تبليغاتX
به وبلاگ ت مثل تنهایی خوش آمدید

 

 

( داستان - داستانک - داستان دنباله دار ) نوشته هایی که شاید نتونم به زبون بیارمشون
آرشیو داستان

خانه ای از جنس حباب

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

سیب سرخ حوا

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

قسمت یازدهم

قسمت دوازدهم

قسمت سیزدهم

قسمت چهار دهم

 

ستون آزاد خوانندگان

منتظرم

اين ستون مخصوص مطالب شما عزيزان است . بيصبرانه منتظر نوشته هاي دوستان جان هستم

ادامه مطلب

نویسنده : شما دوستان جان

قفسه كتاب

 

ادامه مطلب

نویسنده : ؟؟؟؟

عیدانه 

سلام  دوستان نازنین. دلم برای همه شما عزیزان تنگ شده . تو این مدت دوستان خوبی پیدا کردم و از این بابت به خودم میبالم .

بالاخره یک سال دیگه هم از عمرمون گذشت . خوش بحال اونایی که تونستن از این یک سال بهره ای ببرند . دلم میخواد پیشاپیش نوروز باستانی رو به همه عزیزانم تبریک بگم . آرزو میکنم سال 87 سالی پر برکت و سرشار از نیکبختی و شادی باشه . انشالله که سفره همه پر برکت و دلها همگان شاد و خالی از بخل و کینه باشه . همه شما عزیزان رو دوست دارم و از اینکه تو این مدت منو تنها نذاشتین از همه متشکرم . امیدوارم بتونم در سال جدید یه خونه تکونی اساسی تو زندگیم و بعد بلاگم صورت بدم . قبل از پایان سال قسمت جدید داستان رو پ میکنم . آخر سر یه تبریک و شاد باش هم به خاطر تولد آیسا دخمل آبجی نازنینم فریبا خدمت ایشون و همین زور آقا سعید عرض میکنم

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : شنبه بیست و پنجم اسفند 1386  ساعت : 15:28
خانه ای از جنس حباب ( قسمت 8 ) 

پنجشنبه اولین جلسه ای بود که فرید برای تدریس خصوصی به منزل حاج عمو میرفت . از زمان خروجش از منزل احساس دلشوره و احساسی گنگ بر وجودش مستولی شده بود . حسی غریب که منشا آنرا نمی یافت . وقتی دستش را برروی شاسی زنگ گذاشت آشکارا دستانش میلرزید . حالت کودکی را داشت که برای اولین بار در امتحانات نهایی آخر سال شرکت کرده است . بالاخره  تمام شجاعتش را بر سر انگشتانش جمع کرد و زنگ را بصدا در آورد .

حاج عمو در حیاط مشغول بود و با دیدن فرید با او احوال پرسی گرم و صمیمی کرد و بهمراه فرید داخل ساختمان شد .

-        سلام آقا فرید .

-        سلام . شما خوبین ؟

-        مرسی . به لطف شما .

-         آماده اید شروع کنیم ؟

-        بله . ولی انگار شما حالتون زیاد خوش نیست .

-        چیز مهمی نیست .

-        مطمئن هستین ؟ میخواین چیزی براتون بیارم ؟

فرید بی اختیار در برابر منیژه حالتی تهاجمی بخود گرفته بود و با لحنی خشن پاسخ داد :

-        نه . چیزی لازم نیست . بهتره که هر چه زودتر درسمون رو شروع کنیم .

منیژه که متوجه رفتار غیر طبیعی فرید شده بود , سرش را پائین انداخت و گفت :

-        باشه هر چی شما بگین .

ساعتی از ورود فرید به آن خانه گذشته بود و در این مدت فرید توانسته بود با سوالاتی که مطرح می کرد از میزان دانسته های منیژه آگاه گردد . منیژه دختر باهوشی بود اما بعضی مسائل درسی برایش گنگ و مبهم بود . حاج عمو بلند شد و از اتاق خارج شد و بعد از دقایقی با سینی چای وارد اتاق شد .

-        خسته نباشین . خب آقا فرید چه میکنین با زحمتای ما ؟

-        این چه حرفیه ؟ زحمت کدومه . من دارم انجام وظیفه میکنم .

-        آقا فرید , بنظرتون وضع درسی منیژه چطوره ؟ امیدی بهش هست ؟

-        البته . ایشون مشکل خاصی ندارن . فکر میکنم با چند جلسه کاملا راه بیافتن . البته همه این ها در صورتیه که خود منیژه خانم هم با تمرین و ممارست وتلاش بخوان که این مرحله رو پشت سر بگذارند .

-        خدارو شکر .

حاج عمو پس از تعارف چایی گوشه ای از اتاق به خواندن شاهنامه ادامه داد . نزدیکای عصر فرید در حالیکه برای فردا برنامه ایی مشخص میکرد از حاج عمو و منیژه خداحافظی کرد و بسمت خانه راه افتاد .

در بین راه از رفتار خود با منیژه شرمگین بود و خود را به خاطر این برخورد سرزنش میکرد و علت این تغییر رفتار را نتوانسته بود که متوجه شود . وقتی به خانه رسید کاملا خسته و بی حوصله بود , طوری که این تغییر از چشمان تیز خاله زهرا بدور نماند .

هنگام شام خاله زهرا پس از چیدن سفره فرید را صدا زد ولی فرید اظهار بی اشتهای کرد .

-        پسرم اگه تو نیای که شام به منم نمی چسبه . میدونی که فرهاد هم نیست . پاشو بیا بشین کنار سفره اشتهات باز میشه .

-        خاله من خسته ام . شما شامتون رو بخورین .

-        عزیزم چی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟

-        نه چیز خاصی نیست .

-        نمی خوای با خاله ات صحبت کنی ؟

-        گفتم که چیزی نیست فقط خسته ام .

خاله زهرا رفت و بعد از چند دقیقه با سینی کوچکی وارد شد . فرید روی تخت دراز کشیده بود و از پشت پنجره به ماه که مانند عروسی زیبا در آسمان شب خود نمایی میکرد , خیره شده بود . بقدری در افکار خود غرق شده بود که متوجه ورود خاله زهرا نشد .

-        گفتم اگه تو حال نداری بیای اونجا من میام کنار تو تا با هم  شام بخوریم . تنهایی اصلا بهم مزه نمیده .

-        ببخشین خاله جون اصلا نفهمیدم کی اومدین تو .

-        میفهمم . امروز اصلا رفتارت تغییر کرده . با وجودی که نسبت به روزهای دیگه کارت کمتر بوده ولی انگار خیلی بی حال و گرفته ای . روزهای پیش ساعت تدریست بمراتب بیشتر از این بود , ولی اینقدر خسته نمیشدی .

-        نمیدونم چی شده . راستش امروز اولین جلسه ای بود که واسه تدریس رفتم خونه حاج عمو . ولی نمیدونم چرا از همون اول با رفتاری زشت وزننده با منیژه رفتار کردم .

خاله در حالیکه سفره کوچکی را در کف اتاق پهن میکرد گفت :

-        شاید بخاطر این بوده که تا به حال به دختری تدریس نکردی و همین امر باعث خستگی روح و جسمت تواما شده .

-        شاید . نمیدونم .

-        خب حالا بیا بشین کنار سفره . این طبیعیه جوونی به سن وسال تو وقتی برای اولین بار مقابل دختری جوون قرار میگیره دست وپاشو گم کنه و عصبی رفتار کنه .

