تبليغاتX
به وبلاگ ت مثل تنهایی خوش آمدید

 

 

( داستان - داستانک - داستان دنباله دار ) نوشته هایی که شاید نتونم به زبون بیارمشون
آرشیو داستان

خانه ای از جنس حباب

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

سیب سرخ حوا

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

قسمت یازدهم

قسمت دوازدهم

قسمت سیزدهم

قسمت چهار دهم

 

ستون آزاد خوانندگان

منتظرم

اين ستون مخصوص مطالب شما عزيزان است . بيصبرانه منتظر نوشته هاي دوستان جان هستم

ادامه مطلب

نویسنده : شما دوستان جان

قفسه كتاب

 

ادامه مطلب

نویسنده : ؟؟؟؟

برمیگردم 

سلام به شما دوستای گلم که دلم براتون یه ذره شده

دارم رو داستان جدیدم کار میکنم . امیدوارم بزودی آپ کنم . ممنوم از همه شما که تو اینمدت منو با نظراتتون راهنمایی کردین . از عزیز دل برادر آمیزیغنبیت که اینقد منو شرمنده خودش کرده ممنونم . یه چیزی میگم خودش نشنوه . و لی خیلی دلم میخواد بشناسمش . با بعضب از اونایی که میان و نظر میدن فرق داره . دوستای گلم که نمیتونم اسم همشونو بیارم . امیدوارم که بازم جای پاتونو اینجا ببینم . راستی یه گلایه  ما اینهمه زحمت کشیدیم و نشستیم فلش کلیپ ساختیم . جز یکی دو نفر انگار اصلا نرفتن حتی ببیننش . تا چه رسد به اینکه نظر هم بدن . اینکه میگم نظر بدین به خاطر این بود که این فلش تقدیم کرده بودم به شما عزیزان .

به هر حال دلم اندازه یه ارزن شده واستون . به امید دیدار و خدا نگهدار

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : یکشنبه سی ام دی 1386  ساعت : 16:19
سيب سرخ حوا (قسمت آخر ) 

-        الو آقا پيمان منم ندا .

-        ببخشين اشتباه شد . سلام

-        سلام .

-        خوب شما كجايين ؟ پس چرا نيومدين ؟ چرا هانيه گوشيشو جواب نميده ؟

-        راستش يه مشكلي پيش اومده .

-        چه مشكلي ؟

-        ما الان بيمارستانيم .

-        بيمارستان ؟ چي شده پس چرا حرف نميزنين ؟

-        ناراحت نشين چيزي نيست . حنانه تصادف كرده مجبور شديم بياريمش اينجا .

-        چي شده ؟ هانيه حالش چطوره . اونم چيزيش شده ؟

-        نه چيز خاصي نيست . فقط اگه ممكنه شما بياين اينجا . من اينجا دست تنهام .

-        خوب ما همين الان راه مي افتيم . شما كدوم بيمارستانين .

-        بيمارستان ...... ميشناسين كه ؟

-        آره من همين الان راه ميافتم .

نميدنم چطوري موضوع رو به سپهر گفتم . اونم سريع حركت كرد . حالا ميدونستم كه دلشوره هام بي مورد نبود . كابوسايي كه شب خوابو ازم گرفته بود .

-        يه كم سريع تر

-        ميبيني كه دارم ميرم . نگفت بهت چي شده ؟ حالشون خوبه ؟

-        گفت چيز خاصي نيست . ولي من دلواپسم

وقتي رسيديم بيمارستان رفتم سراغ اطلاعات . مسئول اطلاعات پرسيد

-        باهاشون چه نسبتي دارين ؟

-        همسرمه . يعني نامزدمه . امروز قرار بود عروسي كنيم .

-        يه لحظه صبر كنين ..... بله ...... خانوم هانيه ..... خيلي متاسفم ، بردنش اطاق عمل

-        اطاق عمل ؟

-        بله . دست چپ انتهاي راهرو .

وقتي جلوي اطاق عمل رسيدم ، حنانه و ندا رو ديدم كه پشت در اطاق عمل وايسادن . خواستم برم تو ماموري كه اونجا بود جلومو گرفت و نذاشت .

-        من بايد ببينمش .

-        آقاي محترم ورود به اطاق عمل قدغنه .

-        لااقل بهم بگين حالش چطوره ؟

حنانه و ندا داشتن آروم اشك ميريختن . رفتم پيششون . وقتي حنانه نيگام كرد ، گريه هاش شدت گرفت .

-        كسي نيست بمن بگه چه اتفاقي افتاده ؟

ندا كه حالو روز منو ديد با گريه بمن گفت

-    وقتي از خونه اومديم بيرون حنانه ماشين رو سر خيابون پارك كرده بود . وقتي رفتيم سوارشيم ، يهو هنانه گفت كه شناسنامه اش رو فراموش كرده واسه همين برگشت كه شناسنامه اش رو بياره . هنوز از عرض خيابون رد نشده بود كه صداي ترمز ماشين و صداي برخوردي مارو برگردوند طرف خودش . هانيه يه لحظه رو هوا بلند شد و چند متر اونورتر خورد زمين . ديگه چيزي نفهميديم . سريع دويديم طرفش و رسونديمش بيمارستان . از همون موقع هم بردنش اطاق عمل . دكترا ميگن . حالش وخيمه ولي بايد به خدا اميد داشت .

