تبليغاتX
به وبلاگ ت مثل تنهایی خوش آمدید

 

 

( داستان - داستانک - داستان دنباله دار ) نوشته هایی که شاید نتونم به زبون بیارمشون
آرشیو داستان

خانه ای از جنس حباب

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

سیب سرخ حوا

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

قسمت یازدهم

قسمت دوازدهم

قسمت سیزدهم

قسمت چهار دهم

 

ستون آزاد خوانندگان

منتظرم

اين ستون مخصوص مطالب شما عزيزان است . بيصبرانه منتظر نوشته هاي دوستان جان هستم

ادامه مطلب

نویسنده : شما دوستان جان

قفسه كتاب

 

ادامه مطلب

نویسنده : ؟؟؟؟

خانه ای از جنس حباب ( قسمت 5 ) 

سفره ای رنگین از غذاهای محلی در حیاط کنار حوض گسترده شده بود . فضا بوی تازگی و طراوت بخود گرفته بود . بوی غذا های شمالی کریم آقا را از خود بیخود کرده بود . بروی تختی که کنار حوض قرار داشت فرشی پهن بود و دور تا دور آن پشتی های ترکمنی چیده شده بود . انواع ترشیجات و شور اطراف سفره , اشتهای کسانی که دور سفره نشسته بودند را دوچندان میکرد . نسیم خنک با عبور از میان شاخ و برگ درختان و گلها با عطر بهاری مشام افراد این  بزم خانوادگی را نوازش میداد . کریم آقا در حالیکه نان را تکه میکرد گفت :

-    زهرا خانم واقعا دست وپنجه تون درد نکنه . با اینکه دست پخت مینا خانم حرف نداره ولی بی تعارف عرض کنم که همیشه سفره شما آدمو مسحور میکنه .

-        اختیار دارین کریم آقا . نوش جونتون . بفرمایین تا غذا از دهن نیافتاده شروع کنین .

سیمین که کنار سهیلا نشسته بود گفت :

-        آقا فرید قولتون که یادتون نرفته . من بیصبرانه منتظرم که خاطراتتون رو بشنوم .

خاله مینا در حالیکه دیس شامی را جلوی شوهرش میگذاشت گفت :

-        حالا چه گیری دادی . شاید فرید جون دوست نداشته باشه .

فرید لقمه ای که از کشک بادمجان گرفته بود بطرف سهیلا که کنارش نشسته بود گرفت و گفت :

-        نه خاله جون . شاید شنیدن سرگذشت من برای جوونایی مثل سیمین خیلی هم خوب باشه .

سهیلا با نگاهی پر از احساس و قدردانی به فرید در حالیکه لقمه را از دست فرید میگرفت گفت :

-        پس ما گوش ندیم دیگه , نه ؟

-        اختیار دارین خانم شما هنوزم برای من از هر جوونی جوون ترین

این دو چنان کلمات را عاشقانه خطاب به هم به زبان می آوردند که هر شنونده ای از میزان اشتیاق و عشق این دو به وجد می آمد. شام در محیطی کاملا گرم و صمیمی صرف شد و پس از آنکه سفره توسط خانمها جمع شد به اصرار فرید  قرار شد که ظرفها را فرید و سهیلا با هم بشویند . سیمین کنار پدرش نشسته بود و سرش را روی شانه پدر گذاشته و به آسمان خیره شده بود . خاله مینا در حالیکه آتشگردان را میچرخاند به آرامی طوریکه کسی نشنود گفت :

-    دخترم درسته که فرید پسر خاله توئه ولی بهتره که تو روابطت با اون یه کم مواظب باشی . ممکنه سهیلا خانم ناراحت بشه .

-        اااا مامان مگه من چیکار کردم که سهیلا جون بخواد ازم ناراحت بشه ؟

-    تو نمیفهمی . سهیلا خیلی فریدرو دوست داره و آدم عاشق حسوده و تحمل اینکه کسی با معشوقش گرم بگیره نداره .

-        ولی سهیلا خانم تحصیل کرده و روشن فکره . فکر نمی کنم اینطوری باشه .

-        یعنی ما که اینطوری هستیم روشن فکر نیستیم ؟ یهو بگو چیزی حالیمون نیست دیگه .

-        من غلط بکنم همچین حرفی بزنم . میدونم شما وقتی زن دیگه ای بابا رو نیگا میکنه چطوری غیرتی میشین .

کریم آقا ذغال روی قلیان را جابجا کرد و پکی عمیق به قلیان زد و گفت :

-    پدر عشق بسوزه . این ننه ات , همون جوونیها هم قبل از اینکه من بیام خواستگاریش اگه کسی یه کم با ما گرم میگرفت , تا بنده خدارو به غلط کردم وا نمیداشت  دست بردار نبود .

-    واه واه خدا بدور . خوبه خودت یادته که من چقدر خاطر خواه و کشته مرده داشتم . یادت رفته پاشنه درو از جا کنده بودی از بس اومدی و رفتی . خان باجیم میگفت که خواهرم هنوز بچه است و وقت عروسیش نیست ولی تو ول کن نبودی .

سیمین در حالیکه از خنده ریسه رفته بود گفت :

-        جونمی جون دعوا

-        بسه بسه دختره ور پریده . خودتو جمع کن پسر خاله ات داره میاد .

فرید و سهیلا و خاله زهرا از پله ها پایین آمدند . سهیلا سینی چایی را دور گرداند و کنار فرید نشست .

سیمین با اشتیاقی سر شار گفت :

-        آقا فرید , الوعده وفا . من منتظر شنیدن حرفای شمام

-        باشه دختر خاله .

استکان کمر باریک و کوچک چایی را بدست گرفت و قندی در دهانش گذاشت . باز هم اسب سرکش خیالش اورا به سرزمین خاطراتش برده بود . استکان چایی را لاجرعه سر کشید . خود را روی تخت جابجا کرد و داستان زندگی پر فراز و نشیبش را آغاز کرد :

 

تهران سال 1357

آنروزها وضع بیشترشهرهای کشوربه هم ریخته بود . هرروز مردم دسته دسته بیرون میریختند و بر علیه رژیم شعار میداند . تمام در و دیوارهای شهر پر بود از شعار و عکس . دولت برای سر و سامان دادن اوضاع به زور متوسل شده بود و به کمک نیروهای نظامی به سرکوبی مخالفین پرداخته بود . حکومت نظامی در بسیاری از شهر های کشور برپا بود . فرید که در این زمان جوانی هجده ساله بود فارغ از این زنده بادها و مرده باد ها خودرا برای ورود به دانشگاه آماده میکرد . او که در طول سالهای تحصیل پیوسته جزو شاگردان ممتاز مدرسه بود , میبایست در کنار تحصیل به کار هم مشغول باشد . از دوسه سال پیش به کمک دبیر زبان به تدریس خصوصی مشغول شده بود . آنروز حال خاله زهرا خوب نبود و دایی فرهاد هم خانه نبود . فرید که تازه رسیده بود وقتی حال خاله زهرا را دید با نگرانی پرسید :

-        خاله جون چی شده . دکتر رفتین ؟

-        نه عزیزم . چیزی نیست . نگران نباش

-        دایی فرهاد کجاست ؟ هنوز نیومده ؟

-        نه . حتما با رفقاشه .

-        من الان میرم دکترو میگم بیاد معاینه تون کنه.

-        نه لازم نیست . یه کم استراحت کنم حالم بهتر میشه .

-        نه اگه یهو حالتون بدتر بشه چیکار کنیم . تا حکومت نظامی شروع نشده میرم دکترو میارم .

و بی آنکه منتظر جواب خاله زهرا بماند از خانه خارج شد . تا مطب دکتر فاصله زیادی نبود . وقتی به مطب دکتر رسید , دکتر داشت مطب را ترک میکرد .

-    سلام آقای دکتر . حال خاله ام اصلا خوب نیست . ترو خدا لطف کنین یه سر بیاین بالا سرش .

-       سلام . مگه نمیبینی ساعت چنده . من دارم میرم خونه .

-       خونه ما تو همین کوچه بغلیه . زیاد طول نمیکشه .

-       مگه نمیبینی . تا یه ساعت دیگه حکومت نظامی شروع میشه .

-                آقای دکتر شما زحمت بکشین تشریف بیارین . بخد ا از خجالتتون در میام .

-       باشه پس زودتر راه بیافت بریم . من ماشینو روشن میکنم تو این درو قفل کن و بیا .

-        چشم . خدا خیرتون بده .

