سفره ای رنگین از غذاهای محلی در حیاط کنار حوض گسترده شده بود . فضا بوی تازگی و طراوت بخود گرفته بود . بوی غذا های شمالی کریم آقا را از خود بیخود کرده بود . بروی تختی که کنار حوض قرار داشت فرشی پهن بود و دور تا دور آن پشتی های ترکمنی چیده شده بود . انواع ترشیجات و شور اطراف سفره , اشتهای کسانی که دور سفره نشسته بودند را دوچندان میکرد . نسیم خنک با عبور از میان شاخ و برگ درختان و گلها با عطر بهاری مشام افراد این بزم خانوادگی را نوازش میداد . کریم آقا در حالیکه نان را تکه میکرد گفت :
- زهرا خانم واقعا دست وپنجه تون درد نکنه . با اینکه دست پخت مینا خانم حرف نداره ولی بی تعارف عرض کنم که همیشه سفره شما آدمو مسحور میکنه .
- اختیار دارین کریم آقا . نوش جونتون . بفرمایین تا غذا از دهن نیافتاده شروع کنین .
سیمین که کنار سهیلا نشسته بود گفت :
- آقا فرید قولتون که یادتون نرفته . من بیصبرانه منتظرم که خاطراتتون رو بشنوم .
خاله مینا در حالیکه دیس شامی را جلوی شوهرش میگذاشت گفت :
- حالا چه گیری دادی . شاید فرید جون دوست نداشته باشه .
فرید لقمه ای که از کشک بادمجان گرفته بود بطرف سهیلا که کنارش نشسته بود گرفت و گفت :
- نه خاله جون . شاید شنیدن سرگذشت من برای جوونایی مثل سیمین خیلی هم خوب باشه .
سهیلا با نگاهی پر از احساس و قدردانی به فرید در حالیکه لقمه را از دست فرید میگرفت گفت :
- پس ما گوش ندیم دیگه , نه ؟
- اختیار دارین خانم شما هنوزم برای من از هر جوونی جوون ترین
این دو چنان کلمات را عاشقانه خطاب به هم به زبان می آوردند که هر شنونده ای از میزان اشتیاق و عشق این دو به وجد می آمد. شام در محیطی کاملا گرم و صمیمی صرف شد و پس از آنکه سفره توسط خانمها جمع شد به اصرار فرید قرار شد که ظرفها را فرید و سهیلا با هم بشویند . سیمین کنار پدرش نشسته بود و سرش را روی شانه پدر گذاشته و به آسمان خیره شده بود . خاله مینا در حالیکه آتشگردان را میچرخاند به آرامی طوریکه کسی نشنود گفت :
- دخترم درسته که فرید پسر خاله توئه ولی بهتره که تو روابطت با اون یه کم مواظب باشی . ممکنه سهیلا خانم ناراحت بشه .
- اااا مامان مگه من چیکار کردم که سهیلا جون بخواد ازم ناراحت بشه ؟
- تو نمیفهمی . سهیلا خیلی فریدرو دوست داره و آدم عاشق حسوده و تحمل اینکه کسی با معشوقش گرم بگیره نداره .
- ولی سهیلا خانم تحصیل کرده و روشن فکره . فکر نمی کنم اینطوری باشه .
- یعنی ما که اینطوری هستیم روشن فکر نیستیم ؟ یهو بگو چیزی حالیمون نیست دیگه .
- من غلط بکنم همچین حرفی بزنم . میدونم شما وقتی زن دیگه ای بابا رو نیگا میکنه چطوری غیرتی میشین .
کریم آقا ذغال روی قلیان را جابجا کرد و پکی عمیق به قلیان زد و گفت :
- پدر عشق بسوزه . این ننه ات , همون جوونیها هم قبل از اینکه من بیام خواستگاریش اگه کسی یه کم با ما گرم میگرفت , تا بنده خدارو به غلط کردم وا نمیداشت دست بردار نبود .
