تبليغاتX
به وبلاگ ت مثل تنهایی خوش آمدید

 

 

( داستان - داستانک - داستان دنباله دار ) نوشته هایی که شاید نتونم به زبون بیارمشون
آرشیو داستان

خانه ای از جنس حباب

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

سیب سرخ حوا

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

قسمت یازدهم

قسمت دوازدهم

قسمت سیزدهم

قسمت چهار دهم

 

ستون آزاد خوانندگان

منتظرم

اين ستون مخصوص مطالب شما عزيزان است . بيصبرانه منتظر نوشته هاي دوستان جان هستم

ادامه مطلب

نویسنده : شما دوستان جان

قفسه كتاب

 

ادامه مطلب

نویسنده : ؟؟؟؟

وعده 

نگاهی به ساعت مچی خود انداخت . تمام خشم خود را با لگدی بر سر لاستیک موتور خالی کرد . با آنکه تا محل قرار فاصله ای نبود ، تصمیم گرفت موتور را همانجا رها کرده و  باقی راه را با تاکسی برود .

-         مستقیم ...... مستقیم 500  ...... مستقیم .

وقتی روی صندلی جابجا شد بازهم ساعت را نگاه کرد .

-         میرسم . هنوز 5 دقیقه فرصت دارم .

در میان راه تمامی حرفایی خود را دوباره مرور کرد . در این ساعت از عصر هنوز هم گرمای تابستان همه را کلافه می کرد .

..... امروز همه حرفام رو بهش میزنم .... درسته خونه ندارم ، ماشین ندارم ، پدر پولدار ندارم ، اما جنم و عرضه کار کردن و اداره یه زندگیه آبرومند رو دارم . اگه لازم باشه همه این حرفا رو به پدرش هم میگم . اون نمی تونه جلوی ما رو بگیره .

-         آقا قربون دستت ، همین بغلا پیاده میشم .

تو پارک میان صندلیها چشم گرداند تا او را بیابد . هنوز نیامده بود . انتظار با تمام تلخی اش برای او شیرین و دلچسب بود . بیشتر از نیم ساعت از وقت قرارشان میگذشت . طلایه داران اضطراب و نگرانی به دروازه های دلش رسیده بودند .

پسرک گوشه پیراهنش را کشید .

-         آقا .... شما علی بامرام هستین ؟

-         بله خودمم .

-         اینو یه خانم داد که بدم به شما .

و کاغذ دولا شده ای را به دستش داد . میخواست از پسرک سوالی بپرسد ، اما پسرک داشت از آنجا دور می شد .

فریاد زد :

-         کی اینو داد ؟

-         نمیدونم فقط بهم 5000 تومن داد تا کاغذ رو بدمش به شما .

حالا لشکر دلواپسی آخرین استحکامات دلش را پشت سر گذاشته بود . با دستانی لرزان تای کاغذ را باز کرد . چند جمله روی کاغذ تمام پاسخ دلشوره و اضطرابش بود .

"دیگه منتظرم نباش

خداحافظ

رویا"

هنوز باورش نمی شد . همه چبز با نوشتن دو جمله کوتاه به پایان رسیده بود . قدم هایش سست و بی رمق بود . لخ لخ نعلینش که برروی سنگ فرش کف پارک کشیده میشد سرود جدایی و بی وفایی را سر داده بودند ....

هنوز هوا کاملا تاریک نشده بود . زن و مرد سراسیمه به طرف دکتر قدم برداشتند .

-         آقای دکتر  ، حالش چطوره ؟

-         ما همه سعی و تلاشمون رو کردیم . اون همش آروم زیرلب میگفت : علی ، علی

-         الان حالش بهتره ؟

-         شدت جراحات خیلی زیاد بود . متاسفم .

مرد در حالیکه با مشت به دیوار میکوبید ، ناله می زد :

-         ر و و و و و و و و و و و یا ا ا ا ا ا

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387  ساعت : 13:12
کشکول شعری از ابوالفضل زرویی نصرآباد 

راستش دوست ندارم نوشته های دیگرون رو کپی پیست کنم ، ولی بعضی نوشته ها از بس خوبن آدم حیفش میاد دیگرون ازش لذت نبرن . من که خیلی لذت بردم و قتی خوندم و شنیدم . شاید حرف دل خیلی از ماها باشه . شماهم بخونین شاید بهم حق بدین .

..................................

