خاله زهرا با دیدن فرید , بیماری خود را فراموش کرده و به طرف فرید دوید .
- عزیزم چه بلایی سرت اومده .
- خاله جان چیز مهمی نیست . گیر مامورایه حکومت نظامی افتادم . فقط یه خراش جزئیه . شما بهتره برین استراحت کنین .
در این هنگام سعید که تا این لحظه ساکت بود سلامی داد . فرید ادامه داد ....
- خاله ایشون آقا سعید دانشجوی پزشکی از هم محلی هامون هستن . خیلی برای من زحمت کشیدن . این پانسمان کار ایشونه .
- علیک سلام . خیلی خوش اومدی پسرم . شرمنده , افتادین تو زحمت .
- این چه حرفیه . وظیفمه . البته فرید شانس آورده . اون از خدا بیخبرا اگه فرید رو با این وضعیت دستگیر میکردند , معلوم نبود که چه بلایی سرش می اومد .
- خدا ازشون نگذره . معلوم نیست چی از جون مردم میخوان .
- خب اگه اجازه بدین من رفع زحمت میکنم .
- کجا پسرم ؟ شام رو پیش ما بمان . یه لقمه نون و پنیر کنار هم میخوریم .
- خدا زیادش کنه . اما باید سریع برگردم . خونواده ممکنه نگران بشن .
فرید دستان سعید را فشرد و با لبخندی گفت :
- امیدوارم بتونم روزی جبران کنم .
سعید بعد از خداحافظی از همان راهی که آمده بودند برگشت.
- خاله دایی فرهاد هنوز برنگشته ؟
- نه . فکر نمی کنم امشب برگرده . بازم رفته پی رفیق بازیش . معلوم نیست کی میخواد دست ازین کاراش برداره . اون از درس خوندنش , اینم از کار کردنش .
- خب حالا برین استراحت کنین . دیدین که دکتر چی گفت! باید چند روزی استراحت کنین .
- من حالم خوبه . خدا منو ببخشه . تو بخاطر من به این حال و روز افتادی . من از پدر و مادرت شرمنده ام .
- خاله شما چرا . اون کسائی باید شرمنده باشن که بروی مردم بی پناه اسلحه میکشن .
- خدا بنای زلمشونو رو سرشون خراب کنه .
- خب خاله اینم داروهاتون بهتره بعد از شام بخورینشون .
- خدا عمرت بده پسرم .......
از حادثه زخمی شدن فرید بیش از یک هفته میگذشت و در این مدت نسبتا بهبود یافته بود . عدم حضور دایی فرهاد در این مدت موجب نگرانی خاله زهرا و فرید شده بود به طوری که برای یافتن نشانه ای از او به تمام بیمارستانها و کلانتری ها و تمام دوستان او سر زده بودند . فقط یکی از دوستان فرهاد گفته بود که چند وقت پیش فرهاد حرفایی از شروع کار جدید میزید و احتمال دارد برای کار به بندر رفته باشد بود . پس از چند روز هنگام غروب در حالیکه خاله زهرا مشغول پخت و پز و فرید طبق عادت و علاقه در حیاط مشغول آب دادن باغچه بود , زنگ در خانه به صدا در آمد . فرید پس از بستن شیر آب به طرف در چوبی حیاط رفت .
- کیه ؟ اومدم .
- فرید منم . درو وا کن
وقتی فرید پشت در فرهاد را دید تعجب کرد . او کاملا تغییر کرده بود . کت شلواری به رنگ سفید به تن داشت و پیراهنی به رنگ سرمه ای با گلهای سفید . فرهاد جوانی بود بلند قد و لاغر با چشمانی سیاه و درشت . موهای بلند و ریش پر پشتش جذابیت خاصی به او میداد و این لباس تمیز و اتو کرده وقار و زیبایی فراوانی به داده بود . فرید مات و مبهوت به او خیره شده بود و هنوز از جلوی در کنار نرفته بود که با صدای فرهاد به خود آمد .
- چیه فرید چرا اینطوری نیگام میکنی ؟ نمی خوای بذاری بیام تو .
- اوه ببخشین . حواسم نبود .
- چیه به ما نمیاد مثل آدم حسابیا لباس بپوشیم؟
- چرا داش فرهاد ولی آخه ....؟!!
- آخه چی ؟ تازه اگه اوتولمو ببینی چی میگی ؟
- مگه ماشین خریدی ؟
- نه بابا مال خودم نیست . ولی همین روزا اونم میخرم .
وقتی خاله زهرا تاخیر فرید را دید از سر پله ها پرسید :
- خاله کی بود ؟
- دایی فرهاده .
و در حالیکه ساک بزرگی که در دست فرهاد بود را از دستش میگرفت پرسید :
- اینمدت کجا بودی بیخبر ؟
- بندر بودم دنبال یه لقمه نون .