همه سالن رو سرم چرخيد و چشام سياهي رفت . اگه سپهر زير بغلمو نگرفته بود ميخوردم زمين . دهنم تلخ شده بود . حال خودمو نميدونستم . وقتي صداي فريادم راهرو بيمارستان و پر كرد ، چندپرستار بطرفم اومدن . سپهر بازومو گرفته بود و منو از داخل بيمارستان كشوند بيرون . تو محوطه بيمارستان بغضم تركيد . نمي دونم واسه حال و روز خودم گريه ميكردم يا هانيه . خودمو مقصر ميدونستم . هزار بار به خودم لعنت فرستادم . اگه من مقابل اين آدم قرار نمي گرفتم شايد الان بجاي اينكه روي تخت اطاق عمل خوابيده باشه ، داشت زندگي معمولي خودشو ميكرد . كاملا خورد شده بودم . چند ساعتي بود كه پشت در اطاق عمل منتظر بوديم . تو اين مدت شوهر حنانه هم اومده بود . به محض اينكه در باز ميشد همگي به سمت در ميرفتيم . ولي خبري نبود و هركسي كه به ما ميرسيد فقط ما رو تشويق به صبر و تحمل ميكرد . هوا داشت تاريك ميشد و من كمي آروم تر شده بودم . نزديكاي ساعت 6 بود كه زن و مرد مسني هراسون به سمت ما اومدن . حنانه بطرف زني كه مي اومد رفت و وقتي بهم رسيدن با گريه خودشو انداخت تو بغل اون . باز هم غوغايي بپا شد . هركسي گوشه اي گريه ميكرد . حدس زدم كه اينها بايد پدر و مادر هانيه باشن . ساعت نزديك 8 بود كه دكترا از اطاق عمل اومدن بيرون . همه بطرف دكتر رفتيم .

-        آقاي دكتر چي شد ؟ حال دخترم چطوره .

-        ما هر كاري كه ميشد انجام داديم . حالا ديگه بايد بخدا اميدوار بود .

-        ميتونيم ببينيمش ؟

-        فعلا كه ايشون بيهوشن . وقتي بهوش اومدن ميتونين ببينيش .

-        خدا خيرتون بده . آقاي دكتر ما بعد از خدا همه اميدمون به شماست .

-        ما هر كاري كه بتونيم مي كنيم .

پدر هانيه نگاه عجيبي بمن انداخت . تمام تنم لرزيد . نفرت تو نگاهش موج ميزد . نتونستم بيشتراز اين تو چشماش نيگا كنم . هانيه رو هنوز به بخش منتقل نكرده بودن . دلم ميخواست بازم لبخنداي شيرينشو ببينم . دلم ميخواست چشماشو وا كنه و تو چشمام چشم بدوزه . آخه اين چه تقديري كه ما داشتيم . چرخ روزگار تحمل شادي مارو نداشت . ساعت از 11 گذشته بود كه پرستارا خبر دادن كه هانيه بهوش اومده و نسبتا حالش خوبه و پدر ومادرش ميتونن براي چند لحظه ببيننش . داشتم منفجر ميشدم . طاقتم طاق شده بود . پدر و مادر هانيه با عجله رفتن داخل . دل تو دلم نبود . ميخواستم برم ببينمش ، ولي نميذاشتن . وقتي پدر و مادر هانيه برگشتن جرات نكردم حالشو بپرسم . مادر هانيه چيزي تو گوش حنانه گفت . حنانه اومد طرف من .

-        آقا پيمان هانيه ميخواد شما رو ببينه .....

هنوز حرفش تموم نشده بود كه رفتم تو . وقتي تو اون لباس ديدمش پا هام لرزيد . بيشتر بدنش پانسمان بود . چشماش نور سابق رو نداشت ولي بازم داشت تو چشمام نيگا ميكرد . رفتم كنار تختش و زان زدم . دستش رو گرفتم تو دستم . دستش يه تيكه يخ بود .

-        سلام هانيه

قدرت حرف زدن نداشت . با صدايي كاملا ضعيف جواب داد

-        سلام عزيزم

-        خوبي ؟

-        حالا كه تو اينجايي خوبم

-        هانيه منو ببخش . من باعث اين اتفاق شدم . خودمو نمي بخشم

-        نه پيمان ، اين حرف و نزن . من دارم تقاص پس ميدم . آه مادر پيمان بالاخره دامنمو گرفت .......

سكوت سنگيني بينمون حاكم شد .

-        پيمان

-        بله عزيزم

-        دلم ميخواد قبل از مرگم ، يه بار ديگه انگشتري رو دستم كني .

-        اين چه حرفيه ؟ وقتي عقد كرديم دستت ميكنم

-        من ميدونم كه اونروزو نميبينم . نذار با حسرت اون لحظه ازت جدا شم .

اشك امونم نداد . صورتم گذاشتم رو دستش . بوسه اي روي دستش گذاشتم .

-        دلت ميخواد عاقد رو بيارم همينجا تا خيالت راحت بشه ؟

-        يعني ميشه ؟

-        چرا كه نه ؟ همين الان اينكارو ميكنم .

بعد سريع رفتم بيرون و قضيه رو به سپهر گفتم و فرستادمش دنبال آقاي صادقي كه  دفتر خونه داشت . قرار شد خودم هم با آقاي رسولي كه آشناي مشترك من وآقاي صادقي بود تماس بگيرم و هماهنگ كنم . دوباره برگشتم پيش هانيه . تو اين لحظه چند پرستار و دكتر بطرف اتاق هانيه ميدودند . دلم هري ريخت . خواستم برم تو ولي نذاشتن . از پشت پنجره داشتم تماشا ميكردم . همه تو تكاپو بودن . بدترين دقايق عمرمو تجربه ميكردم . ثانيه ها به سنگيني ميگذشت . بالاخره بعد از حدود 20 دقيقه تلاش دوباره هانيه برگشت . وقتي كه نيگاش ميكردم متوجه علاقه اي كه بهش تو دلم احساس ميكردم شدم . چشماشو وا كرد و چيزي آروم بزبون آورد كه نشنيدم . پرستاري بطرف در اومد و پرسيد

-        پيمان كيه ؟

-        گفتم بفرمايين . من پيمانم

-        برين تو ولي زياد باهاش صحبت نكين .

