تبليغاتX
به وبلاگ ت مثل تنهایی خوش آمدید

 

 

( داستان - داستانک - داستان دنباله دار ) نوشته هایی که شاید نتونم به زبون بیارمشون
آرشیو داستان

خانه ای از جنس حباب

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

سیب سرخ حوا

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

قسمت یازدهم

قسمت دوازدهم

قسمت سیزدهم

قسمت چهار دهم

 

ستون آزاد خوانندگان

منتظرم

اين ستون مخصوص مطالب شما عزيزان است . بيصبرانه منتظر نوشته هاي دوستان جان هستم

ادامه مطلب

نویسنده : شما دوستان جان

قفسه كتاب

 

ادامه مطلب

نویسنده : ؟؟؟؟

باده ی کهنه ی کهنه (انتخاب مطلب : آمی تیس ) 

روزی روزگاری مردی توانگر بود که به حق به سردابه ها و باده هایش افتخار می کرد و خمره ی شراب بسیار کهنه ای داشت که برای فرصتی استثنایی که خودش هم نمی دانست چیست، نگه داشته بود.

استان دار به دیدارش رفت. مرد فکری کرد و گفت: "خمره را برای یک حاکم ساده باز نمی کنم."

اسقف به دیدارش رفت،مرد به خود گفت: " نه خمره را باز نمی کنم. او ارزش آن را درک نمی کند و عطرش به منخرین او نخواهد رسید."

شاهزاده ی آن قلمرو به دیدارش رفت و با او شام خورد. اما مرد فکر کرد: " این باده شاهانه تر از آن است که شاهزاده ای بنوشد."

و حتی روز عروسی برادر زاده اش به خود گفت : "نه نه خمره ام را نزد این مهمان ها نمی آورم."

و سالها گذشت، و او پیر شد و در گذشت و او را مثل هر دانه و بذری در خاک گذاشتند.

روزی که او را به خاک می سپردند خمره ی او را به همراه دیگر خمره ها آوردند و میان دهقانان تقسیم کردند و هیچ کسی پی نبرد چه شراب کهنه ای خورده است.

برای آن ها هر چه در جام ریخته شود باده است.

جبران خلیل جبران

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387  ساعت : 17:45
جاده ( انتخاب مطلب : آمیتیس ) 
زنی با پسرش در کوه ها زندگی می کرد، پسرش نخست زاده و تنها فرزندش بود.
پسر با حضور پزشکی در کنارش به خاطر تب در گذشت. مادر از اندوه دیوانه شد و رو به پزشک فریاد زد:" بگو بگو چه چیزی تلاش او را خفه کرد و ترانه اش را خاموش؟"
پزشک گفت:"تب."
مادر گفت:" تب چیست؟ پزشک پاسخ داد:" نمی توانم توضیح بدهم . چیز بسیار کوچکی است ک به سراغ بدن می آید و با چشم انسانی نمی توان آن را دید."
و غروب ، کشیش آمد تا به او تسلیت بگوید . زن گریست و فریاد زد :" آه چرا پسرم را از دست دادم ؟ تنها پسرم را تنها فرزندم را !". کشیش پاسخ داد:" فرزندم اراده ی خدا چنین است."
زن گفت:" خدا چیست و کجاست؟ می خواهم او را ببینم و سینه ام را در برابرش بشکافم و خون فلبم را در پایش بریزم . بگو کجا می توانم او را بیابم؟" کشیش گفت:" خدا بسیار بزرگ است. با چشم انسانی نمی توان او را دید."
زن فریاد زد:"چیز بسیار کوچکی به خاطر اراده ی موجودی بزرگ پسر مرا کشت ، پس ما چه هستیم؟ چه هستیم؟"
در این حین مادر زن وارد اتاق شد و کفنی برای پوشاندن جسد پسرک آورد و کلمات کشیش و دخترش را شنید. کفن را روی زمین گذاشت دست دخترش را در دست گرفت: " دخترم ما خودمان همان بسیار کوچک و بسیار بزرگیم، ما جاده ای بین این دو هستیم."

جبران خلیل جبران

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  ساعت : 16:40
خانه ای از جنس حباب ( قسمت 11 ) 

سیمین با اینکه از سوال بی مقدمه سهیلا غافلگیر شده بود اما مدت ها بود که دلش میخواست با کسی درد دل کند وبا وجود آنکه زمان زیادی از آشنائیش با سهیلا نمی گذشت ولی از اعماق وجودش ندایی به او میگفت که می تواند با خیال راحت حرفهایش را به او بازگو کند .

-         خیلی وقته که دردی تو سینه ام سنگینی میکنه ولی نتونستم این رو به کسی بگم .

-         عزیزم به من اعتماد کن . میتونی راحت حرفات رو با من در میون بذاری . اگه کاری ازم بر بیاد حتما از کمک دریغ نمیکنم .

سهیلا اینرا گفت و دستش را به مهربانی بر روی شانه سیمین قرار داد .

-         سهیلا تو خیلی مهربونی . من و احسان تقریبا از بچگی با هم بزرگ شدیم . راستش اوایل فکر میکردم که محبتی که نسبت به اون تو دلم احساس میکنم فقط یه محبت بچه گونه است و چیز دیگری بین ما نیست و نخواهد بود . تا اینکه ......

سیمین مانند کودکی که مقابل آموزگار برای پاسخ به سوالات به پای تخته خوانده شده باشد ، آشکارا میلرزید وهیجانی تمام وجودش را در بر گرفته بود . لحظاتی سکوت میان آندو حاکم شد . حس کنجکاوی صبر و طاقت سهیلا را ربوده بود .

-         ..... تا اینکه چی ؟

سیمین که در آن لحظه پشت پنجره ایستاده و دستان ظریفش را بر روی سینه حمایل کرده بود و به نقطه ای نا معلوم خیره شده بود . پس از مکثی طولانی ، ادامه داد .......

-         یه روز که به همراه خونواده ها رفته بودیم پیک نیک احسان منو تو گوشه ای تنها گیر آورد و پرده از راز دلش برداشت و به من گفت که مدتهاست به فکر ازدواج با منه .

-         خوب . اینکه خیلی خوبه ! تو چی جوابشو دادی ؟ قبول کردی ؟

-         من اونروز کاملا غافلگیر شده بودم . چون تا اون موقع هیچوقت به این مسئله فکر نکرده بودم . من همیشه خودم و احسان رو به چشم همون بچه های کوچیک و شیطونی که به خاطر خاله بازی و عروسک بازی و چیزای دیگه همه اش با هم قهر میکردیم و آشتی میکردیم ، میدیدم . ولی الان داشتم با شنیدن این جملات خودم و اون رو جور دیگه ای حس میکردم و باور این حقیقت که ما بزرگ شدیم  ، برام مشکل بود . پس کمی فرصت خواستم تا بتونم بیشتر در مورد حرفاش فکر کنم .

-         خوب ؟

-         بعد از اینکه کلی با خودم کلنجار رفتم فهمیدم که مدتهاست که دوستش دارم . ولی حیف .....

