نگاهی به ساعت مچی خود انداخت . تمام خشم خود را با لگدی بر سر لاستیک موتور خالی کرد . با آنکه تا محل قرار فاصله ای نبود ، تصمیم گرفت موتور را همانجا رها کرده و باقی راه را با تاکسی برود .
- مستقیم ...... مستقیم 500 ...... مستقیم .
وقتی روی صندلی جابجا شد بازهم ساعت را نگاه کرد .
- میرسم . هنوز 5 دقیقه فرصت دارم .
در میان راه تمامی حرفایی خود را دوباره مرور کرد . در این ساعت از عصر هنوز هم گرمای تابستان همه را کلافه می کرد .
..... امروز همه حرفام رو بهش میزنم .... درسته خونه ندارم ، ماشین ندارم ، پدر پولدار ندارم ، اما جنم و عرضه کار کردن و اداره یه زندگیه آبرومند رو دارم . اگه لازم باشه همه این حرفا رو به پدرش هم میگم . اون نمی تونه جلوی ما رو بگیره .
- آقا قربون دستت ، همین بغلا پیاده میشم .
تو پارک میان صندلیها چشم گرداند تا او را بیابد . هنوز نیامده بود . انتظار با تمام تلخی اش برای او شیرین و دلچسب بود . بیشتر از نیم ساعت از وقت قرارشان میگذشت . طلایه داران اضطراب و نگرانی به دروازه های دلش رسیده بودند .
پسرک گوشه پیراهنش را کشید .
- آقا .... شما علی بامرام هستین ؟
- بله خودمم .
- اینو یه خانم داد که بدم به شما .
و کاغذ دولا شده ای را به دستش داد . میخواست از پسرک سوالی بپرسد ، اما پسرک داشت از آنجا دور می شد .
فریاد زد :
- کی اینو داد ؟
- نمیدونم فقط بهم 5000 تومن داد تا کاغذ رو بدمش به شما .
حالا لشکر دلواپسی آخرین استحکامات دلش را پشت سر گذاشته بود . با دستانی لرزان تای کاغذ را باز کرد . چند جمله روی کاغذ تمام پاسخ دلشوره و اضطرابش بود .
"دیگه منتظرم نباش
خداحافظ
رویا"
هنوز باورش نمی شد . همه چبز با نوشتن دو جمله کوتاه به پایان رسیده بود . قدم هایش سست و بی رمق بود . لخ لخ نعلینش که برروی سنگ فرش کف پارک کشیده میشد سرود جدایی و بی وفایی را سر داده بودند ....
هنوز هوا کاملا تاریک نشده بود . زن و مرد سراسیمه به طرف دکتر قدم برداشتند .
- آقای دکتر ، حالش چطوره ؟
- ما همه سعی و تلاشمون رو کردیم . اون همش آروم زیرلب میگفت : علی ، علی
- الان حالش بهتره ؟
- شدت جراحات خیلی زیاد بود . متاسفم .
مرد در حالیکه با مشت به دیوار میکوبید ، ناله می زد :
- ر و و و و و و و و و و و یا ا ا ا ا ا


