تبليغاتX
به وبلاگ ت مثل تنهایی خوش آمدید

 

 

( داستان - داستانک - داستان دنباله دار ) نوشته هایی که شاید نتونم به زبون بیارمشون
آرشیو داستان

خانه ای از جنس حباب

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

سیب سرخ حوا

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

قسمت یازدهم

قسمت دوازدهم

قسمت سیزدهم

قسمت چهار دهم

 

ستون آزاد خوانندگان

منتظرم

اين ستون مخصوص مطالب شما عزيزان است . بيصبرانه منتظر نوشته هاي دوستان جان هستم

ادامه مطلب

نویسنده : شما دوستان جان

قفسه كتاب

 

ادامه مطلب

نویسنده : ؟؟؟؟

خانه ای از جنس حباب ( قسمت 9 ) 

سه ماه از اولین جلسه ای که فرید برای تدریس به خانه حاج عمو میرفت , میگذشت و نمرات بالای منیژه در امتحانات ثلث اول صحه ای بر جدیت فرید در امر تدیس بود . وقتی فرید از منزل حاج عمو خارج میشد با تشکر فراوان از طرف ایشان با حاج عمو خداحافظی کرد . منیژه تا دم در برای مشایعت فرید آمده بود . در حالیکه پاکتی را از زیر چادر خود بیرون می آورد گفت :

-         آقا فرید , تو این مدت خیلی زحمتتون دادیم . شما واقعا معلم فوق العاده ای هستین . بابا بزرگ میخواست این پاکت رو بده خدمتتون . اما من ازش خواستم تا اینکارو خودم انجام بدم , بلکه بتونم هم از زحماتتون تشکر کنم هم ....

-         هم ... ؟!

-         هم اینکه شاید بتونم لحظاتی با معلم سختگیر و اخموم صحبت کنم .

فرید با تعجب به حرفای منیژه گوش میداد . لحظاتی سکوتی بین آن دو حاکم شد . فرید که براحتی میشد دستپاچگی را از حرکاتش دید گفت :

-         من آدم عنقی نیستم , ولی وقتی کاری رو قبول میکنم , دلم میخواد به نحو احسن انجامش بدم . حالا اگه اجازه بدین از محضرتون مرخص شم .

-         اگه وجود من اینقدر شما رو عذاب میده , حرفی نیست بیشتر از این مزاحمتون نمیشم .

-         خداحافظ

-         به امید دیدار .

انگار از درون گر گرفته بود بی آنکه بداند کی و چگونه به در خانه رسیده است , خود را مقابل در خانه یافت . هوا سوز زیادی داشت و بیرحمانه به مانند شلاقی بر تن و صورت رهگذران می نشست . وقتی دایی فرهاد در را باز کرد برخلاف همیشه با چهره در هم فرید روبرو شد . فرید بدون هیچ حرفی بطرف اتاقش رفت . وقتی داشت لباسش را عوض میکرد پاکتی که منیژه داده بود را دید . در پاکت را باز کرد و اسکناس های صد تومنی و پنجاه تومنی داخلش را در آورد تا بشمارد که کاغذی تا شده از داخل پاکت بیرون افتاد . کاغذ را برداشت و تای آنرا باز کرد . خط منیژه را میشناخت .

بنام نامی حضرت دوست

اگرچه دوست به چیزی نمی خرد مارا

به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست

نمیدانم وقتی این نوشته ها را میخوانی آیا بر من به تمسخر خواهی خندید یا آنکه بی قید شانه هایت را بالا خواهی انداخت . میدانم که این حرفا برای تو سخنانی سبک و بی مغز به شمار می آید . میدانم که در قاموس تو دوست داشتن و محبت جایی ندارد . اما مرا گزیری جز بیان احساساتم نبود . همان لحظه که تو برای ساکت کردن من دستانت را بر دهانم گذاشتی فریادی در سینه ام جان گرفت که تا این لحظه آرامش مرا ربوده و زندگیم را دستخوش ترک تازی خود ساخته . میدانم که الان با قیافه ای درهم به این فکر میکنی که عجب دختر ...... تو آزادی درباره من هر گونه که می پسندی فکر کنی و حتی میتوانی مرا تا عمق تاریک سبکسری پایین کشی . ولی فریادی را که تو با قدم نهادن در زندگانیم در دلم پروراندی , سرودی خواهد شد از نغمه عشق . فرید میدانم شاید این فریاد را پژواکی از سوی تو نباشد اما آنقدر عاشقانه این نغمه را تکرار خواهم کرد تا دل سنگت را نرم کنم .