-         یعنی چی ؟ چرا حیف ؟ چی جوابشو دادی ؟

-         من بعد از چند روز نظر مثبت خودم رو اعلام کردم و به احسان گفتم که میتونه با خونواده اش صحبت کنه تا برای خواستگاری پا پیش بذارن .

-          به به . اینکه عالیه . احسان ظاهرا پسر خوب و معقولی به نظر میاد ، پس ناراحتی شما به خاطر چیه ؟

-         مشکل ما خواهر احسان ، فروغه . اون با این ازدواج مخالفه .

-         یعنی چی . چه ربطی به اون داره ؟

-         فروغ  رو پدر احسان خیلی نفوذ داره . طوری که هر چی اون بگه  ، پدرش بی هیچ سوال و جوابی قبول میکنه .

-         آخه فروغ مشکلش با تو چیه ؟ چرا مخالفت میکنه ؟ اصلا حرف حسابش چیه ؟

-         نمیدونم . ولی انگار چیز هایی در مورد من مطرح کرده که کاملا کذبه . ولی پدر احسان با شنیدن این حرفا بدون هیچ شک و تردیدی مخالفت خودشو رو اعلام کرده و حتی تهدید کرده اگه احسان در مورد این ازدواج پا فشاری کنه اونو از همه چیز محروم میکنه .

-         احسان که بچه نیست با این تهدید ها میدون رو خالی کنه . سیمین جان خود احسان چی میگه ؟ هنوزم رو حرفش هست ؟

-         احسان هنوزم رو خواسته اش پا فشاری میکنه ولی من نمیخوام که این ازدواج باعث کدورت و خدای ناکرده قطع رابطه اون و خونواده اش بشه . احسان آدم تحصیل کرده و خود ساخته ایه و هیچ نیاز مالی به خونواده اش نداره . ولی من نمیخوام بین اون و خونواده اش قرار بگیرم . من احسان رو دیونه وار دوست دارم و حاضر نیستم از دستش بدم . ولی این به این معنی نیست که بخوام اونو به هر قیمتی و به قیمت دوری از خونواده اش بدست بیارم .

دریای مواج چشمان سیمین بخروش آمده بود وراهی برای رساندن خود به ساحل گونه های او میجست . قطره ای اشک بر روی گونه سیمین راه باز کرد و گرمای قطرات اشک خبر از لهیب آتش عشقی که وجود سیمین را فرا گرفته بود میداد . سهیلا که با تعجب به سخنان سیمین گوش میداد کاری جز در آغوش کشیدن او برای تسلی به ذهنش نمیرسد ، با اینحال گفت :

-         سیمین جان نمیدونم چطور ، ولی مطمئن باش من و فرید هر کاری از دستمون بر بیاد برای رسیدن شما دو نفر بهم انجام میدیم . مطمئن باش قدرت عشق فرا تر از اینه که کسی بتونه مانع اون بشه . پس بهت قول میدم که با تمام توانم به شما کمک کنم .

-         ممنون عزیزم . همین که به حرفام گوش دادی خیلی ازت متشکرم . من تا بحال نتونسته بودم این حرفا رو به کسی بگم .

-         حالا بهتره که دیگه بری و آبی به سر و صورتت بزنی . الان دیگه خاله پیداش میشه . باید یواش یواش واسه رفتن به خونه تون آماده شیم . راستی خیلی دلم میخواد این فروغ خانم رو ببینم و بفهمم حرف حسابش چیه .

-         اون الان با بابا و مامانش رفتن مسافرت . اونطور که احسان میگفت ، امشب قراره برگردن .

-         باشه . پس منتظر میشیم تا بعدا ببینیمشون .

حرف های سهیلا که با لحنی قاطع ادا می شد ، برای سیمین امیدوار کننده و تسلی بخش بود و همین باعث شد لبخندی شیرین ، صورت زیبایش را جذاب تر کند .

ساعت پنج و نیم بود که خاله زهرا آمد . سیمین که با سخنان سهیلا آرامش از دست رفته خود را باز یافته بود با همان حرارت و شور جوانی به پیشواز خاله زهرا رفت . خاله زهرا پس از اینکه چایی خوش رنگی را که سیمین برایش آورده بود سر کشید  ، گفت :

-         سهیلا جون ، فرید کجاست ؟ بهتره بهش بگی آماده شه تا بریم خونه خاله اش ، الان بندگون خدا منتظرن . من باید زودتر میرفتم که اگه آبجی کاری داشت کمکش کنم .

سیمین سینی چایی را از مقابل خاله برداشت و گفت :

-         خاله جون نا سلامتی شما مهمونین . اونجا هم نمی خواین دست از کار کردن بردارین . در ثانی الان دیگه همه کا را انجام شده .

-         انگار تو از من مهمون تری ! تو الان باید اونجا باشی اونوقت نشستی اینجا ؟!

سیمین مانند کودکی با توپ و تشر سرزنش شده باشد ، لب ورچید و با سینی به طرف آشپز خونه حرکت کرد :

-         به من چه ؟ به عروس گلت بگو که نذاشت من برم خونه . هی میگفت من تنهام .

خاله زهرا نگاهی مهربون به سهیلا انداخت و گفت :

-         خوبه خوبه نمیخواد پای عروس منو وسط بکشی . تو خودت از خدات بود از زیر کار در بری .

سهیلا که از لحن مادرانه خاله زهرا به وجد آمده بود گفت :

-         خاله جون من از سیمین خواستم که اینجا بمونه .

-         خوب حالا دیگه کمی عجله کنین . بهتره برین آماده شین تا زودتر بریم .

خاله زهرا این را گفت و دستش را روی زانو تکیه داد و از زمین برخاست و به طرف اتاق خود حرکت کرد . سهیلا پس از آنکه چند ضربه به در زد وارد اتاق شد . فرید روی تخت دراز کشیده و به سقف خیره شده بود .

-         فرید جان خواب بودی ؟

-         آره عزیزم . تازه بیدار شدم .

-         به چی فکر میکردی ؟

-         چیز خاصی نبود . راستی خاله اومد ؟

-         آره . باید زودتر آماده شیم تا بریم . راستی میخواستم در مورد سیمین باهات صحبت کنم .

فرید از جایش بلند شد و به طرف پنجره حرکت کرد . با باز شدن پنجره هوای تازه به اتاق هجوم آورد . با اینکه ساعت نزدیک به شش عصر بود ولی هنوز از گرمای هوا کاسته نشده بود . از میان جعبه سیگاری بیرون آورد و بر گوشه لبانش گذاشت . سهیلا که خود را به او نزدیک میکرد سیگار را از گوشه لبش برداشت و در حالیکه بازوانش را بدور گردن فرید می انداخت ادامه داد ...

-         اینطوری که متوجه شدم سیمین و احسان همدیگه رو دوست دارن ، ولی فروغ خواهر احسان شدیدا با این ازدواج مخالفه و با حرفا و کارهاش باعث شده که پدر احسان تحت تاثیر حرفای او مخالفت خودشو با این ازدواج اعلام کنه . تا جاییکه تهدید کرده اگه احسان رو خواسته خودش پافشاری کنه اونو از ارث محروم کنه .