حرفای خاله زهرا با آنکه معنی خاصی نداشت , ولی به سختی فرید را به فکر واداشت . آیا تغییر حالت او به خاطر وجود منیژه بوده ؟

 پس از خوردن شام خاله زهرا بی هیچ صحبتی اتاق را ترک کرد و فرید را با دنیای تفکراتش تنها گذاشت . فرید که خستگی به شدت پلکهایش را سنگین کرده بود , پس از لحظاتی به خوابی عمیق فرو رفت . صدای موذن روح تازه ای در تن مرده شهر میدمید . وقتی سر انگشتان بیداری , چشمان خواب آلود فرید را نوازش داد , خاله زهرا را بالای سر خود دید که به آرامی روی او خم شده بود .

-        پسرم پاشو نمازت قضا نشه .

-        چشم خاله .

نماز صبح خستگی روحش را التیام می بخشید و هر سجده ای درهایی تازه از دلخوشی و سرور بروی او میگشود . فرید بر سر سجاده نماز دیگر حالت خمودی و سر درگمی شب گذشته را نداشت . زمانی که دستان خالیش را به آسمان بلند کرد , انگار که خواسته ای تازه از عمق قلبش جوشیدن گرفته بود و بر زبانش جاری میشد . ناخودآگاه گونه هایش مرطوب و شوری اشک را بر کنار دهانش حس کرد . نمیدانست چه شده اما تمامی وجودش خواهش شده بود و تمنا . احساس عجیبی داشت . انگار کلیدهای طلایی جهانی ناشناخته را بدستانش داده بودند . بی اختیار سر بلند کرد و با صدایی که از ناشناخته ترین اعماق وجودش نشات میگرفت گفت :

-        خدایا تو غنی هستی و من فقیر . کریمی و من محتاج کرم تو . خدایا روزیم کن آنچه را تو میخواهی و بدورم دار از آنچه نمی خواهی .

وقتی سجاده را جمع کرد حالت پرنده ای را داشت که از قفس آزاد شده بود . سبک بود و رها . با آنکه پیش از زمانی که به سن تکلیف برسد نماز و واجبات را شروع کرده بود , اما هیچوقت این شعف و سرخوشی را تجربه نکرده بود .

با آنکه جمعه بود ولی نمی خواست دوباره به رخت خواب برگردد . بهمین خاطر به حیاط رفت و طبق عادت همیشگی باغچه کوچک را آب داد . بوی خاک نم , احساس تراوت و شادابی را در وجودش دو چندان کرده بود . هنوز هوا بخوبی روشن نشده بود . پس تصمیم گرفت برای خرید نان داغ برای صبحانه به نانوایی برود . صبحانه با نان و داغ و کاسه ای شیربرای خاله و فرید بسیار دلچسب و گوارا بود . خاله که شور شوق فرید را میدید به وجد آمد و گفت :

-        قربون دل شما جونا که گاهی مثل ابر بهارین و گاهی مثل آفتاب تیر .

-        خاله جون ؟

-        چیه عزیزم ؟

-        چرا شما ازدواج نکردین ؟

خاله انتظار چنین سوالی را نداشت با اخمی شیرین در افکار خود فرو رفت . انگار در زوایای ذهنش دنبال جواب این سوال میگشت ؟

-        دوست ندارین چیزی بگین ؟

خاله بعد از کمی من و من گفت :

-        اون موقع ها که جوون تر بودم پسر خاله ای داشتم که از بچه گی با هم همبازی بودیم . اصغر همون موقع هم که خاله بازی میکردم هیچوقت به کسی اجازه نمیداد من زن دیگری باشم و منهم نمی خواستم حتی در بازیهای کودکانه کسی جز اون من رو زن خودش بدونه . وقتی بزرگتر شدیم , یک سال بعد از فوت مادرخدا بیامرزم یعنی مادر بزرگ تو  وقتی من 15 سالم بود , اصغر که اجباریشو تازه تموم کرده بود و تو بازار , تو یه حجره فرش فروشی پیش یه حاجی مشغول به کار شده بود با خاله و شوهر خاله ام اومدن خواستگاریم . اصغر جوونی محجوب و مهربان بود . قد بلند بود و هیکلی قوی و قیافه ای مردونه داشت . همیشه قسمتی از موهای لخت و سیاهش رو چشمش میریخت و همین جذابیت اونو بیشتر میکرد . تو محلشون خیلی دخترا واسش سر ودست میشکوندن . روی هم رفته از خیلی از جوونای هم سن وسالش سر تر بود. بخصوص که آدمی بود خونواده دوست . از اونجایی که پدر بزرگت دل خوشی از باجناقش نداشت , با وجود تمام محاسنی که اصغر داشت , شروع کرد به بهانه گیری و سنگ لای چرخ انداختن ولی چون اصغر خیلی منو دوست داشت هر چی پدرم گفت قبول کرد . ولی چون پدرم میخواست هر طور که شده اصغر رو از سرش وا کنه شرط کرد که هر وقت اصغر تونست یه مغازه از خودش داشته باشه اونوقت دست زهرا رو میذارم تو دستش ....

-        خاله تو هم اصغر رو دوست داشتی ؟

خاله زهرا که چشمان سیاهش با نم اشک تر شده بود با گوشه چارقدش اشک چشمانش را گرفت و گفت :

-        اون موقع مثل الان نبود که دخترا و پسرا باهم دوست بشن . من و اصغر همدیگر رو دوست داشتیم ولی حتی یکبار هم این جمله رو به زبون نیاوردیم . هر چند هر وقت خاله ام به من میگفت "عروس گلم" قند تو دلم آب میشد ولی حجب  وحیا بهمون اجازه نمیداد که چیزی از دوست داشتن به زبون بیاریم . وقتی اصغر شرط پدرم را شنید قبول کرد و از اون قول گرفت تا اون موقع صبر کنه . اصغر شب وروز کار میکرد و تو این مدت تونسته بود که تمام فوت وفن کار رو از صاحب کارش یاد بگیره و در مدت دو سال تمام امور حجره رو خودش بعهده بگیره . از طرفی پدرم هم که نیت باطنیش این بود که من رو به کسی دیگر بجز اصغر پسر باجناقش بده , پس از مدتی شروع کرد تو گوش من زمزمه کردن که این پسر به درد تو نمیخوره و تو بمونی و بمیری باید با هاشم پسر شریکم ازدواج کنی . منکه جرات مخالفت رو نداشتم از طریق خاله قضیه رو به گوش اصغر رسوندم و اونم به کمک صاحب کارش که مردی خیر و نیکو کار بود دست بکار شد تا هر چه سریعتر حجره ای در بازار برای خودش دست وپا کنه . درست روزی که اصغر خبر خرید یه حجره کوچیک تو بازار رو به من رسوند پدرم اومد وگفت که قراره شریکش برای خواستگاری من واسه پسرش هاشم , شب بیان خونمون . من که نمدونستم باید چیکار کنم , مادرخدا بیامرز تو رو فرستادم خونه خاله و خبر خواستگاری رو بهشون رسوندم . همون موقع که هاشم با پدر و خونواده اش اومدن خونمون خاله و شوهر خاله و اصغر هم اومدن و بعد از کلی جر و بحث دعوا آخر سر پدرم گفت که اصغر لیاقت منو نداره و حاضر نیست حتی نعش منو رو دوش اصغر بذاره . بعد از رفتن خونواده خاله پدر به زور کتک و ترکه خواست که منو به عقد هاشم دربیاره که خبر رسید اصغر با سم خودکشی کرده و تو نامه ای که از خودش بجا گذاشته پدرم و شریکش رو مسبب این عمل معرفی کرده بود . اصغر رفت و منو که بعد از اون حاضر نبودم به هیچ مردی نگاه کنم تنها گذاشت . پس از کلی رفت آمد به کمیساریایی بالاخره پدر رو آزاد کردند ولی شریکش پیغام داده بود : دختری که آه ناله خوونواده ای و خون جوونی کابینش باشه بدرد اونا نمیخوره . بعد از اون پدرم که از کرده خودش سخت پشیمون شده بود در مورد ازدواج حرفی با من نزد و منهم که هیچوقت نمی تونستم به کسی جز اصغر فکر کنم برای همیشه از ازدواج صرف نظر کردم .