دکتر پس از معاینه خاله زهرا نسخه ای نوشت و به دست فرید داد و گفت :

-        چیز خاصی نیست , البته بهتره که این داروهارو استفاده کنه و یه چند روزی هم تو خونه استراحت کنه . به خاطر کار زیادیه .

-        چشم آقای دکتر خیلی محبت کردین .

پس از رفتن دکتر فرید هم به دنبال دکتر برای تهیه دارو از خانه خارج شد . کمتر از بیست دقیقه به زمان حکومت نظامی وقت مانده بود . وقتی به داروخانه نزدیک مطب دکتر رسید , داروخانه تعطیل بود و مجبور شد برای گرفتن داروها به داروخانه ای که چند خیابان دورتر بود برود  . از خیابان صدای تیر اندازی و همهمه به گوش میرسید . از دور ستونی از دود که به آسمان کشیده شده بود به چشم میخورد . فرید به سرعت قدمهایش افزود . داروخانه خلوت بود . پس از تهبه دارو سریع به سمت خانه حرکت کرد . ساعت حکومت نظامی فرا رسیده بود. برای آنکه به دست مامورین حکومت نظامی نیافتد تصمیم  گرفت که از کوچه پس کوچه خود را به خانه برساند . به سر خیابان رسید . هنوز از پیچ سر خیابان نپیچیده بود که صدایی سر جایش میخکوبش کرد .

-        ایست .

فرید در جای خود خشکش زد . یک لحظه فکر کرد اگر به دست مامورین گرفتار شود , ممکن است تا روشن شدن مسئله ساعتها طول بکشد . به همین علت بدون آنکه به عقب برگردد , تمام نیروی خود را در پاهایش جمع کرد و شروع به فرار کرد . صدای سربازی از پشت سر بگوش میرسید .

-        ایست .

-        برای چی معطلی ؟ بزنش

صدای شلیک گلوله سکوت حاکم بر حکومت نظامی را شکست . سوزشی در پای خود احساس کرد ولی با نیرویی که تا به حال در خود سراغ نداشت به دویدن ادامه داد .خود را به اولین کوچه فرعی رساند . صدای پوتین سربازان که به دنبال او در خیابان میدویدند ترسی عجیب به دل فرید انداخته بود . باید سریعتر از این محلکه میگریخت . بعد از پیچ بعدی با دیدن دری که باز بود سراسیمه خود را به داخل خانه کشاند و در را بست . دختری که پشت در بود با دیدن فرید خواست که فریاد بکشد و لی فرید با دست جلوی دهان اورا گرفت . صدای پای سربازان نزدیکتر میشد .

-        کدوم طرف رفت ؟

-        نمیدونم

-        شما ازاین طرف برین . ماه هم از این ور میریم .

قلب فرید مثل گنجشکی که در چنگال صیادی اسیر شده باشد به تندی میزد . در این لحظه متوجه شد که هنوز دستش برروی دهان دخترک است و او با تقلا میخواهد که خود را از چنگال فرید آزاد کند .

-        ببین دختر خانم . نترس . من نه دزدم نه جانی . فقط قول بده که ساکت باشی تا من دهنتو ول کنم . فقط قول بده که جیغ نزنی .

دختر با اشاره سر موافقت خودش را نشان داد . اما به محض اینکه فرید دستش را از روی دهان دختر برداشت , صدای جیغ دخترفضای دالان تنگ را پر کرد . در این لحظه اهل خانه با صدای جیغ به بیرون ریختند .

-        چه خبره

-        چی شده ؟

-        تو کی هستی ؟ اینجا چیکار میکنی؟

-        آ آ آ آ قا من بخدا دزد نیستم . مامورا دنبالم بودن . اومدم اینجا .

پیر مردی که در میان آنان بود گفت :

-        از دست ماموران حکومت نظامی فرار کردی ؟ انگار زخمی شدی ؟

فرید که تا این لحظه حواسش به زخم پایش نبود بی اختیار قدرت پاهایش را از دست داد و به زمین افتاد .

-        ااا پس چرا معطلین . احمد آقا زود ورش دارین بیارینش تو .

-        حاج عمو ما که اینو نمیشناسیمش شاید دزدی  چیزی باشه .

-        به قیافه این میخوره دزد باشه . درثانی با این زخم که نمیتونیم ولش کنیم . حالا زود بلندش کنین بیارینش بالا . بابایی تو هم برو سراغ آقا سعید بگو زود بیاد اینجا . از راه پشت بوم برو که مامورا نبیننت .

-        باشه بابا بزرگ .

وقتی سعید که دانشجوی پزشکی بود بالای سر فرید رسید با معاینه پای او گفت :

-        خدا رو شکر چیز خاصی نیست . گلوله از پاش خارج شده . فقط باید جای زخمشو پانسمان کنم .

-        آقای دکتر ببخشین . همه شمارو انداختم تو زحمت .

-        من هنوز دکتر نشدم آقا ......

-        فرید . اسم من فریده

-        خوشبختم منم سعیدم . همسایه حاج عمو

-        منم خوشبختم .

در این لحظه دختر جوان که دیگران منیژه صدایش میکردند با یک پارچ آب و یک لگن و مقداری وسایل پانسمان وارد شد .

-        آبجی ببخشین . شما رو هم ترسوندم .

منیژه که از خجالت سرخ شده بود سرش را پائین انداخت و به آرامی با صدایی که بی شباهت به زمزمه جویبار نبود گفت :

-        شما ببخشین که من جیغ زدم .

وبعد به سرعت از اتاق خارج شد . با وجود آنکه چادری سفید با گلهایی ریز بر سر داشت اما از زیبایی و وجاهتش چیزی کاسته نشده بود . دختری با صورتی گرد و مهتابی و دیدگانی نافذ و چشمانی به رنگ سیاه . ابروانی پیوسته که آدمی را بیاد مینیاتورهای قدیمی میانداخت . لبانی به رنگ سرخ که از غنچه های بهاری خراج میطلبید و دو ردیف صدف درخشان که به هنگام لبخند تپش قلب هر بینندهای را به شماره میانداخت . با  وجود اینکه 16 سال بیشتر نداشت اما قد بلند و هیکل موزنش اورا بزرگتر از سنش نشان میداد .

حاج عمو که پیر مردی خوش سیما بود با مهربانی رو به فرید کرد وپرسید:

-        خب آقا فرید , چطور شد که این اتفاق برات افتاد . چرا مامورا دنبالت بودن ؟

-        راستش حاج آقا , حال خاله ام خوش نبود . دکتر نسخه ای نوشته بود که باید براش تهیه میکردم . وقتی از داروخونه بر میگشتم گیر گشتی ها افتادم . خواستم فرار کنم که اونا با تیر زدنم . الانم باید زود برگردم خونه . آخه الان خاله ام با اون حالش تو خونه تنهاست .

-        ولی الان که نمی تونی از جات حرکت کنی . بعدشم الان که مامورا همه جا پرند .

-        ولی من باید برم . خاله ام به من احتیاج داره .

-        مگه کسی پیشش نیست ؟

-        راستش نمیدونم . دائیم هم پیش ماست . ولی گمون نکنم که الان خونه باشه .

-        تو با خاله ات زندگی میکنی ؟ پس پدر و مادرت کجان ؟

-        من پدرو مادر ندارم . هردو شون تو زلزله بوئین زهرا کشته شدند . من اون موقع دو سالم بود . چیزی ازشون یادم نمیاد .

-        خیلی متاسفم . خدا رحمتشون کنه .

-        حاج آقا شمارم انداختم تو زحمت . حالا اگه اجازه بدین من رفع زحمت میکنم .

-        کجا میخوای بری پسر ؟

-        ما خونمون نزدیکه سعی میکنم از راه پشت بوم خودمو برسونم به خونه .

-        با این پا ؟

-        چیز مهمی نیست . باید برم . از شما هم ممنونم .

و از جای خود بلند شد .

- پس لااقل صبر کن به احمد آقا بگم که باهات بیاد . اینطوری خطرناکه .

سعید که به حرفهای اندو گوش میداد گفت :

-        حاج عمو نمی خواد به احمد آقا بگین من خودم کمکش می کنم بره . بعد هم خودم میرم خونه  . با من امری ندارین ؟

-        نه پسرم . خدا پشت و پناهتون .

فرید درد شدیدی در ناحیه ران خود احساس میکرد . با این حال نمی توانست خاله اش را تنها رها کند . به همین خاطر به کمک سعید بعد از چند دقیقه از پشت بامی به پشت بامی دیگر رفته و خود را به خانه رساند .  

ادامه دارد .....

