این قسمت از داستان رو به مناسبت تولد خواهر عزیزم خانم فریبا فوقانی تقدیم ایشون می کنم . البته میخواستم با یه کیک همراهش کنم ولی وقتی که شمع ها رو روی کیک چیدم دیدم که دیگه کیک دیده نمیشه واسه همین بیخیال کیک شدم .
خواهر عزیزم با آرزوی روزگاری خوش وخرم امیدوارم در کنار داداش گرانقدر آقا سعید و دخملای نازت صدو بیست ساله دیگه تولد دویست سالگیتم جشن بگیریم . بابا بیخیال جون سعید اون ماهی تابه رو بذار زمین . بابا الان که دیگه زمونه این چبزا نیست . بهتر مسئله رو با گفتمان حل کنیم . جون من جلو نیا . ایها الناس کمک . .... کمک .... آآآآآ خخخخ سرم
اگر چه سیمین خیلی تلاش میکرد تا رفتاری عادی از خود نشان دهد اما براحتی از چهره بر افروخته و حرکات انگشتانش میشد به آشوبی که در جانش بوجودآمده بود پی برد . این حرکات و آشفتگی از چشمان تیز بین و زنانه سهیلا بدور نماند چرا که با اشاره سر به فرید فهماند ، اتاق را ترک کند .
- سیمین ، میدونی ...... من اینجا کسی رو جز فرید و بستگان اون ندارم ، در ثانی ، از بچگی ، از نعمت داشتن یه خواهر محروم بودم . از همون لحظـه ای که دیدمت احسـاس خاصی نسبت بهت پیدا کردم . میدونم که تو هم خواهری نداری . دلم میخواد اگه منو قابل بدونی ، جای خواهرت قبولم کنی .
سیمین که انگار پس از سالها خواهر گمشده خود را یافته بود ، با هیجان سهیلا را در آغوش کشید . هر دو با گریه احساس به قلیان آمده خود را ابراز میکردند . سیمین با نوک انگشت قطره اشکی را که از گونه اش سرازیر بود زدود و با تبسمی به سهیلا گفت :
- من خیلی خوشحالم که با تو آشنا شدم و واقعا به آقا فرید برای داشتن چنین همسر مهربونی تبریک میگم . تو انقد مهربونی که هر کسی به آشنایی و صمیمیت با تو می تونه افتخار کنه .
- تو لطف داری . ولی این صمیمیت و محبت تو بود که باعث شد یه همچین احساسی رو نسبت بتو پیدا کنم .
- من از بچگی وقتی که میدیدم دوستام چقدر باخواهراشون راحتن و میتونن ساعت ها از احساسات دخترانه خود و هر چیزدیگری که دوست دارن صحبت کنن ، به حالشون غبطه می خوردم . من همیشه آرزوی داشتن خواهری مثل تورو داشتم .
- منم همچین حالتی داشتم ، ولی الان با وجود تو فکر می کنم بتونیم حسابی با هم درد دل کنیم .
کمی مکث کرد و ادامه داد .
- راستی من لباس مناسبی برای مهمونی امشب ندارم ، میتونم ازت خواهش کنم برای خرید چند دست لباس راهنماییم کنی ؟
سیمین در حالیکه خم شد بود و روی سفره و فنجان های چایی را در سینی قرار میداد جواب داد :
- با کمال میل . پس بعد از اینکه سفره را جمع کردم یه تماس با مامان میگیرم که هم خبر بدم باشما میرم بیرون و هم اینکه اگه مامان هم چیزی لازم داشت براش بخرم .
- پس با هم سفره رو جمع می کنیم و بعد هم آماده میشیم .