وقتی حرفای خاله زهرا به اینجا رسید تمام صورتش پر اشک بود .

ادامه دارد .....

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : دوشنبه بیستم اسفند 1386  ساعت : 15:28
خاطرات سربازی 

دوستای گلم راستش چند روزیه که حال و روز خوشی ندارم . آسمون دلم رو ابر سیاهی گرفته . راستش این از خصیصه تیر ماهی هاست . گاهی آفتابی و سوزان یه لحظه بعد هم ابری ابری . دیروز داشتم دفتر خاطرات دوران سربازیمو ورق میزدم . یاد دوست دوران خدمتم افتاد . پسری به اسم افشین که بچه ساوه بود و صدای خوبی هم داشت . غروبا که میومد تو سنگرم , همیشه شعر زیر روبا صدای خوبش برام میخوند . خواستم بیاد اون روزا این شعر رو براتون بنویسم . نمیدونم شاعر و خواننده اش کیه . هر کدوم از شما دوستان این آهنگ براتون آشنا بودو کاست یا سی دی شوداشتین , ممنون میشم اگه فایلشو برام بفرستین .

بیاد دوستان دوران خدمتم افشین و سر گروهبان محمدی , امیدوارم هر جا که هستن سالم و خوش باشن .

 

خم ميشن شونه هاي غمگين كاج
زير بار برفاي سنگين و سرد
گم ميشن ميون توده هاي مه
شاخه هاي غمگين و زرد درخت

دل من مرده و افسوس كه كسي
مرگ خوشبختي رو باور نداره
آره مرده ست به خدا
هركسي سايه اي بر سر نداره

كرم شب تاب ديگه رونق نداره
وقتي تو خورشيد و انكار ميكني
تاريكي خونه ات خراب ، خونه ات خراب
كه مياي خورشيدو آزار ميكني

همه جاي خونه از ذره هایه
ياد تو پر شده و شادي ميخواد
ولي افسوس دل من
يكي رو ميخواد كه هيچوقت نمياد

زندگيم سرده و خاموش وسياه
همچي داد ميزنه بيا بيا
مثل صياد پريشون همه جا
دنبال شاه ماهيم تو ماهيا

گريه كه درمون درداست هميشه
گريه هم دواي دردم نميشه


فردا قسمت جدید خانه ای از جنس حباب رو آپ میکنم . منتظر همه شما دوستان هستم

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : یکشنبه نوزدهم اسفند 1386  ساعت : 10:34
داستانک 1 

زن جوان در حالیکه بغض راه گلوش رو بسته بود و نمی تونست به راحتی نفس بکشه گفت. :

-         خانم بخدا من دزد نیستم . خدارو خوش نمیاد نا روا به آدم بهتون بزنین

-        خبه خبه . واسه من زبونشم درازه . میدم پدرتو درآرن .

-        آخه منکه کاری نکردم .

-        زنیکه سینه ریز قیمتی منو بالا کشیدی و میگی کاری نکردم .

-        خانم بخدا من از سینه ریز شما خبری ندارم .

-        نمی خواد الکی قسم آیه بخوری . خودم وقتی اومدم خونه,  یادمه که از گردنم وازش کردم و گذاشتمش رو میز توالت بغل تخت خواب .

-        خب لابد همون جا ها افتاده . منکه اصلا تو اتاق خوابتون نرفتم .

-        نمی خواد واسم فیلم بازی کنی و چیز یاد من بدی . الان دو ساعته اتاق رو زیرو کردم . کور که نیستم . فکرکردی نون دزدی خوردن داره .

-        خانم اگه من دزد بودم که صبح تا شب تو خونه این و اون کلفتی نمی کردم . من چند ساله میام خونه شما , تا الان چیزی از من دیدین ؟

-        خوب هیچ دزدی از شکم مادرش که دزد نمیشه .

-        خانم انصاف داشته باشین . این مزد چند سال خدمت من نیست .

-        مزد ! یه مزدی بهت نشون بدم که اون سرش ناپیدا . وقتی زنگ زدم 110 و اومدن بردنت , اونوقت میفهمی مزد یعنی چی .

-        خانم به خدا من دزد نیستم . اینطوری ساده به آدما بهتون نزنین . بترسین از چوب خدا .

-        خودتو نزن به موش مردگی . من شماهارو خوب میشناسم . تا دستتون رو میشه شروع میکنین به ننه من غریبم بازی و قسم خدا و پیغمبر رو خوردن .

گریه دیگه امونش نداد . صدای شکستن قلب و غرورشو به وضوح میشنید . عزت و شخصیت انسانیش به چشم بهم زدنی زیر پا لکپگد مال شده بود . با شنیدن اسم پلیس آخرین تاب و توان زانوهاشو رو از دست داد و مثل تیکه ای چوب خشک روی دو زانو به زمین نشست . زن صاحبخونه که بی شباهت به کوهی از آتشفشان نبود , پشت سر هم ناسزا میگفت و داد و بیداد میکرد و وقتی که دید توپ وتشر فایده ای نداره و زن جوون رو حرف خودش اصرار داره به طرف تلفن رفت تا با پلیس تماس بگیره . هنوز دستش گوشی تلفن رو لمس نکرده بود که صدای زنگ تلفن سکوت چند لحظه اخیر رو درهم شکست .

-         بله بفرمایین .

-         سلام خانم . منزل آقای ریاحی ؟

-         بله . امرتون .

-         شما مادر امیرحسین ریاحی هستین .

-         بله .

-         پدرشون تشریف ندارن ؟

-         نخیر ایشون واسه یه ماموریت کاری خارج از کشورن . شما ؟

-         من ستوان ابراهیمی از پلیس آگاهی مرکز .

-         جناب سروان واسه پسرم اتفاقی افتاده ؟

-         پسر شما به اتهام قتل و سرقت اینجا بازداشت هستن . بهتره واسه روشن شدن بعضی مسائل یه سر تشریف بیارین اینجا .

زن صاحبخونه دیگه چیزی از حرفای افسر پلیس نمی فهمید . گوشی تلفن از دستش افتاد . خونه داشت دور سرش میچرخید . دخترک کوچک صاحبخونه که تو دنیای خودش مشغول بازی بود و عروسک زیباش رو سفت بغل کرده بود , بطرف  مامانش اومد و با لحن بچه گونه اش گفت :

-         مامان , ببین عروسکمو . ببین چقد خوشگل شده . گردنبند خوشگلشو ببین .

صدای بهم خوردن در مثل زنگ ناقوس فقط یه جمله رو تو گوش زن صاحبخونه تکرار میکرد . " چوب خدا "


اضافه شده در تاریخ ۱۴ / ۱۲ / ۱۳۸۶

سلام . ممنون که اینقدر شفاف و راحت نظراتتون رو اعلام میکنید .  بقول شاعر : اینهمه نقش میزنم از جهت رضای تو

من همه سعی و تلاش برای بهتر شدن وبلاگمه و این میسر نیست مگه با توجه به همین نظرات .

بابا بچه که زدن نداره . شما امر کنین ما تا جایی که در توانمون باشه در خدمتیم . همه تون رو دوست دارم و برام مهمین . همه و همه . یا علی


اضافه شده در تاریخ 15 / 12 / 86

با سلام . طبق قراری که قبلا گذاشتیم از امروز میخواهم پانزدهم هر ماه مسئله ای رو در بلاگ مطرح کنم تا بازدید کنندگان عزیز پس از تحقیق و بررسی نکته نظرات خودشان را در این مورد بنویسند . با توجه به زمان یک ماهه هر مسئله امیدوارم دوستان عزیز با تامل و تفکر بیشتری نظراتشان را به ثبت برسانند تا در نهایت به جمع بندی و نتیجه مطلوب تری برسیم . امیدوارم دوستان گلم با بذل کمی وقت وحوصله من را در این راهی که شروع کرده ام , همراهی کنند.