-         خوب ؟ اینها چه ارتباطی به ما داره ؟

-         فرید این چه حرفیه ؟ من به سیمین قول دادم که حتما بهش کمک می کنیم .

-         سهیلا می بینم خیلی زود باهاش صمیمی شدی .

-         سیمین دختر خیلی خوبیه . اونم مثل من تنهاست و من میخوام هر طور که شده بهش کمک کنم .

-         تو همین چند ساعت به این نتیجه ها رسیدی ؟

-         فرید تو از چیزی ناراحتی ؟ اگه چیزی هست به من هم بگو .

فرید در حالیکه بازوان سهیلا را از دور گردن خود باز میکرد جواب داد :

-         نه عزیزم . فقط درست نیست که ما بین این دو خانواده قرار بگیریم . ولی از اونجایی که تو بهش قول دادی منهم هر کاری که لازم باشه انجام میدم تا تو به قولت عمل کنی .

سهیلا بوسه ای بر گونه فرید نشاند و در حالیکه به طرف کمد لباس میرفت گفت :

-         میدونستم که تو هیچ وقت منو تنها نمیذاری .

ساعت از هفت گذشته بود که زنگ خانه خاله مینا و کریم آقا به صدا در آمد . کریم آقا که کت و شلواری برنگ خاکستری با پیراهنی دودی رنگ بتن داشت ، با حالتی کاملا رسمی به استقبال تازه واردها رفته بود  خاله زهرا و پشت سر آن سهیلا و سیمن و بعد از همه فرید وارد خانه شدند . خانه کریم آقا در محله ای خلوت و سرسبز از شمال شهر قرار داشت . مسیری سنگفرش شده فاصله بین در حیاط تا ساختمان ویلایی را بهم متصل میساخت . درختان مو اطراف سنگفرش که بوسیله پایه هایی فلزی نگه داشته میشدند دالانی سبز را در امتداد مسیر میساختند . چراغهای رنگی پای دالان ، انواری بدیع را در چشم تازه وارد ها ایجاد میکردند . قبل از ساختمان ، سنگفرش در دوطرف آبنمایی زیبا ، تا پله های ورودی امتداد میافت . فرید و سهیلا که بار اولی بود به این خانه پای میگذاشتند با دیدن این مناظر به وجد آمده بودند . در این ساعت از عصر با وزش بادی ملایم نسیم خنکی که با گذشتن از روی آبنما و میان درختان و گلها ، در دالان میوزید ، روح تازه ای در کالبد کسانی که از آنجا عبور میکردند ، میدمید . بر روی پله ها گلدانهای گل در دوطرف چشم نوازی میکرد . فرید وقتی مقابل در ورودی ساختمان رسید ، بالای پله ها برگشته و به عقب خیره شد . زیبایی و سرسبزی حیاط نشان سلیقه و علاقه سرشار صاحب خانه را به گل و گیاه را نشان میداد . انگار که تکه ای از بهشت از آسمان هفتم جدا شده و برای خاکیان به ارمغان آورده شده است . بوی نشاط و طراوت و زندگی در جای جای این حیاط مشام آدمی را نوازش میداد . وقتی که فرید و سهیلا وارد خانه شدند با راهنمایی کریم آقا برای تعویض لباس به اتاقی در طبقه بالا راهنمایی شدند . پس از چند دقیقه در حالیکه دستان سهیلا بر بازوی فرید بود از پله مار پیچ  پایین می آمدند . سهیلا در میان پیراهنی سفید ازجنس ساتن مانند مرواریدی در میان صدف میدرخشید . فرید کت و شلواری سفید از جنس کتان با پیراهنی سفید بتن داشت . همه حاضرین در حالیکه اقرار میکردند این زوج کاملا بهم می آیند به احترام آنها از جای خود برخاستند و با کف زدن استقبالشان کردند . با وجود آنکه تعداد کمی از میهمانها حاضر شده بودند و درسالن بزرگ وسط ساختمان همهمه ای به پا بود . ساختمان بصورت دوبلکس با پله ای گردان در قسمت شمالی سالن به طبقه بالا راه داشت و طبقه بالا که شامل پنج اتاق و یک سالن مطالعه و دو سرویس بهداشتی بود با پنجره های بلند به حیاط سرسبز مشرف میشد . قسمت پذیرایی که توسط چند پله به سالن متصل میشد با پنجره ای که فضای پذیرایی را از بالکن بزرگ مقابل آن جدا میکرد با مبلهای  استیل و یک میز غذا خوری بزرگ مبلمان شده بود . چند تابلو بزرگ و چند قطعه مجسمه در کوشه وکنار پذیرایی به چشم میخورد . طرز دکوراسیون و لوازم داخل ساختمان سلیقه و تمول صاحب خانه به رخ میکشید . ساعت حدود 9 شب بود و تقریبا همه میهمانها آمده بودند . سالن پر بود از جوانهایی که مشغول رقص و پایکوبی بودند .

سیمین که بلوزی مشکی و نسبتا گشاد با شلوارجین به تن داشت و موهای بلند و صاف و بلوند خود را سخاوتمندانه روی شانه های خود ریخته بود با سینی شربت از میهمانها پذیرایی میکرد ، وقتی سینی را مقابل سهیلا و فرید گرفت سهیلا با لبخندی گفت :

-         خدا رو شکر امشب آقا احسان نمیاد اینجا ، وگرنه مطمئنم که مجبور بودیم باقی مهمونی رو تو بیمارستان برگزار کنیم .

اینرا گفت و لیوان شربت را برداشت . سیمین که گل انداختن گونه هایش زیباییش را دوچندان کرده بود بدون هیچ جوابی برگشت تا از آنها دور شود .

-         سیمین خانم فکر کنم ایندفعه شما منو فراموش کردین .

فرید این جمله را با شیطنت و طعنه خاصی ادا کرد .

-         اووووه ببخشید آقا فرید . اصلا حواسم نبود .

-         خوش بحال آقا احسان که یکی اینطور دلش واسش میلرزه . وقتی اسمش اینقد شمارو بهم میریزه ورودش با شما چه میکنه !؟

وقتی فرید این جملات را بزبان می آورد با اشاره سر به در ورودی را نشان میداد . سیمین وقتی به سمتی که فرید اشاره کرده بود برگشت با ناباوری احسان و خانواده اش را دید که مقابل در ورودی با پدرو مادرش و خاله زهرا در حال خوش و بش بودند . اگر سهیلا بکمک سیمین نمی شتافت شاید با واژگون شدن سینی همه حاضرین متوجه تغییر حالت او میشدند .

ادامه دارد ....

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  ساعت : 13:55
قصه های من و بی بی ( جایزه ویژه) 

صدای زنگ تلفن چرتمو پاره می کنه . با عصبانیت گوشی رو ور میدارم . ای بر مردم آزار ....

-         " بععععلللله ، به به بی بی شمایید ؟ " " نه بابا خواب چیه ؟! جون شما همین الان داشتم به شما فکر میکردم و دعا به جونتون " " چشم " " حتما " " خدا نگهدار"

آخیش . باز سرمور میذارم رو بالش . بازم صدای تلفن اعصابمو بهم میریزه .