خاله زهرا با ترش رویی جواب سلام برادرش را داد . در حالیکه از دیدن برادرش با این سر و وضع قند در دلش آب شده بود , با همان بی اعتنایی پرسید :
- داشتی میرفتی نمی تونستی یه خبر بدی که ما همه جا رو دنبالت زیر پا نذاریم .
- قربون آبجی گلم برم . اخم نکن که اصلا بهت نمیاد . والا یه هویی پیش اومد .
- نمی تونستی زنگ بزنی خبر بدی؟
- شما که تلفن نداشتین باهاتون تماس بگیرم .
- خبه خبه الکی بهونه نیار . می تونستی زنگ بزنی خونه خواهرت یا دفتر آقا کریم .
- جون آبجی نشد . آخه خودت که میدونی اگه زنگ میزدم اونجا آقا کریم میخواست گیر بده و هی سین جیم کنه . منم که اصلا حوصله سین جیم پس دادن ندارم .
- یعنی ما هم خفه خون بگیریم , نه ؟
- لال شه داش فرهاد اگه همچین جسارتی بکنه . اختیار دارین ابجی . شما بزرگ مایین . هر چی بگین حق دارین . همین الان بگو تا صبح رو یه پا اون گوشه حیاط وایسم نامردم اگه جیکم دراد .
- بسه دیگه زبون نریز . اگه این زبون چرب رو هم نداشتی که معلوم نبود چیکار میخواستی بکنی . حالا چیزی خوردی ؟
- نه بابا اتفاقا حسابی هم گشنمه . روده بزرگه داره روده کوچیکه رو میخوره .
خاله زهرا زیر لب غرغری کرد و بلند شد . فرید که تا این لحظه ساکت بود پرسید :
- داش فرهاد , حالا واسه چه کاری رفته بودی بندر؟
- واسه یه کار نون و آب دار .
- چه کاری ؟
- چند وقت پیش با یه آدم حسابی آشنا شدم . وقتی دید که آدم جربزه داری هستم بهم گفت که براش کار کنم . نمی دونی پسر چه دک و پزی داره . چه دفتر و دستکی .
- خب نگفتی , حالا کار تو اونجا چیه ؟
- والا من میرم یه سری جنسه از بندر میارم اینجا و به آدرسایی که بهم میدن تحویل میدم . همین
- خب واسه اینکار چقدر گیرت میاد .
- هر سری 5000 تومن
- 5000 تومن ؟
- آره تازه اگه یه کم زرنگ تر باشم بیشترم گیرم میاد . میتونم از اونجا یه مقدار خرت وپرت و لباس بیارم بدم مغازه ها .
- مگه این اجناس چیه که واسه هر سری 5000 تومن بهت میدن ؟
- نمیدونم . تو کارتونای در بسته است . ولی ظاهرا دارو و مواد شیمیاییه .
- یه کم غیره طبیعیه .
- ای بابا تو هم که به همه چیز مشکوکی . اصلا منو سنه نه ؟ حالا که بعد سالها یه کار نون آبدار بهم خورده نمیخوام با این حرفا از دست بدمش .
- ولی داش فرهاد خیلی مواظب باش . نکنه قاچاقی چیزی باشه .
- گفتم که بمن مربوط نیست . حالا تا آبجی شک نکرده ساکت و گرنه باید به اونم استنطاق پس بدم .
خاله زهرا با یه سینی داخل شد . بوی آبگوشت فضای اتاق را پر کرد . سبزی تازه ای که از حیاط چیده شده بود و چند برش نون سنگک فرهاد رااز خود بیخود کرده بود . دستش را دراز کرد تا تکه ای گوشت از داخل قابلمه بردارد که خاله زهرا با ملاقه بر روی دستش زد .
- بذار اول سفره پهن بشه , اونوقت همه با هم میخوریم .
سر سفره هیچ صحبتی نشد . بعد از شام فرهاد با شور و شوقی خاص ساک را مقابل خود قرار داد و گفت :
- خب حالا وقت تقسیم کادوهاست .
و بعد بسته ای از داخل ساک بیرون آورد و به سمت خاله زهرا دراز کرد
- این خدمت سرور خودم آبجی زهرا
- مرسی . دستت درد نکنه
- قابل شما رو نداره . حالا وا کن ببین خوشت میاد .
یک چادر مشکی و یک کفش زنانه پاشنه بلند .
- دستت درد نکنه ولی آخه من کی ازاین کفشا پام کردم . از ما گذشته از چیزا پامون کنیم .
- اه آبجی این چه حرفیه . شما که هنوز جونین . همچی میگه از ما گذشته هر کی ندونه میگه هشتاد سالشه .
- دستت درد نکنه .
- اینم واسه خواهرزاده خودم , داش فرید , نور چشمی آبجی زهرا
فرید پس از تشکر بسته را از دست فرهاد گرفت و باز کرد .