طبق آماری که از طرف مراکز آگاه اعلام شده است , از هر پنج ازدواج در پایتخت یک مورد به جدایی و طلاق می انجامد . طلاق در دین اسلام بعنوان زشت ترین حلال معرفی شده است و این به علت مسائل و نتایج آن که از دید باریک بین شما عزیزان پوشیده نیست نشات میگیرد . مسائلی مانند فرزندان طلاق , زنان بی حمایت , بدبینی جامعه نسبت به افراد مطلقه وهمین طور کاهش اطمینان جوان از آینده و ترس از ازدواج تنها گوشه ای از این تبعات به شمار می آیند . از طرفی این آمار بیست درصدی طلاق صرفا شامل طلاق قانونی بوده و از میزان طلاق عاطفی و آمار آن هیچ اطلاعاتی در نیست . از شما دوستان میخواهم ضمن مطالعه دقیق در این مورد , به موارد زیر پاسخ دهید :

علل افزایش آمار طلاق

نتایج افزایش طلاق در جامعه کنونی

آیا تبعات طلاق عاطفی کمتر از طلاق قانونی است

راه هایی مقابله با این معضل

لطفا در قسمت ارائه نظرات در صورت تمایل جنسیت , سن و میزان تحصیلات ذکر گردد .

با تشکر

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  ساعت : 10:29
خانه ای از جنس حباب ( قسمت 7 ) 

دوستان حتما پست قبلی رو هم مطالعه کنید


وقتی فرید و حاج عمو به خانه رسیدند , خاله زهراتنها بود .

-        یا الله . یا الله . حاج عمو بفرمایید . منزل خودتونه .

-        بفرمایین . حاج آقا . خیلی خوش اومدین .

-        سلام حاج خانم . میبخشین مزاحم شدیم .

-        خواهش می کنم . اینجا منزل خودتونه .

-        خاله دایی فرهاد کجاست ؟

-        نمیدونم . بعد از رفتن تو , اونم شال و کلاه کرد و رفت بیرون .

-        نگفت کجا میره ؟ نمیشد تو این وضعیت شما رو تنها نمیذاشت ؟

-        گفت میخواد بره پیش رفیقش . اسمش چی بود ؟ آها یادم اومد . اسمش هوشنگ بود .

-        خب . حال سعید چطوره ؟

-        من جای زخمش رو با پارچه بستم , تا خونریزیش بند بیاد .

صدای در خبر آمدن تازه واردی را میداد . فرید به سرعت برای باز کردن در از جای بلند شد . زن مسنی که چادر سیاهی به سر داشت و از پشت رو بودن چادرش میشد حدس زد که با عجله خود را به آنجا رسانده با چهره ای مضطرب پشت در ایستاده بود . فرید در همان اولین برخورد فهمید این زن باید مرضیه خانم , مادر سعید باشد و تعارف کرد تا داخل شود . پشت سر او منیژه و به فاصله چند ثانیه احمد آقا و دکتر نیکزاد وارد شدند . زن مسن با دیدن پسرش بی اختیار بر پهنه صورتش اشک جاری شد ولی به امر دکتر مجبور شد که گوشه ای آرام بایستد تا دکتر دست بکار شود . هنوز دکتر کارش را شروع نکرده بود که در به شدت به صدا در آمد . فرید بار دیگر برای گشودن در به طرف حیاط رفت . صدای همهمه و صدای کوبیده شدن در, نگاه افرادی که در اتاق بودند را بطرف حیاط متوجه کرد . چند فرد مسلح با لباس شخصی در حالیکه فرید را به زور هل میداند  , وارد حیاط شدند . با دیدن این صحنه مادر سعید ناله ای کرد و از هوش رفت . مامورها سریع خود را به بالای سر سعید رساندند و وقتی مقاومت  احمد آقا و حاج عمو را دیدند با تهدید اسلحه سعید را از جایش بلند کرده و در مقابل دیدگان حیرت زده اطرافیان با خود از خانه خارج کردند . در هنگام خروج ماموری که از رفتارش مشخص بود سرکرده این گروه است رو به خاله زهرا کرد و به آرامی گفت :

-        برین خدا رو شکر کنین . اگه پسرتون عاقل نبود و خودش این خبرو به ما نمیداد , الان همه تون باید میرفتین اونجایی که عرب نی انداخت . پناه دادن به یه خرابکار گناهش کمتر از خرابکاری و توطئه علیه شخص اول مملکت نیست .

-        ای گور پدر شما  و اون شخص اول مملکتتون .

هنوز جمله خاله زهرا کامل نشده بود که سیلی محکم مرد بر گونه اش نشست و خون گرم و سرخ از کنار لبانش سرازیر شد . فرید با دیدن این صحنه به ببری زخم خورده بدل شده بود ودر یک آن از میان دست ماموران خود را رها ساخت و به طرف سرکرده آنان هجوم برد , ولی هنوز چند قدمی از جایش دور نشده بود که ضربه سنگینی بر سرش خورد و پس از آن چشمانش سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمید و مانند آواری برروی سنگ فرش حیاط فرو ریخت .

وقتی چشمان فرید باز شد , همه چیز تمام شده بود و او که هنوز به خاطر نمی آورد چه اتفاقی افتاده با تعجب اطراف خود را می نگریست . پس از چند لحظه که افکار خود را متمرکز کرد با دیدن ضجه های جانسوز مادر سعید و صورت مغموم اطرافیان توانست همه چیز را بیاد آورد . خاله زهرا که از این اتفاقات شوکه شده بود جمله سرکرده مامورها چون صدای پتکی در مغزش تکرا میشد . " پسر تون " " پسر تون " منیژه سعی داشت که مادر سعید را آرام کند .

وقتی همه خانه را ترک کردند , فرید حس عجیبی داشت و علامت سوال بزرگی در ذهنش ایجاد شده بود که هر چه در زوایای ذهنش جستجو میکرد نمی توانست جوابی برای آن بیابد . چه کسی این خبررا به گوش ماموران رسانده بود . خاله زهرا پیوسته در زیر لب چیزی زمزمه میکرد که برای فرید نامشخص و نامفهوم بود . شب هنگام وقتی فرهاد به خانه برگشت , خاله به حالت خشم پرسید :

-        تا حالا کجا بودی ؟

-        رفته بودم پیش رفیقم .

-        کدوم رفیقت ؟

-        این سوالا یعنی چی ؟

-        پرسیدم کدوم رفیقت ؟

-        پیش حسن . گفته بودم که .

-        ولی تو که گفتی میری پیش هوشنگ .

-        خب حالا چه فرقی میکنه . حسن یا هوشنگ ؟

-        میگن آدم دروغگو کم حافظه است .

-        حالا چی شده که این طور دارین سین جیم میکنی ؟

-        امروز مامورا اومدن و سعید رو از اینجا بردن . خدا نگذره از اونیکه رو مهمون شمشیر میکشه . روی کوفیان رو هم سفید کرده .

-        آبجی این چه حرفیه ؟ ا ا ا  نکنه شما ....

-        من هیچ فکری نمی کنم .....

.... چند روزی از دستگیری سعید توسط مامورین میگذشت و هنوز هیچکس خبری از او نداشت . در طول این روزها فرید برای گرفتن خبر بارها به تنهایی به خانه مادرسعید سرزده بود و گاهی هم که به همراه خاله زهرا به آنجا میرفت از هیچ کمکی فروگذار نمیکرد . روزی به هنگام عصر وقتی از خانه یکی از شاگردانش بر میگشت تصمیم گرفت بین راه سری به خانه حاج عمو زده و سراغی از سعید بگیرد . وقتی در زد منیژه با خوش رویی دررا برای او گشود .

