سه ماه از اولین جلسه ای که فرید برای تدریس به خانه حاج عمو میرفت , میگذشت و نمرات بالای منیژه در امتحانات ثلث اول صحه ای بر جدیت فرید در امر تدیس بود . وقتی فرید از منزل حاج عمو خارج میشد با تشکر فراوان از طرف ایشان با حاج عمو خداحافظی کرد . منیژه تا دم در برای مشایعت فرید آمده بود . در حالیکه پاکتی را از زیر چادر خود بیرون می آورد گفت :
- آقا فرید , تو این مدت خیلی زحمتتون دادیم . شما واقعا معلم فوق العاده ای هستین . بابا بزرگ میخواست این پاکت رو بده خدمتتون . اما من ازش خواستم تا اینکارو خودم انجام بدم , بلکه بتونم هم از زحماتتون تشکر کنم هم ....
- هم ... ؟!
- هم اینکه شاید بتونم لحظاتی با معلم سختگیر و اخموم صحبت کنم .
فرید با تعجب به حرفای منیژه گوش میداد . لحظاتی سکوتی بین آن دو حاکم شد . فرید که براحتی میشد دستپاچگی را از حرکاتش دید گفت :
- من آدم عنقی نیستم , ولی وقتی کاری رو قبول میکنم , دلم میخواد به نحو احسن انجامش بدم . حالا اگه اجازه بدین از محضرتون مرخص شم .
- اگه وجود من اینقدر شما رو عذاب میده , حرفی نیست بیشتر از این مزاحمتون نمیشم .
- خداحافظ
- به امید دیدار .
انگار از درون گر گرفته بود بی آنکه بداند کی و چگونه به در خانه رسیده است , خود را مقابل در خانه یافت . هوا سوز زیادی داشت و بیرحمانه به مانند شلاقی بر تن و صورت رهگذران می نشست . وقتی دایی فرهاد در را باز کرد برخلاف همیشه با چهره در هم فرید روبرو شد . فرید بدون هیچ حرفی بطرف اتاقش رفت . وقتی داشت لباسش را عوض میکرد پاکتی که منیژه داده بود را دید . در پاکت را باز کرد و اسکناس های صد تومنی و پنجاه تومنی داخلش را در آورد تا بشمارد که کاغذی تا شده از داخل پاکت بیرون افتاد . کاغذ را برداشت و تای آنرا باز کرد . خط منیژه را میشناخت .
بنام نامی حضرت دوست
اگرچه دوست به چیزی نمی خرد مارا
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
نمیدانم وقتی این نوشته ها را میخوانی آیا بر من به تمسخر خواهی خندید یا آنکه بی قید شانه هایت را بالا خواهی انداخت . میدانم که این حرفا برای تو سخنانی سبک و بی مغز به شمار می آید . میدانم که در قاموس تو دوست داشتن و محبت جایی ندارد . اما مرا گزیری جز بیان احساساتم نبود . همان لحظه که تو برای ساکت کردن من دستانت را بر دهانم گذاشتی فریادی در سینه ام جان گرفت که تا این لحظه آرامش مرا ربوده و زندگیم را دستخوش ترک تازی خود ساخته . میدانم که الان با قیافه ای درهم به این فکر میکنی که عجب دختر ...... تو آزادی درباره من هر گونه که می پسندی فکر کنی و حتی میتوانی مرا تا عمق تاریک سبکسری پایین کشی . ولی فریادی را که تو با قدم نهادن در زندگانیم در دلم پروراندی , سرودی خواهد شد از نغمه عشق . فرید میدانم شاید این فریاد را پژواکی از سوی تو نباشد اما آنقدر عاشقانه این نغمه را تکرار خواهم کرد تا دل سنگت را نرم کنم .
منیژه
* * * *
وقتی فرید سرگذشتش را به اینجا رساند خاله زهرا با تشر رو به سیمین کرد و گفت :
- دختر تو مگه کارو زندگی نداری ؟ بلند شین برین بخوابین . باقیشو بذارین واسه بعد .
- ا ا ا ا ا خاله بذار دیگه تازه داره جالب میشه .