- واه واه خدا بدور . خوبه خودت یادته که من چقدر خاطر خواه و کشته مرده داشتم . یادت رفته پاشنه درو از جا کنده بودی از بس اومدی و رفتی . خان باجیم میگفت که خواهرم هنوز بچه است و وقت عروسیش نیست ولی تو ول کن نبودی .
سیمین در حالیکه از خنده ریسه رفته بود گفت :
- جونمی جون دعوا
- بسه بسه دختره ور پریده . خودتو جمع کن پسر خاله ات داره میاد .
فرید و سهیلا و خاله زهرا از پله ها پایین آمدند . سهیلا سینی چایی را دور گرداند و کنار فرید نشست .
سیمین با اشتیاقی سر شار گفت :
- آقا فرید , الوعده وفا . من منتظر شنیدن حرفای شمام
- باشه دختر خاله .
استکان کمر باریک و کوچک چایی را بدست گرفت و قندی در دهانش گذاشت . باز هم اسب سرکش خیالش اورا به سرزمین خاطراتش برده بود . استکان چایی را لاجرعه سر کشید . خود را روی تخت جابجا کرد و داستان زندگی پر فراز و نشیبش را آغاز کرد :
تهران سال 1357
آنروزها وضع بیشترشهرهای کشوربه هم ریخته بود . هرروز مردم دسته دسته بیرون میریختند و بر علیه رژیم شعار میداند . تمام در و دیوارهای شهر پر بود از شعار و عکس . دولت برای سر و سامان دادن اوضاع به زور متوسل شده بود و به کمک نیروهای نظامی به سرکوبی مخالفین پرداخته بود . حکومت نظامی در بسیاری از شهر های کشور برپا بود . فرید که در این زمان جوانی هجده ساله بود فارغ از این زنده بادها و مرده باد ها خودرا برای ورود به دانشگاه آماده میکرد . او که در طول سالهای تحصیل پیوسته جزو شاگردان ممتاز مدرسه بود , میبایست در کنار تحصیل به کار هم مشغول باشد . از دوسه سال پیش به کمک دبیر زبان به تدریس خصوصی مشغول شده بود . آنروز حال خاله زهرا خوب نبود و دایی فرهاد هم خانه نبود . فرید که تازه رسیده بود وقتی حال خاله زهرا را دید با نگرانی پرسید :
- خاله جون چی شده . دکتر رفتین ؟
- نه عزیزم . چیزی نیست . نگران نباش
- دایی فرهاد کجاست ؟ هنوز نیومده ؟
- نه . حتما با رفقاشه .
- من الان میرم دکترو میگم بیاد معاینه تون کنه.
- نه لازم نیست . یه کم استراحت کنم حالم بهتر میشه .
- نه اگه یهو حالتون بدتر بشه چیکار کنیم . تا حکومت نظامی شروع نشده میرم دکترو میارم .
و بی آنکه منتظر جواب خاله زهرا بماند از خانه خارج شد . تا مطب دکتر فاصله زیادی نبود . وقتی به مطب دکتر رسید , دکتر داشت مطب را ترک میکرد .
- سلام آقای دکتر . حال خاله ام اصلا خوب نیست . ترو خدا لطف کنین یه سر بیاین بالا سرش .
- سلام . مگه نمیبینی ساعت چنده . من دارم میرم خونه .
- خونه ما تو همین کوچه بغلیه . زیاد طول نمیکشه .
- مگه نمیبینی . تا یه ساعت دیگه حکومت نظامی شروع میشه .
- آقای دکتر شما زحمت بکشین تشریف بیارین . بخد ا از خجالتتون در میام .
- باشه پس زودتر راه بیافت بریم . من ماشینو روشن میکنم تو این درو قفل کن و بیا .
- چشم . خدا خیرتون بده .
دکتر پس از معاینه خاله زهرا نسخه ای نوشت و به دست فرید داد و گفت :
- چیز خاصی نیست , البته بهتره که این داروهارو استفاده کنه و یه چند روزی هم تو خونه استراحت کنه . به خاطر کار زیادیه .
- چشم آقای دکتر خیلی محبت کردین .