-        سلام آقا فرید.

-        سلام . ببخشین مزاحم شدم . حاج آقا تشریف دارن ؟

-        بله . بفرمایین تو .

-        نه مزاحم نمی شم .

-        تعارف نکنین . بفرمایین . پدر بزرگ از دیدن شما خیلی خوشحال میشن .

صدای حاج عمو که منیژه را مخاطب قرار داده بود بگوش رسید :

-        کیه دخترم ؟

-        بابا بزرگ آقا فریده .

-        خوب چرا تعاریف نمکنی بیان تو !....

وقتی فرید داخل شد , حاج عمو با خوشرویی به او خوش آمد گفت و پس از احوال پرسی گفت :

-        خب پسرم چه عجب از این ورا . اتفاقا میخواستم در مورد کاری باهات صحبت کنم . خوب شد که خودت اومدی .

-        راستش حاج عمو اومدم خبری از سعید بگیرم . شما خبری ازش ندارین ؟

-        آقا فرید ماهم مثل شما بی خبریم . احمد آقا خیلی جا ها سر زده ولی هیچ خبری از این بنده خدا نیست . اینطوری که بوش میاد باید تحت نظر ساواک باشه . بیچاره مرضیه خانم . خدا میدونه حالا چی میکشه .

-        اتفاقا چند روز پیش با خاله رفتیم خونه شون . زن بیچاره حال و روز خوبی نداشت .

-        خدا بهش صبر بده .

-        خب حاج عمو فرمودین کاری باهام داشتین . من در خدمتم .

دراین هنگام منیژه با سینی شربت وارد شد و ابتدا سینی را مقابل حاج عمو و سپس مقابل فرید گرفت .

-        خیلی ممنون از لطفتون . راضی به زحمت نبودم .

-        خواهش میکنم , چه زحمتی ؟

 این را گفت و از اتاق خارج شد . حاج عمو ادامه داد :

-        آقا فرید , منیژه تنها نوه و تنها همدم منه . مادرش که تنها بچه من بود وقتی اونو بدنیا آورد خودش سر زا رفت و پدرش هم بعد از مدتی مجددا ازدواج کرد و رفت دنبال زندگی خودش . از اون موقع این دختر شده مونس من و تنها  یادگار دخترم که جوون مرگ شد . حالا داره یواش یواش بزرگ میشه . دلم میخواد تا زنده ام ببنیم که به یه جایی رسیده . درساش بد نیست ولی خوب کمک لازم داره . الان که سال جدید شروع شده , دوست دارم اگه میتونی تو درسا کمکش کنی .

-        حاج عمو شما امر بفرمائین . من هر کمکی از دستم بر بیاد در خدمتم . فقط باید با خودشون صحبت کنم ببنیم چه درسایی رو مشکل دارن تا برنامه بذاریم .

-        ممنون پسرم . میدونستم که میتونم روت حساب کنم .

-        امیدوارم کاری از دستم بر بیاد .

-        منیژه ! دخترم !

-        بله بابا بزرگ .

-        بیا ببین آقا فرید چه سوالی داره . ایشون قبول کردن که تو درسا بهت کمک کنن .

منیژه در حالیکه لبخند ملیحی به لب داشت وارد شد . وقتی فرید به چهره دخترک خیره شد بی اختیار سرش را پائین انداخت . انگار قدرت آنکه سرش را بالا بگیرد نداشت . در حالیکه آشکارا صدایش میلرزید پرسید :

-        منیژه خانم من میخواستم بدونم که شما تو چه درسایی مشکل دارین ؟

-        راستش , بیشتر درسایی مثل ریاضیات و جبر و ....

-        خب . اکثر دانش آموزا تو همین درسا مشکل دارن . من روزای پنج شنبه و جمعه کلاس ندارم . شما هر وقت که وقتتون خالیه بگین تا من وقتمو تنظیم کنم .

-        پنجشنبه ها از ظهر به بعد و جمعه ها هم تا ظهر بیکارم .

-        خب پس برنامه مون میشه  3 تا 6 روزهای پنجشنبه و 9صبح تا 12 روزهای جمعه . شما مشکلی ندارین .

-        نه . خیلی خوبه . شما زبان خارجه هم میتونین کمکم کنین .

-        بله . البته , شما که انتظار ندارین من معجزه کنم ؟

-        نه چطور مگه !؟

-        آخه زمانی موفقیت شما تضمین میشه که خودتونم با من همکاری کنین و علاقه نشون بدین .

-        من خودم این پیشنهاد رو به بابا بزرگ دادم . چون خودمم علاقه دارم .

طرز ادای این جملات جوری بود که فرید با شنیدنش لرزشی خفیف در دل خود احساس کرد . هر چند خود علت این حالت را نمی دانست ولی انگار ندایی درونی به او نهیب میزد که ماندن او بیشتر از این جایز نیست . پس با عجله بلند شد و قصد عزیمت نمود . وقتی از خانه خارج میشد , منیژه که تا دم در حیاط اورا مشایعت میکرد با لبخندی دلنشین و ادای جمله "بامید دیدار" با او خداحافظی کرد . در طول مسیر فرید بارها درباره این حالت عجیب و ناشناس از خود پرسید ولی وقتی پاسخی برای آن نیافت , آنرا به حساب یک خجالت ساده گذاشت .

در سر سفره شام فرهاد که معلوم بود از واقعه ای خوشحال است با لودگی مجلس گرمی میکرد . خاله زهرا که چند روزی بود با او سر سنگین بود با ترش رویی گفت :

-        بهتره اگه احترام خیلی چیزا رو نداری , احترام سفره رو داشته باشی .

-        ا ا ا ا آبجی , مگه من چیکار کردم که شما ناراحت شدین .

-        هیچی . لودگی و خوشمزگیت رو نیگردار واسه بعد شام . بهتره سر سفره آروم غذاتو بخوری و بری کنار .

-        بابا تو این خونه نمیشه آدم واسه چند ساعت هم خوش باشه ؟! مارو باش گفتیم الان خواهرمون ذوق میکنه میپرسه چه خبره؟

-        اول  شامتو بخور بعد اگه دوست داشتی مثل آدم بگو چه خبره .

-        شما اصلا با من مثل یه بچه رفتار میکنین . من الان 23 سالمه . دیگه بچه نیستم که اینطوری بهم امرو نهی میکنین .

-        فرهاد تو اگه 50 سالتم باشه مغزت به اندازه یه بچه 7 ساله است .

فرهاد که دیگر از دست غرولندهای خواهرش عاصی شده بود با عصبانیت اتاق را ترک کرد .

-        خاله چرا اینقدر سر بسرش میذارین . دایی فرهاد که حرف زشتی نزد .

-        فرید بهتره تو این مسئله دخالت نکنی . دلم از دست این برادر ته تغاری خونه . چند سال جوونیمو ریختم به پای این لندهور , شاید یه روزی آدم بشه و مثل بقیه زندگی سالمی رو شروع کنه . ولی حیف .

-        خاله جون , چون شما میگین , من دخالت نمی کنم . ولی بهتره کمی باهاش نرمتر رفتار کنین .

-        شاید تا اینجاشم خیلی باهاش نرم بودم . اگه نصف تو قدر شناس و عاقل بود , حاضر بودم هرکاری براش انجام بدم .

پس از شام فرید فنجان های چایی را پر کرد و یکی از آنها را مقابل خاله اش گذاشت و بعد با سینی چایی و سه تار از اتاق خارج شد . پاییز تازه شروع شده بود و آرام آرام جبر سرما پنجره ها را بروی مردم شهر بسته بود . فرهاد روی پله ها نشسته و محو تماشای رقص آتشی بودکه در میان سطل حلبی شعله میکشید .