منیژه

*  *  *  *

وقتی فرید سرگذشتش را به اینجا رساند خاله زهرا با تشر رو به سیمین کرد و گفت :

-         دختر تو مگه کارو زندگی نداری ؟ بلند شین برین بخوابین . باقیشو بذارین واسه بعد .

-         ا ا ا ا ا خاله بذار دیگه تازه داره جالب میشه .

ولی خاله زهرا با یک اخم به همه فهماند که باید بلند شوند و  بروند . فرید که هنوز داشت در ذهنش نامه منیژه را برای هزارمین بار میخواند , وقتی با قیافه درهم کشیده خاله زهرا روبرو شد گفت :

-         خاله درست میگه اجازه بده تا باقی ماجرا رو فردا براتون تعریف کنم .

-         خیلی حیف شد . تازه داشت به جاهای خوب خوبش میرسید .

خاله مینا نگاه معنی داری به سیمین کرد . سیمین دستپاچه ادامه داد :

-         باشه . فردا شب که همه خونه ما جمعیم , باقی ماجرا رو تعریف کن . راستی سهیلا جون آقا فرید اینارو واسه شما گفته بود؟

-         نه .

-         پس فکر کنم امشب آقا فرید کتکه رو خورده و شب رو باید تو کوچه بخوابه .

سهیلا که لبخند ملیحی بر لبانش نشسته بود گفت :

-         نه . چرا ؟! خوب هر کسی گذشته ای داره که بخودش مربوطه . منو فرید وقتی ازدواج کردیم , آینده بعد از ازدواج رو با هم شریک شدیم , نه گذشته هامونو .

پس چند دقیقه همه در خوابی ناز بودند , بجز دو نفر . فرید لبه پنجره نشسته بود و پکهای پی در پی و عمیقی به سیگارش میزد و به ملودی گوش نواز نسیم که با رقص موزون شاخ وبرگهای درختان همراه بود گوش می سپرد . نمیدانست که مرور خاطرات گذشته یا سمفونی دل انگیز بهاری اورا بسان جوانی عاشق در این ساعت از شب بیدار نگاه داشته . اما کمی آنطرفتر , به فاصله چند دیوار , سیمین که در وجودش غوغایی به پا بود با نگاه به ماه که سخاوتمندانه زیبایی و نورش را به زمینیان عرضه کرده  بود زیر لب به آرامی نغمه ای مبهم زمزمه میکرد .

صبح ساعت 8 همه با صدای خاله زهرا از خواب بیدار شدند . کریم آقا و مینا خانم صبح , زود تر بیدار شده بودند و برای تدارک مهمانی امشب به خانه خودشان رفتند . سر سفره صبحانه فرید با چشمانی متورم که خبر شب زنده داری صاحبش را میداد رو به سیمین کرد و گفت :

-         سیمین , راستی نگفتی تو کارت چیه ؟ درست رو به کجا رسوندی ؟ نمیخوای ازدواج کنی ؟

سیمین که از شنیدن این سوال آخری گونه هایش گل انداخته بود با من و من گفت :

-         آقا فرید , من سه سال پیش دیپلمم رو در رشته گرافیک گرفتم و بلا فاصله وارد دانشگاه شدم و تحصیلم رو در مقطع کاردانی , در همین رشته تموم کردم و الان هم برای دوره لیسانس درس میخونم در ضمن تو یه شرکت تبیلغاتی مشغول به کارم .

-         به به . پس دختر خاله ما یه پا هنرمنده . باید بعدا حتما نمونه  کارهات رو ببینم .

-         با کمال میل . امشب که اومدین خونه مون حتما نشونتون میدم .

فرید لقمه نان و مربایی که گرفته بود به طرف دهان سهیلا دراز کرد و گفت :

-         خب , نمی خوای ازدواج کنی ؟

سیمین بار دیگر با شنیدن کلمه ازدواج گونه هایش سرخ شد و غمی سنگین بر دلش نشست . سهیلا خیلی زود متوجه تغییر حالت سیمین شد و در حالیکه لقمه نان و مربایی که فرید برایش گرفته بود , از دست او میگرفت گفت :

-         فرید , چی کار به مسائل خصوصی دیگرون داری . این از ادب بدوره .