-        حالش چطوره ؟

-        الحمد الله خطر از سرشون گذشت .

-        ميتونم پيشش بمونم ؟

-        بايد از مسئول قسمت سوال كنين

-        باشه . ممنون

دلم بحالش ميسوخت . من از زندگي خودم ناراضي بودم . ولي وقتي به زندگي هانيه دقت ميكردم ، ميديدم كه اين دختر بيشتر ساعات زندگيش سرشار بود از غم و ناراحتي . تصميم گرفتم اگه ازين خطر جست تا جايي كه ميتونم كنارش باشم .

وقتي كنار تختش ايستادم ، بيشتر از هميشه احساس نياز به با اون بودن رو داشتم .

-        اومدي ؟

-    آره عزيزم من اينجام . سپهر رو فرستادم دنبال عاقد . فكر كنم ديگه تا چند دقيقه ديگه پيداشون بشه .

-        مرسي عزيزم

-        چه عقد خاطره انگيزي بشه . بعدها با خوشي از اين مراسم باهم صحبت ميكنيم .

تو چهره اش غمي عميق ديده ميشد . نميدونم چرا خودم هم حرفامو باور نميكردم .

بعد از چند دقيقه سپهر اومد پشت در . رفتم پيشش و پرسيدم

-        چي شد ؟

-        هيچي با كلي مكافات آقاي صادقي رو آوردم ولي اجازه نميدن بياد اينجا

-        بايد با مسئول اينجا صحبت كنيم .

بعد با هم حركت كرديم . قانع كردن مسئول بيمارستان براي اينكار خيلي سخت بود ولي وقتي كه پزشك معالج هانيه چيزي رو بطور خصوصي به مسئول بيمارستان گفت ، اونهم با شرط اينكه اين مراسم سريع و بي سر وصدا برگزار بشه موافقت كرد .

پدر و مادر هانيه خيلي مخالفت ميكردن ولي وقتي فهميدن كه اين خواسته هانيه است رازي شدن كه اينكار صورت بگيره . تو اتاق هانيه فقط من بودم عاقد . بقيه پشت در وايساده بودن . دلم شروع كردن به تند تند تپيدن .

-        .... آيا بنده وكيلم ؟

-        بله

خنده شيريني رو لباش بود . زيبا تر از هميشه . وقتي انگشتري رو نو دستش ميكردم داشت اشك ميريخت . گونه اش رو بوسيدم .

-        پيمان

-        بله عزيزم

-        يه خواهشي دارم ازت

-        بگو عزيزم هرچي كه ميخواي بگو

-        ميخوام يه قولي بهم بدي

-        باشه عزيزم . هر چي كه بخواي

-    قول بده فردا برگردي خونت و با لاله آشتي كني . الان سودا چشم براه توئه . قول بده كه ديگه سودا رو تنها نذاري

-        باشه عزيزم قول ميدم

-        خيلي خوشحالم

-        منم همينطور عزيزم

-        پيمان سردمه . بغلم كن

-        باشه عزيزم

همه اطرافيان اومده بودن تو . هر كسي يه گوشه آروم اشك ميريخت . صحنه بسيار حزن انگيزي بود . يه لحظه احساس كردم كه دستاي هانيه كه به دور گردنم حلقه بسته بود ، شل شد . وقتي تو چشماش نيگا كردم فقط غم ميديدم .

-        خدا اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا آخه چرا ؟

........ حالا كه اين پست رو مينويسم دو سال از اون شب شوم ميگذره . هانيه رفته و منو تو اين دنيا با همه زشتيها تنها گذاشته . بعد از اون شب تصميم گرفتم به قولي كه  به هانيه داده بودم عمل كنم و هيچوقت سودا رو تنها نذارم . حالا ديگه سودا بزرگ شده و كلاس اوله . اون ميدونه كه بابا هميشه دوسش داره . بعضي وقتا كه به آسمون نيگا ميكنم ، صورت زيباي هانيه رو ميبينم كه داره بهم لبخند ميزنه . اون رفته ولي هميشه يادش تو يادمه .

همه چي از ياد آدم ميره

مگه يادش كه هميشه يادشه

((امروز دومین سالگرد اون اتفاق شومه))

پايان

لطفا اين فلش رو هم ببينين و نظر بدين

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : چهارشنبه بیست و ششم دی 1386  ساعت : 15:39
اعلان و نظر خواهی 

سلام به همه دوستاي گلم كه تو اين مدت با لطفشون منو شرمنده خودشون كردن . عزيزاني كه با صبر و حوصله نوشته ها و پراكنده گويي هامو تحمل كردن . بعضي از دوستان فرمودن كه كاها تو تايپ ايراد دارم . اينو ميدونم ولي اميدوارم كه به لطف خودتون عفو كنين . آخه كار عجله اي بهتر از اينم نميشه . دلم ميخواست كه نظرات دوستان منو تو نوشتن بيشتر راهنمايي كنه تا شايد بتونم بهتر بنويسم . فردا چهارشنبه قسمت 14 رو با لينك يه فلش كليپ آپلود ميكنم . خوشحال ميشم نقاط ضعف و اگه بود نقاط قوت داستان و كليپ رو برام بنويسين . چند روز پيش به فرموده دوست عزيز آميز يغنبيت يه نظر سنجي تو وبلاگ راه انداختم ولي متاسفانه مشكلي (نصفه لود شدن وبلاگ ) باعث شد كه كد اين نظر خواهي رو حذف كنم . پس لطف كنين و تو قسمت نظرات نظرتونو در مورد4 سوال زير بنويسين. ممنون از همه شما مهربونا

1 ) نظرتون در مورد داستان و ساختارش چيه ؟

2 ) درمورد فلش كليپ چه نظري دارين ؟

3 ) در مورد شخصيت پيمان و هانيه بنويسين .