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : سه شنبه سی ام بهمن 1386  ساعت : 14:1
شعری از طرف دوست فروریخته ببخشید فرهیخته آمیز یغنبیت 
دوست عزیزم این شعرو تو کامنتها گذاشته بود حیفم اومد همه ازش نکیفن . پس اگه نظری داشتین خطاب به آمیز یغنبیت عزیز بنویسین .

سلام به سرکار خانم محترمه معظمه مکرمه مجلله محترقه ...نه یعنی چیز محجبه اولا متشکرم از بیان معنای آمیتیس.دوما برای اینکه تا این آقا پیمان گل التفات بفرمایند تا قسمت بعدی بسیار مهیج و اکشن قصه شون رو آپ بقرمایند یک شعر هیجانی اینجا درج می کنم و تقدیم می کنم به شما و سایر دوستان بسیار عزیز.باشد که کمی هیجان این شعر به هیجان سایت پیمان عزیز و هیجان قصه شون اضافه کنه:

لحظه ای با من باش...

دوباره مست ِمست ِمست تو ..
دلي كه هستي‌اش به هست ِتو ..
سكـوت مي‌كني و ضـجّه مي‌زنم
عنان اختيار هر دومان بدست تو ..!
بزرگ‌هاي قوم حُكم مـي‌كنند به
«شكستن ِ» الهه‌اي كه عاشقت ..
_ نه! بت‌پرست تو ..
به خرده‌ريزهاي من! به جان عشق!
كه بعـد، نوبـت شكست تو ...
به من كه..رحم به خودت نمي‌كني؟!
بيا كليـد قلب من به دست تو!
”كليد قلب من كه دست توست“
چرا نشستـه‌اي كنــار در؟!
نشسته‌اي و شعله‌هاي عشق
رسيده تا به هفت خانه دور و بر
نشسته‌اي و ما مرور مي‌شويم
درون خاطرات دختران ِشور و شر
نشسته‌اي و مرزها شكسته‌ ها!
بيا .. به فتح ِجنگجوي بي سپر!
من ايستاده‌ام كه پرپرم كني
_ تو در عوض،
بكـار روي شانه‌هام بال و پر
ببين! نمي‌توانم از تو دور ماند
تو هم كه درك مي‌كني مرا؟ پسر!
نه! شك نكن كه دل‌دلم براي توست
تويي كه مثل اينكه توي درد سر ..
تويي كه آمدي جلو به خاطرم
و بعد خط زديم روي راه ِپشت سر!
مرا ببين كه غرق ِمهرباني تو باز ..
تپش..تپش..كه باز..باز..عاشقانه‌تر!
نگفته‌ام چه حسّ گرم مبهمي‌ست:
من و شما و دست‌هاي حلقه بر كمر
.. و دختران ِغمزده بُراق مي‌شوند:
كه اشتباه مي‌كني!! علامت خطر!
و من..كه لرز مي‌كنم و تو_شما!_
تو و ستاره روي گونه‌هاي سرخ ِتر:
خودت ببين چگونه ريـشه‌ئ مرا
گرفته‌اي به باد تيـشه و .. تبر!
به جاده‌ها سپرده‌ام سفارشت
كنند كه: بمان و يا .._ يا مرا ببر!
دوستان می توانند نظرات هیجانی خودشان را در مورد این شعردر این وبلاگ درج نمایند.(به این می گند استفاده ابزاری از وب دیگران !!!)یا علی

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : سه شنبه سی ام بهمن 1386  ساعت : 9:3
خانه ای از جنس حباب ( قسمت 4 ) 

با سلام و عرض معذرت به دوستان عزیزم . راستش دیروز تمام متن داستان رو که روی یه فایل داشتم از دست دادم . حالا مجبورم داستان رو از روی نوشته های پراکنده قدیمی مجدد تایپ کنم . به هر حال اگه خلف وعده شد پوزش منو بپذیرید .

 

سهيلا دستپاچه سريع از جابلند شد و به طرف فريد رفت . آثار نگراني را به راحتی میشد در چشمانش دید .

- عزيزم نگران نشو چيزي نيست . فقط  یه کم ريخت رو شلوارم .

-        آقا فريد ترو خدا ببخشين . چيزيتون که نشد؟

فريد در حاليكه پاچه شلوار خود را بالا گرفته بود با خنده پاسخ داد :

-        سیمن خانم دسپاچه نشین . چيزي نشد . مهم نيست .

-        ببخشين يه لحظه حواسم پرت شد .

-        گفتم كه مهم نيست .

خاله مينا چشم غره اي رفت و به سيمين با تشر گفت :

-        معلومه حواست كجاست ؟ مواظب باش .

بعد زیر لب گفت :

- دختره سر به هوا .

-   خاله جون گفتم كه چيزي نشد . فداي سرتون . لطفا ديگه بيشتر از اين خجالت زده ام نكنين . تقصير خودم بود .

خاله زهرا براي اينكه حرف را عوض كند ، با لبخند گفت :

-        پسرم خوش به حالت ، معلومه كه سهيلا خيلي دوستت داره . ديدي چطوري مثل برق پريد ؟

-   خاله جون منكه گفتم ، هيچ زني تو دنيا مثل سهيلا منو دوست نداره و نگران من نيست . البته اين احساس يه حس دو طرفه است .

سهيلا كه اين حرفها را مي شنيد از خجالت لپ هایش گل انداخته بود ، به آرامي سرش را پائين انداخت و گفت :

-        البته فرید داره کم لطفی میکنه چون خاله زهرا از هر كسي بيشتر نسبت به فريد محبت داشته و داره .

سيمين كه ميديد بحث عوض شده رو به فريد كرد و پرسيد :

-   آقا فريد ، بعد از اینکه شما از اينجا رفتین ، علت رفتنتون براي همه اهل فاميل سوال برانگيز بود . آخه اونموقع شما دانشگاه هم ثبت نام كرده بوديد ولي يهو درس رو رها كردين و رفتین سربازی بعد از سربازي هم از ايران رفتين .

-        دختر خاله شما كه اونموقع سن و سالي نداشتين . اين چيزا چطور يادتونه ؟!

-   راستش من زياد يادم نيست . ولي اين سوالي بود كه بيشتر زمانی که اهل فاميل دور هم جمع بودن مطرح ميشد .

خاله مينا در حاليكه لب ور ميچيد گفت :

-        دختر تو هم واسه سين جیم كردن وقت گير آوردي ؟ پسر خاله ات الان خسته است .

فريد سوار برتوسن خيال به سالهاي قبل سفر كرده بود ياد روزهاي آخر دبيرستان افتاد . روزهايي كه خود را براي ورود به دانشگاه آماده ميكرد . روزهایی که مصادف بود با روزهای شور والتهاب مردم . روز های پر التهاب انقلاب .

-        آقا فريد ، سوالم ناراحتتون كرد ؟ اصلا خيال ناراحت كردن شمارو نداشتم .

-        نه ناراحت نشدم . داشتم به گذشته فكر ميكردم . سالهايي كه سپري شد .

-        ميشه تعريف كنيد ؟ البته اگه باعث ناراحتتون نميشه .

-        دوست داری قصه زندگیمو واست تعریف کنم ؟

سیمین که خیلی ذوق زده بود گفت :

-   آره , مطمئنم که خیلی جالبه .

-        باشه .  ولي اجازه بده بعد از شام . اميدوارم كه حوصله شنيدن حرفامو داشته باشين .

خاله زهرا با اخم رو به سيمين گفت :

-   دختر تو هنوزم کارات مثل بچه هاست . انگار اصلا بزرگ نشدي ؟ هنوزم دنبال كسي هستي كه برات قصه بگه؟

-        خاله جون چيكار كنم ؟ تقصير شما و مامانه . من كه تقصيري ندارم . خودتون عادتم دادين .

-        خوبه خوبه خودتو لوس نكن . اگه ازدواج كرده بودي الان بايد خودت واسه بچه هات قصه ميگفتي .

سیمین با اخم سرش را پائین انداخت و چیزی نگفت . در این میان فرید , سخت به فکر فرو رفته بود . یادآوری گذشته برایش زیاد هم آسان نبود . سالهایی که در غربت گذرانده بود و سالهایی که قبل از آن در میان خانواده مادریش پشت سر گذاشته بود . خاله زهرا که متوجه تغییر حالت فرید شده بود گفت :

-        فرید جان هنوزم از آب دادن به باغچه لذت میبری ؟ یادمه اونوقتا خیلی اینکارو دوست داشتی .

-        بله خاله جون . من عاشق اینکارم . اگه اجازه بدین میرم بیرون تا کمی باغچه رو آب بدم .