-         ببیخشین . قصد فضولی نداشتم . فقط نه اینکه سالها اینجا نبودم , دلم واسه یه عروسی ایرونی لک زده . امیدوارم سیمین منو بخاطر این سوالم ببخشه .

سیمین در حالیکه از سفره کنار میکشید گفت :

-  خواهش میکنم . مهم نیست . راستش هنوز به این مسئله فکر نکردم .

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  ساعت : 11:51
موضوع انشا : تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید ؟ 

با سلام ( از نوع داغ صالح اعلایی با نون اضافه و نوشابه )

بهش میگم :

- بی بی ( عیال بنده ) , عید آمد و ما لختیم .

بی بی در حالیکه داره سطل وایتکس و تاید و میذاره جلوم میگه :

-         برهنگی شب عید بهتره از برهنگی فرهنگیه .

من که دارم دستمال  رو سرم محکم گره میزنم میگم :

-         یعنی عید جایی نریم ؟

چهار پایه رو برام نگه میداره تا ازش برم بالا و میگه :

-         چرا , میریم خونه اقوام دید و بازدید .

-         نه منظورم مسافرت بود .

از پایین نگاه عاقل در سفیه میکنه و میگه :

-         نون نداره بخوره , پیاز میخوره اشتهاش باز شه .

چند لحظه یه صدایی که برام اشناست توذهنم طنین میندازه " ناک ناک  ناک دیلینگ " میگم :

-         یافتم . یافتم

بی بی که دو تا برج میلاد رو سرش سبز شده میگه :

-         چیو ؟! سنگ پاتو ؟!!!

-         بی بی میرم سراغ اون بابایی که چند ساله ازش طلب دارم .

بی بی در  حالیکه دستمال کفی رو تو سطل میچلونه میگه :

-         اگه قرار بود اون پول بهت برگرده که الان اومده بود .

کارمو نصفه کاره ول میکنم و تو دلم میگم " اگه به پولم نرسم , لااقل از زیر این بیگاری که در میرم " میرم لباسم و عوض میکنم و میخوام راه بیافتم که بی بی با غیض نیگام میکنه میگه :

-         اگه تا غروب کارتو تموم نکنی .......

-         جون بی بی زودی میرم و بر میگردم .

وقتی تو راه به گرفتن طلبم و یه مسافرت حسابی فکرمی کنم , نیشم تا بنا گوش وا میشه . سر کوچه واسه اینکه مطمئن شم که خونه است , از تلفن همگانی بهش زنگ میزنم . میدونم اگه شماره تلفن همراهم رو ببینه جواب نمیده . یعد از چند تا بوق با صدای زمختی که معلومه تازه از خواب بیدار شده از اون طرف تلفن میگه :

-         اللللللللووو

دستام رو بصورت رقص بره بره ای حرکت میدم " دری دری دری , دری دری دری "

وقتی مقابل آیفون من در اون پیداشون وامیستم , دل تو دلم نیست . زنگ میزنم , یه دیقه ..... دو دیقه ..... سه دیقه ....... نه انگار کسی خونه نیست . ولی این ممکن نیست . هنوز 30 ثانیه نیست که پای تلفن صدای نخراشیده شو شنیدم . تو کوچه هم که ندیدمش پس ....

دوباره دستمو میذارم رو زنگ ..... بازم خبری نیست . دوباره همون صدای آشنا توذهنم طنین میندازه " ناک ناک  ناک دیلینگ "

میرم سر کوچه و 10 دقیقه صبر میکنم و بعد 10 دقیقه برمیگردم . دستم رو میذارم رو زنگ ولی اینبار خودمو از جلوی ایفون میکشم کنار ..... باز صدای نخراشیدشو میشنوم که میگه :

-         کیه ؟

-         یه بسته سفارشی دارین . میشه چند لحظه تشریف بیارین پایین ؟

بعد از چند دقیقه در وامیشه و با رب دشامبر مخملیش میاد جلو در .

-         بعله فرمایش .

منو که میبینه اصلا خودشو نمی بازه .