4 ) دوست دارين وبلاگ رو با داستان ادامه بدم يا متنوع باشه ؟

قربون همه شما عزيزان

 

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : سه شنبه بیست و پنجم دی 1386  ساعت : 15:15
سیب سرخ حوا (قسمت سیزدهم ) 

....... صداي زنگ تلفن همراهم نذاشت حرفامونو ادامه بديم . شماره سپهر رو صفحه نمايش ديده ميشد .

-        بله بفرمايين ؟

-        سلام استاد . خوبي ؟

-        مرسي . تو خوبي ؟ چه خبر ؟ با  لاله صحبت كردي؟

-        آره امروز باهاش صحبت كردم .

-        خب ؟

-        تلفني نميشه . بعد از ظهر ميبينمت . بعدشم شب ميريم خونه ما تا فردا با هم بريم .

-        مسخره بازي در نيار . من كه تا بعد از ظهر نميتونم بمونم .

-        آخه مفصله .ساعت 5:30 همون جاي هميشگي ميبينمت . تا اونموقع خداحافظ .

-        ا ا ا ا صبر كن .

تماس قطع شده بود و من بايد تا بعداز ظهر منتظر ميموندم . اين اننتظار برام كشنده بود . دونستن اين موضوع كه صحبتهايي بين لاله و سپهر ردوبدل شده برام خيلي مهم بود و ميتونست زندگيم رو تغيير بده . وقتي صداي زنگ آپارتمان بصدا دراومد هانيه گفت كه " حتما نداست " و رفت سمت آيفون . ندا خانمي بود حدود 30 ساله و اونطوري كه هانيه تعريف كرده بود دوست دوران دانشگاهيش بوده كه تا بحال ازدواج نكرده بود و بقول خودش ديگران كه ازدواج كرده بودند چه تاجي بسرشون زده بودند كه اون ازش محروم باشه . وقتي ندا من و اونجا ديد خيالي تعجب كرد . انگار هانيه از حضور من در اونجا چيزي بهش نگفته بود .

-        سلام . من پيمانم .

-        سلام . ندا هستم . از آشنايي تود خوشحالم . هانيه از شما برام گفته .

-        انگار از ديدنم جا خوردين .

-        نه . البته فمر نميكردم شما رو اينجا ببينم .

رو كردم بطرف هانيه و گفتم

-        هانيه من ميرم بيرون قدم بزنم . شما با هم راحت باشين .

-        نه نميخواد تو اين سرما خودتو اذيت كني . منو ندا باهم نداريم . مثل تو و سپهر .

-        بله آقا پيمان لازم نيست خودتونو تو زحمت بندازين . من راحتم

-        آخه شما ميخواين حرفاي زنانه بزنين كه شايد بودن من مزاحمتون باشه .

-        نه اصلا اينطوري نيست . خواهش ميكنم شما هم راحت باشين .

بعد هردو رفتن تو اتاق خواب . وقتي برگشتن ندا داشت ميخنديد ولي هانيه اخم كرده بود . معلوم بود كه ندا سربسرش گذاشته . ندا خانمي شوخ و سرزنده بود كه هر چيزي ميتونست سوژه خوبي براي شوخي و خنده باشه . وقت نهار كلي خنديديم . ندا داشت از خاطرات دوران دانشگاه تعريف ميكرد . من و هانيه از ته دل ميخنديديم . ندا تو تعريف كردن خاطره و جك استاد بود . توري كه بيمزه ترين جك ها رو جوري تعريف ميكرد كه همه خندشون ميگرفت . اون برخلاف هانيه قد كوتاهي داشت . صورتي گرد و سبزه با دهن و بيني كوچك . زيبا نبود اما رويهم رفته قيافه اي با نمك داشت . وقتي خاطره اي از پيمان تعريف كرد قيافه هانيه تو هم رفت . ميدونستم كه يادآوري خاطرات پيمان براي اون ناراحت كننده است . ندا متوجه تغيير چهره هانيه رو متوجه شد . توري كه يه جوري حرفاشو سرهم بندي كرد و با تعريف يه جك خواست كه فضارو عوض كنه . تا نزديكاي عصر ندا همينطور گفت وخنديد . ما هم با خنده هاي اون ميخديديم . ديگه وقت اون رسيده بود كه برم پيش سپهر . با ندا و هانيه خداحافظي كردم تا برم .

-    راستي هانيه من امشب پيش سپهرم شام دعوتم . شب هم ميمونم تا فردا با هم بريم محضر. شما هم سه تايي بياين . ما ساعت 11 اونجاييم . خوب تا فردا خدا نگهدار .

وقتي رسيدم جلوي سينما سپهر منتظر بود . سوار ماشينش شدم و راه افتاديم .

-        سلام استاد .

-        سلام . چرا اونموقع تلفن رو قطع كردي ؟

-    حالا دلخور نشو . اونموقع نمي تونستم صحبت نكنم . مادرم اونجا بود . نمي خواستم حرفاي مارو بشنوه .

-        خب حالا بگو ببينم . چي شد؟

-    من با لاله كلي صحبت كردم . اون خيلي ناراحت بود . من بهش گفتم كه اگه نخواد تو رفتارش تجديد نظر كنه ، تو راهي جز جدايي نداري . ولي انگار اونم مثل خودت لجباز و يه دنده است . چون حتي با شنيدن اين حرفا هم حاضر نشد با تو صحبت كنه و گفت كه پيمان تا زماني كه خودش نخواد چيزي عوض نميشه .