-         "بعله ، بفرمایین " " خودم هستم ، امرتون ؟"

مرد پشت خط خودشو رئیس بانک معرفی میکنه . پیش خودم میگم لابد بازم قسطا عقب افتاده .

-         "بعله درسته این شماره حساب بنده است" " نه ، لابد شوخی میکنین " " جون مادرت ؟ !! " " نه ببخشید منظوری نداشتم " "چشم تا چند دقیقه دیگه خدمت میرسم " "خدانگهدار"

میپرم هوا و داد میزنم : بی بی ، بی بی دیدی خونه دار شدیم .

بی بی با عصبانیت میگه : چه خبرته ، بچه رو بیدار کردی . تازه به زور خوابونده بودمش "

با خوشحالی میگم : حالا چه وقت خوابه ؟ بلند شین لباس بپوشین . باید بریم خونه و ماشینمونو تحویل بگیریم .

بی بی که اصلا از حرفام سر در نمیاره با نگاهی که ازش میشه همه حرفای توی دلشو خوند میگه : ببینم باز سرت جایی خورده ؟

میخوام آروم و شمرده بهش توضیح بدم تا یهو پس نیافته : الان از بانک تماس گرفتن و خبر دادن که من برنده جایزه ویژه قرعی کشی شدم . یه خونه با تمام امکانات و یه ماشین . حالا هی تو بگو من بد شانسم .

بی بی که حالا داره دخترم سارا رو آروم میکنه با نا باوری نیگام میکنه و میگه : نه دیگه مطمئن شدم که سرت به جایی خورده .

دخترم سودا با همون لحن کودکانه میگه : یعنی بابا دیگه ما پولداریم ؟

بادی به غبغب میندازم و میگم : آره عسلم .

با یه شوقی میگه : پس دیگه میتونی اون ماشین برقی رو برام بخری ؟ نه ؟

با خنده میگم : آره دخترم . یدونه ازون گنده هاش برات میخرم تا تو حیاط خونمو سوارش شی و واسه خودت عشق کنی . تازه بعضی وقتا هم با سارا سوار میشین و میریم پارک تا اونجا حسابی سواری کنین . حالا زود آماده شین تا بریم بانک .

بی بی که هنوز حرفمو باور نکرده میپرسه : یعنی جدا تو برنده جایزه ویژه شدی ؟

با قیافه ای حق به جانب و طلبکارانه میگم : خب هنوزم ما رو باور نداری ؟

چیزی بهم نمیگه و به سودا رو میکنه و میگه : برو لباساتو بپوش میخوایم بریم بیرون .

بعد از چند دقیقه همگی جلوی بانک هستیم . ریو مشکی رنگ مقابل بانک و پلاکاد بزرگی که اسم و شماره حساب من روشه ، رو سردر بانک شک من و بی بی رو از بین میبره . با عجله میریم داخل بانک و یه راست میرم سراغ رئیس بانک .

بعد از سلامی مودبانه میگم : بنده پیمان ... برنده ویژه قرعه کشی بانک هستم . چند دقیقه پیش باهام تماس گرفته بودین .

رییس بانک که از نگاهش معلوم بود تو دلش چیا بهم میگه خنده ای ساختگی رو لبش مینشونه و بهم میگه : به به . ما خیلی خوشحالیم که یکی از مشتریان خوش شانس ما برنده این جایزه شدن .

منکه دیگه دل تو دلم نیست میپرسم : کی میتونم جوایز رو تحویل بگیرم .

رئیس بانک که انگار داره با یه آدم ندیدبدید صحبت میکنه میگه : تحویل جوایز یه سری تشریفات اداری داره ، ولی انشا الله تا آخر هفته بعدی میتونین جوایزتون رو تحویل بگیرین .

با قیافه ای که تمنا از تموم سلولاش میباره میپرسم : اون ماشینی که جلوی بانک جایزه منه ؟ میتونم با خونواده از نزدیک  توشو تماشا کنم؟

رئیس بانک باز با همون نگاه بهم میگه : البته ، فقط اجازه بدین بگم سویچ ماشین رو بیارن .

بعد از چند دقیقه که واسم به اندازه ساعت ها میگذره ، یکی از متصدیان بانک سویچ رو میذاره تو دستم و یواشکی میگه : شیرینی ما فراموش نشه .

نیشم تا بنا گوش وا میشه و میگم : چشم ، حتما . و سویچ رو از دستش قاپ میزنم .

وقتی همراه بی بی و بچه ها دور ماشین میچرخیم قیافه همه مون تماشاییه . بعضی از مشتری های بانک دارن از پشت شیشه بانک ما رو تماشا میکنن .

سوئیچ رو بالا میگیرم و به بی بی نشون میدم . تو همین لحظه یه مرد قوی در حالیکه چاقویی گذاشته تو پهلوم میگه : زود باش سوئیچ رو رد کن بیاد .

منکه دست پاچه شدم بدون هیچ مقاومتی سوئیچ رو میدم بهش و در چشم بهم زدنی صدای زوزه لاستیک ماشین که داره ازمون دور میشه همه رو مات و مبهوت باقی میذاره .

بی بی که خیلی عصبانیه با کف دستش میزنه پس سرم .

میگم : ا ا ا ا بی بی چرا میزنی ؟

بی بی در حالیکه کیسه خرید رو مذاره رو زمین میگه : هنوز خوابیدی؟

در حالیکه هنوز تو هول و هراس دزدیده شدن ماشینم ام میگم : کجا رفت ؟ دیدی برد ؟

بی بی با نگاه تندی بهم میگه : کی کجا رفت ؟ چی رو برد ؟

تازه میفهمم که چی شده . میگم : هیچی . خدا رو شکر همش خواب بود .

بی بی که داره از گرونی بادمجون و لیمو عمانی و میوه گلایه میکنه میگه : یادم باشه این دفعه از محمود بپرسم بادمجون و لیمو عمانی هم نزدیک خونه اونا ارزونه ؟!!!


روز معلم بر معلمین عزیز گرامی باد

اینم عکس دخملیای گلم سودا و سارا

خداییش نمی خواین واسه داستانک نظر بدین ؟؟؟؟!!!!!!

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  ساعت : 12:43
یادمان باشد .... 
روزی که این وبلاگ را شروع کردم نمی دونستم آیا وبلاگ خوبی ازآب در می آید یا نه ؟ ولی از همون روز اول تصمیم داشتم وبلاگم وبلاگی باشه که تا حد بوی تازگی و طراوت بده . نمیدونم چقدر در این زمینه موفق بودم . الان وقتی که میبینم دوستان عزیزی دارم که می آن و قسمتی از وقت گرانبها شون را اینجا بذل نوشته های من میکنن خیلی خوشحالم .

از همون اول خواستم محیطی فراهم کنم که دوستان فقط صرفا خواننده مطالب نباشن و گاها خودشون هم مطالبی را برام بفرستن . ولی حیف که مقداری از راه را بیراهه رفتیم . اینکه میگم رفتیم یعنی آنکه بجای آنکه دور هم لحظات خوب و شاد بواسه هم رقم بزنیم نشستیم به اظهار نظر در مورد هم دیگه.