بعد از چند دقیقه برای اولین بار سهیلا به همراه سیمین در خیابان های تهران در حال قدم زدن بود و از دیدن چیز هایی که در شهر جریان داشت گاها متعجب می شد و همین باعث خنده سیمین شده بود . رفتار سهیلا برای سیمین تداعی مریخی هایی را داشت که برای اولین بار پای روی کره زمین گذاشته اند . وقتی که سیمین دست او را برای رد شدن از عرض خیابان می کشید ، سهیلا با تعجب و اعتراض خود را به عقب کشید و این کار باعث شد که سیمین به حالتی متعجب بپرسد :
- چرا واستادی ؟ بیا دیگه !!
- ا ا ا ا مگه نمی بینی چراغ قرمزه .
- اووووَوَوَه ه ه ه . خانوم کجایه کاری ؟! اگه تا فردا صبحم اینجا وایسی این چراغ سبز بشو نیست .
- یعنی چی . ! !
- اگه باور نمی کنی واستا خودت ببین .
بیشتر از 5 دقیقه منتظر ماندند ولی از سبز شدن چراغ عابر خبری نبود . سهیلا کم کم داشت باورش می شد که این چراغ صرفا جنبه دکوری دارد .
- حالا دیدی ؟ بیا دست منو بگیر تا آروم رد شیم .
- چرا اینطوریه ؟
- چیزی نیست ، یه مدت که اینجا بمونی چیزای زیادی می بینی که رفته رفته همه برات عادی میشه .
این را گفت و لبخندی تحویل او داد . وقتی مقابل صرافی رسیدند تا مقداری ارز تبدیل کنند ، مردی که آن نزدیکیها بود در حالیکه با خنده ای چندش آورش تمامی دندانهای زردخود را به نمایش میگذاشت به طرف آنها آمد و گفت :
- خانومای خوشگل چیزی میخواستین ؟ دربست در خدمتیما . دلار ، مارک ، یورو ، .........
و آن دو بی آنکه به حرفای مرد اعتنایی کنند ، وارد صرافی شدند و بعد از چند دقیقه که کارشان تمام شد ، از آنجا بیرون آمده و به سمت بازار راه خود را ادامه دادند . شلوغی و ازدحام عابرین و خودروهایی که در حال عبور بودند به همراه سرو صدای دست فروشها و بار برها ، باعث اضطراب و نگرانی سهیلا شده بود ، بگونه ای که دست سیمین را محکم در دستش میفشرد ، میترسید در این ازدحام و شلوغی گم شود . پس از عبور از مقابل چندین مغازه مقابل فروشگاه نسبتا بزرگی توقف کردند . سیمین به طرف سهیلا برگشت و گفت :
- سهیلا جان ، اینجا مغازه یکی از بستگان مادرمه . هرچی بخوای میتونی از همین جا تهیه کنی .
سهیلا نگاهی به ویترین و سردر فروشگاه انداخت و به همراه سیمین وارد شدند . خانم جوان وشیک پوشی که گوشه ای از فروشگاه ایستاده بود ، به محض ورود آنها با چهره ای گشاده به سمتشان آمده و پس از خوش آمد گویی گفت :
- چیزی لازم دارین من در خدمتم .
سیمین که داشت اطراف را تماشا میکرد پرسید :
- ببخشین ، آقای نیازی تشریف ندارن ؟
- منظورتون آقا احسانه ؟
- بلی ، ما از بستگانشون هستیم .
- ایشون معمولا بعد از ظهرا تشریف میارن ......
- اوه بله درسته . فراموش کرده بودم ، الان اداره هستن .
- ..... اما از شانس شما امروز اینجا هستن . الان طبقه بالا تشریف دارن . چند لحظه تشریف داشته باشین ، من الان صداشون میکنم .
- لطف میکنین .
خانم فروشنده از آنجا دور شد و پس از چند لحظه ، احسان با لبخندی بر لب ، بطرف آنها آمد .
- به به سلام سیمین خانم . خیلی خوش اومدین . افتخار دادین . چه خدمتی از من ساخته است .
- سلام آقا احسان . راستش با سهیلا خانوم اومدیم کمی خرید کنیم .