پس از رفتن دکتر فرید هم به دنبال دکتر برای تهیه دارو از خانه خارج شد . کمتر از بیست دقیقه به زمان حکومت نظامی وقت مانده بود . وقتی به داروخانه نزدیک مطب دکتر رسید , داروخانه تعطیل بود و مجبور شد برای گرفتن داروها به داروخانه ای که چند خیابان دورتر بود برود . از خیابان صدای تیر اندازی و همهمه به گوش میرسید . از دور ستونی از دود که به آسمان کشیده شده بود به چشم میخورد . فرید به سرعت قدمهایش افزود . داروخانه خلوت بود . پس از تهبه دارو سریع به سمت خانه حرکت کرد . ساعت حکومت نظامی فرا رسیده بود. برای آنکه به دست مامورین حکومت نظامی نیافتد تصمیم گرفت که از کوچه پس کوچه خود را به خانه برساند . به سر خیابان رسید . هنوز از پیچ سر خیابان نپیچیده بود که صدایی سر جایش میخکوبش کرد .
- ایست .
فرید در جای خود خشکش زد . یک لحظه فکر کرد اگر به دست مامورین گرفتار شود , ممکن است تا روشن شدن مسئله ساعتها طول بکشد . به همین علت بدون آنکه به عقب برگردد , تمام نیروی خود را در پاهایش جمع کرد و شروع به فرار کرد . صدای سربازی از پشت سر بگوش میرسید .
- ایست .
- برای چی معطلی ؟ بزنش
صدای شلیک گلوله سکوت حاکم بر حکومت نظامی را شکست . سوزشی در پای خود احساس کرد ولی با نیرویی که تا به حال در خود سراغ نداشت به دویدن ادامه داد .خود را به اولین کوچه فرعی رساند . صدای پوتین سربازان که به دنبال او در خیابان میدویدند ترسی عجیب به دل فرید انداخته بود . باید سریعتر از این محلکه میگریخت . بعد از پیچ بعدی با دیدن دری که باز بود سراسیمه خود را به داخل خانه کشاند و در را بست . دختری که پشت در بود با دیدن فرید خواست که فریاد بکشد و لی فرید با دست جلوی دهان اورا گرفت . صدای پای سربازان نزدیکتر میشد .
- کدوم طرف رفت ؟
- نمیدونم
- شما ازاین طرف برین . ماه هم از این ور میریم .
قلب فرید مثل گنجشکی که در چنگال صیادی اسیر شده باشد به تندی میزد . در این لحظه متوجه شد که هنوز دستش برروی دهان دخترک است و او با تقلا میخواهد که خود را از چنگال فرید آزاد کند .
- ببین دختر خانم . نترس . من نه دزدم نه جانی . فقط قول بده که ساکت باشی تا من دهنتو ول کنم . فقط قول بده که جیغ نزنی .
دختر با اشاره سر موافقت خودش را نشان داد . اما به محض اینکه فرید دستش را از روی دهان دختر برداشت , صدای جیغ دخترفضای دالان تنگ را پر کرد . در این لحظه اهل خانه با صدای جیغ به بیرون ریختند .
- چه خبره
- چی شده ؟
- تو کی هستی ؟ اینجا چیکار میکنی؟
- آ آ آ آ قا من بخدا دزد نیستم . مامورا دنبالم بودن . اومدم اینجا .
پیر مردی که در میان آنان بود گفت :
- از دست ماموران حکومت نظامی فرار کردی ؟ انگار زخمی شدی ؟
فرید که تا این لحظه حواسش به زخم پایش نبود بی اختیار قدرت پاهایش را از دست داد و به زمین افتاد .
- ااا پس چرا معطلین . احمد آقا زود ورش دارین بیارینش تو .
- حاج عمو ما که اینو نمیشناسیمش شاید دزدی چیزی باشه .
- به قیافه این میخوره دزد باشه . درثانی با این زخم که نمیتونیم ولش کنیم . حالا زود بلندش کنین بیارینش بالا . بابایی تو هم برو سراغ آقا سعید بگو زود بیاد اینجا . از راه پشت بوم برو که مامورا نبیننت .
- باشه بابا بزرگ .