حتما دوستان یادشون هست " مطلب ماه یا خاطرات عید " !!!. چند نفر از عزیزان در این قسمت فعال بودند . حالا چه شده که واسه کوبیدن همدیگه میخواهیم از هم سبقت بگیریم .

پست ماهی طلایی بیشتر از ۴۰ کامنت داشته خودتون نیگا کنین چند تا از دوستا اومدن در مورد خود این پست نظر دادن ؟!!!!!! یعنی ........ ؟ نمیدونم چی بگم

فریبا جان دوستان من و دوستان تو کدام است ؟ برای من امید آمی تیس کیانوش نیلوفر آمیز یغنبیت و مسعود و و و  ...... فرقی ندارند همه برای من عزیز و محترمند . همه دوستان انسان های فهیمی هستن . فقط شاید کمی ضریب تحملمون کم شده .

آمیز خان من چه طور میتونم به شما بگم که به وبلاگ من نیایید ؟!!!!! از همون اول قصد داشتم  اینجا را جایی برای مبادله افکار دوستام بکنم . اینجا خونه شما و همه عزیزان دیگریست که حتی واسه یکبار قدم به اون گذاشتن .

آمی تیس جان چرا باید خیلی روشن بدون هیچ تفصیری نخوایم که دوستان دوستانه در کنار هم باشن؟

یادمه وقتی دوست عزیزم مشکلی براش پیش اومد خیلی از دوستا تا رفع مشکل و بهبودی این عزیز مون وبلاگشون رو به حالت تعطیل در آوردن . واقعا این حرکت چه درس و تجربه ای در پی داشت ؟ من خودم که از اینهمه صمیمیت به وجد اومده بودم . حتی به حال اون دوستم غبطه میخوردم . چرا بجای حرکاتی اینچنینی با حرفا و طعنه هامون باعث رنجش دیگران و نهایتا خودمون بشیم . یه لحظه فکر کنین : تو این ماجرا چه کسی لبخندی بر لبش نشسته ؟ اگه کسی هست بگه ؟ میدونین که خودمون نخواستیم لبخند هامون دوام داشته باشه .

من بعنوان مسئول این وقایع اول از همه عزیزان معذرت میخواهم . همه دوستای خوبمو به آرامش میخونم و بعد صمیمانه خواهشمندم که مسائل بی ارزش و بی معنی را کنار بگذارید . این وبلاگ برای همه عزیزان است و فکر میکنم همه دوست داشته باشیم که لحظات شادی رو با هم تجربه کنیم .


يادمان باشد...
حرفي نزنيم که دلي بلرزد
 خطي ننويسيم که آزار دهد کسي را
يادمان باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست
 يادمان باشد جواب کينه را با کمتر از مهر
وجواب دورنگي را با کمتر از صداقت ندهيم
 يادمان باشد بايد در برابرفريادها سکوت کنيم
 و براي سياهي ها نور بپاشيم
 يادمان باشد از چشمه درس خروش بگيريم
 و از آسمان درس پاک زيستن
 يادمان باشد سنگ خيلي تنهاست
 يادمان باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار کنيم
 مبادا دل تنگش بشکند
 يادمان باشدبراي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ايم
 نه براي تکرار اشتباهات گذشتگان
 يادمان باشد زندگي را دوست داريم
يادمان باشد هرگاه ارزش زندگي يادمان رفت
 در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه مي رود زل بزنيم تا به مفهوم بودن پي ببريم
 يادمان باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي که از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد
 يادمان باشد معجزه ي قاصدک ها را باور داشته باشيم
 يادمان باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کس فقط به دست دل خودش باز مي شود
 يادمان باشد هيچگاه لرزيدن دلمان را پنهان نکنيم تا تنها نمانيم
 يادمان باشد هيچگاه از راستي نترسيم و نترسانيم
 يادمان باشد زنده ايم...
|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : سه شنبه دهم اردیبهشت 1387  ساعت : 9:16
قصه های من و بی بی ( ماهی طلایی ) 

تقدیم به دوستان خوبم کیانوش ؛ امید ؛ مهندس ابراهیمی ؛ آمیز یغنبیت ( که مدتیه اازش خبری نیست شایدم دیگه دوست نداره من رو مورد لطفش قرار بده ) و همه دوستان جان که نمیتونم تک تک اسمشون رو بنویسم .


میگم : "بی بی چی شده ؟"

بی بی قاشق چوبی رو تو ماهی تابه می چرخونه ، میگه : "یکی از ماهی ها مرده ."

به ماهی طلایی کوچیک که روی آب تنگ وایساده ، نیگا می کنم و میگم : "آخی"

دخترم میون هق هق گریه اش میگه : "تقصیر بی بیه دیگه ، تنگ ماهی رو از تو یخچال در آورد بیرون ." بعدشم صدای گریه اش بلند تر میشه .

بی بی قاشق چوبی اش رو تو هوا تکون میده و زیر لب یه چیزایی بهش میگه ، من متوجه نمی شم .

دخترم میگه : "چیه راست میگم دیگه"

دستی رو سرش می کشم و میگم : "عسل بابا دیگه بسه ، گریه نکن ."

بی بی نگاه تندی بهم میکنه و با قاشق می کوبه رو دستم . سیب زمینی سرخ شده از دستم میافته داخل ظرف .

دخترم خودشو تو بغلم جا میده و میگه : "اگه کسی جفت خود شو ازش بگیره ، چیکار می کنه ؟" اشک چشمشو پاک میکنه و ادامه میده : "حالا این حیونی تنهایی چیکار کنه؟؟"

من و بی بی هم دیگرو نیگا می کنیم!! . فنجان چایی رو زیر شیر سماور پر می کنم و می گم : "عزیزم هر موجودی بالاخره یه روز می میره . این ماهی ها هم واسه این بودن که سفره هفت سین ما رو رنگین کنن" .

دخترم یه نیگاه حق به جانبی میکنه و میگه : "فقط همین . . . ! ! ؟"

به فکر فرو میرم و تو دلم می گم : "جدا فقط همین ؟؟؟"

بی بی که داره با دقت سیب زمینی های سرخ شده رواز تو ماهی تابه در میاره ، میگه :" مردن ماهی ها یعنی تموم شدن عید" . بعد با دقت تخم مرغ رو میشکنه تو ظرف سیب زمینی . صدای جیلیز و ولیز روغن بلند میشه .

دخترم دیگه گریه نمی کنه . پیش خودم میگم :" یعنی ماهی های طلایی فقط واسه این هستن که هفت سین مارو رنگین کنن و با مردنشونخبر تموم شدن عید رو به ما برسونن ؟ ! !" تیکه کوچیک قند میپره تو گلوم ، سرفه ام میگیره .

بی بی با کف دستش طوریکه دق ودلیه چند ساله شو خالی میکنه میکوبه وسط تخت پشتم و میگه : "خفه نشی!!"