احسان که تازه متوجه حضور سهیلا شده بود با دستپاچگی گفت :
- سلام خانم دکتر. خوش اومدین . چه افتخاری !؟ آقا فرید حالشون خوبه ؟
- سلام . خیلی ممنون از لطفتون . سلام دارن خدمتتون .
- اینجا مغازه خودتونه . هر چی دوست دارین امر بفرمایین . اجازه بدین من یکی از همکارا رو بفرستم خدمتتون تا راهنماییتون کنن .
- خیلی ممنون میشم .
فروشگاه در دوطبقه ساخته و به طرز ماهرانه ای دکور بندی شده بود . بخش های مختلف فروشگاه توسط خانم های جوان که لباس های شیک متحدالشکلی بتن داشتند اداره می شد . بخش لباس های شب ، لباسهای اسپرت ، مانتو ، کیف و کفش و ..... هر کدام به گونه ای ماهرانه از هم جدا شده بود و هر تازه واردی در نگاه اول به حسن سلیقه صاحب فروشگاه پی میبرد و این باعث احساس اطمینان و آرامش برای مراجعین بود . احسان به طرف فروشنده جوانی کمی آنطرفتر مشغول بود برگشت و گفت :
- خانم انصاری تشریف بیارین اینجا .
دختر جوان سریع از خانمی که مقابلش بود عذر خواهی کرد و به سمت آنها آمد .
- خانم انصاری ، این خانمهای محترم از بستگان مادر بنده هستند . لطفا کمکشون کنید تا چیزایی که لازم دارن تهیه کنند .
این را گفت ودر حالیکه نگاهش در نگاه سیمین گره خورده بود از آنجا دور شد . سیمین که با نگاه احسان دست و پایش را گم کرده بود برای آنکه سهیلا متوجه چیزی نشود گفت :
- سهیلا جون حالا این تو این هم فروشگاه . هر چی میخوای انتخاب کن که هیچکدوم قابل ترو نداره .
- سیمین جون ، حالت خوبه !!؟
- آره ، چرا که نه ؟ فقط یه کم گرمه
سهیلا لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت :
- آره از رنگ لپت معلومه که خیلی گرمه . چون لپهات گل انداخته .
سیمین که از این حرف سهیلا بیشتر خجالت کشیده بود ، دستش را به صورتش کشید و گفت :
- جدی ؟ ولی .....
- نمی خواد خودتو اذیت کنی . میتونیم بعدا در اینمورد صحبت کنیم . تو اینطور فکر نمی کنی ؟
با دستپاچگی جواب داد :
- بعله ، البته ، حتما ...
سهیلا در انتخاب لباس مشکلی نداشت ، چراکه با اندام موزون و کشیده ای که داشت هر لباسی را که پرو میکرد برازنده قامتش بود . بعد از حدود نیم ساعت چند دست لباس انتخاب کرد و بطرف میزی که احسان پشت آن قرار داشت حرکت کرد . وقتی مقابل میز قرار گرفت احسان باحترام آندو از پشت میز بلند شد .
- خانم دکتر چیزی که مد نظرتون بود پیدا کردین ؟
- بله آقا احسان . خیلی لطف کردین . به شما به خاطر این همه سلیقه و ظرافتی که به خرج دادین تبریک میگم .
بازهم نگاه سیمین و احسان در هم گره خورده بود . سهیلا که از نگاه آندو پی به راز مگوی آنها برده بود گفت :
- آقا احسان اگه لطف کنین و حساب ما رو بگین رفع زحمت می کنیم .
احسان که با صدای سهیلا به خود آمده بود گفت :
- خانم دکتر ، اینجا مال خود شماست . این اولین باریه که من افتخار خدمتگذاری را داشتم ، شما که نمی خواین مامان منو خونه راه نده .
- مرسی اما بهتره که از تعارف کم کنیم و ....
- من خیلی جدی عرض کردم . دوست دارم اینها رو به عنوان کادو از من بپذیرید .
