نور خورشید بهاری اتاق را روشن کرده و پرده حریر پشت پنجره هم مانع از عبور آن نیست و لرزش سایه کف اتاق مثل نقاشی کودکی بازیگوش برروی ماسه های ساحل ، تصاویری مبهم و بدیع را در ذهنم تداعی می کند. آخرین شعاع زرین آفتاب را به تماشا نشسته ام . خرمن گیسوانش را که سخاوتمندانه به روی زانوانم ریخته با سرانگشتانم به بازی میگیرم .
نگاهم از دیدگان نافذ و پرسشگرش بر روی گونه هایش سر می خورد و مسیرش را تا گردن و سرِ شانه هایش ادامه میدهد . دریای مواج گیسوانش را در پی یافتن آرامشی بی پایان به زورق انگشتانم ، موج به موج و ساحل به ساحل در مینوردم .
به آرامی می پرسد :
- دوسم داری ؟
دستان نرم و لطیفش را بر روی سینه خود می گذارم و می گویم :
- سینمو بشکاف ، خودت جوابتو پیدا میکنی
قلبم مثل پرنده ای کوچک و اسیر ، در قفس سینه بی تابی می کند . التهاب گونه هایش به زیر دستانم فکرم را به این سوال که " این التهاب از چیست " وا میدارد .
با خواهشی نامیدانه میپرسم :
- چرا لپات اینقد گُر گرفته ؟
لبخند شیطنت بار روی لبانش شراره آتش وجودم را شعله ور تر می سازد . سکوت فضای اتاقش جوابم نیست .
" دوسم داره ؟! یعنی ممکنه اونم عاشقم شده باشه "
سوال های بی پاسخ ، مثل رگبار بهاری که به تازگی پشت پنجره شروع شده ، بر صحرای خشک مغزم باریدن گرفته . چشمان تشنه ام را بر اندام موزون و بی بدیلش می لغزانم . صورت تبدارش را تا مقابل صورتم بالا می آورم . برای لحظاتی چشمان زیبایش را پشت دیوار پلک ها و حصار مژگان محصور میکند . هر لحظه خواهش و تمنایم برای ربودن بوسه ای داغ از لبانش ، بیشتر و بیشتر می شود.
صورتم را نزدیک تر می برم .
ضربان قلبم تند تر از هر زمانیست .
سراپای وجودم مثل تنوره ای ، از این خواهش ، سوزان است .
لحظه های کشدار ، فاصله نزدیک لبانمان را به بلندای روزگاران طولانی و دست نیافتنی می کند....
.... " پلاستیک کهنه ، دمپایی پاره ، آهن قراضه ، مس ، مفرغ خریدااااااارییییییییم "
"اه لعنت به هرچی خروس بی محله ! نزدیک بودا"
رشته تخیلاتم از هم می پاشد .