- این شلوار لی ها الان مده . اندازه شم فکر کنم برات خوب باشه . حالا پاشو بپوشش بذار این آبجی ما کیف کنه .
- ممنون داش فرهاد .
- قابل شما رو نداره
فرید از اطاق خارج شد و پس از چند دقیقه در حالیکه شلوار نو به پایش بود وارد شد .
- خاله قربونت بره . بچه ام از بس خوش هیکله هر چی تنش کنه خوش تیپ میشه .
- خدا شانس بده . کاش یکی هم بود ما رو اینطوری تحویل میگرفت .
- خبه خبه .حسودیت گل نکنه . اگه بتو نمی گم واسه اینه که جنبه تعریف شنیدن رو نداری .
بعد فرهاد عروسکی را از ساک خود بیرون آورد و گفت:
- اینهم واسه اون یکی خواهرزاده عزیزم , سیمین کوچولو .
فرهاد برای هرکسی چیزی سوقاتی آورده بود .....
فردای آنروز زمزه هایی در شهر بود . صدای تیر اندازی بگوش میرسید . همه می گفتند میدان ژاله قیامتی است . فرید که درآنزمان از خانه یکی از شاگردانش بر میگشت نزدیک میدان خراسان با جماعتی برخورد کرد . خشم و نفرت وجود همه را فرا گرفته بود . نا خدا گاه مسیر خود را به سمت میدان ژاله کج کرد . آمبولانس ها آژیر کشان میگذشتند . هر چه به میدان نزدیکتر میشد ازدحام جعمیت بیشتر و آشفتگی بیشتری به چشم میخورد . ناگهان در میان جمع چشمش به جوانی خورد که از ناحیه کتف مجروح شده بود . صورت مرد جوان غرق درخون بود با اینحال توانست قیافه سعید را تشخیص دهد . سرآسیمه بطرف جمعی که سعید را به گوشه ای میکشاندند رفت .
- سعید چی شده ؟ تو اینجا چیکار میکنی ؟
- سلام . چیزی نیست .
- باید برسونمت بیمارستان .
- نه لازم نیست . اگه میخوای کاری کنی به دیگران کمک کن .
- این چه حرفیه . خون زیادی ازت رفته . صبر کن الان میام .
پس از چند دقیقه فرید با ماشینی به بالای سر سعید رسید و به کمک راننده اورا بر روی صندلی عقب جای دادند . ماشین به سرعت از میان جمعیت برای خود راه باز کرد و بسمت آدرسی که فرید داده بود حرکت کرد و پس از گذشتن از چند خیابان و کوچه مقابل خانه فرید متوقف شد .
- کیه صبر کن الان میام .
- منم خاله. زود دررو واکنین .
وقتی خاله دررا بازکرد با دیدن وضعیت سعید به سر خود کوبید .
- چی شده ؟ چه بلایی سر این جوون اومده .
سعید از شدت خونریزی از حال رفته بود .
- خاله دستپاچه نشو . تیر خورده .
فرهاد که انگار تازه از خواب بیدار شده بود با دیدن سعید گفت :
- پسر واسه چی اینو آوردی اینجا . مگه نمیدونی اگه مامورا بفهمن که ما یه خرابکارو تو خونمون راه دادیم چه بلایی سرمون میارن؟ باید همین الان از اینجا ببریمش .
- چی میگی دایی ؟ این سعید کسیه که وقتی من تیر خورده بودم کمکم کرد . حالا میگی من ولش کنم . بیا کمک کن ببریمش تو .
- چی چیرو ببریمش تو .....
خاله زهرا که از دیدن حال و روز سعید سخت آشفته شده بود , با عصبانیت گفت :
- فرهاد بجای این حرفا کمک کن ببرینش تو .
- آخه ...
- آخه و اما نداره . همین که گفتم .
فرید بعد از آنکه سعید را روی تخت خواباند به خاله گفت :
- من میرم خانه حاج عمو کمک بیارم .
- پس زود برو . این بنده خدا حالش خوب نیست .
فرید به سرعت تمام مسیر را دوید . وقتی به در خانه حاج عمو رسید , همه ماجرا را تعریف کرد و توضیح داد که سعید حال خوشی ندارد .
- ممنون که خبرمون کردی .
بعد رو به احمد آقا کرد و گفت :
- احمد آقا برو سراغ دکتر نیکزاد و بیارش به آدرسی که فرید بهت میده .
- چشم حاج عمو .
وبا گفتن این جمله آدرس را از فرید گرفت و از خانه خارج شد .
- منیژه !
- بله بابا بزرگ .
- زود برو خونه مرضیه خانم . طوریکه بنده خود هول نکنه جریانو براش توضیح بده بعد هم ورش دار بیارش خونه آقا فرید . منم با فرید میرم خونه شون ببینم چیکار میتونیم بکنیم .
- چشم .
ادامه دارد .......