سهیلا رو کرد به خاله وگفت :

-        خاله اگه با منم کاری ندارین , منم برم تو حیاط ؟

-        برو دخترم . مگه کسی میتونه لیلی و مجنون رو از هم جدا کنه .

فرید لبخندی از رضایت بر لبانش جاری شد و سهیلا که کمی خجالت کشیده بود با گفتن جمله " معذرت میخوام " از اتاق خارج شد و فرید هم به دنبال او برای آب دادن به باغچه به حیاط رفت . نسیم خنک بهاری در آن ساعت روح خسته و رنجور هر کسی را التیام می بخشید . هنوز درخشش خورشید جای خود را به سیاهی شب نداده بود . قطرات آب بر روی شاخ و برگ گلها و درختان جلوه خاصی به باغچه داده بود . سهیلا حجم سینه خود را از بوی مطبوع خاک مرطوب پر کرد و در حالیکه از این حالت به وجد آمده بود گفت :

-        فرید , از اینکه اینجاییم خیلی خوشحالی , نه؟

-    آره عزیزم . من این خاک و این مرزو بوم رو خیلی دوست دارم . من به این خاک بدهکارم . الان وقتشه که دین خودمو ادا کنم .

خاله زهرا و خاله مینا داشتند با هم آرام صحبت میکردند و کریم آقا هم در حالیکه به پشتی ترکمنی تکیه زده بود , داشت اخبار را از تلویزیون دنبال میکرد . در این میان سیمین که هنوز از توپ و تشر مادر و خاله زهرا دمق بود پشت پنجره ایستاده بود و فریدو سهیلا را تماشا میکرد . خورشید آرام آرام میرفت تا در بستری آنسوی کوهها جا خوش کند . غمی عجیب در قلب سیمین موج میزد و خود را بیرحمانه به در و دیوار این قلب خسته میکوفت . چشمان دریا یی اش آماده طوفانی بود . رازی مگوی در دلش سنگینی میکرد . یک لحظه صدای فریاد سهیلا همه را به طرف پنجره کشاند . خاله زهرا که قلبش مثل گنجشکی کوچک در قفس سینه بی تابی میکرد , به حالت فریاد پرسید :

-        چی شد عزیزم .

و بعد در حالیکه از صحنه ای که دیده بود خنده اش گرفته بود ادامه داد

- امان از دست تو فرید . دلم ریخت .

-  خوب چیکار کنم ؟ پرسیدم گرمته ؟گفت آره

سهیلا که مثل موش آب کشیده شده بود به سمت اتاقشان دوید . خاله زهرا با تشر گفت :

-        بسه دیگه تا خونه رو آب نبرده بیا تو .

-        چشم خاله همین الان میام .

سیمین با دیدن این صحنه طوفان وجودش فروکش کرده بود و جای خود را به آرامشی دل انگیز بخشیده بود . خاله مینا هم برای آنکه از قافله عقب نمانده باشد گفت :

-        بچه حالا اگه سهیلا خانوم سرما خورد چیکار کنیم ؟

کریم آقا که انگار یاد دوران جوانیش افتاده بود با خنده ای با مزه گفت :

-    خب اینکه ناراحتی نداره , خود آقای دکتر با یه ویزیت مجانی و صد البته با چاشنی عشق سهیلا خانوم رو سه سوته معالجه میکنه .

خاله مینا لبی ورچیدو گفت :

-        خاک عالم , مرد زشته !

وقتی فرید داخل شد سیمین که سینی چایی دستش بود به سمت فرید رفت . فرید یک قدم به عقب برداشت و دستانش را بلند کرد و گفت :

-        دختر خاله لطفا خودت زحمت بکش و استکان چایی رو آروم بذار زمین .

و بعد همه زدند زیر خنده . پس از چند دقیقه سهیلا که لباسهای خیس خود را عوض کرده بود داخل شد . کریم آقا رو به فرید کرد و گفت :

- آقا فرید اگه اشتباه نکنم اونموقع ها شما پنچه های روونی برای سه تار زدن داشتید . هنوزم سه تار میزنید ؟

- بله گاه گاهی میزنم .

- میشه تا خانوما شام رو آماده میکنن , مارو از فیوضات خودتون مستفیض کنین ؟

خاله مینا با لحنی خاص گفت :

- معلومه که گشنگی فشار آورده که آقا اینقد ادیب و سخنور شدند .

فرید در حالیکه از حرف خاله خنده اش گرفته بود گفت :

- خواهش میکنم . حتما . فقط باید سهیلا زحمت بکشه و سه تارمو بیاره آخه داخل یکی از چمدونهای ایشونه .

و رو به سهیلا کرد و گفت :

- عزیزم لطف میکنی سه تار منو از تو وسایلها بیاری ؟

- چشم .

- ممنون میشم .

بعد از چند لحظه طنین دلنشین ساز فرید محفل خانوادگی پر کرد . همه محو هنر نمایی فرید بودند . با نغمه دلنشین سیم  ها  فرید داستان زندگیش را به تصویر میکشید . گاهی چنان آرام و نرم و گاهی تند . فرید مادری را می ماند که طفل شیر خوارش را به آغوش کشیده باشد و آهنگ لالایی را در گوشش زمزمه میکند . آقا کریم که معلوم بود بر سر ذوق آمده تصنیفی دلنشین سر گرفت .

هر دمی چون نی

از دل نالان

شکوه ها دارم

روی دل هر شب

تا سحر گاهان

با خدا دارم

هر نفس آهیست

کز دل خونین

لحظه های امر بی سامان

میرود سنگین

اشک خون آلوده ام دامان

میکند رنگین .....

ادامه دارد .....

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : شنبه بیست و هفتم بهمن 1386  ساعت : 11:50
ولنتاین مبارک 
دوستان عزیزم سلام . راستش روز ولنتاین زیاد برای خود من روز مانوسی نیست ولی این کارت رو تقدیم میکنم برای همه اونایی که همیشه عاشقن . میبخشین یه کم عجله ای طراحیش کردم .

اینم یه فلش ساده از همین کارت

اینم آهنگ میم مثل مادر ازش لذت ببرید

منتظر قسمت جدید داستان خانه ای از جنس حباب باشین . فکر میکنم ایندفعه کمی هیجان داستان بیشتر باشه . وعده مون روز شنبه . تا اون روز یا علی . خدا نگهدار

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386  ساعت : 10:51
خانه ای از جنس حباب(قسمت3) 

گرماي آب خستگي را از تن فريد خارج ميكرد . پس از يك دوش آب گرم براي رفتن پيش مهمانان آماده شده بود ، كه صداي در بگوش رسيد . سهيلا در حالي كه لبخندي به لب داشت وارد اتاق شد .

-       سلام . صحت آبگرم .

-       سلام . ممنون . مهمونا اومدن ؟

-   والله من كه كسي رو نمشناسم . ولي خيلي ها اومدن . منم اومدم كه اگه آماده شدي با هم بريم اونجا . آخه يه جورايي احساس غريبي ميكنم .

-       سهيلا ، نظرت در مورد فاميل چيه ؟

-   راستش ، من كه هنوز با همه آشنا نشده ام ، ولي فكر ميكنم كه فاميل خونگرم و خودموني داري . صداي خنده و خوش و بئششون رو ميشنوي؟

-       آره . بهتره كه منتظرشون نذاريم و ماهم زودتربريم پيش مهمونا .

-   فريد از اينكه اينجام خيلي خوشحالم . اميدوارم همونطور كه تصميم گرفتيم بتونيم اينجا كارمون رو شروع كنيم .

-       منم اميدوارم . از هفته بعد ميرم دنبال كارها .

وقتي كه فريد و سهيلا وارد سالن شدند همه به افتخار دو مهمان بلند شده و براي خوش آمد گويي كف زدند . سهيلا از اين برخورد خوشحال بود و لبخند شيريني را در جواب ابراز محبت حاضرين بر لبان خود نشانده بود . هر دو در حاليكه دست در دست هم داشتند براي خوش آمد گويي به نزد تك تك ميهمانان رفته وبا هركدام به نوبه خود احوال پرسي كردند . پس از مراسم معارفه همگي براي خوردن نهار به حياط رفتند . در اين فصل از سال هوا بسيار دلچسب و گوارا بود . سفره رنگيني در ميان حياط گسترده شده بود و همه اهل فاميل دور آن جمع بودند . بر سر سفره هر كس چيزي ميگفت و از فريد سوالي ميپرسيد . احمد آقا يكي از اهل فاميل كه در بازار حجره اي داشت و از طريق احتكار مايحتاج مردم در زمان جنگ توانسته بود دارايي خود را چند برابر كند ، در حالي كه صداي ملچ ملوچ غذا خوردنش تا آن سر حياط ميرسد از فريد پرسيد :

-       آقاي دكتر تا كي اينجا تشريف دارين ؟

-       راستش ما اومديم كه همينجا بمونيم .