وقتی سعید که دانشجوی پزشکی بود بالای سر فرید رسید با معاینه پای او گفت :
- خدا رو شکر چیز خاصی نیست . گلوله از پاش خارج شده . فقط باید جای زخمشو پانسمان کنم .
- آقای دکتر ببخشین . همه شمارو انداختم تو زحمت .
- من هنوز دکتر نشدم آقا ......
- فرید . اسم من فریده
- خوشبختم منم سعیدم . همسایه حاج عمو
- منم خوشبختم .
در این لحظه دختر جوان که دیگران منیژه صدایش میکردند با یک پارچ آب و یک لگن و مقداری وسایل پانسمان وارد شد .
- آبجی ببخشین . شما رو هم ترسوندم .
منیژه که از خجالت سرخ شده بود سرش را پائین انداخت و به آرامی با صدایی که بی شباهت به زمزمه جویبار نبود گفت :
- شما ببخشین که من جیغ زدم .
وبعد به سرعت از اتاق خارج شد . با وجود آنکه چادری سفید با گلهایی ریز بر سر داشت اما از زیبایی و وجاهتش چیزی کاسته نشده بود . دختری با صورتی گرد و مهتابی و دیدگانی نافذ و چشمانی به رنگ سیاه . ابروانی پیوسته که آدمی را بیاد مینیاتورهای قدیمی میانداخت . لبانی به رنگ سرخ که از غنچه های بهاری خراج میطلبید و دو ردیف صدف درخشان که به هنگام لبخند تپش قلب هر بینندهای را به شماره میانداخت . با وجود اینکه 16 سال بیشتر نداشت اما قد بلند و هیکل موزنش اورا بزرگتر از سنش نشان میداد .
حاج عمو که پیر مردی خوش سیما بود با مهربانی رو به فرید کرد وپرسید:
- خب آقا فرید , چطور شد که این اتفاق برات افتاد . چرا مامورا دنبالت بودن ؟
- راستش حاج آقا , حال خاله ام خوش نبود . دکتر نسخه ای نوشته بود که باید براش تهیه میکردم . وقتی از داروخونه بر میگشتم گیر گشتی ها افتادم . خواستم فرار کنم که اونا با تیر زدنم . الانم باید زود برگردم خونه . آخه الان خاله ام با اون حالش تو خونه تنهاست .
- ولی الان که نمی تونی از جات حرکت کنی . بعدشم الان که مامورا همه جا پرند .
- ولی من باید برم . خاله ام به من احتیاج داره .
- مگه کسی پیشش نیست ؟
- راستش نمیدونم . دائیم هم پیش ماست . ولی گمون نکنم که الان خونه باشه .
- تو با خاله ات زندگی میکنی ؟ پس پدر و مادرت کجان ؟
- من پدرو مادر ندارم . هردو شون تو زلزله بوئین زهرا کشته شدند . من اون موقع دو سالم بود . چیزی ازشون یادم نمیاد .
- خیلی متاسفم . خدا رحمتشون کنه .
- حاج آقا شمارم انداختم تو زحمت . حالا اگه اجازه بدین من رفع زحمت میکنم .
- کجا میخوای بری پسر ؟
- ما خونمون نزدیکه سعی میکنم از راه پشت بوم خودمو برسونم به خونه .
- با این پا ؟
- چیز مهمی نیست . باید برم . از شما هم ممنونم .
و از جای خود بلند شد .
- پس لااقل صبر کن به احمد آقا بگم که باهات بیاد . اینطوری خطرناکه .
سعید که به حرفهای اندو گوش میداد گفت :
- حاج عمو نمی خواد به احمد آقا بگین من خودم کمکش می کنم بره . بعد هم خودم میرم خونه . با من امری ندارین ؟
- نه پسرم . خدا پشت و پناهتون .
فرید درد شدیدی در ناحیه ران خود احساس میکرد . با این حال نمی توانست خاله اش را تنها رها کند . به همین خاطر به کمک سعید بعد از چند دقیقه از پشت بامی به پشت بامی دیگر رفته و خود را به خانه رساند .
ادامه دارد .....