-        بهش گفتي كه در اين صورت من و سودا رو بايد فراموش كنه ؟

-        آره ولي اون حرف خودش رو ميزد و ديگه هم ادامه نداد .

-    خب ، همونطور كه حدس ميزدم . انگار كه سرنوشت من از قبل از تولدم رقم خورده بود و من راهي ندارم جز اينكه دنبال سرنوشتم برم .

تا وقتي كه واسه شام بريم خونه سپهر كلي صحبت كرديم . من اعصابم كاملا بهم ريخته بود . از دست لاله عصباني بودم . ولي الان كه داشتم خونه سپهر بايد قيافه ام رو تغيير ميدادم كه خونواده اش متوجه حالت من نشن . خونواده سپهر خيلي خونواده خونگرم و مهربوني هستن . شام رو كنارهم خورديم و براي اينكه من نميتونستم خودمو كنترل كنم به پيشنهاد سپهر رفتيم اتاقش . فكر كردن به اينكه چطور بي دليل زندگيم داشت از هم ميپاشيد ديوونه ام ميكرد . لاله با سوظن هاي بيموردش منو به اينجا كشونده بود . جايي كه هيچوقت آرزوشو نداشتم . نميتونستم دوري از سودا رو تحمل كنم ، بايد به هر قيمتي اونو واسه خودم نگه ميداشتم .

-        پيمان . به چي فكر ميكني ؟ به فردا ؟

-        به فردا و فرداهايي كه قراره بياد .

-        از درست بودن تصميمي كه گرفتي اطمينان داري؟

-    حالا ديگه برام مهم نيست . هرچند كه خيلي دراينباره فكر كرده بودم . ولي حالا ديگه بالاتر از سياهي رنگي نيست .

-        يعني واقعا ميخواي با هانيه ازدواج كني و از لاله جدا بشي .

-    مراسم فردا يه مراسم عروسي نيست . تو اينو نميفهمي ؟ نميفهمي كه من نمي تونم زني رو كه نميشناسم ، به عنوان همسرم انتخاب كنم ؟ من و لاله دو سال قبل از ازدواج با هم همكار بوديم و شش سال با هم زندگي كرديم . حالا ميبينم كه تو اين همه سال با وجود اينكه لاله و من از هم غريبه نبوديم ولي زندگي خوشي نداشتيم . چطور ميتونم با كسي كه شناختي ازش ندارم آرزوي خوشبختي بكنم . من و هانيه فقط دوستيم و چيزي جز اين نيست .

شب تا دير وقت نتونستم بخوابم . داشتم از تب ميسوختم . فكراي جورواجور خواب رو از چشمام گرفته بود . بالاخره به زور قرص خوابم برد . شب تا صبح چند بار از خواب پريدم . كابوس دست از سرم برنمي داشت . صبح سپهر بيدارم كرد . بعد از صبحونه باهم يه سر رفتيم آرايشگاه آخه موهام خيلي بهم ريخته بودو صورتمم اصلاح نكرده بودم . حالم اصلا خوب نبود . دلشوره داشتم . سپهر مدام سربسرم ميذاشت .

-        خوب آق دوماد چرا اينقد دست پاچه اي ؟

-        دست خودم نيست .

-        آره منم باره اولي كه ميخواستم سر سفره عقد بشينم همين حالو داشتم

-        بازم شروع كردي؟ دارم برات . نوبت ما هم ميرسه

-        ما شكر بخوريم از اين كارا بكنيم .

ندونستم منظورش ازدواج بود يا اينكه ......

بعد از آرايشگاه با هانيه تماس گرفتم

-        سلام خانومي

-        سلام عزيزم . خوبي ؟

-        مرسي . تو خوبي ؟ چيكار ميكني؟

-        راستش منتظر ندا هستم تا از حموم بياد بيرون . راستي حنانه هم اينجاست ، سلام ميرسونه .

-        عليكم السلام . از ما هم سلام برسون .

-        چشم . خوب شما چيكار ميكونين ؟ ديشب خوش گذشت ؟

-    راستش نه ، اصلا نتونستم بخوابم . من و سپهر كارا مون تموم شده ما راه مي افتيم . شما هم زودتر راه بيافتين بياين .

-        باشه همين كه ندا بياد راه مافتيم .

-        خوب پس جلوي دفتر خونه مي بينمتون .

-        باشه خدا حافط

-        خدا نگهدار .

هنوز فرصت داشتيم با اينحال راه افتاديم . سپهر تو مسير بوق ميزد و شوخي ميكرد . ميدونستم كه ميخواست منو از افكارم بيرون بياره . سپهر تو دوستي واقعا بي نظير بود . بهتره بگم برام از يه دوست بالا تر بود . اون تو اين شهر واسم حكم برادررو داشت .گاهي از خودم مي پرسيدم " منهم ميتونم مثل اون باشم ؟ " با وجود اينكه تو مسير آروم حركت ميكرديم ولي وقتي رسيديم جلوي دفترخونه هنوز يه ربع وقت داشتيم . چند بار با  هانيه تماس گرفتم ولي جواب نداد . شماره خونه اش رو گرفتن بازم كسي جواب نداد . پيش خودم گفتم حتما راه افتادن و هانيه هم فراموش كرده گوشيشو با خودش ببره . ساعت يازده شده بود و ما جلوي دفترخونه منتظربوديم . هنوز از هانيه و بقيه خبري نبود . خيلي كلافه بودم . هميشه از انتظار بدم مي اومد . نميدونم چندمين سيگارم بود كه روشن كردم كه يهو صداي سپهر در اومد

-        استاد بخودت رحم نمي كني به ما رحم كن . اينهو ماهي دودي شديم .