-       لابد شوخي ميكنين . هر كس كه اونطرف آب زندگي كنه محاله بتونه اينجا بمونه .

سهيلا كه داشت به حرفهاي آنها گوش ميداد گفت :

-   درسته كه اونجا جاذبه هاي زيادي داره و شايد اين جاذبه ها خيلي هارو براي موندن و زندگي كردن اونجا وسوسه كنه  ، ولي هيچ جا نميتونه جاي وطن انسان رو پر كنه .

-   اختيار دارين خانم دكتر . وطن هركس جايي كه دلش خوش باشه . اينجا كه كسي دلخوشي نداره . اگه اهل خونه رضايت ميدادن منكه حاضر نبودم لحظه اي اينجا بمونم .

-   احمد آقا ، وطن فقط خاكي نيست كه روش زندگي ميكنيم . وطن يعني هويت ، تاريخ ، فرهنگ و همه اون چيزايي كه توي هيچ فروشگاه يا حجره اي نمي فروشند .

احمد آقا كه انتظار چنين جوابي را نداشت با لبخندي ساختگي براي آنكه مسير صحبت را عوض كند گفت :

-   زهرا خانم باز هم مارا شرمنده كردين . هميشه تو خونه صحبت از سليقه و دست پخت شماست . منير كه هميشه يه زهرا خانم ميگه صدتا زهرا خانوم از دهنش ميريزه .

-       منير جون هميشه بمن لطف داره .

سيمين كه كنار سهيلا نشسته بود از فريد پرسيد :

-       آقا فريد ، دوست دارين كجا كارتون رو شروع كنين؟

خاله مينا مادر سيمين در حاليكه با افتخار به خواهر زاده اش نگاه ميكرد گفت :

-   معلومه ديگه فريد جون يه دكتره . حتما توي يه بيمارستان خيلي عالي مشغول ميشه .

فريد در حالي كه با سر حرف هاي خاله مينا را تائيد ميكرد گفت :

-   من و سهيلا هردو عاشق كارمون هستيم و دلمون ميخواد كه تو وطن خودمون براي هم وطنامون كاري انجام بديم .پس يه بيمارستان دولتي يا يه بيمارستان خيلي مجهز و شيك برامون فرقي نداره .

خاله زهراكه تا اين لحظه فقط شنونده بود گفت :

-       حالا ديگه بهتره تا از دهن نيافتاده غذاتونو بخورين . وقت واسه اين جور حرفا زياده .

بعد از نهار خانم ها براي جمع كردن سفره و شستن ظروف دست به كار شدند . كنار حوض ولوله اي بود . آقايان هم كه فرصت را براي صحبت محيا ميديدند شروع به حرف زدن از مسائل روز و همين طور سوالاتي كه در باره آلمان برايشان مطرح بود كردند . فريد كه در مركز سوالات قرار داشت با اشتياق به همه پاسخ ميداد .

اهل فاميل تا عصر دور هم جمع بودند و از هر چيزي سخن مي گفتند . فريد و سهيلا هم از اينكه در ميان اين جمع بودند احساس رضايت ميكردند . زمان خداحافظي احسان پسر عمه مادر فريد كه جواني با قدي بلند و اندامي درشت بود رو به فريد گفت :

-   آقاي دكتر من در وزارت بهداشت و درمان مشغولم .خوشحال ميشم اگه بتونم براتون كاري انجام بدم .

فريد با ابراز خوشحالي در حاليكه دست احسان را ميفشرد گفت :

-   خيلي ممنون از لطفت . حتما مزاحمت ميشم . راستي خيلي دلم براي عمه تنگ شده . حتما وقتي از مسافرت برگردن مزاحمتون ميشم .

-       خيلي خوشحال ميشيم . تشريف بيارين . قدمتون روي چشم .

-       اگه عمه تماس گرفت حتما سلام مارو برسون و بگو كه التماس دعا داريم .

-       حتما ....

دراين لحظه نگاه احسان بر روي سيمين يخ بست ولي سيمين كه با زنان و دختران فاميل در حال گفتگو بود ، متوجه اين نگاه نبود . فريد كه با تغيير حالت احسان از انقلابي كه در وجود اين جوان بپا شده بود چيزهايي دستگيرش شده بود ، با ادامه مسير نگاه او خواست تا دليل اين آشوب را پيدا كند . وقتي نگاهش به سيمين افتاد با لبخندي به سمت احسان برگشت و گفت :

-       آقا احسان انگار شوهر عمه منتظر شمان .

احسان كه دست و پايش را گم كرده بود بدون اينكه به اطراف خود نگاه كند برگشت تا از در خارج شود كه محكم سرش را به در چوبي حياط كوبيد و بدون اينكه به روي خود بياورد ، از خانه خارج شد . بعد از آن همه مهمانها جز خانواده خاله مينا خداحافظي كردند و رفتند .

كريم آقا ، شوهر خاله مينا كه قبلا معمار بود در طول اين سالها با شراكت با شخصي ديگر كارش را توسعه داده بود و الان براي خود مدير عامل يك شركت ساختماني بود . او مردي بود بسيار مذهبي و با ايمان و خوش صحبت و خوش سيما كه سالها پيش با خاله مينا ازدواج كرده بود . حاصل اين ازدواج بجز سيمين دو پسر بزرگتر بنام سعيد و سينا بود . سينا پس از اتمام دوران دبيرستان و پشت سر گذاشتن دوران سربازي به ايتاليا رفته و مشغول تحصيل در رشته معماري شده بود . سعيد هم كه دوست دوران نوجواني فريد بود ، در دوران جنگ بصورت داوطلب به جبهه اعزام شده بود كه در يكي از عمليات ها بر اثر بمباران شيميايي دشمن به شهادت رسيده بود . فريد با شوهر خاله اش گرم صحبت بود و خاله مينا و سهيلا و سيمين با هم كه خاله زهرا با يك سيني پر چايي وارد شد .

-   ااا آبجي شما چرا زحمت ميكشين . ميگفتين سيمين اينكارو ميكرد . شما از صبح تا حالا سرپايين ، خسته شدين .

-   آره خاله جون ترو خدا مارو شرمنده نكنين . شما بشينين . اگه كاري هست بفرمايين من انجام ميدم .

فريد در حالي كه به احترام خاله از جايش بلند ميشد گفت :

-       خاله جون شما زحمت نكشين .

-       بشين پسرم . من هنوزم اونقدرا هم پير نشدم .

و سيني چايي را جلوي كريم آقا شوهر خاله مينا گرفت . در اين لحظه سيمين بلند شد و سيني چايي را از دست خاله زهرا گرفت و دور چرخاند . وقتي سيني را مقابل فريد گرفت ، فريد گفت :

- ماشا الله سيمين هم واسه خودش خانمي شده . ديگه وقتشه كه .....

در اين لحظه دست سيمين لرزيد كه اگر فريد كمي دير جنبيده بود همه چاي داخل استكان روي پاي او ميريخت .

ادامه دارد .....

 این قسمت رو هم ببینین

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : شنبه بیستم بهمن 1386  ساعت : 12:55
خانه ای از جنس حباب(قسمت2) 

پله هاي زيرزمين را طي كرد . در چوبي كوچك زير زمين با چند شيشه كوچك كه يكي دو تا از آنها شكسته بود ، حايلي بين فضاي زير زمين و حياط بود . بوي نم و كهنگي از همانجا مشامش را مي آزرد . دنبال كليد چراغ دستش را بر روي ديوار به اين سو و آن سو كشيد . نور چراغ تا حدي فضاي تاريك و نمور زير زمين را روشن كرد . چيزهاي مختلفي دور تا دور زير زمين پخش بود . لوازم كهنه و از كار افتاده ، ظروف كوچك و بزرگ ترشي و مربا ، صندوقچه قديمي كه لباسهاي كهنه و رنگ رو رفته در آن جا خوش كرده بود . لوازم چوبي و بدرد نخوري كه اين طرف و آنطرف زيرزمين بود ، راه رفتن را برايش مشكل كرده بود . انتهاي زير زمين صندوقچه كوچكي قرار داشت كه گوشه چند برگ كاغذ از آن آويزان بود . به زحمت از ميان وسايل داخل زيرزمين خود را به آن رساند. گرد و خاك زيادي برروي صندوقچه نشسته بود . با پيراهني كهنه كه روي زمين افتاده بود ، روي آن را تميز كرد . بوي خاك در هوا پيچيد . به آرامي خواست كه صندوقچه را به زمين بگذارد . ناگهان آرنجش به شيئي برخورد كرد و صندوقچه با صدايي گوش خراش بر روي زمين افتاد و وسايل داخل آن ، هر كدام جايي ريخت . خم شد تا يكي يكي كاغذ ها و لوازمي را كه بر روي زمين ريخته بود جمع كند . در ميان كاغذهاي كهنه و رنگ و رو رفته دفترچه كوچكي با جلد پلاستكي قرمز رنگ نظرش را جلب كرد . با احتياط صفحات دفترچه را ورق زد .