-        داش فرهاد خوب واسه خودت خلوت کردی ؟

-        فرید میبینی . ما ایرانی ها از وقتی یادمون میاد هر جا آتشی می بینیم  دورش جمع میشیم و از نیگا کردن به اون لذت می بریم . این علاقه بر میگرده به سنتهای اجداد ما .

-        این زیبایی و گرمای آتیشه که ما هارو دور خودش جمع میکنه . ما ایرانی ها همیشه عاشق زیبایی ها بوده ایم . چه زیبایی آتیش , چه زیبایی برف و چه زیبایی برگریزان پاییزی .......

نغمه محزون ساز با آوای شاخ و برگ درختان که در قساوت باد بخود می پیچیدند , در هم آمیخت . بعد از چند دقیقه فرید با تعجب پرسید :

-         راستی امشب چه خبر بود ؟ کبکت خروس میخوند ؟ خبریه؟

فرهاد با تکه ای چوب آتش را جابجا کرد و گفت :

-        آره . فردا صبح بازم قراره برم بندر. اگه بتونم کارمو خوب انجام بدم , دیگه لازم نیست واسه کار برم بندر . بعداز اینکه برگردم میرم تو دفتر مرکزی کار میکنم .

-        به به , چطوری تونستی تو این مدت کوتاه خودتو به اینجا برسونی ؟

-        سری پیش که رفتیم بندر , معاون شرکت آقای نوروزی هم اونجا بود . موقع برگشتن بین راه راننده آقای نوروزی که انگار سر شب زیاده روی کرده بود , کم مونده بود ماشین رو چپ کنه . واسه همین هم به دستور آقای نوروزی من جای اونو گرفتم . نصفه های شب بود که از پشت سر یه ماشین با سرعت خودش رو رسوند و شروع کرد به چراغ دادن . معاون رو صندلی عقب ماشین خواب بود . آروم ماشینو کشیدم کنار جاده . ماشین اونا هم پشت سر ماشین ما به فاصله ای کوتاه نیگر داشت و یه نفر که به ظاهر لباس نظامی تنش بود خودشو به ماشین ما نزدیک کرد . داشتم از آینه نیگاش میکردم . یه آن دیدم که انگار, دست کرد بغلش و یه اسلحه بیرون آورد . خیلی ترسیده بودم ولی خودم رو نباختم . مرد  به محض اینکه رسید کنار ماشین اسلحه رو بلند کرد و به طرف سر معاون نشونه رفت . اگه یه کم دیر جنبیده بودم مغز نوروزی رو کف ماشین پخش شده بود . منکه از قبل خودمو برای یه اتفاق بد آماده کرده بودم قبل ازاینکه صدای شلیک بلند شه جلدی گاز ماشین رو گرفتم و از معرکه فرار کردم . بیچاره نوروزی که تازه از خواب شیرین بیدار شده بود تا چند دقیقه زبونش بند اومده بود و نمی تونست حرف بزنه . وقتی مطمئن شدم که در تعقیبمون نیستن و نوروزی هم حالش جا اومد جریان رو براش تعریف کردم و اونم که تازه فهمیده بود از چه خطری جسته بهم گفت که بی توقف تا تهرون برونم . بعدا فهمیدم که اونایی که قصد داشتن نوروزی رو بکشن از طرف رقبای تجاری شرکت بودن که با از دور خارج کردن شرکت ما میخوان بازار رو دست خودشون بگیرن . وقتی رسیدیم اینجا نوروزی در مورد من با رئیس صحبت کرد و قرار شد بعد از اینکه این بار رو به تهران رسوندم , دیگه تو دفتر مرکزی مشغول شم . تازه این دفعه به سفارش آقای نوروزی قرار شده بیست هزار تومن هم پاداش بگیرم .

-        مگه کار این شرکت چیه که یه همچی رقیبایی داره .

-        گفتم که پخش دارو و مواد شیمیایی .

-        خودت چیزی رو که میگی باور میکنی ؟

-        یه بار که گفتم . من کاری به این کارا ندارم . اونا میگن دارو پخش میکنن , منم میگم دارو پخش میکنن . همین .

-        باشه . فقط مواظب خودت باش . میدونی که خاله چقدر نگرانته .

-        آره بابا . این آبجی ما هم که همیشه نگرانه . اگه دوست داری میتونم تورو هم معرفی کنم . حتما تو این دم و دستگاه واسه تو هم کاری پیدا میشه .

-        نه داش فرهاد . ما به همین درآمد کم تدریس خصوصی قانع ایم . راستی نگفتم , امروز حاج عمو ازم خواست تا به نوه اش تو درساش کمک کنم .

-        آخی آقا معلم , فکر میکنی روزی چند ساعت باید تدریس کنی تا بتونی بعد از بیست سال یه ماشین قراضه بندازی زیر پات ؟

-        ما به همین دوچرخه هم قانع ایم .

-        ولی من قانع نیستم . دلم نمی خواد یه عمر نوکری دیگرون رو بکنم . میخوام واسه خودم آقا باشم . میخوام هروقت جایی میرم همه به خاطر من از جاشون بلند شن . من نمی خوام که دیگرون پاشونو بذارن رو شونه های من و خودشونو بکشن بالا . پس به این چیزا قانع نیستم .

ادامه دارد ......


دوستان حتما پست قبلی رو هم مطالعه کنید

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : یکشنبه دوازدهم اسفند 1386  ساعت : 9:35
فراخوان 

خدمت همه دوستای گلم سلام و صد درود . سلام خدمت اونایی که میان , میخونن و انتقاد یا تشویق میکنن.

سلام خدمت اونایی که میان و میخونن و میگن که ما اومده بودیم .

 واونایی که میان میخونن و چیزی نمی گن

وحتی اونایی که میان نمی خونن و میگن اومدیم .

یه چیزی تا یادم نرفته بگم : ((دوست خوبمون آمیز خاکستری ( آمیز یغنبیت ) گفته بود که من یعنی پیمان حرفی واسه گفتن دارم ولی بعضی از دوستان نه , وانگار وبلاگ نویسی رو باری به هر جهت پیشه خودشون کردن . بهتره جمله دوستم رو اینطوری اصلاح کنم . همه ما حرفایی واسه گفتن داریم . من تونستم حرفامو بزبون بیارم و از کجا و چطور شروع کردن رو بدست آورد م . بعضی ها نمیدونیم از کجا و چطور حرفامونو شروع کنیم پس ساکت میمونیم . بعضی هامون به اشتباه فکر میکنیم حرفامون شنونده ای نخواهد داشت پس بازم سکوت میکنیم ولی  بعضی هامون بجای پیدا کردن راهی واسه حرف زدن دوست داریم حرفای دیگرون رو تکرار کنیم . به نظر من حرفای من اگه شنوده ای نداشته باشه , اگه اصلا به عقیده بعضی ها بی سر وته باشه بازم حرف دلمه . من ترجیح میدم حرف دلمو حتی بصورت جملات بی معنی بزبان بیارم . تا اینکه حرفای دیگرون رو بدون درک و فقط از روی زیبایی ظاهریش تکرار کنم .

بیاین اول بخودمون ایمان بیاریم . ترس و کنار بذاریم . حرفامونو تو سینه مون زندونی نکنیم . مطمئنم همه حرفای زیبا و خوبی واسه گفتن داریم .))

خب اما دو تا مطلب دیگه :

اول اینکه میخوام دوستای گلم حتما یه سر به صفحه مباحثه و سایر قسمتهای بلاگ بزنن . بد نیست . اگه نظری , انتقادی و احیانا هندونه و نوشابه ای واسه بنده داشتن تو قسمت نظرات برام بنویسن .