پس از کلی تعارف و نهایتا پرداخت مبلغ لباسها البته با تخفیف ویژه ، وقتی از مغازه خارج می شدند ، سیمین رو کرد به احسان و گفت :
- آقا احسان ، امشب که حتما مهمونی تشریف میارین ؟
- راستش خیلی خوشحال میشدم خدمت برسم ، ولی فکر نمیکنم بتونم بیام آخه باید برم فرودگاه . مامان و خواهرم امشب قراره برگردن .
- به سلامتی انشاالله . خوشحال می شدم اگه تشریف میاوردین ولی انگار که قسمت نیست . حیف شد . پس به عمه و دختر عمه سلام برسونین .
- چشم حتما .
- خدا حافظ
- خدا حافظ .
.... فرید که پس از رفتن سیمین و سهیلا تنها شده بود ، در اتاق خودشان روی تخت دراز کشیده و مشغول مطالعه دفترچه خاطراتش بود . هر برگی از دفتر که ورق می خورد ، در مقابل دیدگان فرید ، لحظات گذشته را مجسم میکرد . ساعتها بود که خود را با مطالعه و یاد آوری خاطرات ایام گذشته مشغول کرده بود و متوجه حرکت تند عقربه های ساعت شماطه دار قدیمی که روی دیوار اتاق جا خوش کرد بود ، نبود . ساعت یک ظهر بود که زنگ در به صدا در آمد . فرید پس از گشودن در با دیدن حال سهیلا نگران شد و سریع ساکهای لباس را از دستش گرفت .
- سلام عزیزم . خسته شدین ؟
- آره فرید . بیرون هوا خیلی گرمه .
- پس زود بیاین تو . تا شما لباسا تو نو عوض می کنین ، منم براتون دو تا لیوان شربت خنک درست می کنم و میارم .
فرید پس از آنکه ساکها را داخل اتاقشان گذاشت سریع به آشپز خانه رفت و پس از چند دقیقه با چند لیوان شربت خنک وارد پذیرایی شد . سیمین و سهیلا داشتند از وضع ترافیک خیابونها و گرمای زیاد که در آنموقع از سال کمی غیر منتظره بود گلایه می کردند . فرید لبخندی بر لب سینی شربت را مقابل آنها گرفت . سیمین با تشکر لیوان شربت را برداشت و از فرید پرسید :
- آقا فرید ، خاله خونه نیست ؟
- نه . بعد از اینکه شما رفتین ، خاله هم گفت میخواد بره عیادت یکی از دوستان و احتمالا بعد از ظهر برمیگرده . نهارم گذاشته تو یخچال تا خودمون گرم کنیم و بخوریم .
و رو کرد به سمت همسرش و گفت :
- سهیلا راستی خریدات رو نشون ندادی .
- بذار بعد از اینکه نهار خوردیم . الان خسته ام . خیابونا خیلی شلوغ بود و حسابی هر دو تامون رو کلافه کرده ، گرمای هوا هم که دیگه نگو . راستی میدونی از کجا خرید کردیم ؟
فرید با تعجب و اشتیاق پرسید :
- از کجا ؟
- از مغازه آقا احسان . همون آقای جونی که دیروز اینجا بود . یادته ؟ موقع خداحافظی سرش خورد به در ؟
- آره . احسان ، پسر عمه رعنا . مگه اون تو مغازه کار میکنه ؟ بمن گفت که کارمند وزارت بهداشت و درمانه .
سیمین که تا الان کاملا ساکت بود ، در میان حرف آندو پرید و گفت :
- آقا احسان همون طوری که گفتن کارمند وزارت هستن ولی امروز انگار اداره نرفته بودند . آخه ایشون معمولا بعد از ظهر ها از اداره میرن فروشگاه ولی امروز از صبح اونجا بودن .
... اگر چه مثل همیشه ، خاله زهرا غذای مفصلی برای نهار تدارک دیده بود ، ولی کسی میل زیادی به غذا از خود نشان نداد و بعد از چند دقیقه که سفره جمع شد ، فرید با اشتیاق گفت :
- سهیلا جون بلند شو برو لباس هاتو یکی یکی بپوش . میخوام خودم اولین کسی باشم که تو این لباسا زیباییتو تحسن میکنم .