" خوب دانم كه عاقبت يك روز

در دياري غريب ميميرم

دامن شوم سرنوشتم را

با دلي دردناك ميگرم

 

مردمان نعش دردپوش مرا

ميگذارند در دل تابوت

ميبرندم به سوي گورستان

همه خاموش و در خفا مبهوت

.......

اشعار و نوشته هاي دفترچه مرغ خيالش را به سالهاي گذشته برده بود . سالهاي دور كه دلش از احساسات جواني لبريز بود . گوشه اي از زيرزمين برروي صندلي چوبي نشست و شروع به خواندن نوشته ها كرد ........

........ با وجود اينكه هنوز فصل تابستان تمام نشده بود ، روستاي كوچكي كه در نزديكهاي شهرستان بوئين زهرا قرار داشت شب نسبتا سردي را تجربه ميكرد . بيشتر اهالي روستا در خوابي سنگين فرو رفته بودند . صداي ناله بوم سكوت شب را مي شكست . گاه گاهي كور سويي كم نور به چشم ميخورد . چند لحظه اي بود كه صداي شيهه اسبان و پارس سگان خواب خفتگان را آشفته كرده بود . حسين كه تازه خوابش برده بود از صداي سگي كه گوشه حياط بود بيدارشد و هنوز در جاي خود جابجا نشده بود كه تكاني وحشتناك زمين وزمان را به لرزه در آورد و پس از آن سنگيني آوار قدرت حركت را از او گرفت .

زلزله خواب بسياري را به خوابي سنگين تر گره زده بود . در اين ميان نجات پسر بچه اي يكساله كه پس از گذشت سه روز از ميان خروارها خاك بيرون آورده شده بود ، ايمان مردم را به قدرت لايزال الهي بيشتر كرده بود . گريه بي امان كودك با ناله هايي ضعيف دل هر شنونده اي را ميگداخت . او كه توانسته بود تا بحال در برابر ديو سياه مرگ ايستادگي كند ، اكنون از فرط گشنگي بي تابي ميكرد . مردم كه طي حركتي خود جوش به ياري زلزله زدگان شتافته بودند ، از هيچ كمكي دريغ نداشتند . زن جواني كه آن نزديكي ها بود با ديدن كودك شيرخواره خود را به او رساند . كودك بيچاره با ولع خاصي سينه زن را به دهان گرفته بود . هنوز بسياري از اجساد در زير آوار باقي مانده بودند . وسعت فاجعه به اندازه اي بود كه تا سالها نميشد آن را جبران كرد . زن جوان وقتي در چهره پسر بچه خيره شد بي اختيار باريكه اشك بر روي گونه هاي غبار گرفته اش جاري شد . پس از مرگ پدر و مادر ، آينده اين كودك چه خواهد شد . شب با تمام سياهي و وحشتش رو به پايان بود و اولين تلالوهاي طلايي رنگ خورشيد از پشت كوه نمايان ميشد . كودك پس از آن كه سير شده بود به آرامي در آغوش زن جوان خوابي شيرين را تجربه ميكرد . روشنايي روز عمق فاجعه را بيشتر نشان ميداد . روستايي كه فريد كوچك در آن زندگي ميكرد تقريبا با خاك يكسان شده بود . بجز افراد اندكي كه بطرز معجزه آسايي از اين حادثه جان سالم بدر برده بودند ، بيشتر اهالي يا جان سپرده بودند و يا اينكه به سختي مجروح شده بودند . طبق اخباري كه از طرف رسانه هاي مطلع اعلام شده بود ميزان تلفات به 12000 نفر ميرسيد . افرادي كه زنده مانده بودند در چادرهايي پناه داده شده بودند . ستاد از طرف مردم و ارگانهاي دولتي تشكيل شده بود كه به وضع اين افراد و مجروحان رسيدگي ميكرد . پس از گذشت يك هفته كودكان بي سرپرست براي نگهداري به مركزي در قزوين منتقل شدند ......

زن خيلي بي تاب و آشفته بود . در حالي كه اشك ميريخت از هركس سراغ برادرزاده اش را ميگرفت . داغ از دست دادن خواهر قامتش را خم كرده بود . از اين طرف و آن طرف شنيده بود كه تنها يادگار خواهرش از زير آوار سالم بيرون آمده بود ولي كسي از محل او خبري نداشت . با وجود اينكه 26 بهار بيشتر از صفحات دفتر عمرش ورق نخورد بود اما قيافه اش كاملا جا افتاده بود . سالها پيش پس از مخالفت پدرش با ازدواج او و پسر خاله اش به تمامي خواستگارانش جواب رد داده بود و پس از مرگ پدر در خانه پدري سرپرستي خواهر و برادر كوچكترش را بعهده گرفته بود . وقتي خبر زلزله را شنيده بود براي پيدا كردن خانواده خواهرش تهران را به مقصد بوئين زهرا ترك كرده بود ولي با گذشت چند روز هنوز خواهر زاده اش را نيافته بود . كاملا نااميد شده بود كه با ديدن زني بارقه هاي تازه از اميد در دلش درخشيد . زن از ساعاتي كه كودك خردسال را در آغوش داشت براي او گفت و در آخر هم نشاني مركزي كه فريد در آن نگه داري ميشد را نوشته و به او داد .

وقتي بوئين زهرا را به طرف قزوين ترك ميكرد ، غم جانكاهي وجودش را فراگرفته بود . بر سر مزار خواهر و دامادشان به آنها قول داده بود كه فرزندشان را بيابد و خود وظيفه سرپرستي و تربيت او را بپذيرد . پس از گذراندن مراحل و تشريفات قانوني كودك را تحويل گرفت . كودك با چشمان سياه و درشت خود كه او را به ياد خواهرش ميانداخت به او زل زده بود . از اين لحظه هر دوي آنان فصل جديدي از زندگي خود را آغاز ميكردند . زهرا غرق در افكار خود بود كه شاگرد ميني بوس اورا مخاطب قرار داد و گفت :

-       خواهرم رسيديم . پياده نمي شويد ؟

در حاليكه چادر خود را بيشتر به روي خود ميكشيد ، خود را روي صندلي جا بجا كرد و ساك كوچك كودك را برداشت .

خانه در غياب او خالي بود . پيش از رفتن خواهرش مينا و برادرش فرهاد را به زن عمو سپرده بود . مينا 15 ساله بود و فرهاد 6 ساله كه از سال گذشته با مرگ پدر نزد خواهرشان زهرا زندگي ميكردند .

فريد به حدي در خاطرات خود غرق بود كه متوجه نزديك شدن سهيلا نشد .

-       فريد ، هنوز اينجايي ؟ الان مهمان ها سر ميرسند .

-       تو از كي اينجايي ؟

-       همين الان آمدم . به قدري در خودت فرو رفته بودي كه متوجه حضور من نشدي .

-       داشتم دفتر خاطراتم را ورق ميزدم .

-   خوب ، حالا وقت براي اين كارها زياد است . سريعتر برو بالا دوش بگير كه الان ديگه همه مي آيند .

-       باشه عزيزم تو برو بالا پيش مهمانها ، منهم بعدا مي آيم .

ادامه دارد .....

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : یکشنبه چهاردهم بهمن 1386  ساعت : 9:8
نظر سنجي 

با سلام خدمت دوستاي گلم .

از اينكه مدتي منتظرتون گذاشتم ، شرمنده ام . آخه شروع داستان مشكلاتي داره كه خودتون هم مستحضرين مثل طرز روايت و نحوه نوشتار و .... . از اينكه تو اين مدت با متانت تحمل كردين ممنون . دوستاي نازنينم كه با نظراتشون منو كمك و تشويق ميكنند از لطفتون سپاسگذارم ، بخصوص دوست عزيزم آميز يغنبت كه با راهنمايي هاش باعث شده كه يه مقدار حواسمو بيشتر جمع كنم . آميز يغنبيت عزيز، تو يه كامنت طولاني مسائلي رو مطرح كرده بود كه وقتي خوندم حسابي كيفيدم . يادم باشه يه تشكر مخصوص خدمت ايشون عرض كنم . البته واسه بعضي از مواردي كه مطرح فرمودند جوابهايي هم دارم كه اگه اين دوست عزيزم يه آدرس بمن بده جواب هامو ارائه ميدم . البته شما دوستان بهتره كه يه وساطتي بكنين كه اين دوست گلمون يه جورايي از پشت اين پرده بيان بيرون . به خدا ما خيلي دوست داريم كه رابطه مون با عزيزان نزديك تر باشه .