 

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : شنبه هفتم اردیبهشت 1387  ساعت : 11:54
یه سو تفاهم 
سلام دوستان عزیز . از اینکه میبینم خانم فوقانی اینقدر برای دوستان عزیزه  خوشحالم و به خودم می بالم که منم سعادت آشنایی با ایشون را داشتم . البته همونطور که بارها  ابراز داشتم شما همگی از دوستان عزیزم هستین . یعنی همه اونایی که منو مورد لطف قرار میدن و وقتشون پر بهاشون رو پای بلاگ من صرف می کنن برام عزیز و مهمن . اما از اونجایی که بعضی ازدوستان از پیش دستی من برای تبریک گفتن اینقدر عصبانی بودند که خواستند حتی تو روز تولد این خواهر گل با ابراز اعتراض بجای کاشتن بذر محبت تو دل دوستان موجبات عصبانیت دیگران را فراهم کنند متعجبم . همون طور که این عزیزان خودشان را برای ابراز ارادت محق میدونن منهم کاری نکردم جز عرض تبریک و ارادت . در صورتی که اصلا از برنامه این عزیزان هیچ اطلاعی نداشتم . با این حال اگه باعث رنجش خاطر دوستان شدم متاسفم و رسما عذر خواهی میکنم . بازم تولد خواهر مهربون و هنرمندم را تبریک میگم . به امید روزهای خوش برای همه عزیزان
|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : جمعه ششم اردیبهشت 1387  ساعت : 20:46
خانه ای از جنس حباب ( قسمت 10 ) 

این قسمت از داستان رو به مناسبت تولد خواهر عزیزم خانم فریبا فوقانی تقدیم ایشون می کنم . البته میخواستم با یه کیک همراهش کنم ولی وقتی که شمع ها رو روی کیک چیدم دیدم که دیگه کیک دیده نمیشه واسه همین بیخیال کیک شدم .

خواهر عزیزم با آرزوی روزگاری خوش وخرم امیدوارم در کنار داداش گرانقدر آقا سعید و دخملای نازت صدو بیست ساله دیگه تولد دویست سالگیتم جشن بگیریم . بابا بیخیال جون سعید اون ماهی تابه رو بذار زمین . بابا الان که دیگه زمونه این چبزا نیست . بهتر مسئله رو با گفتمان حل کنیم . جون من جلو نیا . ایها الناس کمک . .... کمک .... آآآآآ خخخخ سرم


اگر چه سیمین خیلی تلاش میکرد تا رفتاری عادی از خود نشان دهد اما براحتی از چهره بر افروخته و حرکات انگشتانش میشد به آشوبی که در جانش بوجودآمده بود پی برد . این حرکات و آشفتگی از چشمان تیز بین و زنانه سهیلا بدور نماند چرا که با اشاره سر به فرید فهماند ، اتاق را ترک کند .

-         سیمین ، میدونی ...... من اینجا کسی رو جز فرید و بستگان اون ندارم ، در ثانی ، از بچگی ، از نعمت داشتن یه خواهر محروم بودم . از همون لحظـه ای که دیدمت احسـاس خاصی نسبت بهت پیدا کردم . میدونم که تو هم خواهری نداری . دلم میخواد اگه منو قابل بدونی ، جای خواهرت قبولم کنی .

سیمین که انگار پس از سالها خواهر گمشده خود را یافته بود ، با هیجان سهیلا را در آغوش کشید . هر دو با گریه احساس به قلیان آمده خود را ابراز میکردند . سیمین با نوک انگشت قطره اشکی را که از گونه اش سرازیر بود زدود و با تبسمی به سهیلا گفت :

-         من خیلی خوشحالم که با تو آشنا شدم و واقعا به آقا فرید برای داشتن چنین همسر مهربونی تبریک میگم . تو انقد مهربونی که هر کسی به آشنایی و صمیمیت با تو می تونه افتخار کنه .

-         تو لطف داری . ولی این صمیمیت و محبت تو بود که باعث شد یه همچین احساسی رو نسبت بتو پیدا کنم .

-         من از بچگی وقتی که  میدیدم دوستام چقدر باخواهراشون راحتن و میتونن ساعت ها از احساسات دخترانه خود و هر چیزدیگری که دوست دارن صحبت کنن ، به حالشون غبطه می خوردم . من همیشه آرزوی داشتن خواهری مثل تورو داشتم .

-         منم همچین حالتی داشتم ، ولی الان با وجود تو فکر می کنم بتونیم حسابی با هم درد دل کنیم .

کمی مکث کرد و ادامه داد .

-          راستی من لباس مناسبی برای مهمونی امشب ندارم ، میتونم ازت خواهش کنم برای خرید چند دست لباس راهنماییم کنی ؟

سیمین در حالیکه خم شد بود و روی سفره و فنجان های چایی را در سینی قرار میداد جواب داد :

-         با کمال میل . پس بعد از اینکه سفره را جمع کردم یه تماس با مامان میگیرم که هم خبر بدم باشما میرم بیرون و هم اینکه اگه مامان هم چیزی لازم داشت براش بخرم .

-         پس با هم سفره رو جمع می کنیم و بعد هم آماده میشیم .

بعد از چند دقیقه برای اولین بار سهیلا به همراه سیمین در خیابان های تهران در حال قدم زدن بود و از دیدن چیز هایی که در شهر جریان داشت گاها متعجب می شد و همین باعث خنده سیمین شده بود . رفتار سهیلا برای سیمین تداعی مریخی هایی را داشت که برای اولین بار پای روی کره زمین گذاشته اند . وقتی که سیمین دست او را برای رد شدن از عرض خیابان می کشید ، سهیلا با تعجب و اعتراض خود را به عقب کشید و این کار باعث شد که سیمین به حالتی متعجب بپرسد :

-         چرا واستادی ؟ بیا دیگه !!

-         ا ا ا ا مگه نمی بینی چراغ قرمزه .

-         اووووَوَوَه ه ه ه . خانوم کجایه کاری ؟! اگه تا فردا صبحم اینجا وایسی این چراغ سبز بشو نیست .

-         یعنی چی . ! !

-         اگه باور نمی کنی واستا خودت ببین .

بیشتر از 5 دقیقه منتظر ماندند ولی از سبز شدن چراغ عابر خبری نبود . سهیلا کم کم داشت باورش می شد که این چراغ صرفا جنبه دکوری دارد .

-         حالا دیدی ؟ بیا دست منو بگیر تا آروم رد شیم .

-         چرا اینطوریه ؟

-         چیزی نیست ، یه مدت که اینجا بمونی چیزای زیادی می بینی که رفته رفته همه برات عادی میشه .

این را گفت و لبخندی تحویل او داد . وقتی مقابل صرافی رسیدند تا مقداری ارز تبدیل کنند ، مردی که آن نزدیکیها بود در حالیکه با خنده ای چندش آورش تمامی دندانهای زردخود را به نمایش میگذاشت به طرف آنها آمد و گفت :

-         خانومای خوشگل چیزی میخواستین ؟ دربست در خدمتیما . دلار ، مارک ، یورو ، .........