ای جماعت چطوره حالات‌تون
قربون اون فهم و کمالات‌تون
گردنتون پیش کسی خم نشه
از سر بنده سایه‌تون کم نشه
راز و نیاز و بندگی‌تون، درست
حساب کتاب زندگی‌تون درست
باز یه هوا دلم گرفته امروز
جون شما دلم گرفته امروز
راست و حسینی‌ش نمی‌دونم چرا
بینی و بینی‌ش، نمی‌دونم چرا
فرقی نداره دیگه شهر و روستا
حال نمی‌دن مثل قدیما دوستا
شاپرکا به نیش مجهز شدن
غریب‌گزا هم آشنا گز شدن
شعرم اگه سست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است
آدم دل‌شکسته بهش حرج نیست
شعر شکسته بسته بهش حرج نیست
تا که میفته دندونای شیری
روی سرت می‌شینه برف پیری
کمیسیون مرگ می‌شه تشکیل
درو می‌شن بزرگترای فامیل
یه دفعه هم‌کلاسیا پیر می‌شن
هم‌بازیا پیر و زمین‌گیر می‌شن
رمق نمونده تا بریم صبح زود
پیاده تا امامزاده داوود
گذشت دوره‌ای که «ما» یکی بود
خدا و عشق آدما یکی بود
تو کوچه‌های غربی ِ صناعت
عشق و گرفتن از شما، جماعت
درسته دیگه توی شهر ما نیست
دلی که مثل کاروان‌سرا نیست
یه چیزی می‌گم ایشالّا دلخور نشین
قربون اون دلای تک سرنشین
شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شکل ماه هر چی مرده
مردای ده، مردای کاه و گندم
مردای ده مردای خوان هشتم
مردای پشت کوه، مثل خورشید
تو دلشون هزار جام جمشید
کیسه چپق‌ها به پر شال‌شون
لشکر بچه‌ها به دنبال‌شون
بیل و کلنگ‌شون همیشه براق
قلیون‌شون به راه، دماغ‌شون چاق
صبح سحر پا می‌شن از رختخواب
یکسره رو پان تا غروب آفتاب
چارتای رُستَمن به قدّ و قامت
هیکل‌شون توب، تن‌شون سلامت
نبوده غیر گرده‌ی گلاشون
غبار اگر نشسته رو کلاشون
کلام‌شون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشق‌شون بی‌ریا
مردای نازدار اهل شهرن
با خودشون هم این قبیله قهرن
مردای اخم و طعنه‌ی بی‌دلیل
مردای سرشکسته‌ی زن ذلیل
مردای دکترای حلّ جدول
مردای نق نقوی ِ لوس ِ تنبل
لعنت و نفرین می‌کنن به جاده
اگر برن چار تا قدم پیاده
مردای خواب تو ساعت اداری
تازه دو ساعتم اضافه‌کاری
توی رَگاشون می‌کشه تنوره
تری‌گلیسرید و قند و اوره
انگار آتیش گرفته ترمه‌هاشون
همیشه تو همه سگرمه‌هاشون
به زیر دست، ترشی و عبوسی
به منشی اداره چاپلوسی
برای جَستن از مظان شک‌ها
دایرةالمعارف کلک‌ها
بچه به دنیا می‌آرن با نذور
اغلب‌شون یه دونه اون هم به زور
پیش هم از عاطفه دم می‌زنن
پشت سر اما واسه هم می‌زنن
این‌جا فقط مهم مقام و پُسته
مردای شهری کارشون درسته
مشدی حسن چای و سماورت کو
سینی با قالی و گلپرت کو؟
ای به فدای ریخت و شکل و تیپت
بوی چپق نمی‌ده عِطر پیپت
مشدی حسن قربون میز و فایلت
قربون زنگ گوشی موبایلت
اون که دهاتی و نجیبه مشدی
میون شهریا غریبه مشدی
قدیم تَرا قاتله هم صفت داشت
دزد سر گردنه معرفت داشت
اون زمونا که نقل تربیت بود
آدم‌کُشی یه جور معصیت بود
معنی نداره توی عصر «سی دی»
بزرگ و کوچیکی و ریش سفیدی
تقی به فکر رونق نقی نیست
کسی به فکر نفع مابقی نیست
مقاله‌ها پشت هم اندازیه
جناج و باند و حزب و خط بازیه
بس که به هر طرف ستادمون رفت
صراط مستقیم یادمون رفت
ارزش‌مون به طول و عرض میزه
چقدر میز و صندلی عزیزه
تموم فکر و ذکرمون همینه
که هیشکی پشت میزمون نشینه
اونا که مرد و زن دعاگوشون بود
میز ریاست سر زانوشون بود
بیا بشین که میز اگه وفا داشت
وفا به صاحبای قبل ِ ما داشت
قدیم که نرخ‌ها به طالبش بود
ارزش صندلی به صاحبش بود
فقیه اگه بالای منبر می‌نشست
جَوون سه چار پله پایین‌تر می‌شِست
معنی شأن و رتبه یادشون بود
حرمت مردم به سوادشون بود
روی لبت خوبه تبسم باشه
دفتر کارت دل مردم باشه
مردا بدون میز هم عزیزن
رفوزه‌ها همیشه پشت میزن
خلاصه قصه اون قدر دِرامه
که ایدز پیش دردمون زکامه
فتنه و دعوا سر نونه مشدی
دوره آخرالزمونه مشدی
جسارتاً شعرم اگه غمین بود
به قول خواجه «خاطرم حزین» بود
دعا کنین که حال‌مون خوب بشه
تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه

 

منبع: سایت خبری لوح

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387  ساعت : 9:3
قصه های من و بی بی ( ایستگاه آخر ) 

سلام خدمت تمامی دوستان جان . از اینکه مدتی زیادی نبودم از همتون عذر میخوام . از همه دوستان عزیزی که بزرگوارنه تو این مدت رونق کلبه غبار گرفتمو با وجود نازنینشون حفظ کردن خیلی سپاس گذارم . امیدوارم بازم کنار دوستان جان به روزای گرم و پر حرارت وبلاگمون برگردیم . پس میگم یا علی و واسه شروعی دوباره آستین ها رو بالا میزنم .

. . . . . . . . . . . .

میدونم بودن یا نبودن یه نفر هیچ تغییری تو چرخش روزگار بوجود نمیاره . روزا همون روزان و شبا همون شبا . خیابونا بازم شلوغن و هوا بازم دمکرده . ایستگاه مترو بازم همونطور پر میشه و خالی میشه . عقربه های ساعت همون مسیردیروزیشون رو با سرعتی ثابت پشت سر میزارن .

نیگامو از عقربه های ساعت ایستگاه مترو برمیگردونم و میگم : بی بی میتونی زندگی رو برام تعریف کنی .

نگاه سرد و بی تفاوت بی بی رو صورتم میماسه . چند لحظه بهم نیگا میکنه و وقتی مطمئن میشه سوالم جدیه میگه : زندگی یعنی یه بازی . زندگی یعنی یه شوخی .

با ترازوی ذهنم جملاتشو سبک و سنگین میکنم . به خودم میگم : آره زندگی یعنی یه شوخی . وقتی بچه بودیم به بازی و شوخی به گنجیشکای کوچولو سنگ میزدیم ولی اونا که نمیدونستن شوخیه ، جدی میافتادن و میمردن .

بازم فکرای مختلف تو سرم سنگینی میکنه . بازم میپرسم : خوب پس مرگ چیه ؟

بی بی که مثل همیشه از سوالای بی سر و ته من خسته شده میگه : مرگم قسمتی از این بازیه فقط با این تفاوت که هرکی ببازه میمیره .

بهش فکر میکنم .... یعنی اونم باخت ؟ اونم نتونست تو بازیش برنده شه ؟

خیره میشم رو ریلای قطارو با خودم میگم : شایدم زندگی یه سفر کوتاهه ؟!سفری بین ایستگاه تولد ومرگ ......

وقتی قطار با زوزه ای گوش خراش تو ایستگاه توقف میکنه ، بزور سوار میشیم .

.... ما بدنیا میایم تا به خنده های کودکانه دل بزرگترا برامون قش و ضعف بره . راه میریم ...... میدویم ..... زمین میخوریم .... گریه میکنیم .... میخندیم ..... دل میشکونیم ..... عاشق میشیم ..... شکست میخوریم ..... دلمون میشکنه ..... عصبانی میشیم .....  ازدواج میکنیم ...... دلمون قش و ضعف میره ...... یه روزم خسته و پیر میشیم و .....

بر میگردم به طرف عقب . ایستگاه قبلی تو تاریکی گم میشه .

- مسافرین محترم ، ایستگاه پایانی میباشد . لطفا پس از توقف کامل ، قطار را ترک کنید -

بی بی میزنه تو پهلوم و میگه :  به چی خیره شدی ؟

دختر روبروییم با شیطنت لبخند و نگاهشو ازم میدزده .