راستي يه چيزي رو متذكر بشم كه اگه من از آميز يغنبيت عزيز اينطوري صحبت ميكنم و ازشون قدرداني ميكنم ، معنيش اين نيست كه نظرات دوستان ديگه برام مهم نيست . ولي خدا وكيلي خودتون يه سري به كامنت اين آميز يغنبيت بزنين ببين چطور ريز و دقيق تمام مسايل داستان رو مد نظر داشته . بازم ميگم رونق وبلاگ من و دلگرمي من واسه ادامه ، حضور شما عزيزانه . پس قدمها و قلمهاتونو ازاين حقير دريغ نكنين . بعضي از دوستان عكس و كليپ خواستن كه بهشون قول ميدم كه : چشم سعي ميكنم نظر اين عزيزان را هم حد الامكان برآورده بشه .

دلم واسه همتون تنگ ميشه . سعي مكنم زود تر قسمت هاي بعدي رو هم آپ كنم . حالا كه داستان رو شروع كردم دلم ميخواد كه خوانندگان فهيم در صورتي كه وقت و حوصله داشتن به اين سوالاتم جواب بدن . فكر كنم اينطوري قسمت نظرات هم خوندني تر بشه .

 

سوال ها

افتضاح

بد

متوسط

خوب

عالي

روند داستان به چه صورتيه ؟

 

 

 

 

 

طرز نوشتنم جوابگوي نظرات شما هست ؟

 

 

 

 

 

در مورد شخصيتهاي داستان نظرتون چيه ؟

 

اگه نظر خواصي براي ادامه داستان يا وبلاگ دارين بنويسين .

 

پيش بيني شما براي ادامه و پايان داستان چيه ؟

 

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : دوشنبه هشتم بهمن 1386  ساعت : 11:39
خانه ای از جنس حباب 

صبح وقتي از خواب بيدار شد ، اول يادش نيامد كه كجاست . پس از چند لحظه با تماشاي اطراف ، بخاطر آورد كه ديشب پس از سالها به همراه همسرش سهيلا از آلمان به خانه دوران كودكيش بازگشته بود . صداي اهل فاميل از پشت در به گوش ميرسيد . وقتي كه جاي سهيلا را خالي ديد ، متوجه شد كه سهيلا قبل از او از خواب بيدار شده و احتمالا الان نزد فاميل نشسته است . به آرامي بلند شد و لحظاتي لبه تخت نشست . اين همان اتاقي بود كه سالهاي كودكي و نوجواني را با تمام غمها و شادي هايش پشت سر گذاشته بود . خشت به خشت اين خانه از زندگي سراسر پر از نشيب وفراز او خبر داشتند . اين خاطرات مثل باد از مقابل چشمانش عبور كرد . دهانش تلخ شده بود . بلند شد و به سمت پنجره اتاق رفت . نسيم صبح بهاري روح تازه اي در دل اتاق دميد . فريد سرش را از پنجره اتاق بيرون برد و حياط قديمي را كه زماني جولانگاه يكه تازيهاي بچگانه اش بود را از نظر گذراند . حياطي كوچك و قديمي با حوضي كوچك در ميان آن و تك درختي كه شاخه هايش از بالاي ديوار به كوچه تنگ و باريك سرك مي كشيد . ياد روزهاي كودكيش كه در اين حياط با سرو صداي زياد به بازي مشغول بود افتاد . خاله زهرا كه در كنار حوض در ميان تشت روحي مشغول به شستن لباس بود گاه گاهي با توپ و تشر او را به سكوت دعوت ميكرد . در ميان همين حياط بود كه به بيچارگيش پي برده بود و آسمان و زمين يكباره بر سرش خراب شده بود . صداي خاله زهرا كه از پشت در به آرامي اورا صدا مي زد رشته افكارش را پاره كرد .

-       فريد عزيزم بيدار شدي ؟ مي خواي صبحانه را بياورم همانجا بخوري ؟

-       سلام خاله . الان ميايم . شما زحمت نكشيد .

-       باشه پس زود بيا . همه اينجا منتظر تو هستند .

-       چشم خاله جان .

لباسش را عوض كردو مقابل آينه ايستاد . گذر ايام سخت را ميشد به راحتي از چهره اش خواند . با آنكه 38 سال بيشتر نداشت اما قيافه اي كاملا جا افتاده و مردانه داشت . هيكلي قوي و چهار شانه . تارهاي سفيد مو كه كنار شقيقه اش جا خوش كرده بود ، اين واقعيت را يادآور ميشد كه به آرامي دارد روزگار جواني را پشت سر ميگذارد . صورت استخواني و گندمگونش جلوه اي مردانه به اوداده بود . سهيلا همسرش هميشه ميگفت " فريد تو برايم سمبل يك مرد كامل هستي " اين دو ديوانه وار همديگر را مي پرستيدند و كساني كه آنها را مي شناختند به زندگي سراسر عشقشان غبطه مي خوردند . فريد هيچ جا از تعريف و ابراز و علاقه به همسرش ابايي نداشت و سهيلا هم هيچوقت محبت هاي اورا بي جواب نمي گذاشت . بهتر بود كه مي گفتم او همسرش را مي پرستيد . آنها زماني كه تازه فريد از بيمارستاني ديگر به بيمارستاني كه سهيلا آنجا مشغول به كار بود منتقل شد با هم آشنا شدند و اين آشنايي پايه هاي عشقي آسماني را برايشان پي ريزي كرد . هر دو دكتر بودند و عشق و عطش زندگي بخشيدن به ديگران در وجودشان شعله ميكشيد . شايد همين امر باعث شده بود كه همديگر را بيش از پيش دوست بدارند . فريد قبل از آنكه پيش ديگران برود ، براي شستن دست و صورتش به حياط رفت . هواي تازه شادابي خاصي به وجودش بخشيد . انگار كه همين ديروز بود كه در اين خانه دوران كودكيش را پشت سر مي گذاشت . با وجود اينكه بيش از 15 سال بود كه اين خانه و شهر را ترك كرده بود ، اما خانه و حياط هيچ تغييري نكرده بود . وقتي داخل هال شد بيشتر زنان فاميل آنجا بودند . در ميان جمع چشمانش به دنبال زن دايي فرهاد مي گشت ، اما او را آنجا نديد . پس از يك سلام و احوالپرسي كوتاه با حاضرين براي خوردن صبحانه به طرف آشپزخانه رفت .

-       آقاي دكتر منو نديديد يا اينكه يادتان نميايد ؟

فريد به دقت در قيافه صاحب صدا خيره ماند . قيافه اين دختر برايش خيلي آشنا بود . دختري حدود بيست سال با صورتي گرد و موهايي بلوند كه تا روي كمرش ميرسيد و چشماني كه آدمي را به ياد  آرامش دريا ميانداخت هيكلي تراشيده و خو ش فرم كه هر بيننده اي را محو خود ميكرد و لباني كه سرخي غنچه گل سرخ را ميما ند و براي هر مردي عطش برچيدن بوسه اي از اين لبان را دو چندان ميكرد . طنازي خاص دختران جوان و شرم عفاف زنان شرقي همگي تواما در وجود اين دختربه وديعه نهاده شده بود . بعد از چند لحظه با خنده گفت :

-   ببينم اين عروسك كوچولوي من ، دختر خاله نازنينم سيمين نيست ؟ ماشاالله واسه خودت خانمي شدي .

سيمين با شرم خنده اي به روي لب هاي خود آورد . فريد رو به سهيلا كرد و گفت :

-   عزيزم مي بيني اين دختر زيبا ، وقتي كه من از اينجا رفتم فقط شش سالش بود . يادمه هميشه از سر و كولم بالا مي رفت و من را مجبور مي كرد كه با او بازي كنم . مي بيني الان براي خودش يه پا خانم شده .

سهيلا سري به علامت تاييد تكان داد و بالبخندي شيرين به معني خوشحالي از آشنايشان به سمت سيمين رفت

-       سلام سيمين خانم من از آشنايي با شما خيلي خوشحالم .