و آن دو بی آنکه به حرفای مرد اعتنایی کنند ، وارد صرافی شدند و بعد از چند دقیقه که کارشان تمام شد ، از آنجا بیرون آمده و به سمت بازار راه خود را ادامه دادند . شلوغی و ازدحام عابرین و خودروهایی که در حال عبور بودند به همراه سرو صدای دست فروشها و بار برها ، باعث اضطراب و نگرانی سهیلا شده بود ، بگونه ای که دست سیمین را محکم در دستش میفشرد ، میترسید در این ازدحام و شلوغی گم شود . پس از عبور از مقابل چندین مغازه مقابل فروشگاه نسبتا بزرگی توقف کردند . سیمین به طرف سهیلا برگشت و گفت :

- سهیلا جان ، اینجا مغازه یکی از بستگان مادرمه . هرچی بخوای میتونی از همین جا تهیه کنی .

سهیلا نگاهی به ویترین و سردر فروشگاه انداخت و به همراه سیمین وارد شدند . خانم جوان وشیک پوشی که گوشه ای از فروشگاه ایستاده بود ، به محض ورود آنها با چهره ای گشاده به سمتشان آمده و پس از خوش آمد گویی گفت :

-         چیزی لازم دارین من در خدمتم .

سیمین که داشت اطراف را تماشا میکرد پرسید :

-         ببخشین ، آقای نیازی تشریف ندارن ؟

-         منظورتون آقا احسانه ؟

-         بلی ، ما از بستگانشون هستیم .

-         ایشون معمولا بعد از ظهرا تشریف میارن ......

-         اوه بله درسته . فراموش کرده بودم ، الان اداره هستن .

-         ..... اما از شانس شما امروز اینجا هستن . الان طبقه بالا تشریف دارن . چند لحظه تشریف داشته باشین ، من الان صداشون میکنم .

-         لطف میکنین .

خانم فروشنده از آنجا دور شد و پس از چند لحظه ، احسان با لبخندی بر لب ، بطرف آنها آمد .

-         به به سلام سیمین خانم . خیلی خوش اومدین . افتخار دادین . چه خدمتی از من ساخته است .

-         سلام آقا احسان . راستش با سهیلا خانوم اومدیم کمی خرید کنیم .

احسان که تازه متوجه حضور سهیلا شده بود با دستپاچگی گفت :

-         سلام خانم دکتر. خوش اومدین . چه افتخاری !؟ آقا فرید حالشون خوبه ؟

-         سلام . خیلی ممنون از لطفتون . سلام دارن خدمتتون .

-         اینجا مغازه خودتونه . هر چی دوست دارین امر بفرمایین . اجازه بدین من یکی از همکارا رو بفرستم خدمتتون تا راهنماییتون کنن .

-         خیلی ممنون میشم .

فروشگاه در دوطبقه ساخته و به طرز ماهرانه ای دکور بندی شده بود . بخش های مختلف فروشگاه توسط خانم های جوان که لباس های شیک متحدالشکلی بتن داشتند اداره می شد . بخش لباس های شب ، لباسهای اسپرت ، مانتو ، کیف و کفش و ..... هر کدام به گونه ای ماهرانه از هم جدا شده بود و هر تازه واردی در نگاه اول به حسن سلیقه صاحب فروشگاه پی میبرد و این باعث احساس اطمینان و آرامش برای مراجعین بود . احسان به طرف فروشنده جوانی کمی آنطرفتر مشغول بود برگشت و گفت :

-         خانم انصاری تشریف بیارین اینجا .

دختر جوان سریع از خانمی که مقابلش بود عذر خواهی کرد و به سمت آنها آمد .

-         خانم انصاری ، این خانمهای محترم از بستگان مادر بنده هستند . لطفا کمکشون کنید تا چیزایی که لازم دارن تهیه کنند .

این را گفت ودر حالیکه  نگاهش در نگاه سیمین گره خورده بود از آنجا دور شد . سیمین که با نگاه احسان دست و پایش را گم کرده بود برای آنکه سهیلا متوجه چیزی نشود گفت :

-         سهیلا جون حالا این تو این  هم فروشگاه . هر چی میخوای انتخاب کن که هیچکدوم قابل ترو نداره .

-         سیمین جون ، حالت خوبه !!؟

-         آره ، چرا که نه ؟ فقط یه کم گرمه

سهیلا لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت :

-         آره از رنگ لپت معلومه که خیلی گرمه . چون لپهات گل انداخته .

سیمین که از این حرف سهیلا بیشتر خجالت کشیده بود ، دستش را به صورتش کشید و گفت :

-         جدی ؟ ولی .....

-         نمی خواد خودتو اذیت کنی . میتونیم بعدا در اینمورد صحبت کنیم . تو اینطور فکر نمی کنی ؟

با دستپاچگی جواب داد :

-         بعله ، البته ، حتما ...

سهیلا در انتخاب لباس مشکلی نداشت ، چراکه با اندام موزون و کشیده ای که داشت هر لباسی را که پرو میکرد برازنده قامتش بود . بعد از حدود نیم ساعت چند دست لباس انتخاب کرد و بطرف میزی که احسان پشت آن قرار داشت حرکت کرد . وقتی مقابل میز قرار گرفت احسان باحترام آندو از پشت میز بلند شد .

-         خانم دکتر چیزی که مد نظرتون بود پیدا کردین ؟

-         بله آقا احسان . خیلی لطف کردین . به شما به خاطر این همه سلیقه و ظرافتی که به خرج دادین تبریک میگم .

بازهم نگاه سیمین و احسان در هم گره خورده بود . سهیلا که از نگاه آندو پی به راز مگوی آنها برده بود گفت :

-         آقا احسان اگه لطف کنین و حساب ما رو بگین رفع زحمت می کنیم .

احسان که با صدای سهیلا به خود آمده بود گفت :

-         خانم دکتر ، اینجا مال خود شماست . این اولین باریه که من افتخار خدمتگذاری را داشتم ، شما که نمی خواین مامان منو خونه راه نده .

-         مرسی اما بهتره که از تعارف کم کنیم و ....

-         من خیلی جدی عرض کردم . دوست دارم اینها رو به عنوان کادو از من بپذیرید .

پس از کلی تعارف و نهایتا پرداخت مبلغ لباسها البته با تخفیف ویژه ، وقتی از مغازه خارج می شدند ، سیمین رو کرد به احسان و گفت :

-         آقا احسان ، امشب که حتما مهمونی تشریف میارین ؟

-         راستش خیلی خوشحال میشدم خدمت برسم ، ولی فکر نمیکنم بتونم بیام آخه باید برم فرودگاه . مامان و خواهرم امشب قراره برگردن .

-         به سلامتی انشاالله . خوشحال می شدم اگه تشریف میاوردین ولی انگار که قسمت نیست . حیف شد . پس به عمه و دختر عمه سلام برسونین .

-         چشم حتما .

-         خدا حافظ

-         خدا حافظ .