سيگارمو نصفه از پنجره ماشين انداختم بيرون . يه بار ديگه شماره هانيه رو گرفتم ولي بازم كسي گوشي رو ورنداشت .

-        كاش شماره حنانه يا ندا رو داشتم .

-    اي بابا چه خبرته . هانيه كه گفت منتظرن تا ندا از حموم بياد بيرون بعد راه بيافتن . مگه تو خانومارو نميشناسي تا بخوان حاضرشن كلي طول ميكشه . طاقت داشته باش .

-        آخه از خونه هانيه تا اينجا راهي نيست . ديگه بايد ميرسيدن .

-        خوب حالا ميرسن . اون موقع هم اينقدر بي تابي ميكردي ؟

-    اون موقع من نمي دونستم چيكار بكنم . يه پام آرايشگاه زنانه بود ، يه پام گلفروشي . تازه بايد خودمم ميرفتم آرايشگاه و ماشينو هم خودم گل ميزدم .

-        اينو گفتي ياد يه جوك افتادم . اينو شنيدي كه يارو ميگه من يه پام تهرانه يه پام زنجان ؟

-        نه

-        آره ، يكي ميگه من يه پام تهرانه يه پام زنجان . طرف ميگه خوش به حال قزوينيا

بعدم خودش زد زير خنده . اعصابم حسابي بهم ريخته بود . رفتم داخل دفتر خونه كه سري بزنم . شايد اونجا باشن . ولي اونجا هم نبودن . داشتم از پله ها پايين مي اومدم كه موبايلم زنگ خورد . شماره برام نا آشنا بود .

-        آلو ، منزيلي حووسئن آقا

-        مرد حسابي موبايل گرفتي بعد مي گي منزيلي حووسئن آقا ؟!

-        ايشتيباهي ؟

-        آقا جان اشتباهه .

گوشي رو با اعصبانيت قطع كردم . هنوز گوشي رو تو جيبم نذاشته بودم كه بازم زنگ خورد .

-        آقاي محترم عرض كردم كه اشتباهه

ادامه دارد ..........

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  ساعت : 14:49
سیب سرخ حوا (قسمت دوازدهم ) 

اولين شبي بود كه در آپارتمان هانيه ميگذروندم . وقتي به گذشته بر مي گشتم تمام اين اتفاقات برايم مثل يه خواب و خيال بود . باور اين مسئله كه شبي در زير سقف خونه اي ، با زني به غير از همسرم سركنم ، برايم غير ممكن بود ، ولي بازي سرنوشت هميشه غير ممكن ها را ممكن كرده . گاهي احساس ندامت و عذاب وجدان اذيتم ميكرد ، ولي وقتي كه به زندگيم فكر ميكردم ، ميديدم كه چيزي براي باخت نداشتم . اين زندگي در نظرم ارزش جنگيدن نداشت . شايد اين كار جوري لج بازي بود . فقط دراين ميان وجود سودا بود كه آزارم ميداد . ميدونستم كه در حق او بي عدالتي شده . اين طفل معصوم نا خواسته پا در زندگي گذاشته بود كه از اساس متزلزل بود . زندگي كه بر پايه هاي شك و سوظن و خودخواهي بنا شده بود . منهم به اندازه لاله گناهكار بودم . لاله با شك و سوظنش مرا بجايي رسانده بود كه اين شب اينجا باشم . خودخواهي و غرور بيخودي زندگيمان را داشت به مسيري ميكشوند كه سرانجامي جز سياهي نداشت . منتظر نتيجه صحبت سپهر با لاله بودم . هر چند ميدونستم كه اين صحبتها هم ثمري نداره . شايد تو چند روز آتي مسير زندگيم كاملا عوض ميشد . هانيه هم ساكت بود . انگار ميدونست كه تو دل من چه آشوبيه . شام رو خورديم بدون اينكه كلمه اي بينمون ردو بدل بشه . بعد از شام هانيه با سيني چاي روبروم نشست .

-        پيمان ، نگراني؟

-        آره ، راستش فكركردن به آينده آزارم ميده . بخصوص آينده مبهم و تاريك تنها دخترم .

-        فكر ميكني ورود من تو زندگيت باعث شده كه آينده زندگيت ممبهم بشه ؟

-        نه ولي با شرايطي كه الان حاكمه وجود تو هم بي تاثير نيست .

-        از تصميمت پشيموني . نه ؟

-        نه اصلا مسئله اين نيست . فقط اين كه زندگيم ميخواد چي بشه نگرانم ميكنه .

-    اگه فكر ميكني كه وجود من باعث بدتر شدن كارا ميشه ، ميتونيم قبل از اينكه شروع كنيم . همه چيزو تموم كنيم .

-    ببين قرار نيست چيزي اتفاق بيفته . اگه من اين تصميم رو گرافتم فقط بخاطر اين بود كه من و تو باهم مشكلي نداشته باشيم .

فضاي آپارتمان داشت خفه ام ميكرد .

-        هانيه دوست داري بريم بيرون و قدم بزنيم ؟ من اينجا دارم خفه ميشم .

-    من ميخوام با ندا صحبت كنم . يه مقدارم كار دارم كه بايد تا پس فردا انجام بدم . اگه ميخواي خودت برو

-        پس من ميرم كمي قدم بزنم .

-        پس كليدو هم با خودت ببر.