-       منم همين طور خانم

بعد سهيلا و سيمين در كنار هم جاي گرفتند .

-   خاله جان صبحانه را در آشپزخانه چيدم ، زودتر برو تا نان داغ است صبحانه ات را بخور .

در حالي كه از ديگران عذرخواهي مي كرد راهش را ادامه داد . بوي نان تازه تخم مرغ فضاي آشپزخانه را پر كرده بود . خاله مثل هميشه سفره را رنگين و با سليقه تمام چيده بود . شير داغ ، پنير ، كره ، مربا ، تخم مرغ و نان داغ و چايي . همه چيز برروي ميز گذاشته شده بود . خاله زهرا زني كه انگار هيچوقت ازدواج نكرده بود و بزرگترين خاله فريد بود ، زني بود خوش رو و مهربان ، خونگرم و در عين حال با ديسيپلين . فريد ياد روزهايي افتاد كه خاله او را به زور بر سر سفره صبحانه مي نشاند و تا زماني كه فريد صبحانه اش را نخورده بود به او اجازه نمي داد كه از خانه خارج شود . او ميديد كه در مدت اين سالها كه او اينجا نبوده خاله اش چقدر شكسته شده . اما هنوز هم همان قيافه مهربان و دوست داشتني را داشت . فريد او را مثل مادر خود دوست داشت . مادري كه هيچ تصويري از او در خاطرش نبود جز تنها عكسي كه خاله زهرا هنگاميكه فريد ميخواست ايران را ترك كند به او داده بود . عكس زن ومردي جوان بهمراه كودكي يك ساله. اين تنها يادگاري و تنها چيزي بود كه فريد را به دوران كودكيش يعني قبل از دو سالگيش متصل ميكرد .  يادآوري خاطرات گذشته براي فريد دلچسب بود . حتي يادآوري خاطرات تلخ . 15 سال زندگي در كشوري دور، به او آموخته بود كه گذشته ها و خاطرات آن براي انسان مثل درسهاي با ارزشي است كه آموزگار زمان به او مي آموزد . صداي خنده و همهمه زنان فاميل از هال بگوش مي رسيد . فريد كه صبحانه اش را خورده بود بلند شد برود كه خاله و همسرش سهيلا دم در آشپزخانه جلوي او قرار گرفتند .

-       خاله دستت درد نكند . مثل هميشه كامل و خوشمزه بود .

-   نوش جان . خاله هنوز مردهاي فاميل نيامده اند ، البته تا ظهر همه شان پيدايشان مي شود . آخه به افتخار برگشتن شما همه فاميل به صرف نهار دعوتند .

-       خاله جان تو زحمت افتاديد .

-   فريد ، پسرم ، به تو بخاطر انتخابت تبريك ميگم . همه زنان فاميل از زيبايي و خانمي همسرت تعريف مي كنند .

فريد نگاهي پر از عشق به همسرش انداخت و درحاليكه سهيلا را به سمت خود مي كشيد گفت :

-   خاله من همه چيز ام را مديون سهيلا هستم . او دراين دو سال كه در كنارم بوده بمن طعم شيرين خوشبختي را چشانده است .

ودر حاليكه ميخواست كسي متوجه تغير لحنش نشود ادامه داد .

-       راستي خاله دايي فرهاد و زنش را نديدم ! آنها كجا هستن ؟

-       فريد جان جريانش مفصل است . حالا انشا الله سر فرصت برايت تعريف مي كنم .

سيمين كه تازه به در آشپزخانه رسيده بود ، گفت :

-       آقا و خانم دكتر دوست ندارند افتخار بدهند بيايند پيش ما ؟

-       سيمين خانم ، ما داشتيم مي آمديم .

-   آقا فريد ، شما و سهيلا خانم خيلي بهم مياييد ! من به هر دوي شما تبريك مي گويم .

سهيلا زني بود سفيد رو و ميانه قد ، با چشماني روشن به رنگ عسل و لباني كوچك و بيني اي كه با تركيب صورتش كاملا هماهنگي داشت . زيبايي او وقتي كه لبخند بر لبانش مي نشست با گودي اي كه بر لپهايش مي افتاد دو چندان ميشد . او كه در سالهاي كودكي به همراه خانواده خود ، ايران را ترك كرده بود ، هنوز اصالت خود را از دست نداده بود و هنوز هم به فرهنگ و سنت هاي وطنش عشق مي ورزيد . در حالي كه به آرامي خود را از زير بازوي فريد بيرون مي كشيد با لبخندي شيرين رو به سيمين گفت :

-       سيمين جان شما خيلي لطف داريد .

و در حاليكه از آشپزخانه خارج ميشد رو به همسرش گفت :

-    فريد جان تا تو يك دوش بگيري و آماده شوي بقيه مهمان ها هم مي رسند .

-    باشه . پس شما برويد داخل تا منهم بعد از آنكه از حمام آمدم بيايم پيشتان .

و رو كرد به خاله زهرا و ادامه داد :

-    خاله ، وسايل من را نگه داشتي ؟

-    بله عزيزم . همه داخل يك صندوقچه كوچك در زيرزمين است. اگر بروي پايين حتما پيدايشان مي كني .

-     پس من ميروم زير زمين سري به وسايلم بزنم . بعد هم ميروم حمام تا براي ظهر آماده شوم ....

ادامه دارد ....

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : شنبه ششم بهمن 1386  ساعت : 10:14
یه شعر از مریم حیدرزاده (شب رفتنت ) 

شب رفتنت عزيزم هرگز از يادم نمي ره

واسه هركسي كه مي گم قصه شو آتيش ميگيره

 

دل من يه دريا خون بود چشم تو يه دنيا ترديد

آخرين لحظه نگاهت غصه داشت باز ولي خنديد

 

شب رفتنت يه ماهي ، توي خشكي و رفت و جون داد

زلزله خيلي دلارو ، اون شب از غصه تكون داد

 

غما اون شب شيشه هاي خونه رو زدن شكستن

پابه پام عكساي نازت ، اومدن تا صبح نشستن

 

تو چرا از اينجا رفتي ، تو كه مثل قصه هايي

گله م از چه چيزي باشه ، نه بدي نه بي وفايي

 

شب رفتنت نوشتي ، شدي قربوني تقدير

نقرة اشكاي من شد ، توي گردنت يه زنجير

 

شب تلخ رفتن تو ، گلدونامون اشكي بودن

قحطي سفيدي يا بود ، همه انگار  مشكي بودن

 

شب رفتنت كه رفتي گفتي ديگه چاره اي نيس

ديدم اون بالاها انگار، عكس هيچ ستاره اي نيس

 

شب رفتن تو ياسا، دلمو دلداري دادن

اونا عاشقن وليكن ، تنها نيست كه ، زيادن

 

بارون اون شب دسشو از سر چشمام ب نمي داشت

من تا ميخواستم ببارم هركسي مي ديد نمي گذاشت

 

شب رفتن تو رفتم ، سراغ تنها نوارت

اون كه واسم همه چيز بود آره تنها يادگارت

 

سرنوشت ما يه ميدون ، زندگي ولي يه بازي

پيش اسم ما نوشتن ، حقته بايد ببازي

 

شب رفتن تو خوندن ، واسه من همه لالايي

يكي ميگفت كه غريبي ، يكي مي گفت بي وفايي

 

شب رفتن تو ابرا ، واسه گريه كم آوردن

آشناها براي زخم واشده م مرهم آوردن

 

شب رفتن تو تسبيح از دس گلدونا افتاد

قلب آرزوهام اون شبواسة هميشه وايساد

 

شب رفتن تو غربت ، جاي اونجا اينجا پيچيد

دل تو بدون منظور ، رفت و خوشبختي مو دزديد

 

شب رفتن تو ديدم ، يكي از قناريا مرد

فرداش اما دس قسمت ، اون يكي رم با خودش برد

 

شب رفتن تو چشمات راس راسي چه برقي داشتن

اين همه آدم چرا من؟ پس با من چه فرقي داشتن ؟

 

شب رفتنت پاشيدم همه اشكامو تو كوچه

قول تو آروم گذاشتم ، پيش قرآن لب طاقچه

 

شب رفتنت دلم رفت پيش چشمايي كه خيسن

پيش شاعرا كه دائم از مسافر مي نويسن

 

شب رفتن تو ديدم خيليه غماي شاعر

روي شيشه مون نوشتم مي شينم به پات مسافر

 

برو نا همه بدونن سفرم اينقدرا بد نيس

واسه گفتن از تو اما ، هيچكي شاعري بلد نيس

 

 

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : سه شنبه دوم بهمن 1386  ساعت : 12:37