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387  ساعت : 9:48
پس کجایی ( انتخاب مطلب : آمی تیس ) 

 صبح ها مسير ثابتي دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ايستگاه منتظر مي مانم تا تاکسي مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده اين تاکسي را دوست دارم. راننده پير و درشت هيکلي با دست هاي قوي و آفتاب سوخته و چشم هاي مشکي رنگ است که تابستان و زمستان سر شيشه ماشين را باز مي گذارد و با آنکه چهار سال است بيشتر صبح ها سوار ماشينش مي شوم فقط سه چهار بار صداي بم و خش دارش را شنيده ام. ماشينش نه ضبط دارد، نه راديو و شايد همين سکوت، حضورش را اين چنين لذت بخش مي کند. ما هر روز از مسير ثابتي مي رويم، فقط چهارشنبه هاي آخر هر ماه راننده مسير هميشگي مان را عوض مي کند. يکي از چهارشنبه هاي آخر ماه به او گفتم «از اين طرف راهمون دور مي شه ها.» «مي دونم.» ديگر هيچ کدام حرفي نزديم و او باز هر روز از مسير هميشگي مي رفت و چهارشنبه هاي آخر ماه مسير دورتر را انتخاب مي کرد. چهارشنبه آخر ماه پيش وقتي از مسير دورتر مي رفت، سر يک کوچه ترمز کرد نگاهي به اين طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشيد الان برمي گردم» و از ماشين پياده شد. دوباره کمي اين طرف و آن طرف را نگاه کرد، يک کوچه را تا نيمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتيم. به دست هايش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسيدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هايش پيدا بود، پرسيدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برايم تعريف کرد.چهل و شش سال پيش عاشق دختر جواني مي شود. چهارشنبه آخر يک ماه دختر جوان به او مي گويد خانواده اش اجازه نمي دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان مي خواهد لااقل ماهي يک بار او را از دور ببيند. دختر جوان قول مي دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر اين کوچه بيايد. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور ديده و رفته است. از راننده پرسيدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمي دانست. پرسيدم «آدرسشو دارين؟» نداشت. در اين چهل و شش سال با او حتي يک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه هاي آخر هر ماه دختر جوان را ديده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولي دو ماهه نمياد.» به راننده گفتم «شايد يه مشکلي پيش اومده.» راننده گفت «خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه ديگر نياد مي ميرم.«

سروش صحت

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387  ساعت : 9:45
قصه های من و بی بی ( شهر پرستوها) 

وقتی تصویر مسجد جامع خرمشهر رو که پشت بام و جلوی مسجد پر بود از رزمنده هایی که شادی رو میشد رو چهره های غبارگرفته و خاکیشون دید ، میبینم بی اختیار بغض غریبی گلومو  فشار میده . بی بی که چشمای نمناک منو میبینه میگه :  آدم نمیدونه باید خوشحال باشه یا ناراحت .

با گوشه آستینم جای اشکا رو از صورتم پاک میکنم و میگم : چه مردایی رو واسه پس گرفتن وجب به وجب این خاک از دست دادیم .

بی بی که از تن صداش میشه ناراحتی رو حدس زد میگه : چه جوونایی که همه آرزوهای جوونیشون رو نادیده گرفتن و تو  این راه همه مردونگیشون رو تو کف دست گرفتن و عاشقونه گفتن یا علی و رفتن در حالیکه میدونستن راهی که میرن بازگشتی نداره .

یاد اون روزی میفتم که اول میدون مین واسه اینکه خودمو نبازم از ته دل فریاد زدم "یا علی".

میگم  : بی بی میدونی اگه اون روزا از خود گذشتگی زن و مرد و بچه و بزرگ نبود شاید الان مقابل ادعای بی پایه خلیج عربی صدای اعتراضی از حنجره هیچکدوممون در نمی اومد ؟!

بی بی کمی تو فکر میره و چیزی ازم میپرسه که موهای تنم سیخ میشه : " اگه روزی قرار بشه به همه اونایی که تو راه حفظ آبرو و ناموسشون از جونشون گذشتن ، وقتی از مون میپرسن بعد از ما شما واسه حفظ آبرو و ناموس چه کردین ، جواب  بدیم ، چی باید بگیم ؟!"

پاهام میلرزه ، درست مثل زمانی که اولین سیخونک رو با سرنیزه رو زمین میزنم . صدای اوپس اوپس موزیک که از داخل ماشینی که از کنارم با سرعت رد میشه رشته افکارمو پاره میکنه .

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : شنبه چهارم خرداد 1387  ساعت : 10:43