.... فرید که پس از رفتن سیمین و سهیلا تنها شده بود ، در اتاق خودشان روی تخت دراز کشیده و مشغول مطالعه دفترچه خاطراتش بود . هر برگی از دفتر که ورق می خورد ، در مقابل دیدگان فرید ، لحظات گذشته را مجسم میکرد . ساعتها بود که خود را با مطالعه و یاد آوری خاطرات ایام گذشته مشغول کرده بود و متوجه حرکت تند عقربه های ساعت شماطه دار قدیمی که روی دیوار اتاق جا خوش کرد بود ، نبود . ساعت یک ظهر بود که زنگ در به صدا در آمد . فرید پس از گشودن در با دیدن حال سهیلا نگران شد و سریع ساکهای لباس را از دستش گرفت .

-         سلام عزیزم . خسته شدین ؟

-         آره فرید . بیرون هوا خیلی گرمه .

-         پس زود بیاین تو . تا شما لباسا تو نو عوض می کنین ، منم براتون دو تا لیوان شربت خنک درست می کنم و میارم .

فرید پس از آنکه ساکها را داخل اتاقشان گذاشت سریع به آشپز خانه رفت و پس از چند دقیقه با چند لیوان شربت خنک وارد پذیرایی شد . سیمین و سهیلا داشتند از وضع ترافیک خیابونها و گرمای زیاد که در آنموقع از سال کمی غیر منتظره بود گلایه می کردند . فرید لبخندی بر لب سینی شربت را مقابل آنها گرفت . سیمین با تشکر لیوان شربت را برداشت و از فرید پرسید :

-         آقا فرید ، خاله خونه نیست ؟

-         نه . بعد از اینکه شما رفتین ، خاله هم گفت میخواد بره عیادت یکی از دوستان و احتمالا بعد از ظهر برمیگرده . نهارم گذاشته تو یخچال تا خودمون گرم کنیم و بخوریم .

و رو کرد به سمت همسرش و گفت :

-          سهیلا راستی خریدات رو نشون ندادی .

-         بذار بعد از اینکه نهار خوردیم . الان خسته ام . خیابونا خیلی شلوغ بود و حسابی هر دو تامون رو کلافه کرده ، گرمای هوا هم که دیگه نگو . راستی میدونی از کجا خرید کردیم ؟

فرید با تعجب و اشتیاق پرسید :

-         از کجا ؟

-         از مغازه آقا احسان . همون آقای جونی که دیروز اینجا بود . یادته ؟ موقع خداحافظی سرش خورد به در ؟

-         آره . احسان ، پسر عمه رعنا . مگه اون تو مغازه کار میکنه ؟ بمن گفت که کارمند وزارت بهداشت و درمانه .

سیمین که تا الان کاملا ساکت بود ، در میان حرف آندو پرید و گفت :

-         آقا احسان همون طوری که گفتن کارمند وزارت هستن ولی امروز انگار اداره نرفته بودند . آخه ایشون معمولا بعد از ظهر ها از اداره میرن فروشگاه ولی امروز از صبح اونجا بودن .

... اگر چه مثل همیشه  ، خاله زهرا غذای مفصلی برای نهار تدارک دیده بود ، ولی کسی میل زیادی به غذا از خود نشان نداد و بعد از چند دقیقه که سفره جمع شد ، فرید با اشتیاق گفت :

-         سهیلا جون بلند شو برو لباس هاتو یکی یکی بپوش . میخوام خودم اولین کسی باشم که تو این لباسا زیباییتو تحسن میکنم .

سهیلا کمی ناز و عشوه زنانه چاشنی لبخند خود کرد و با لحنی پر از احساس رضایت خواسته فرید را جواب مثبت داد و بعد از چند دقیقه با لباس نو مقابل همسر خود ظاهر شد . یک بلوز خوش برش برنگ سفید که روی سینه و یقه آن هنرمندانه با توری گلدوزی شده بود انگار طراح آن ، آنرا فقط برای اندام موزون سهیلا طراحی کرده است ، و یک شلوار سیاه راسته پارچه ای که بلندی آن تا روی کفش هایش را می پوشاند . در این لباس اندام سهیلا خیلی کشیده تر  و متناسب تر بچشم میخورد . فرید آنچنان محو تماشای همسر خود شده بود که وجود سیمین را در آنجا فراموش کرد . تا جایی که سهیلا با شرم گفت :

-         چه خبرته ؟ داری با چشمات آدمو میخوری ؟

-         میدونی ؟ اگه دختر بودی حتما خودم فورا ازت خواستگاری میکردم . واقعا تو این لباس ها مثل یه تیکه جواهر شدی . ولی حیف که نمی شه امشب این لباس رو بپوشی .

-         واسه چی ؟

-         آخه من که نمی تونم  چشم همه رو ببندم تا بهت نیگا نکنن .

-         فرررییییییید .

رضایت و خوشحالی در تمام ذرات وجودی سهیلا موج میزد . میدانست که تمام جملاتی که بر زبان فرید جاری می شود ، از اعماق قلبش ریشه میگیرد و او عاشقانه سهیلا را میپرستد . دومین ست لباسی که بر تن سهیلا جای گرفت ، یک پیراهن ماکسی از جنس ساتن برنگ سبز مغز  پسته ای بود که بوسیله یک بند از پشت گردنش حمایل میشد و تمام پوست ظریف و سفید شانه های سهیلا را سخاوتمندانه نمایان میکرد و چینهایی که از روی برجستگی سینه چپ تا به کمر در سمت راست میرسید . با یک کفش ورنی پاشنه بلند برنگ سبز تیره که با سنگهایی کوچک روی آن تزیین شده و بوسیله بندهایی در زیر زانو بسته میشد . فرید که دیگر از دیدن همسر خود کاملا به وجد آمده بود بی اختیار از جای برخاست و پیش از آنکه سیمین و سهیلا بخود بیایند بوسه ای گرم بر گونه سهیلا نشاند . این کار چنان سریع اتفاق افتاد که سهیلا نتوانست از جای خود جم بخورد و با سر انگشتانش جای بوسه فرید را لمس میکرد . پس از آن فرید که خود نیز سرخ شده بود در حالیکه از اتاق خارج میشد گفت :

-         سهیلا جون بهتره بقیه لباسها رو بعدا ببینم .

و بی آنکه منتظر حرفی از طرف سهیلا باشد با چشمکی به طرف اتاق خودشان رفت . پس از رفتن فرید برای لحظاتی چند سکوتی میان سهیلا و سیمین حاکم بود . اما سیمین با خنده ای که اعماق دل بر میخاست ، رو به سهیلا گفت :

-   واقعا خوش به حال هر دوتون ، شما به معنای واقعی کلمه خوشبختین . همسرت تو رو عاشقانه دوست داره و از ابراز این عشق در هیچ زمان و هیچ مکانی ابائی نداره . تو هم که دست کمی از اون نداری . واقعا به حالتون غبطه میخورم .

-   عزیزم ، هر کس واقعا عاشق باشه میتونه از عشقش لذت ببره ......

-   ولی من اینطوری فکر نمی کنم . عشق اگه با شهامت همراه نباشه نمیشه ازش لذت برد .

-    سیمین !! تو احسان رو دوست داری ؟

ادامه دارد .....

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  ساعت : 14:15