-        باشه . پس فعلا خدانگهدار

هوا سوز زيادي داشت . وقتي به خيابان اصلي رسيدم تصميم گرفتم برم سمت خونه . نميدونم چرا اينكارو ميكردم ولي انگار كه نيرويي منو ميكشيد به اونور . دلم ميخواست تو هوايي نفس بكشم كه دخترم اونجا نفس ميكشيد . بعضي وقتا فكر ميكردم اگه سودا نبود ، خيلي راحت تر ميتونستم در مورد زندگيم تصميم بگيرم . از سر كوچه كه پيچيدم دلم شروع كرد به تند تند زدن . كوچه خلوت بود و ساكت . به حدي ساكت بود كه ميتونستم صداي تپش قلبمو بشنوم . هر قدر كه به خونه نزديكتر ميشدم ، قلبم تند تر ميزد . الان ديگه روبروي در خونه بودم . چراغ آشپزخونه روشن بود . بي اراده دستم رفت به طرف زنگ . قبل از اينكه بخوام زنگ رو فشار بدم ، يهو در باز شد . كم مونده بود قالب تهي كنم . خودمو سريع كشيدم تو تاريكي . صداي برادر زنم رو شناختم . خودمو پشت تاكسي همسايه مخفي كردم . رضا از در اومد بيرون . پشت سرش صداي پاي سودا بگوش رسيد . پشت ماشين بصورت نيم خيز ايستاده بودم .

-        دايي واسم يه خوراكي ميگيري ؟

-        امشب كه نميشه . ديره ، فردا ميگيرم .

-        نميخوام فردا بابام خودش ميگيره . تازه بهم قول داده واسم يه كادو خوبم بياره .

-        سودا دايي زودتر بيا . الان مامان منتظره .

وقتي از روبروم رد ميشدن دلم ميخواست كه برم جلو و سودارو بغل كنم . بنظرم اومد كه لاغر تر شده . تا وقتيكه سوار ماشين بشن و دور شن ازپشت ماشين تماشاشون كردم . معلوم بود كه لاله خونه نيست . حتما رفته بود خونه پدرش و احتمالا سودا و رضا براي بردن چيزي اومده بودن اينجا . ساعت نزديك به 12 بود و من بي هدف در خيابون ها قدم ميزدم . وقتي رسيدم به آپارتمان هانيه چراغا خاموش بود واسه همين آروم رفتم تو و رفتم سمت آشپز خونه . سرماي بيرون تا مغز استخونم نفوذ كرده بود . نوك انگشتام بي حس بود . يه ليوان چايي ريختم و اومدم و روي كاناپه دراز كشيدم . سيگاري روشن كردم و دودشو بصورت حلقه از دهنم بيرون فرستادم . جمله سودا كه ميگفت فردا بابام مياد مثل زنگي تو سرم صدا ميكرد . كلافه شده بودم . از هانيه خبري نبود . معلوم بود كه تو اتاق خواب خوابيده . همونطور با لباس روي كاناپه خوابم برد . خوابم بقدري سنگين شده بود كه وقتي هانيه روم پتو كشيد متوجه نشدم .......

صبح با صداي آهنگي كه از ضبط پخش ميشد بيدار شدم . همه بدنم خشك شده بود و سردرد عجيبي داشتم .

-        به سلام آقاي خوشخواب . ميدوني ساعت چنده ؟

-        مگه ساعت چنده ؟

-        ساعت يازدهه . من بيدار شدم و كلي كارامو هم كردم . حموم هم رفتم .

-        نه !! من ميخواستم برم .....

-        جايي ميخواستي بري؟

-        نه . ديگه مهم نيست .

-        صبحونه تخم مرغ ميخوري درست كنم ؟

-        نه فقط يه استكان چاي . صبحونه نميخورم .

هانيه لبخند شيريني به لب داشت و مثل هميشه با ناز بهم نزديك شد . يه بسته تو دستش بود . بسته رو بطرفم دراز كرد .

-        خدمت آقا پيمان عزيز

-        ممنون ولي اين چيه .

-        يه كادو

-        اينو كه خودمم مي بينم . منظورم اينه كه به چه مناسبتيه ؟

-    مگه هر كادويي بايد مناسبت داشته باشه . بعدشم چه مناسبتي از اين مهم تر كه ما اولين روز و شب مشتركمونو پشت سر گذاشتيم . حالا نميخواي بازش كني؟

به آرومي روبان قرمز رنگي كه روي جعبه كادو بود باز كردم و در جعبه رو برداشتم . داخل جعبه يه ادوكلن گرون قيمت و يه ساعت طلايي رنگ با يه كاغذ تا شده بود . هركدومو كه از جعبه در مياوردم نگاهي سرشار از تقدير به هانيه مياندختم . قبل از اينكه كاغذ تا شده رو باز كنم كلي از هانيه تشكر كردم . انتخاب كادوش هم نشون دهنده سليقه سرشارش بود . وقتي ميخواستم كاغذو واكنم هيجان زيادي داشتم .

سوار سفيد پوش روياهايم

ميدانم كه دست بازيگر روزگار دائم برايمان شعبده هايي تازه در آستين دارد و نبايد به شادي هايش دلخوش بود و از ناملايماتش ملول .

حال كه با اسب سفيدت جاده ها را پشت سر گذاشتي و صداي سم اسبت گوشم را نوازش ميدهد ، اميد وصالم نيست كه تو ازآن دگري . مرا از وجودت همين بس كه لحظه اي در روياي شيرينت غرقه شوم .

پس ترا هيچ گناهي نيست كه از كنار اين زنداني تنها بي هيچ الطفاتي بگذري و بر نگاه نگران و اشكبارش وقعي نگذاري .

دوستت دارم ، به اندازه تمام لحظات تنهاييم . خوشي ها ازآن تو باد .