ولی خاله زهرا با یک اخم به همه فهماند که باید بلند شوند و بروند . فرید که هنوز داشت در ذهنش نامه منیژه را برای هزارمین بار میخواند , وقتی با قیافه درهم کشیده خاله زهرا روبرو شد گفت :
- خاله درست میگه اجازه بده تا باقی ماجرا رو فردا براتون تعریف کنم .
- خیلی حیف شد . تازه داشت به جاهای خوب خوبش میرسید .
خاله مینا نگاه معنی داری به سیمین کرد . سیمین دستپاچه ادامه داد :
- باشه . فردا شب که همه خونه ما جمعیم , باقی ماجرا رو تعریف کن . راستی سهیلا جون آقا فرید اینارو واسه شما گفته بود؟
- نه .
- پس فکر کنم امشب آقا فرید کتکه رو خورده و شب رو باید تو کوچه بخوابه .
سهیلا که لبخند ملیحی بر لبانش نشسته بود گفت :
- نه . چرا ؟! خوب هر کسی گذشته ای داره که بخودش مربوطه . منو فرید وقتی ازدواج کردیم , آینده بعد از ازدواج رو با هم شریک شدیم , نه گذشته هامونو .
پس چند دقیقه همه در خوابی ناز بودند , بجز دو نفر . فرید لبه پنجره نشسته بود و پکهای پی در پی و عمیقی به سیگارش میزد و به ملودی گوش نواز نسیم که با رقص موزون شاخ وبرگهای درختان همراه بود گوش می سپرد . نمیدانست که مرور خاطرات گذشته یا سمفونی دل انگیز بهاری اورا بسان جوانی عاشق در این ساعت از شب بیدار نگاه داشته . اما کمی آنطرفتر , به فاصله چند دیوار , سیمین که در وجودش غوغایی به پا بود با نگاه به ماه که سخاوتمندانه زیبایی و نورش را به زمینیان عرضه کرده بود زیر لب به آرامی نغمه ای مبهم زمزمه میکرد .
صبح ساعت 8 همه با صدای خاله زهرا از خواب بیدار شدند . کریم آقا و مینا خانم صبح , زود تر بیدار شده بودند و برای تدارک مهمانی امشب به خانه خودشان رفتند . سر سفره صبحانه فرید با چشمانی متورم که خبر شب زنده داری صاحبش را میداد رو به سیمین کرد و گفت :
- سیمین , راستی نگفتی تو کارت چیه ؟ درست رو به کجا رسوندی ؟ نمیخوای ازدواج کنی ؟
سیمین که از شنیدن این سوال آخری گونه هایش گل انداخته بود با من و من گفت :
- آقا فرید , من سه سال پیش دیپلمم رو در رشته گرافیک گرفتم و بلا فاصله وارد دانشگاه شدم و تحصیلم رو در مقطع کاردانی , در همین رشته تموم کردم و الان هم برای دوره لیسانس درس میخونم در ضمن تو یه شرکت تبیلغاتی مشغول به کارم .
- به به . پس دختر خاله ما یه پا هنرمنده . باید بعدا حتما نمونه کارهات رو ببینم .
- با کمال میل . امشب که اومدین خونه مون حتما نشونتون میدم .
فرید لقمه نان و مربایی که گرفته بود به طرف دهان سهیلا دراز کرد و گفت :
- خب , نمی خوای ازدواج کنی ؟
سیمین بار دیگر با شنیدن کلمه ازدواج گونه هایش سرخ شد و غمی سنگین بر دلش نشست . سهیلا خیلی زود متوجه تغییر حالت سیمین شد و در حالیکه لقمه نان و مربایی که فرید برایش گرفته بود , از دست او میگرفت گفت :
- فرید , چی کار به مسائل خصوصی دیگرون داری . این از ادب بدوره .
- ببیخشین . قصد فضولی نداشتم . فقط نه اینکه سالها اینجا نبودم , دلم واسه یه عروسی ایرونی لک زده . امیدوارم سیمین منو بخاطر این سوالم ببخشه .
سیمین در حالیکه از سفره کنار میکشید گفت :
- خواهش میکنم . مهم نیست . راستش هنوز به این مسئله فکر نکردم .