دویم اینکه از اونجایی که اکثروبگرد ها و وبنگارها رو قشر جوون ( البته استثنا هایی هم مثل خودم یا مامان فریبا و ..هم پیدا میشه ) تشکیل میدن قصد دارم پانزدهم هر ماه یه موضوعی رو به طور عمومی برای دوستان عزیزم مطرح کنم و هر کدوم از دوستان لطفا نظراتشون رو با صرف چند دقیقه وقت گرانبها شون  در مورد این موضوع ها و همچنین سوالات احتمالی مطرح شده بنویسن ( البته بهتره با عجله اینکار صورت نگیره تا نظرات پخته و با مغز تر باشه . اگه ن.ن اضافه و ن.شابه هم داشت چه بهتر ) تا بتونیم  دست آخر به یه نتیجه کلی و جمع بندی مناسب برسیم .

خب یا علی . ببنیم چیکار میکنین .

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : یکشنبه دوازدهم اسفند 1386  ساعت : 9:16
خانه ای از جنس حباب ( قسمت 6 ) 

خاله زهرا با دیدن فرید , بیماری خود را فراموش کرده و به طرف فرید دوید .

-        عزیزم چه بلایی سرت اومده .

-        خاله جان چیز مهمی نیست . گیر مامورایه حکومت نظامی افتادم . فقط یه خراش جزئیه . شما بهتره برین استراحت کنین .

در این هنگام سعید که تا این لحظه ساکت بود سلامی داد . فرید ادامه داد ....

-        خاله ایشون آقا سعید دانشجوی پزشکی از هم محلی هامون هستن . خیلی برای من زحمت کشیدن . این پانسمان کار ایشونه .

-        علیک سلام . خیلی خوش اومدی پسرم . شرمنده , افتادین تو زحمت .

-        این چه حرفیه . وظیفمه . البته فرید شانس آورده . اون از خدا بیخبرا اگه فرید رو با این وضعیت دستگیر میکردند , معلوم نبود که چه بلایی سرش می اومد .

-        خدا ازشون نگذره . معلوم نیست چی از جون مردم میخوان .

-        خب اگه اجازه بدین من رفع زحمت میکنم .

-        کجا پسرم ؟ شام رو پیش ما بمان . یه لقمه نون و پنیر کنار هم میخوریم .

-        خدا زیادش کنه . اما باید سریع برگردم . خونواده ممکنه نگران بشن .

فرید دستان سعید را فشرد و با لبخندی گفت :

-        امیدوارم بتونم روزی جبران کنم .

سعید بعد از خداحافظی از همان راهی که آمده بودند برگشت.

-        خاله دایی فرهاد هنوز برنگشته ؟

-        نه . فکر نمی کنم امشب برگرده . بازم رفته پی رفیق بازیش . معلوم نیست کی میخواد دست ازین کاراش برداره . اون از درس خوندنش , اینم از کار کردنش .

-        خب حالا برین استراحت کنین . دیدین که دکتر چی گفت! باید چند روزی استراحت کنین .

-        من حالم خوبه . خدا منو ببخشه . تو بخاطر من به این حال و روز افتادی . من از پدر و مادرت شرمنده ام .

-        خاله شما چرا . اون کسائی باید شرمنده باشن که بروی مردم بی پناه اسلحه میکشن .

-        خدا بنای زلمشونو رو سرشون خراب کنه .

-        خب خاله اینم داروهاتون بهتره بعد از شام بخورینشون .

-        خدا عمرت بده پسرم .......

از حادثه زخمی شدن فرید بیش از یک هفته میگذشت و در این مدت نسبتا بهبود یافته بود . عدم حضور دایی فرهاد  در این مدت موجب نگرانی خاله زهرا و فرید شده بود به طوری که برای یافتن نشانه ای از او به تمام بیمارستانها و کلانتری ها و تمام دوستان او سر زده بودند  . فقط یکی از دوستان فرهاد گفته بود که چند وقت پیش فرهاد حرفایی از شروع کار جدید میزید و احتمال دارد برای کار به بندر رفته باشد بود . پس از چند روز هنگام غروب در حالیکه خاله زهرا مشغول پخت و پز و فرید طبق عادت و علاقه در حیاط مشغول آب دادن باغچه بود , زنگ در خانه به صدا در آمد . فرید پس از بستن شیر آب به طرف در چوبی حیاط رفت .

-        کیه ؟ اومدم .

-        فرید منم . درو وا کن

وقتی فرید پشت در فرهاد را دید تعجب کرد . او کاملا تغییر کرده بود . کت شلواری به رنگ سفید به تن داشت و پیراهنی به رنگ سرمه ای با گلهای سفید . فرهاد جوانی بود بلند قد و لاغر با چشمانی سیاه و درشت . موهای بلند و ریش پر پشتش جذابیت خاصی به او میداد و این لباس تمیز و اتو کرده وقار و زیبایی فراوانی به داده بود . فرید مات و مبهوت به  او خیره شده بود و هنوز از جلوی در کنار نرفته بود که با صدای فرهاد به خود آمد .

-        چیه فرید چرا اینطوری نیگام میکنی ؟ نمی خوای بذاری بیام تو .

-        اوه ببخشین . حواسم نبود .

-        چیه به ما نمیاد مثل آدم حسابیا لباس بپوشیم؟

-        چرا داش فرهاد ولی آخه ....؟!!

-        آخه چی ؟ تازه اگه اوتولمو ببینی چی میگی ؟

-        مگه ماشین خریدی ؟

-        نه بابا مال خودم نیست . ولی همین روزا اونم میخرم .

وقتی خاله زهرا تاخیر فرید را دید از سر پله ها پرسید :

-        خاله کی بود ؟

-        دایی فرهاده .

و در حالیکه ساک بزرگی که در دست فرهاد بود را از دستش میگرفت پرسید :

-    اینمدت کجا بودی بیخبر ؟

-    بندر بودم دنبال یه لقمه نون .

خاله زهرا با ترش رویی جواب سلام برادرش را داد . در حالیکه از دیدن برادرش با این سر و وضع قند در دلش آب شده بود , با همان بی اعتنایی پرسید :

-        داشتی میرفتی نمی تونستی یه خبر بدی که ما همه جا رو دنبالت زیر پا نذاریم .

-        قربون آبجی گلم برم . اخم نکن که اصلا بهت نمیاد . والا یه هویی پیش اومد .

-        نمی تونستی زنگ بزنی خبر بدی؟

-        شما که تلفن نداشتین باهاتون تماس بگیرم .

-        خبه خبه الکی بهونه نیار . می تونستی زنگ بزنی خونه خواهرت یا دفتر آقا کریم .

-        جون آبجی نشد . آخه خودت که میدونی اگه زنگ میزدم اونجا آقا کریم میخواست گیر بده و هی سین جیم کنه . منم که اصلا حوصله سین جیم پس دادن ندارم .

-        یعنی ما هم خفه خون بگیریم , نه ؟

-        لال شه داش فرهاد اگه همچین جسارتی بکنه . اختیار دارین ابجی . شما بزرگ مایین . هر چی بگین حق دارین . همین الان بگو تا صبح رو یه پا اون گوشه حیاط وایسم نامردم اگه جیکم دراد .

-        بسه دیگه زبون نریز . اگه این زبون چرب رو هم نداشتی که معلوم نبود چیکار میخواستی بکنی . حالا چیزی خوردی ؟

-        نه بابا اتفاقا حسابی هم گشنمه . روده بزرگه داره روده کوچیکه رو میخوره .

خاله زهرا زیر لب غرغری کرد و بلند شد . فرید که تا این لحظه ساکت بود  پرسید :

-        داش فرهاد , حالا واسه چه کاری رفته بودی بندر؟

-        واسه یه کار نون و آب دار .

-        چه کاری ؟

-        چند وقت پیش با یه آدم حسابی آشنا شدم . وقتی دید که آدم جربزه داری هستم بهم گفت که براش کار کنم . نمی دونی پسر چه دک و پزی داره . چه دفتر و دستکی .

