداد من زن دیگری باشم و منهم نمی خواستم حتی در بازیهای کودکانه کسی جز اون من رو زن خودش بدونه . وقتی بزرگتر شدیم , یک سال بعد از فوت مادرخدا بیامرزم یعنی مادر بزرگ تو وقتی من 15 سالم بود , اصغر که اجباریشو تازه تموم کرده بود و تو بازار , تو یه حجره فرش فروشی پیش یه حاجی مشغول به کار شده بود با خاله و شوهر خاله ام اومدن خواستگاریم . اصغر جوونی محجوب و مهربان بود . قد بلند بود و هیکلی قوی و قیافه ای مردونه داشت . همیشه قسمتی از موهای لخت و سیاهش رو چشمش میریخت و همین جذابیت اونو بیشتر میکرد . تو محلشون خیلی دخترا واسش سر ودست میشکوندن . روی هم رفته از خیلی از جوونای هم سن وسالش سر تر بود. بخصوص که آدمی بود خونواده دوست . از اونجایی که پدر بزرگت دل خوشی از باجناقش نداشت , با وجود تمام محاسنی که اصغر داشت , شروع کرد به بهانه گیری و سنگ لای چرخ انداختن ولی چون اصغر خیلی منو دوست داشت هر چی پدرم گفت قبول کرد . ولی چون پدرم میخواست هر طور که شده اصغر رو از سرش وا کنه شرط کرد که هر وقت اصغر تونست یه مغازه از خودش داشته باشه اونوقت دست زهرا رو میذارم تو دستش .... - خاله تو هم اصغر رو دوست داشتی ؟ خاله زهرا که چشمان سیاهش با نم اشک تر شده بود با گوشه چارقدش اشک چشمانش را گرفت و گفت : - اون موقع مثل الان نبود که دخترا و پسرا باهم دوست بشن . من و اصغر همدیگر رو دوست داشتیم ولی حتی یکبار هم این جمله رو به زبون نیاوردیم . هر چند هر وقت خاله ام به من میگفت "عروس گلم" قند تو دلم آب میشد ولی حجب وحیا بهمون اجازه نمیداد که چیزی از دوست داشتن به زبون بیاریم . وقتی اصغر شرط پدرم را شنید قبول کرد و از اون قول گرفت تا اون موقع صبر کنه . اصغر شب وروز کار میکرد و تو این مدت تونسته بود که تمام فوت وفن کار رو از صاحب کارش یاد بگیره و در مدت دو سال تمام امور حجره رو خودش بعهده بگیره . از طرفی پدرم هم که نیت باطنیش این بود که من رو به کسی دیگر بجز اصغر پسر باجناقش بده , پس از مدتی شروع کرد تو گوش من زمزمه کردن که این پسر به درد تو نمیخوره و تو بمونی و بمیری باید با هاشم پسر شریکم ازدواج کنی . منکه جرات مخالفت رو نداشتم از طریق خاله قضیه رو به گوش اصغر رسوندم و اونم به کمک صاحب کارش که مردی خیر و نیکو کار بود دست بکار شد تا هر چه سریعتر حجره ای در بازار برای خودش دست وپا کنه . درست روزی که اصغر خبر خرید یه حجره کوچیک تو بازار رو به من رسوند پدرم اومد وگفت که قراره شریکش برای خواستگاری من واسه پسرش هاشم , شب بیان خونمون . من که نمدونستم باید چیکار کنم , مادرخدا بیامرز تو رو فرستادم خونه خاله و خبر خواستگاری رو بهشون رسوندم . همون موقع که هاشم با پدر و خونواده اش اومدن خونمون خاله و شوهر خاله و اصغر هم اومدن و بعد از کلی جر و بحث دعوا آخر سر پدرم گفت که اصغر لیاقت منو نداره و حاضر نیست حتی نعش منو رو دوش اصغر بذاره . بعد از رفتن خونواده خاله پدر به زور کتک و ترکه خواست که منو به عقد هاشم دربیاره که خبر رسید اصغر با سم خودکشی کرده و تو نامه ای که از خودش بجا گذاشته پدرم و شریکش رو مسبب این عمل معرفی کرده بود . اصغر رفت و منو که بعد از اون حاضر نبودم به هیچ مردی نگاه کنم تنها گذاشت . پس از کلی رفت آمد به کمیساریایی بالاخره پدر رو آزاد کردند ولی شریکش پیغام داده بود : دختری که آه ناله خوونواده ای و خون جوونی کابینش باشه بدرد اونا نمیخوره . بعد از اون پدرم که از کرده خودش سخت پشیمون شده بود در مورد ازدواج حرفی با من نزد و منهم که هیچوقت نمی تونستم به کسی جز اصغر فکر کنم برای همیشه از ازدواج صرف نظر کردم . وقتی حرفای خاله زهرا به اینجا رسید تمام صورتش پر اشک بود . |+|
به قلم:
پيمان
در تاریخ
: دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت :
15:28 دوستان حتما پست قبلی رو هم مطالعه کنید
وقتی فرید و حاج عمو به خانه رسیدند , خاله زهراتنها بود . - یا الله . یا الله . حاج عمو بفرمایید . منزل خودتونه . - بفرمایین . حاج آقا . خیلی خوش اومدین . - سلام حاج خانم . میبخشین مزاحم شدیم . - خواهش می کنم . اینجا منزل خودتونه . - خاله دایی فرهاد کجاست ؟ - نمیدونم . بعد از رفتن تو , اونم شال و کلاه کرد و رفت بیرون . - نگفت کجا میره ؟ نمیشد تو این وضعیت شما رو تنها نمیذاشت ؟ - گفت میخواد بره پیش رفیقش . اسمش چی بود ؟ آها یادم اومد . اسمش هوشنگ بود . - خب . حال سعید چطوره ؟ - من جای زخمش رو با پارچه بستم , تا خونریزیش بند بیاد . صدای در خبر آمدن تازه واردی را میداد . فرید به سرعت برای باز کردن در از جای بلند شد . زن مسنی که چادر سیاهی به سر داشت و از پشت رو بودن چادرش میشد حدس زد که با عجله خود را به آنجا رسانده با چهره ای مضطرب پشت در ایستاده بود . فرید در همان اولین برخورد فهمید این زن باید مرضیه خانم , مادر سعید باشد و تعارف کرد تا داخل شود . پشت سر او منیژه و به فاصله چند ثانیه احمد آقا و دکتر نیکزاد وارد شدند . زن مسن با دیدن پسرش بی اختیار بر پهنه صورتش اشک جاری شد ولی به امر دکتر مجبور شد که گوشه ای آرام بایستد تا دکتر دست بکار شود . هنوز دکتر کارش را شروع نکرده بود که در به شدت به صدا در آمد . فرید بار دیگر برای گشودن در به طرف حیاط رفت . صدای همهمه و صدای کوبیده شدن در, نگاه افرادی که در اتاق بودند را بطرف حیاط متوجه کرد . چند فرد مسلح با لباس شخصی در حالیکه فرید را به زور هل میداند , وارد حیاط شدند . با دیدن این صحنه مادر سعید ناله ای کرد و از هوش رفت . مامورها سریع خود را به بالای سر سعید رساندند و وقتی مقاومت احمد آقا و حاج عمو را دیدند با تهدید اسلحه سعید را از جایش بلند کرده و در مقابل دیدگان حیرت زده اطرافیان با خود از خانه خارج کردند . در هنگام خروج ماموری که از رفتارش مشخص بود سرکرده این گروه است رو به خاله زهرا کرد و به آرامی گفت : - برین خدا رو شکر کنین . اگه پسرتون عاقل نبود و خودش این خبرو به ما نمیداد , الان همه تون باید میرفتین اونجایی که عرب نی انداخت . پناه دادن به یه خرابکار گناهش کمتر از خرابکاری و توطئه علیه شخص اول مملکت