-         سلام آقای ..... میبخشین این موقع مزاحمتون شدم . راستش ..... راستش ..... واسه گرفتن اون امانتی خدمت رسیدم .

در حالیکه قیافه حق به جانبی به خودش میگیره با اخم و لحنی طلبکارانه میگه :

-         مرد حسابی چندر غاز پول ارزش اینهمه پلیس بازی داره .

و بعد بدون اینکه بذاره چیزی بگم درو بشدت بهم میکوبه .

می مونم چیکار کنم . از پایین به بالا یه نیگایی به ساختمان میندازم و در حالیکه مواظبم کلام از سرم نیافته میگم :

-         در عالی مستحکم ....

تو راه به خودم میگم " اگه نیومده بودم الان کارم تموم شده بود , راستی حالا جواب بی بی رو چی بدم ؟ "

 

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  ساعت : 9:18
خانه ای از جنس حباب ( یادآوری ) 

خلاصه آنچه گذشت :

.... فرید که پس از سالها زندگی در آلمان به همراه همسر خود سهیلا به  ایران مراجعت کرده است , به اصرار سیمین دختر خاله خود به یاد آوری داستان زندگی خود میپردازد . فرید که در دوران کودکی در جریان زلزله بوئین زهرا پدر و مادر خود را از دست داده است در کنارخاله زهرا و خاله مینا و دایی فرهاد به زندگی خود ادامه میدهد و به جوانی میرسد  در جریان انقلاب , طی یک تعقیب و گریز توسط نیروهای حکومت نظامی از ناحیه پا مجروح میشود و این اتفاق باعث آشنایی او و خانواده حاج عمو میشود . سعید دانشجوی پزشکی و کسی است که پای فرید را مورد مداوا قرار داده که در میدان ژاله مجروح میشود و توسط فرید به خانه زهرا منتقل میشود . دراین میان دستگیری سعید توسط مامورین ساواک و آینده او در پرده ای از ابهام قرار میگیرد . دایی فرهاد که چند سالی از نظر سنی از فریدبزرگتر است و به تازگی در شرکتی مشغول به کار شده است پس از نجات جان معاون شرکت که از طرف رقبا مورد سوقصد قرار گرفته است , در شرکت برای خود جایگاهی میابد . پس از مدتی حاج عمو از فرید که تحصیلش را در دوره دبیرستان به پایان رسانده و خود را برای شرکت در دانشگاه آماده میکند , میخواهد که برای تدریس خصوصی به منیژه (نوه حاج عمو) به خانه آنها بیاید . خاله زهرا در پاسخ به سوال فرید که چرا هیچوقت ازدواج نکرده است میگوید : در اثر مخالفت پدرش با ازدواج او و اصغر که پسر خاله زهرا بوده , اصغر  با خوردن سم خودکشی میکند و در نامه ای پدر زهرا را مسبب این خودکشی میداند و پس از آن زهرا از ازدواج با هر مرد دیگری خودداری میکند .....


با پوزش ازدوستای گلم که تو اینمدت منتظر ادامه داستان بودند . باید خدمتتون عرض کنم روز دوشنبه قسمت جدید این داستان رو براتون آپ میکنم . برای اینکه اصل داستان که به قول بیشتر دوستان فراموششون شده خلاصه کوتاهی از داستان رو براتون میذارم . امیدوارم بزرگوارانه پوزش منو بپذیرید و باز با نظراتتون راهنماییم کنین . در ضمن یه گلایه هم داشتم : اگه یادتون باشه قبل از عید مطلبی رو بعنوان بحث ماه مطرح کرده بودم ولی انگار دوستان علاقه ای به ادامه اینگونه بحث ها ندارند . امیدوارم که میزان علاقه خودتون رو با ارائه نظرات به حقیر منتقل نمایید . پس تا دوشنبه و درودی دیگر بدرود .
|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  ساعت : 12:30
مهربانم، ای خوب! 