سهیلا کمی ناز و عشوه زنانه چاشنی لبخند خود کرد و با لحنی پر از احساس رضایت خواسته فرید را جواب مثبت داد و بعد از چند دقیقه با لباس نو مقابل همسر خود ظاهر شد . یک بلوز خوش برش برنگ سفید که روی سینه و یقه آن هنرمندانه با توری گلدوزی شده بود انگار طراح آن ، آنرا فقط برای اندام موزون سهیلا طراحی کرده است ، و یک شلوار سیاه راسته پارچه ای که بلندی آن تا روی کفش هایش را می پوشاند . در این لباس اندام سهیلا خیلی کشیده تر و متناسب تر بچشم میخورد . فرید آنچنان محو تماشای همسر خود شده بود که وجود سیمین را در آنجا فراموش کرد . تا جایی که سهیلا با شرم گفت :
- چه خبرته ؟ داری با چشمات آدمو میخوری ؟
- میدونی ؟ اگه دختر بودی حتما خودم فورا ازت خواستگاری میکردم . واقعا تو این لباس ها مثل یه تیکه جواهر شدی . ولی حیف که نمی شه امشب این لباس رو بپوشی .
- واسه چی ؟
- آخه من که نمی تونم چشم همه رو ببندم تا بهت نیگا نکنن .
- فرررییییییید .
رضایت و خوشحالی در تمام ذرات وجودی سهیلا موج میزد . میدانست که تمام جملاتی که بر زبان فرید جاری می شود ، از اعماق قلبش ریشه میگیرد و او عاشقانه سهیلا را میپرستد . دومین ست لباسی که بر تن سهیلا جای گرفت ، یک پیراهن ماکسی از جنس ساتن برنگ سبز مغز پسته ای بود که بوسیله یک بند از پشت گردنش حمایل میشد و تمام پوست ظریف و سفید شانه های سهیلا را سخاوتمندانه نمایان میکرد و چینهایی که از روی برجستگی سینه چپ تا به کمر در سمت راست میرسید . با یک کفش ورنی پاشنه بلند برنگ سبز تیره که با سنگهایی کوچک روی آن تزیین شده و بوسیله بندهایی در زیر زانو بسته میشد . فرید که دیگر از دیدن همسر خود کاملا به وجد آمده بود بی اختیار از جای برخاست و پیش از آنکه سیمین و سهیلا بخود بیایند بوسه ای گرم بر گونه سهیلا نشاند . این کار چنان سریع اتفاق افتاد که سهیلا نتوانست از جای خود جم بخورد و با سر انگشتانش جای بوسه فرید را لمس میکرد . پس از آن فرید که خود نیز سرخ شده بود در حالیکه از اتاق خارج میشد گفت :
- سهیلا جون بهتره بقیه لباسها رو بعدا ببینم .
و بی آنکه منتظر حرفی از طرف سهیلا باشد با چشمکی به طرف اتاق خودشان رفت . پس از رفتن فرید برای لحظاتی چند سکوتی میان سهیلا و سیمین حاکم بود . اما سیمین با خنده ای که اعماق دل بر میخاست ، رو به سهیلا گفت :
- واقعا خوش به حال هر دوتون ، شما به معنای واقعی کلمه خوشبختین . همسرت تو رو عاشقانه دوست داره و از ابراز این عشق در هیچ زمان و هیچ مکانی ابائی نداره . تو هم که دست کمی از اون نداری . واقعا به حالتون غبطه میخورم .
- عزیزم ، هر کس واقعا عاشق باشه میتونه از عشقش لذت ببره ......
- ولی من اینطوری فکر نمی کنم . عشق اگه با شهامت همراه نباشه نمیشه ازش لذت برد .
- سیمین !! تو احسان رو دوست داری ؟
ادامه دارد .....