نیست . - ای گور پدر شما و اون شخص اول مملکتتون . هنوز جمله خاله زهرا کامل نشده بود که سیلی محکم مرد بر گونه اش نشست و خون گرم و سرخ از کنار لبانش سرازیر شد . فرید با دیدن این صحنه به ببری زخم خورده بدل شده بود ودر یک آن از میان دست ماموران خود را رها ساخت و به طرف سرکرده آنان هجوم برد , ولی هنوز چند قدمی از جایش دور نشده بود که ضربه سنگینی بر سرش خورد و پس از آن چشمانش سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمید و مانند آواری برروی سنگ فرش حیاط فرو ریخت . وقتی چشمان فرید باز شد , همه چیز تمام شده بود و او که هنوز به خاطر نمی آورد چه اتفاقی افتاده با تعجب اطراف خود را می نگریست . پس از چند لحظه که افکار خود را متمرکز کرد با دیدن ضجه های جانسوز مادر سعید و صورت مغموم اطرافیان توانست همه چیز را بیاد آورد . خاله زهرا که از این اتفاقات شوکه شده بود جمله سرکرده مامورها چون صدای پتکی در مغزش تکرا میشد . " پسر تون " " پسر تون " منیژه سعی داشت که مادر سعید را آرام کند . وقتی همه خانه را ترک کردند , فرید حس عجیبی داشت و علامت سوال بزرگی در ذهنش ایجاد شده بود که هر چه در زوایای ذهنش جستجو میکرد نمی توانست جوابی برای آن بیابد . چه کسی این خبررا به گوش ماموران رسانده بود . خاله زهرا پیوسته در زیر لب چیزی زمزمه میکرد که برای فرید نامشخص و نامفهوم بود . شب هنگام وقتی فرهاد به خانه برگشت , خاله به حالت خشم پرسید : - تا حالا کجا بودی ؟ - رفته بودم پیش رفیقم . - کدوم رفیقت ؟ - این سوالا یعنی چی ؟ - پرسیدم کدوم رفیقت ؟ - پیش حسن . گفته بودم که . - ولی تو که گفتی میری پیش هوشنگ . - خب حالا چه فرقی میکنه . حسن یا هوشنگ ؟ - میگن آدم دروغگو کم حافظه است . - حالا چی شده که این طور دارین سین جیم میکنی ؟ - امروز مامورا اومدن و سعید رو از اینجا بردن . خدا نگذره از اونیکه رو مهمون شمشیر میکشه . روی کوفیان رو هم سفید کرده . - آبجی این چه حرفیه ؟ ا ا ا نکنه شما .... - من هیچ فکری نمی کنم ..... .... چند روزی از دستگیری سعید توسط مامورین میگذشت و هنوز هیچکس خبری از او نداشت . در طول این روزها فرید برای گرفتن خبر بارها به تنهایی به خانه مادرسعید سرزده بود و گاهی هم که به همراه خاله زهرا به آنجا میرفت از هیچ کمکی فروگذار نمیکرد . روزی به هنگام عصر وقتی از خانه یکی از شاگردانش بر میگشت تصمیم گرفت بین راه سری به خانه حاج عمو زده و سراغی از سعید بگیرد . وقتی در زد منیژه با خوش رویی دررا برای او گشود . - سلام آقا فرید. - سلام . ببخشین مزاحم شدم . حاج آقا تشریف دارن ؟ - بله . بفرمایین تو . - نه مزاحم نمی شم . - تعارف نکنین . بفرمایین . پدر بزرگ از دیدن شما خیلی خوشحال میشن . صدای حاج عمو که منیژه را مخاطب قرار داده بود بگوش رسید : - کیه دخترم ؟ - بابا بزرگ آقا فریده . - خوب چرا تعاریف نمکنی بیان تو !.... وقتی فرید داخل شد , حاج عمو با خوشرویی به او خوش آمد گفت و پس از احوال پرسی گفت : - خب پسرم چه عجب از این ورا . اتفاقا میخواستم در مورد کاری باهات صحبت کنم . خوب شد که خودت اومدی . - راستش حاج عمو اومدم خبری از سعید بگیرم . شما خبری ازش ندارین ؟ - آقا فرید ماهم مثل شما بی خبریم . احمد آقا خیلی جا ها سر زده ولی هیچ خبری از این بنده خدا نیست . اینطوری که بوش میاد باید تحت نظر ساواک باشه . بیچاره مرضیه خانم . خدا میدونه حالا چی میکشه . - اتفاقا چند روز پیش با خاله رفتیم خونه شون . زن بیچاره حال و روز خوبی نداشت . - خدا بهش صبر بده . - خب حاج عمو فرمودین کاری باهام داشتین . من در خدمتم . دراین هنگام منیژه با سینی شربت وارد شد و ابتدا سینی را مقابل حاج عمو و سپس مقابل فرید گرفت . - خیلی ممنون از لطفتون . راضی به زحمت نبودم . - خواهش میکنم , چه زحمتی ؟ این را گفت و از اتاق خارج شد . حاج عمو ادامه داد : - آقا فرید , منیژه تنها نوه و تنها همدم منه . مادرش که تنها بچه من بود وقتی اونو بدنیا آورد خودش سر زا رفت و پدرش هم بعد از مدتی مجددا ازدواج کرد و رفت دنبال زندگی خودش . از اون موقع این دختر شده مونس من و تنها یادگار دخترم که جوون مرگ شد . حالا داره یواش یواش بزرگ میشه . دلم میخواد تا زنده ام ببنیم که به یه جایی رسیده . درساش بد نیست ولی خوب کمک لازم داره . الان که سال جدید شروع شده , دوست دارم اگه میتونی تو درسا کمکش کنی . - حاج عمو شما امر بفرمائین . من هر کمکی از دستم بر بیاد در خدمتم . فقط باید با خودشون صحبت کنم ببنیم چه درسایی رو مشکل دارن تا برنامه بذاریم . - ممنون پسرم . میدونستم که میتونم روت حساب کنم . - امیدوارم کاری از دستم بر بیاد . - منیژه ! دخترم ! - بله بابا بزرگ . - بیا ببین آقا فرید چه سوالی داره . ایشون قبول کردن که تو درسا بهت کمک کنن . منیژه در حالیکه لبخند ملیحی به لب داشت وارد شد . وقتی فرید به چهره دخترک خیره شد بی اختیار سرش را پائین انداخت . انگار قدرت آنکه سرش را بالا بگیرد نداشت . در حالیکه آشکارا صدایش میلرزید پرسید : - منیژه خانم من میخواستم بدونم که شما تو چه درسایی مشکل دارین ؟ - راستش , بیشتر درسایی مثل ریاضیات و جبر و .... - خب . اکثر دانش آموزا تو همین درسا مشکل دارن . من روزای پنج شنبه و جمعه کلاس ندارم . شما هر وقت که وقتتون خالیه بگین تا من وقتمو تنظیم کنم . - پنجشنبه ها از ظهر به بعد و جمعه ها هم تا ظهر بیکارم . - خب پس برنامه مون میشه 3 تا 6 روزهای پنجشنبه و 9صبح تا 12 روزهای جمعه . شما مشکلی ندارین . - نه . خیلی خوبه . شما زبان خارجه هم میتونین کمکم کنین . - بله . البته , شما که انتظار ندارین من معجزه کنم ؟ - نه چطور مگه !؟ - آخه زمانی موفقیت شما تضمین میشه که خودتونم با من همکاری کنین و علاقه نشون بدین . - من خودم این پیشنهاد رو به بابا بزرگ دادم . چون خودمم علاقه دارم . طرز ادای این جملات جوری بود که فرید با شنیدنش لرزشی خفیف در دل خود احساس کرد . هر چند خود علت این حالت را نمی دانست ولی انگار ندایی درونی به او نهیب میزد که ماندن او بیشتر از این جایز نیست . پس با عجله بلند شد و قصد عزیمت نمود . وقتی از خانه خارج میشد , منیژه که تا دم در حیاط اورا مشایعت میکرد با لبخندی دلنشین و ادای جمله "بامید دیدار" با او خداحافظی کرد . در طول مسیر فرید بارها درباره این حالت عجیب و ناشناس از خود پرسید ولی وقتی پاسخی برای آن نیافت , آنرا به حساب یک خجالت ساده گذاشت . در سر سفره شام فرهاد که معلوم بود از واقعه ای خوشحال است با لودگی مجلس گرمی میکرد . خاله زهرا که چند روزی بود با او سر سنگین بود با ترش رویی گفت : - بهتره اگه احترام خیلی چیزا رو نداری , احترام سفره رو داشته باشی . - ا ا ا ا آبجی , مگه من چیکار کردم که شما ناراحت شدین . - هیچی . لودگی و خوشمزگیت رو نیگردار واسه بعد شام . بهتره سر سفره آروم غذاتو بخوری و بری کنار . - بابا تو این خونه نمیشه آدم واسه چند ساعت هم خوش باشه ؟! مارو باش گفتیم الان خواهرمون ذوق میکنه میپرسه چه خبره؟ - اول شامتو بخور بعد اگه دوست داشتی مثل آدم بگو چه خبره . - شما اصلا با من مثل یه بچه رفتار میکنین . من الان 23 سالمه . دیگه بچه نیستم که اینطوری بهم امرو نهی میکنین . - فرهاد تو اگه 50 سالتم باشه مغزت به اندازه یه بچه 7 ساله است . فرهاد که دیگر از دست غرولندهای خواهرش عاصی شده بود با عصبانیت اتاق را ترک کرد . - خاله چرا اینقدر سر بسرش میذارین . دایی فرهاد که حرف زشتی نزد . - فرید بهتره تو این مسئله دخالت نکنی . دلم از دست این برادر ته تغاری خونه . چند سال جوونیمو ریختم به پای این لندهور , شاید یه روزی آدم بشه و مثل بقیه زندگی سالمی رو شروع کنه . ولی حیف . - خاله جون , چون شما میگین , من دخالت نمی کنم . ولی بهتره کمی باهاش نرمتر رفتار کنین . - شاید تا اینجاشم خیلی باهاش نرم بودم . اگه نصف تو قدر شناس و عاقل بود , حاضر بودم هرکاری براش انجام بدم . پس از شام فرید فنجان های چایی را پر کرد و یکی از آنها را مقابل خاله اش گذاشت و بعد با سینی چایی و سه تار از اتاق خارج شد . پاییز تازه شروع شده بود و آرام آرام جبر سرما پنجره ها را بروی مردم شهر بسته بود . فرهاد روی پله ها نشسته و محو تماشای رقص آتشی بودکه در میان سطل حلبی شعله میکشید . - داش فرهاد خوب واسه خودت خلوت کردی ؟ - فرید میبینی . ما ایرانی ها از وقتی یادمون میاد هر جا آتشی می بینیم دورش جمع میشیم و از نیگا کردن به اون لذت می بریم . این علاقه بر میگرده به سنتهای اجداد ما . - این زیبایی و گرمای آتیشه که ما هارو دور خودش جمع میکنه . ما ایرانی ها همیشه عاشق زیبایی ها بوده ایم . چه زیبایی آتیش , چه زیبایی برف و چه زیبایی برگریزان پاییزی ....... نغمه محزون ساز با آوای شاخ و برگ درختان که در قساوت باد بخود می پیچیدند , در هم آمیخت . بعد از چند دقیقه فرید با تعجب پرسید : - راستی امشب چه خبر بود ؟ کبکت خروس میخوند ؟ خبریه؟ فرهاد با تکه ای چوب آتش را جابجا کرد و گفت : - آره . فردا صبح بازم قراره برم بندر. اگه بتونم کارمو خوب انجام بدم , دیگه لازم نیست واسه کار برم بندر . بعداز اینکه برگردم میرم تو دفتر مرکزی کار میکنم . - به به , چطوری تونستی تو این مدت کوتاه خودتو به اینجا برسونی ؟ - سری پیش که رفتیم بندر , معاون شرکت آقای نوروزی هم اونجا بود . موقع برگشتن بین راه راننده آقای نوروزی که انگار سر شب زیاده روی کرده بود , کم مونده بود ماشین رو چپ کنه . واسه همین هم به دستور آقای نوروزی من جای اونو گرفتم . نصفه های شب بود که از پشت سر یه ماشین با سرعت خودش رو رسوند و شروع کرد به چراغ دادن . معاون رو صندلی عقب ماشین خواب بود . آروم ماشینو کشیدم کنار جاده . ماشین اونا هم پشت سر ماشین ما به فاصله ای کوتاه نیگر داشت و یه نفر که به ظاهر لباس نظامی تنش بود خودشو به ماشین ما نزدیک کرد . داشتم از آینه نیگاش میکردم . یه آن دیدم که انگار, دست کرد بغلش و یه اسلحه بیرون آورد . خیلی ترسیده بودم ولی خودم رو نباختم . مرد به محض اینکه رسید کنار ماشین اسلحه رو بلند کرد و به طرف سر معاون نشونه رفت . اگه یه کم دیر جنبیده بودم مغز نوروزی رو کف ماشین پخش شده بود . منکه از قبل خودمو برای یه اتفاق بد آماده کرده بودم قبل ازاینکه صدای شلیک بلند شه جلدی گاز ماشین رو گرفتم و از معرکه فرار کردم . بیچاره نوروزی که تازه از خواب شیرین بیدار شده بود تا چند دقیقه زبونش بند اومده بود و نمی تونست حرف بزنه . وقتی مطمئن شدم که در تعقیبمون نیستن و نوروزی هم حالش جا اومد جریان رو براش تعریف کردم و اونم که تازه فهمیده بود از چه خطری جسته بهم گفت که بی توقف تا تهرون برونم . بعدا فهمیدم که اونایی که قصد داشتن نوروزی رو بکشن از طرف رقبای تجاری شرکت بودن که با از دور خارج کردن شرکت ما میخوان بازار رو دست خودشون بگیرن . وقتی رسیدیم اینجا نوروزی در مورد من با رئیس صحبت کرد و قرار شد بعد از اینکه این بار رو به تهران رسوندم , دیگه تو دفتر مرکزی مشغول شم . تازه این دفعه به سفارش آقای نوروزی قرار شده بیست هزار تومن هم پاداش بگیرم . - مگه کار این شرکت چیه که یه همچی رقیبایی داره . - گفتم که پخش دارو و مواد شیمیایی . - خودت چیزی رو که میگی باور میکنی ؟ - یه بار که گفتم . من کاری به این کارا ندارم . اونا میگن دارو پخش میکنن , منم میگم دارو پخش میکنن . همین . - باشه . فقط مواظب خودت باش . میدونی که خاله چقدر نگرانته . - آره بابا . این آبجی ما هم که همیشه نگرانه . اگه دوست داری میتونم تورو هم معرفی کنم . حتما تو این دم و دستگاه واسه تو هم کاری پیدا میشه . - نه داش فرهاد . ما به همین درآمد کم تدریس خصوصی قانع ایم . راستی نگفتم , امروز حاج عمو ازم خواست تا به نوه اش تو درساش کمک کنم . - آخی آقا معلم , فکر میکنی روزی چند ساعت باید تدریس کنی تا بتونی بعد از بیست سال یه ماشین قراضه بندازی زیر پات ؟ - ما به همین دوچرخه هم قانع ایم . - ولی من قانع نیستم . دلم نمی خواد یه عمر نوکری دیگرون رو بکنم . میخوام واسه خودم آقا باشم . میخوام هروقت جایی میرم همه به خاطر من از جاشون بلند شن . من نمی خوام که دیگرون پاشونو بذارن رو شونه های من و خودشونو بکشن بالا . پس به این چیزا قانع نیستم . ادامه دارد ......