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی، دلش از دوری تو دلگیر است….
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که
چشمش ،به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند،  هر کجایی هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی  و تبسم باشد…
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستی و رؤیایش را،
 به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را
با تو، به خدا بسپارد….
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک وتنها، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان
نزدیک است
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش میبوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی…

شاعر: مهین رضوانی فرد


اینم عکس دخمل گلم سارا

( بعدا عکس سودا رو هم میذارم )

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  ساعت : 16:58
اولین مطلب سال 87 

سلام دوستای نازنینم . سال نو مبارک . امیدوارم حال همتون خوب باشه و سال جدیدرو به خوبی شروع کرده باشین . دلم واسه تک تک شما یه ذره شده . به قول سودا اندازه یه نخود . دلم میخواست اولین آپ امسال قسمتی از داستانم باشه ولی نشد آخه میدونین نمیتونم داستانمو ادامه بدم . هر چی مینویسم بوی غصه میده . بوی کهنگی . نمیخواستم شروع کارم تو سال جدید بد باشه . این بود نخواستم متن از خودم باشه . نمیدونم کی قسمت جدید رو آپ میکنم . شاید امروز شایدم چند روز دیگه . باید اول بتومن با خودم کنار بیام . امیدوارم که همتون منو ببخشین . واسم دعا کنین . نمی خوام حالت یه مرداب رو پیدا کنم . این متن نمیدونم از کیه ولی یه جورایی بدلم میشینه . قلقلکم میده . امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.


 با یه شکلات شروع شد . من یه شکلات گذاشتم تو دستش , اونم یه شکلات گذاشت تو دست من . من بچه بودم , اونم بچه بود . سرمو بالا کردم , سرشو بالا کرد . دید که منو میشناسه . خندیدم .

گفت :دوستیم ؟

گفتم : دوست , دوست .

گفت : تا کجا ؟

گفتم : دوستی که تا نداره .

گفت : تا مرگ .

خندیدم و گفتم : منکه گفتم تا نداره .

گفت : باشه تا پس از مرگ .

گفتم : نه , نه , نه , نه تا نداره .

گفت : قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشیم . یعنی زندگی پس از مرگ . بازم باهم دوستیم ؟ تا بهشت . تا جهنم . تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم ؟

خندیدم و گفتم : تو براش تا هرکجا که دلت میخواد یه تا بذار . اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا . اما من اصلا براش تا نمیذارم .

نگام کرد نگاش کردم . باور نمیکرد . میدونستم اون میخواست حتما دوستی ما تا داشته باشه . دوستی بدون تا رو نمی فهمید .

گفت : بیا برا دوستیمون یه نشونه بذاریم .

گفتم : باشه تو بذار .

گفت : شکلات , هر بار که همدیگرو می بینیم , یه شکلات مال تو , یکی مال من . باشه ؟

گفتم : باشه .

هربار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من . باز همدیگرو نیگا میکردیم . یعنی که دوستیم . دوست , دوست . من تندی شکلاتمو باز میکردم , میذاشتم تو دهنم وتند و تند می مکیدم .

میگفت : شکمو . تو دوست شکموی منی

و شکلاتشو میذاشت توی صندوقچه کوچولوی قشنگ .

میگفتم : بخورش .

میگفت : تموم میشه . میخوام تموم نشه . برای همیشه بمونه .

صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدومشو نمی خورد . من همشو خورده بودم .

گفتم : اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن , یا کرما , اونوقت چیکار میکنی ؟

گفت : مواظبشون هستم .

میگفت : میخوام نیگرشون دارم تا موقعی که دوست هستیم .

من شکلاتامو میذاشتم تو دهنمو میگفتم : نه , نه , نه تا نه . دوستی که تا نداره .

یکسال , دو سال , چهار سال , هفت سال , ده سال , بیست سالش شده . اون بزرگ شده منم بزرگ شدم . من همه شکلاتامو خوردم . اون همه شکلاتاشو نیگر داشته . اون اومده امشب تا خداحافظی کنه . می خواد بره . بره اون دور دورا . میگه میرم اما زود برمیگردم . منکه میدونم میره و بر نمیگرده . یادش رفت شکلات به من بده . منکه یادم نرفته . یه شکلات گذاشتم کف دستش .

گفتم : این برای خوردنه .

یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش .

: اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت .

یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش . هر دو تا رو خورد . خندیدم . میدونستم دوستی من تا نداره , میدونستم دوستی اون تا داره , مثل همیشه . خوب شد همه شکلاتامو خوردم . اما اون هیچ کدومشو نخورده .  حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار می کنه ؟ !

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : شنبه هفدهم فروردین 1387  ساعت : 15:38