-        خب نگفتی , حالا کار تو اونجا چیه ؟

-        والا من میرم یه سری جنسه از بندر میارم اینجا و به آدرسایی که بهم میدن تحویل میدم . همین

-        خب واسه اینکار چقدر گیرت میاد .

-        هر سری 5000 تومن

-        5000 تومن ؟

-        آره تازه اگه یه کم زرنگ تر باشم بیشترم گیرم میاد . میتونم از اونجا یه مقدار خرت وپرت و لباس بیارم بدم مغازه ها .

-        مگه این اجناس چیه که واسه هر سری 5000 تومن بهت میدن ؟

-        نمیدونم . تو کارتونای در بسته است . ولی ظاهرا دارو و مواد شیمیاییه .

-        یه کم غیره طبیعیه .

-        ای بابا تو هم که به همه چیز مشکوکی . اصلا منو سنه نه ؟ حالا که بعد سالها یه کار نون آبدار بهم خورده نمیخوام با این حرفا از دست بدمش .

-        ولی داش فرهاد خیلی مواظب باش . نکنه قاچاقی چیزی باشه .

-        گفتم که بمن مربوط نیست . حالا تا آبجی شک نکرده ساکت و گرنه باید به اونم استنطاق پس بدم .

خاله زهرا با یه سینی داخل شد . بوی آبگوشت فضای اتاق را پر کرد . سبزی تازه ای که از حیاط چیده شده بود و چند برش نون سنگک فرهاد رااز خود بیخود کرده بود . دستش را دراز کرد تا تکه ای گوشت از داخل قابلمه بردارد که خاله زهرا با ملاقه بر روی دستش زد .

-        بذار اول سفره پهن بشه , اونوقت همه با هم میخوریم .

سر سفره هیچ صحبتی نشد . بعد از شام فرهاد با شور و شوقی خاص ساک را مقابل خود قرار داد و گفت :

-        خب حالا وقت تقسیم کادوهاست .

و بعد بسته ای از داخل ساک بیرون آورد و به سمت خاله زهرا دراز کرد

-    این خدمت سرور خودم آبجی زهرا

-    مرسی . دستت درد نکنه

-    قابل شما رو نداره . حالا وا کن ببین خوشت میاد .

یک چادر مشکی و یک کفش زنانه پاشنه بلند .

-        دستت درد نکنه ولی آخه من کی ازاین کفشا پام کردم . از ما گذشته از چیزا پامون کنیم .

-        اه آبجی این چه حرفیه . شما که هنوز جونین . همچی میگه از ما گذشته هر کی ندونه میگه هشتاد سالشه .

-        دستت درد نکنه .

-        اینم واسه خواهرزاده خودم , داش فرید , نور چشمی آبجی زهرا

فرید پس از تشکر بسته را از دست فرهاد گرفت و باز کرد .

-        این شلوار لی ها الان مده . اندازه شم فکر کنم برات خوب باشه . حالا پاشو بپوشش بذار این آبجی ما کیف کنه .

-        ممنون داش فرهاد .

-        قابل شما رو نداره

فرید از اطاق خارج شد و پس از چند دقیقه در حالیکه شلوار نو به پایش بود وارد شد .

-        خاله قربونت بره . بچه ام از بس خوش هیکله هر چی تنش کنه خوش تیپ میشه .

-        خدا شانس بده . کاش یکی هم بود ما رو اینطوری تحویل میگرفت .

-        خبه خبه .حسودیت گل نکنه . اگه بتو نمی گم واسه اینه که جنبه تعریف شنیدن رو نداری .

بعد فرهاد عروسکی را از ساک خود بیرون آورد و گفت:

-        اینهم واسه اون یکی خواهرزاده عزیزم , سیمین کوچولو .

فرهاد برای هرکسی چیزی سوقاتی آورده بود .....

فردای آنروز زمزه هایی در شهر بود . صدای تیر اندازی بگوش میرسید . همه می گفتند میدان ژاله قیامتی است .  فرید که درآنزمان از خانه یکی از شاگردانش بر میگشت نزدیک میدان خراسان با جماعتی برخورد کرد . خشم و نفرت وجود همه را فرا گرفته بود . نا خدا گاه مسیر خود را به سمت میدان ژاله کج کرد . آمبولانس ها آژیر کشان میگذشتند . هر چه به میدان نزدیکتر میشد ازدحام جعمیت بیشتر و آشفتگی بیشتری به چشم میخورد . ناگهان در میان جمع چشمش به جوانی خورد که از ناحیه کتف مجروح شده بود . صورت مرد جوان غرق درخون بود با اینحال توانست قیافه سعید را تشخیص دهد . سرآسیمه بطرف جمعی که سعید را به گوشه ای میکشاندند رفت .

-        سعید چی شده ؟ تو اینجا چیکار میکنی ؟

-        سلام . چیزی نیست .

-        باید برسونمت بیمارستان .

-        نه لازم نیست . اگه میخوای کاری کنی به دیگران کمک کن .

-        این چه حرفیه . خون زیادی ازت رفته . صبر کن الان میام .

پس از چند دقیقه فرید با ماشینی به بالای سر سعید رسید و به کمک راننده اورا بر روی صندلی عقب جای دادند . ماشین به سرعت از میان جمعیت برای خود راه باز کرد و بسمت آدرسی که فرید داده بود حرکت کرد و پس از گذشتن از چند خیابان و کوچه مقابل خانه فرید متوقف شد .

-        کیه صبر کن الان میام .

-        منم خاله. زود دررو واکنین .

وقتی خاله دررا بازکرد با دیدن وضعیت سعید به سر خود کوبید .

-        چی شده ؟ چه بلایی سر این جوون اومده .

سعید از شدت خونریزی از حال رفته بود .

-        خاله دستپاچه نشو . تیر خورده .

فرهاد که انگار تازه از خواب بیدار شده بود با دیدن سعید گفت :

-        پسر واسه چی اینو آوردی اینجا . مگه نمیدونی اگه مامورا بفهمن که ما یه خرابکارو تو خونمون راه دادیم چه بلایی سرمون میارن؟ باید همین الان از اینجا ببریمش .

-        چی میگی دایی ؟ این سعید کسیه که وقتی من تیر خورده بودم کمکم کرد . حالا میگی من ولش کنم . بیا کمک کن ببریمش تو .

-        چی چیرو ببریمش تو .....

خاله زهرا که از دیدن حال و روز سعید سخت آشفته شده بود , با عصبانیت گفت :

-        فرهاد بجای این حرفا کمک کن ببرینش تو .

-        آخه ...

-        آخه و اما نداره . همین که گفتم .

فرید بعد از آنکه سعید را روی تخت خواباند به خاله گفت :

-        من میرم خانه حاج عمو کمک بیارم .

-        پس زود برو . این بنده خدا حالش خوب نیست .

فرید به سرعت تمام مسیر را دوید . وقتی به در خانه حاج عمو رسید , همه ماجرا را تعریف کرد و توضیح داد که سعید حال خوشی ندارد .

-        ممنون که خبرمون کردی .

بعد رو به احمد آقا کرد و گفت :

-        احمد آقا برو سراغ دکتر نیکزاد و بیارش به آدرسی که فرید بهت میده .

-        چشم حاج عمو .

وبا گفتن این جمله آدرس را از فرید گرفت و از خانه خارج شد .

-    منیژه !

-    بله بابا بزرگ .

-   زود برو خونه مرضیه خانم . طوریکه بنده خود هول نکنه جریانو براش توضیح بده بعد هم ورش دار بیارش خونه آقا فرید . منم با فرید میرم خونه شون ببینم چیکار میتونیم بکنیم .

-    چشم .

ادامه دارد .......

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : یکشنبه پنجم اسفند 1386  ساعت : 12:40