دوستان حتما پست قبلی رو هم مطالعه کنید |+|
به قلم:
پيمان
در تاریخ
: یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت :
9:35 سفره ای رنگین از غذاهای محلی در حیاط کنار حوض گسترده شده بود . فضا بوی تازگی و طراوت بخود گرفته بود . بوی غذا های شمالی کریم آقا را از خود بیخود کرده بود . بروی تختی که کنار حوض قرار داشت فرشی پهن بود و دور تا دور آن پشتی های ترکمنی چیده شده بود . انواع ترشیجات و شور اطراف سفره , اشتهای کسانی که دور سفره نشسته بودند را دوچندان میکرد . نسیم خنک با عبور از میان شاخ و برگ درختان و گلها با عطر بهاری مشام افراد این بزم خانوادگی را نوازش میداد . کریم آقا در حالیکه نان را تکه میکرد گفت : - زهرا خانم واقعا دست وپنجه تون درد نکنه . با اینکه دست پخت مینا خانم حرف نداره ولی بی تعارف عرض کنم که همیشه سفره شما آدمو مسحور میکنه . - اختیار دارین کریم آقا . نوش جونتون . بفرمایین تا غذا از دهن نیافتاده شروع کنین . سیمین که کنار سهیلا نشسته بود گفت : - آقا فرید قولتون که یادتون نرفته . من بیصبرانه منتظرم که خاطراتتون رو بشنوم . خاله مینا در حالیکه دیس شامی را جلوی شوهرش میگذاشت گفت : - حالا چه گیری دادی . شاید فرید جون دوست نداشته باشه . فرید لقمه ای که از کشک بادمجان گرفته بود بطرف سهیلا که کنارش نشسته بود گرفت و گفت : - نه خاله جون . شاید شنیدن سرگذشت من برای جوونایی مثل سیمین خیلی هم خوب باشه . سهیلا با نگاهی پر از احساس و قدردانی به فرید در حالیکه لقمه را از دست فرید میگرفت گفت : - پس ما گوش ندیم دیگه , نه ؟ - اختیار دارین خانم شما هنوزم برای من از هر جوونی جوون ترین این دو چنان کلمات را عاشقانه خطاب به هم به زبان می آوردند که هر شنونده ای از میزان اشتیاق و عشق این دو به وجد می آمد. شام در محیطی کاملا گرم و صمیمی صرف شد و پس از آنکه سفره توسط خانمها جمع شد به اصرار فرید قرار شد که ظرفها را فرید و سهیلا با هم بشویند . سیمین کنار پدرش نشسته بود و سرش را روی شانه پدر گذاشته و به آسمان خیره شده بود . خاله مینا در حالیکه آتشگردان را میچرخاند به آرامی طوریکه کسی نشنود گفت : - دخترم درسته که فرید پسر خاله توئه ولی بهتره که تو روابطت با اون یه کم مواظب باشی . ممکنه سهیلا خانم ناراحت بشه . - اااا مامان مگه من چیکار کردم که سهیلا جون بخواد ازم ناراحت بشه ؟ - تو نمیفهمی . سهیلا خیلی فریدرو دوست داره و آدم عاشق حسوده و تحمل اینکه کسی با معشوقش گرم بگیره نداره . - ولی سهیلا خانم تحصیل کرده و روشن فکره . فکر نمی کنم اینطوری باشه . - یعنی ما که اینطوری هستیم روشن فکر نیستیم ؟ یهو بگو چیزی حالیمون نیست دیگه . - من غلط بکنم همچین حرفی بزنم . میدونم شما وقتی زن دیگه ای بابا رو نیگا میکنه چطوری غیرتی میشین . کریم آقا ذغال روی قلیان را جابجا کرد و پکی عمیق به قلیان زد و گفت : - پدر عشق بسوزه . این ننه ات , همون جوونیها هم قبل از اینکه من بیام خواستگاریش اگه کسی یه کم با ما گرم میگرفت , تا بنده خدارو به غلط کردم وا نمیداشت دست بردار نبود . - واه واه خدا بدور . خوبه خودت یادته که من چقدر خاطر خواه و کشته مرده داشتم . یادت رفته پاشنه درو از جا کنده بودی از بس اومدی و رفتی . خان باجیم میگفت که خواهرم هنوز بچه است و وقت عروسیش نیست ولی تو ول کن نبودی . سیمین در حالیکه از خنده ریسه رفته بود گفت : - جونمی جون دعوا - بسه بسه دختره ور پریده . خودتو جمع کن پسر خاله ات داره میاد . فرید و سهیلا و خاله زهرا از پله ها پایین آمدند . سهیلا سینی چایی را دور گرداند و کنار فرید نشست . سیمین با اشتیاقی سر شار گفت : - آقا فرید , الوعده وفا . من منتظر شنیدن حرفای شمام - باشه دختر خاله . استکان کمر باریک و کوچک چایی را بدست گرفت و قندی در دهانش گذاشت . باز هم اسب سرکش خیالش اورا به سرزمین خاطراتش برده بود . استکان چایی را لاجرعه سر کشید . خود را روی تخت جابجا کرد و داستان زندگی پر فراز و نشیبش را آغاز کرد : تهران سال 1357 آنروزها وضع بیشترشهرهای کشوربه هم ریخته بود . هرروز مردم دسته دسته بیرون میریختند و بر علیه رژیم شعار میداند . تمام در و دیوارهای شهر پر بود از شعار و عکس . دولت برای سر و سامان دادن اوضاع به زور متوسل شده بود و به کمک نیروهای نظامی به سرکوبی مخالفین پرداخته بود . حکومت نظامی در بسیاری از شهر های کشور برپا بود . فرید که در این زمان جوانی هجده ساله بود فارغ از این زنده بادها و مرده باد ها خودرا برای ورود به دانشگاه آماده میکرد . او که در طول سالهای تحصیل پیوسته جزو شاگردان ممتاز مدرسه بود , میبایست در کنار تحصیل به کار هم مشغول باشد . از دوسه سال پیش به کمک دبیر زبان به تدریس خصوصی مشغول شده بود . آنروز حال خاله زهرا خوب نبود و دایی فرهاد هم خانه نبود . فرید که تازه رسیده بود وقتی حال خاله زهرا را دید با نگرانی پرسید : - خاله جون چی شده . دکتر رفتین ؟ - نه عزیزم . چیزی نیست . نگران نباش - دایی فرهاد کجاست ؟ هنوز نیومده ؟ - نه . حتما با رفقاشه . - من الان میرم دکترو میگم بیاد معاینه تون کنه. - نه لازم نیست . یه کم استراحت کنم حالم بهتر میشه . - نه اگه یهو حالتون بدتر بشه چیکار کنیم . تا حکومت نظامی شروع نشده میرم دکترو میارم . و بی آنکه منتظر جواب خاله زهرا بماند از خانه خارج شد . تا مطب دکتر فاصله زیادی نبود . وقتی به مطب دکتر رسید , دکتر داشت مطب را ترک میکرد . - سلام آقای دکتر . حال خاله ام اصلا خوب نیست . ترو خدا لطف کنین یه سر بیاین بالا سرش . - سلام . مگه نمیبینی ساعت چنده . من دارم میرم خونه . - خونه ما تو همین کوچه بغلیه . زیاد طول نمیکشه . - مگه نمیبینی . تا یه ساعت دیگه حکومت نظامی شروع میشه . - آقای دکتر شما زحمت بکشین تشریف بیارین . بخد ا از خجالتتون در میام . - باشه پس زودتر راه بیافت بریم . من ماشینو روشن میکنم تو این درو قفل کن و بیا . - چشم . خدا خیرتون بده . دکتر پس از معاینه خاله زهرا نسخه ای نوشت و به دست فرید داد و گفت : - چیز خاصی نیست , البته بهتره که این داروهارو استفاده کنه و یه چند روزی هم تو خونه استراحت کنه . به خاطر کار زیادیه . - چشم آقای دکتر خیلی محبت کردین . پس از رفتن دکتر فرید هم به دنبال دکتر برای تهیه دارو از خانه خارج شد . کمتر از بیست دقیقه به زمان حکومت نظامی وقت مانده بود . وقتی به داروخانه نزدیک مطب دکتر رسید , داروخانه تعطیل بود و مجبور شد برای گرفتن داروها به داروخانه ای که چند خیابان دورتر بود برود . از خیابان صدای تیر اندازی و همهمه به گوش میرسید . از دور ستونی از دود که به آسمان کشیده شده بود به چشم میخورد . فرید به سرعت قدمهایش افزود . داروخانه خلوت بود . پس از تهبه دارو سریع به سمت خانه حرکت کرد . ساعت حکومت نظامی فرا رسیده بود. برای آنکه به دست مامورین حکومت نظامی نیافتد تصمیم گرفت که از کوچه پس کوچه خود را به خانه برساند . به سر خیابان رسید . هنوز از پیچ سر خیابان نپیچیده بود که صدایی سر جایش میخکوبش کرد . - ایست . فرید در جای خود خشکش زد . یک لحظه فکر کرد اگر به دست مامورین گرفتار شود , ممکن است تا روشن شدن مسئله ساعتها طول بکشد . به همین علت بدون آنکه به عقب برگردد , تمام نیروی خود را در پاهایش جمع کرد و شروع به فرار کرد . صدای سربازی از پشت سر بگوش میرسید . - ایست . - برای چی معطلی ؟ بزنش صدای شلیک گلوله سکوت حاکم بر حکومت نظامی را شکست . سوزشی در پای خود احساس کرد ولی با نیرویی که تا به حال در خود سراغ نداشت به دویدن ادامه داد .خود را به اولین کوچه فرعی رساند . صدای پوتین سربازان که به دنبال او در خیابان میدویدند ترسی عجیب به دل فرید انداخته بود . باید سریعتر از این محلکه میگریخت . بعد از پیچ بعدی با دیدن دری که باز بود سراسیمه خود را به داخل خانه کشاند و در را بست . دختری که پشت در بود با دیدن فرید خواست که فریاد بکشد و لی فرید با دست جلوی دهان اورا گرفت . صدای پای سربازان نزدیکتر میشد . - کدوم طرف رفت ؟ - نمیدونم - شما ازاین طرف برین . ماه هم از این ور میریم . قلب فرید مثل گنجشکی که در چنگال صیادی اسیر شده باشد به تندی میزد . در این لحظه متوجه شد که هنوز دستش برروی دهان دخترک است و او با تقلا میخواهد که خود را از چنگال فرید آزاد کند . - ببین دختر خانم . نترس . من نه دزدم نه جانی . فقط قول بده که ساکت باشی تا من دهنتو ول کنم . فقط قول بده که جیغ نزنی . دختر با اشاره سر موافقت خودش را نشان داد . اما به محض اینکه فرید دستش را از روی دهان دختر برداشت , صدای جیغ دخترفضای دالان تنگ را پر کرد . در این لحظه اهل خانه با صدای جیغ به بیرون ریختند . - چه خبره - چی شده ؟ - تو کی هستی ؟ اینجا چیکار میکنی؟ - آ آ آ آ قا من بخدا دزد نیستم . مامورا دنبالم بودن . اومدم اینجا . پیر مردی که در میان آنان بود گفت : - از دست ماموران حکومت نظامی فرار کردی ؟ انگار زخمی شدی ؟ فرید که تا این لحظه حواسش به زخم پایش نبود بی اختیار قدرت پاهایش را از دست داد و به زمین افتاد . - ااا پس چرا معطلین . احمد آقا زود ورش دارین بیارینش تو . - حاج عمو ما که اینو نمیشناسیمش شاید دزدی چیزی باشه . - به قیافه این میخوره دزد باشه . درثانی با این زخم که نمیتونیم ولش کنیم . حالا زود بلندش کنین بیارینش بالا . بابایی تو هم برو سراغ آقا سعید بگو زود بیاد اینجا . از راه پشت بوم برو که مامورا نبیننت . - باشه بابا بزرگ . وقتی سعید که دانشجوی پزشکی بود بالای سر فرید رسید با معاینه پای او گفت : - خدا رو شکر چیز خاصی نیست . گلوله از پاش خارج شده . فقط باید جای زخمشو پانسمان کنم . - آقای دکتر ببخشین . همه شمارو انداختم تو زحمت . - من هنوز دکتر نشدم آقا ...... - فرید . اسم من فریده - خوشبختم منم سعیدم . همسایه حاج عمو - منم خوشبختم . در این لحظه دختر جوان که دیگران منیژه صدایش میکردند با یک پارچ آب و یک لگن و مقداری وسایل پانسمان وارد شد . - آبجی ببخشین . شما رو هم ترسوندم . منیژه که از خجالت سرخ شده بود سرش را پائین انداخت و به آرامی با صدایی که بی شباهت به زمزمه جویبار نبود گفت : - شما ببخشین که من جیغ زدم . وبعد به سرعت از اتاق خارج شد . با وجود آنکه چادری سفید با گلهایی ریز بر سر داشت اما از زیبایی و وجاهتش چیزی کاسته نشده بود . دختری با صورتی گرد و مهتابی و دیدگانی نافذ و چشمانی به رنگ سیاه . ابروانی پیوسته که آدمی را بیاد مینیاتورهای قدیمی میانداخت . لبانی به رنگ سرخ که از غنچه های بهاری خراج میطلبید و دو ردیف صدف درخشان که به هنگام لبخند تپش قلب هر بینندهای را به شماره میانداخت . با وجود اینکه 16 سال بیشتر نداشت اما قد بلند و هیکل موزنش اورا بزرگتر از سنش نشان میداد . حاج عمو که پیر مردی خوش سیما بود با مهربانی رو به فرید کرد وپرسید: - خب آقا فرید , چطور شد که این اتفاق برات افتاد . چرا مامورا دنبالت بودن ؟ - راستش حاج آقا , حال خاله ام خوش نبود . دکتر نسخه ای نوشته بود که باید براش تهیه میکردم . وقتی از داروخونه بر میگشتم گیر گشتی ها افتادم . خواستم فرار کنم که اونا با تیر زدنم . الانم باید زود برگردم خونه . آخه الان خاله ام با اون حالش تو خونه تنهاست . - ولی الان که نمی تونی از جات حرکت کنی . بعدشم الان که مامورا همه جا پرند . - ولی من باید برم . خاله ام به من احتیاج داره . - مگه کسی پیشش نیست ؟ - راستش نمیدونم . دائیم هم پیش ماست . ولی گمون نکنم که الان خونه باشه . - تو با خاله ات زندگی میکنی ؟ پس پدر و مادرت کجان ؟ - من پدرو مادر ندارم . هردو شون تو زلزله بوئین زهرا کشته شدند . من اون موقع دو سالم بود . چیزی ازشون یادم نمیاد . - خیلی متاسفم . خدا رحمتشون کنه . - حاج آقا شمارم انداختم تو زحمت . حالا اگه اجازه بدین من رفع زحمت میکنم . - کجا میخوای بری پسر ؟ - ما خونمون نزدیکه سعی میکنم از راه پشت بوم خودمو برسونم به خونه . - با این پا ؟ - چیز مهمی نیست . باید برم . از شما هم ممنونم . و از جای خود بلند شد . - پس لااقل صبر کن به احمد آقا بگم که باهات بیاد . اینطوری خطرناکه . سعید که به حرفهای اندو گوش میداد گفت : - حاج عمو نمی خواد به احمد آقا بگین من خودم کمکش می کنم بره . بعد هم خودم میرم خونه . با من امری ندارین ؟ - نه پسرم . خدا پشت و پناهتون . فرید درد شدیدی در ناحیه ران خود احساس میکرد . با این حال نمی توانست خاله اش را تنها رها کند . به همین خاطر به کمک سعید بعد از چند دقیقه از پشت بامی به پشت بامی دیگر رفته و خود را به خانه رساند . ادامه دارد ..... |+|
به قلم:
پيمان
در تاریخ
: سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت :
14:1 با سلام و عرض معذرت به دوستان عزیزم . راستش دیروز تمام متن داستان رو که روی یه فایل داشتم از دست دادم . حالا مجبورم داستان رو از روی نوشته های پراکنده قدیمی مجدد تایپ کنم . به هر حال اگه خلف وعده شد پوزش منو بپذیرید .
سهيلا دستپاچه سريع از جابلند شد و به طرف فريد رفت . آثار نگراني را به راحتی میشد در چشمانش دید . - عزيزم نگران نشو چيزي نيست . فقط یه کم ريخت رو شلوارم . - آقا فريد ترو خدا ببخشين . چيزيتون که نشد؟ فريد در حاليكه پاچه شلوار خود را بالا گرفته بود با خنده پاسخ داد : - سیمن خانم دسپاچه نشین . چيزي نشد . مهم نيست . - ببخشين يه لحظه حواسم پرت شد . - گفتم كه مهم نيست . خاله مينا چشم غره اي رفت و به سيمين با تشر گفت : - معلومه حواست كجاست ؟ مواظب باش . بعد زیر لب گفت : - دختره سر به هوا . - خاله جون گفتم كه چيزي نشد . فداي سرتون . لطفا ديگه بيشتر از اين خجالت زده ام نكنين . تقصير خودم بود . خاله زهرا براي اينكه حرف را عوض كند ، با لبخند گفت : - پسرم خوش به حالت ، معلومه كه سهيلا خيلي دوستت داره . ديدي چطوري مثل برق پريد ؟ - خاله جون منكه گفتم ، هيچ زني تو دنيا مثل سهيلا منو دوست نداره و نگران من نيست . البته اين احساس يه حس دو طرفه است . سهيلا كه اين حرفها را مي شنيد از خجالت لپ هایش گل انداخته بود ، به آرامي سرش را پائين انداخت و گفت : - البته فرید داره کم لطفی میکنه چون خاله زهرا از هر كسي بيشتر نسبت به فريد محبت داشته و داره . سيمين كه ميديد بحث عوض شده رو به فريد كرد و پرسيد : - آقا فريد ، بعد از اینکه شما از اينجا رفتین ، علت رفتنتون براي همه اهل فاميل سوال برانگيز بود . آخه اونموقع شما دانشگاه هم ثبت نام كرده بوديد ولي يهو درس رو رها كردين و رفتین سربازی بعد از سربازي هم از ايران رفتين . - دختر خاله شما كه اونموقع سن و سالي نداشتين . اين چيزا چطور يادتونه ؟! - راستش من زياد يادم نيست . ولي اين سوالي بود كه بيشتر زمانی که اهل فاميل دور هم جمع بودن مطرح ميشد . خاله مينا در حاليكه لب ور ميچيد گفت : - دختر تو هم واسه سين جیم كردن وقت گير آوردي ؟ پسر خاله ات الان خسته است . فريد سوار برتوسن خيال به سالهاي قبل سفر كرده بود ياد روزهاي آخر دبيرستان افتاد . روزهايي كه خود را براي ورود به دانشگاه آماده ميكرد . روزهایی که مصادف بود با روزهای شور والتهاب مردم . روز های پر التهاب انقلاب . - آقا فريد ، سوالم ناراحتتون كرد ؟ اصلا خيال ناراحت كردن شمارو نداشتم . - نه ناراحت نشدم . داشتم به گذشته فكر ميكردم . سالهايي كه سپري شد . - ميشه تعريف كنيد ؟ البته اگه باعث ناراحتتون نميشه . - دوست داری قصه زندگیمو واست تعریف کنم ؟ سیمین که خیلی ذوق زده بود گفت : - آره , مطمئنم که خیلی جالبه . - باشه . ولي اجازه بده بعد از شام . اميدوارم كه حوصله شنيدن حرفامو داشته باشين . خاله زهرا با اخم رو به سيمين گفت : - دختر تو هنوزم کارات مثل بچه هاست . انگار اصلا بزرگ نشدي ؟ هنوزم دنبال كسي هستي كه برات قصه بگه؟ - خاله جون چيكار كنم ؟ تقصير شما و مامانه . من كه تقصيري ندارم . خودتون عادتم دادين . - خوبه خوبه خودتو لوس نكن . اگه ازدواج كرده بودي الان بايد خودت واسه بچه هات قصه ميگفتي . سیمین با اخم سرش را پائین انداخت و چیزی نگفت . در این میان فرید , سخت به فکر فرو رفته بود . یادآوری گذشته برایش زیاد هم آسان نبود . سالهایی که در غربت گذرانده بود و سالهایی که قبل از آن در میان خانواده مادریش پشت سر گذاشته بود . خاله زهرا که متوجه تغییر حالت فرید شده بود گفت : - فرید جان هنوزم از آب دادن به باغچه لذت میبری ؟ یادمه اونوقتا خیلی اینکارو دوست داشتی . - بله خاله جون . من عاشق اینکارم . اگه اجازه بدین میرم بیرون تا کمی باغچه رو آب بدم . سهیلا رو کرد به خاله وگفت : - خاله اگه با منم کاری ندارین , منم برم تو حیاط ؟ - برو دخترم . مگه کسی میتونه لیلی و مجنون رو از هم جدا کنه . فرید لبخندی از رضایت بر لبانش جاری شد و سهیلا که کمی خجالت کشیده بود با گفتن جمله " معذرت میخوام " از اتاق خارج شد و فرید هم به دنبال او برای آب دادن به باغچه به حیاط رفت . نسیم خنک بهاری در آن ساعت روح خسته و رنجور هر کسی را التیام می بخشید . هنوز درخشش خورشید جای خود را به سیاهی شب نداده بود . قطرات آب بر روی شاخ و برگ گلها و درختان جلوه خاصی به باغچه داده بود . سهیلا حجم سینه خود را از بوی مطبوع خاک مرطوب پر کرد و در حالیکه از این حالت به وجد آمده بود گفت : - فرید , از اینکه اینجاییم خیلی خوشحالی , نه؟ - آره عزیزم . من این خاک و این مرزو بوم رو خیلی دوست دارم . من به این خاک بدهکارم . الان وقتشه که دین خودمو ادا کنم . خاله زهرا و خاله مینا داشتند با هم آرام صحبت میکردند و کریم آقا هم در حالیکه به پشتی ترکمنی تکیه زده بود , داشت اخبار را از تلویزیون دنبال میکرد . در این میان سیمین که هنوز از توپ و تشر مادر و خاله زهرا دمق بود پشت پنجره ایستاده بود و فریدو سهیلا را تماشا میکرد . خورشید آرام آرام میرفت تا در بستری آنسوی کوهها جا خوش کند . غمی عجیب در قلب سیمین موج میزد و خود را بیرحمانه به در و دیوار این قلب خسته میکوفت . چشمان دریا یی اش آماده طوفانی بود . رازی مگوی در دلش سنگینی میکرد . یک لحظه صدای فریاد سهیلا همه را به طرف پنجره کشاند . خاله زهرا که قلبش مثل گنجشکی کوچک در قفس سینه بی تابی میکرد , به حالت فریاد پرسید : - چی شد عزیزم . و بعد در حالیکه از صحنه ای که دیده بود خنده اش گرفته بود ادامه داد - امان از دست تو فرید . دلم ریخت . - خوب چیکار کنم ؟ پرسیدم گرمته ؟گفت آره سهیلا که مثل موش آب کشیده شده بود به سمت اتاقشان دوید . خاله زهرا با تشر گفت : - بسه دیگه تا خونه رو آب نبرده بیا تو . - چشم خاله همین الان میام . سیمین با دیدن این صحنه طوفان وجودش فروکش کرده بود و جای خود را به آرامشی دل انگیز بخشیده بود . خاله مینا هم برای آنکه از قافله عقب نمانده باشد گفت : - بچه حالا اگه سهیلا خانوم سرما خورد چیکار کنیم ؟ کریم آقا که انگار یاد دوران جوانیش افتاده بود با خنده ای با مزه گفت : - خب اینکه ناراحتی نداره , خود آقای دکتر با یه ویزیت مجانی و صد البته با چاشنی عشق سهیلا خانوم رو سه سوته معالجه میکنه . خاله مینا لبی ورچیدو گفت : - خاک عالم , مرد زشته ! وقتی فرید داخل شد سیمین که سینی چایی دستش بود به سمت فرید رفت . فرید یک قدم به عقب برداشت و دستانش را بلند کرد و گفت : - دختر خاله لطفا خودت زحمت بکش و استکان چایی رو آروم بذار زمین . و بعد همه زدند زیر خنده . پس از چند دقیقه سهیلا که لباسهای خیس خود را عوض کرده بود داخل شد . کریم آقا رو به فرید کرد و گفت : - آقا فرید اگه اشتباه نکنم اونموقع ها شما پنچه های روونی برای سه تار زدن داشتید . هنوزم سه تار میزنید ؟ - بله گاه گاهی میزنم . - میشه تا خانوما شام رو آماده میکنن , مارو از فیوضات خودتون مستفیض کنین ؟ خاله مینا با لحنی خاص گفت : - معلومه که گشنگی فشار آورده که آقا اینقد ادیب و سخنور شدند . فرید در حالیکه از حرف خاله خنده اش گرفته بود گفت : - خواهش میکنم . حتما . فقط باید سهیلا زحمت بکشه و سه تارمو بیاره آخه داخل یکی از چمدونهای ایشونه . و رو به سهیلا کرد و گفت : - عزیزم لطف میکنی سه تار منو از تو وسایلها بیاری ؟ - چشم . - ممنون میشم . بعد از چند لحظه طنین دلنشین ساز فرید محفل خانوادگی پر کرد . همه محو هنر نمایی فرید بودند . با نغمه دلنشین سیم ها فرید داستان زندگیش را به تصویر میکشید . گاهی چنان آرام و نرم و گاهی تند . فرید مادری را می ماند که طفل شیر خوارش را به آغوش کشیده باشد و آهنگ لالایی را در گوشش زمزمه میکند . آقا کریم که معلوم بود بر سر ذوق آمده تصنیفی دلنشین سر گرفت . هر دمی چون نی از دل نالان شکوه ها دارم روی دل هر شب تا سحر گاهان با خدا دارم هر نفس آهیست کز دل خونین لحظه های امر بی سامان میرود سنگین اشک خون آلوده ام دامان میکند رنگین ..... ادامه دارد ..... |+|
به قلم:
پيمان
در تاریخ
: شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت :
11:50 گرماي آب خستگي را از تن فريد خارج ميكرد . پس از يك دوش آب گرم براي رفتن پيش مهمانان آماده شده بود ، كه صداي در بگوش رسيد . سهيلا در حالي كه لبخندي به لب داشت وارد اتاق شد . - سلام . صحت آبگرم . - سلام . ممنون . مهمونا اومدن ؟ - والله من كه كسي رو نمشناسم . ولي خيلي ها اومدن . منم اومدم كه اگه آماده شدي با هم بريم اونجا . آخه يه جورايي احساس غريبي ميكنم . - سهيلا ، نظرت در مورد فاميل چيه ؟ - راستش ، من كه هنوز با همه آشنا نشده ام ، ولي فكر ميكنم كه فاميل خونگرم و خودموني داري . صداي خنده و خوش و بئششون رو ميشنوي؟ - آره . بهتره كه منتظرشون نذاريم و ماهم زودتربريم پيش مهمونا . - فريد از اينكه اينجام خيلي خوشحالم . اميدوارم همونطور كه تصميم گرفتيم بتونيم اينجا كارمون رو شروع كنيم . - منم اميدوارم . از هفته بعد ميرم دنبال كارها . وقتي كه فريد و سهيلا وارد سالن شدند همه به افتخار دو مهمان بلند شده و براي خوش آمد گويي كف زدند . سهيلا از اين برخورد خوشحال بود و لبخند شيريني را در جواب ابراز محبت حاضرين بر لبان خود نشانده بود . هر دو در حاليكه دست در دست هم داشتند براي خوش آمد گويي به نزد تك تك ميهمانان رفته وبا هركدام به نوبه خود احوال پرسي كردند . پس از مراسم معارفه همگي براي خوردن نهار به حياط رفتند . در اين فصل از سال هوا بسيار دلچسب و گوارا بود . سفره رنگيني در ميان حياط گسترده شده بود و همه اهل فاميل دور آن جمع بودند . بر سر سفره هر كس چيزي ميگفت و از فريد سوالي ميپرسيد . احمد آقا يكي از اهل فاميل كه در بازار حجره اي داشت و از طريق احتكار مايحتاج مردم در زمان جنگ توانسته بود دارايي خود را چند برابر كند ، در حالي كه صداي ملچ ملوچ غذا خوردنش تا آن سر حياط ميرسد از فريد پرسيد : - آقاي دكتر تا كي اينجا تشريف دارين ؟ - راستش ما اومديم كه همينجا بمونيم . - لابد شوخي ميكنين . هر كس كه اونطرف آب زندگي كنه محاله بتونه اينجا بمونه . سهيلا كه داشت به حرفهاي آنها گوش ميداد گفت : - درسته كه اونجا جاذبه هاي زيادي داره و شايد اين جاذبه ها خيلي هارو براي موندن و زندگي كردن اونجا وسوسه كنه ، ولي هيچ جا نميتونه جاي وطن انسان رو پر كنه . - اختيار دارين خانم دكتر . وطن هركس جايي كه دلش خوش باشه . اينجا كه كسي دلخوشي نداره . اگه اهل خونه رضايت ميدادن منكه حاضر نبودم لحظه اي اينجا بمونم . - احمد آقا ، وطن فقط خاكي نيست كه روش زندگي ميكنيم . وطن يعني هويت ، تاريخ ، فرهنگ و همه اون چيزايي كه توي هيچ فروشگاه يا حجره اي نمي فروشند . احمد آقا كه انتظار چنين جوابي را نداشت با لبخندي ساختگي براي آنكه مسير صحبت را عوض كند گفت : - زهرا خانم باز هم مارا شرمنده كردين . هميشه تو خونه صحبت از سليقه و دست پخت شماست . منير كه هميشه يه زهرا خانم ميگه صدتا زهرا خانوم از دهنش ميريزه . - منير جون هميشه بمن لطف داره . سيمين كه كنار سهيلا نشسته بود از فريد پرسيد : - آقا فريد ، دوست دارين كجا كارتون رو شروع كنين؟ خاله مينا مادر سيمين در حاليكه با افتخار به خواهر زاده اش نگاه ميكرد گفت : - معلومه ديگه فريد جون يه دكتره . حتما توي يه بيمارستان خيلي عالي مشغول ميشه . فريد در حالي كه با سر حرف هاي خاله مينا را تائيد ميكرد گفت : - من و سهيلا هردو عاشق كارمون هستيم و دلمون ميخواد كه تو وطن خودمون براي هم وطنامون كاري انجام بديم .پس يه بيمارستان دولتي يا يه بيمارستان خيلي مجهز و شيك برامون فرقي نداره . خاله زهراكه تا اين لحظه فقط شنونده بود گفت : - حالا ديگه بهتره تا از دهن نيافتاده غذاتونو بخورين . وقت واسه اين جور حرفا زياده . بعد از نهار خانم ها براي جمع كردن سفره و شستن ظروف دست به كار شدند . كنار حوض ولوله اي بود . آقايان هم كه فرصت را براي صحبت محيا ميديدند شروع به حرف زدن از مسائل روز و همين طور سوالاتي كه در باره آلمان برايشان مطرح بود كردند . فريد كه در مركز سوالات قرار داشت با اشتياق به همه پاسخ ميداد . اهل فاميل تا عصر دور هم جمع بودند و از هر چيزي سخن مي گفتند . فريد و سهيلا هم از اينكه در ميان اين جمع بودند احساس رضايت ميكردند . زمان خداحافظي احسان پسر عمه مادر فريد كه جواني با قدي بلند و اندامي درشت بود رو به فريد گفت : - آقاي دكتر من در وزارت بهداشت و درمان مشغولم .خوشحال ميشم اگه بتونم براتون كاري انجام بدم . فريد با ابراز خوشحالي در حاليكه دست احسان را ميفشرد گفت : - خيلي ممنون از لطفت . حتما مزاحمت ميشم . راستي خيلي دلم براي عمه تنگ شده . حتما وقتي از مسافرت برگردن مزاحمتون ميشم . - خيلي خوشحال ميشيم . تشريف بيارين . قدمتون روي چشم . - اگه عمه تماس گرفت حتما سلام مارو برسون و بگو كه التماس دعا داريم . - حتما .... دراين لحظه نگاه احسان بر روي سيمين يخ بست ولي سيمين كه با زنان و دختران فاميل در حال گفتگو بود ، متوجه اين نگاه نبود . فريد كه با تغيير حالت احسان از انقلابي كه در وجود اين جوان بپا شده بود چيزهايي دستگيرش شده بود ، با ادامه مسير نگاه او خواست تا دليل اين آشوب را پيدا كند . وقتي نگاهش به سيمين افتاد با لبخندي به سمت احسان برگشت و گفت : - آقا احسان انگار شوهر عمه منتظر شمان . احسان كه دست و پايش را گم كرده بود بدون اينكه به اطراف خود نگاه كند برگشت تا از در خارج شود كه محكم سرش را به در چوبي حياط كوبيد و بدون اينكه به روي خود بياورد ، از خانه خارج شد . بعد از آن همه مهمانها جز خانواده خاله مينا خداحافظي كردند و رفتند . كريم آقا ، شوهر خاله مينا كه قبلا معمار بود در طول اين سالها با شراكت با شخصي ديگر كارش را توسعه داده بود و الان براي خود مدير عامل يك شركت ساختماني بود . او مردي بود بسيار مذهبي و با ايمان و خوش صحبت و خوش سيما كه سالها پيش با خاله مينا ازدواج كرده بود . حاصل اين ازدواج بجز سيمين دو پسر بزرگتر بنام سعيد و سينا بود . سينا پس از اتمام دوران دبيرستان و پشت سر گذاشتن دوران سربازي به ايتاليا رفته و مشغول تحصيل در رشته معماري شده بود . سعيد هم كه دوست دوران نوجواني فريد بود ، در دوران جنگ بصورت داوطلب به جبهه اعزام شده بود كه در يكي از عمليات ها بر اثر بمباران شيميايي دشمن به شهادت رسيده بود . فريد با شوهر خاله اش گرم صحبت بود و خاله مينا و سهيلا و سيمين با هم كه خاله زهرا با يك سيني پر چايي وارد شد . - ااا آبجي شما چرا زحمت ميكشين . ميگفتين سيمين اينكارو ميكرد . شما از صبح تا حالا سرپايين ، خسته شدين . - آره خاله جون ترو خدا مارو شرمنده نكنين . شما بشينين . اگه كاري هست بفرمايين من انجام ميدم . فريد در حالي كه به احترام خاله از جايش بلند ميشد گفت : - خاله جون شما زحمت نكشين . - بشين پسرم . من هنوزم اونقدرا هم پير نشدم . و سيني چايي را جلوي كريم آقا شوهر خاله مينا گرفت . در اين لحظه سيمين بلند شد و سيني چايي را از دست خاله زهرا گرفت و دور چرخاند . وقتي سيني را مقابل فريد گرفت ، فريد گفت : - ماشا الله سيمين هم واسه خودش خانمي شده . ديگه وقتشه كه ..... در اين لحظه دست سيمين لرزيد كه اگر فريد كمي دير جنبيده بود همه چاي داخل استكان روي پاي او ميريخت . ادامه دارد ..... |+|
به قلم:
پيمان
در تاریخ
: شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت :
12:55 |