                                               هانيه

مونده بودم چي بگم . حرفاي هانيه بدجوري روم اثر كرده بود . اون ميدونست كه من به اون تعلق ندارم ولي آيا ميتونستم اين همه احساس رو ناديده بگيرم . سرم هنوز روي كاغذ بود . انگار نمي تونستم سرمو بلند كنم . وقتي تو چشماش نيگا كردم ، ميتونستم بخونم كه از من چي ميخواد . هرچند كه بزبون مي گفت برو . ولي با نگاهش ازم ميخواست كه پيشش بمونم . وقتي كه پيشونيشو بوسيدم بي اختيار لرزيدم . بعد منهم حلقه اي را كه براي مراسم عقد تهيه كرده بودم دادم بهش . وقتي كه حلقه رو كردم دستش ، از خوشحالي فريادي كشيد

-        واي پيمان دستت درد نكنه . خيلي خوشگله .

-    قابل ترو نداره . البته ميخواستم برات سورپرايز كنم و تو دفتر خونه خودم دستت كنم ولي تو با اينكارت همه برنامه هامو بهم زدي .

-        تو خيلي خوبي پيمان . امروز بهترين روز عمرمه .

-        راستي ديشب با ندا صحبت كردي ؟

-    آره . وقتي قضيه رو براش تعريف كردم از تعجب جيغ كشيد . بعد هم كلي مسخره بازي در آورد و آخرم قرار شد كه امروز بياد اينجا .

ادامه دارد .......

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : شنبه بیست و دوم دی 1386  ساعت : 16:12
سیب سرخ حوا (قسمت یازدهم ) 

..... يك هفته از زمانيكه از خانه زده بودم بيرون ميگذشت و در اين مدت تنها ديدارهاي مخفيانه صبح و تلفن هاي گاه و بيگاه من يا سودا بود كه تاحدودي تسكينم ميداد . از لاله خبري نداشتم . فقط صبحا كه سودارو مياورد مهد از دور ميددمش . ميدونستم كه به قدري مغروره كه زنگ نمي زنه . ولي ديگه طاقت دوري از سودا رو نداشتم . پس بايد كاري ميكردم . ياد دوستم سپهر افتادم . من و سپهر سالها بود كه با هم دوست بوديم . يعني از زمان دانشگاه . اون بهترين دوستم بود . هميشه بي هيچ انتظاري كمكم ميكرد . تصميم گرفتم برم پيش سپهر و بازم ازش كمك بخوام . اين بود كه باهاش تماس گرفتم .

-        سلام عمو سپهر

-        سلام استاد . كجايي ؟ خبري ازت نيست

-        راستش قضيه اش مفصله ، كي ميتونم ببينمت ؟

-        هر وقت كه امر كني

-        ممنون . ميتوني تا نيم ساعت ديگه ميدون ..... باشي ؟

-        آره

-        پس نيم ساعت ديگه جلوي سينما ميبينمت

-        باشه

-        خدانگهدار

-        خداحافظ

پس فردا بايد ميرفتيم دفتر ازدواج . پس بايد جريان هانيه رو هم براش ميگفتم . قرار شده بود از امروز به اصرار هانيه وسايلمو ببرم آپارتمان هانيه . هر چند از ته دل رازي نبودم ولي وقتي كه اصرار هانيه رو ديدم قبول كردم . فردا شنبه بود و من ميبايست مقدمات مراسم رو براي يكشنبه آماده ميكردم . تصميم داشتيم كه بعد از اينكه از دفترخونه برگشتيم يه مهموني كوچيك در كنار سپهر و حنانه و ندا بگيريم . وقتي رسيدم جلوي سينما هنوز از سپهر خبري نبود . سيگاري روشن كردم و جلوي سينما شروع كردم به قدم زدن . جلوي سينما شلوغ بود . بيشتر كسايي كه اونجا بودن دختر پسراي جوون بودن . سپهر دير كرده بود . سردم شده بود . از بدقولي خيلي مياد . ولي ميدونستم كه سپهر آدم بد قولي نيست . وقتي جلوم وايستاد متوجه اومدنش نشدم . با چند بوق صدام كرد . رفتم تو ماشين .

-        سلام

-    سلام استاد  . ميبخشي دير شد . وقتي داشتم ميومدم بيرون يكي از دوستان زنگ زد . اين شد كه يه مقدار دير از خونه حركت كردم .

-        مهم نيست .

-        خب چه خبر ؟ خوبي ؟ سودا خوبه ؟

-    ممنون . از احوالپرسي شما . بي معرفت اگه من تماس نگيرم ، تو حالي از ما نمي پرسي ؟ البته حق داري . نه اينكه زن و بچه دورو برتو گرفته وقت نميكني .

-    شرمنده . بابا چرا ميزني ؟ من پريروز زنگ زدم خونه ، گفتن نيستي و رفتي مسافرت . خب حالا خوش گذشت . خونواده خوب بودن ؟

-    راستش موضوع همينه . من اين چند روز مسافرت نبودم . همينجا بودم . با لاله ميونمون شكر آب شد ، منم الان بيشتر از يه هفته است كه از خونه زدم بيرون .

-        يعني چي ؟

تمام قضيه رو اونطور كه بود براش تعريف كردم . ماجراي دعوام با لاله و آشناييم با هانيه و اينكه قراربود به عقد هم در بياييم . در مورد دلتنگيم براي سودا و اينكه نميتونم اينطوري ادامه بدم و بايد كاري بكنم . سپهر كه تو اين مدت ساكت بود ، انگار كه خبر حمله آدم فضايي هارو از دهن من شنيده باشه با تعجب ازم پرسيد

-        خب . حالا ميخواي چيكار كني ؟

-        نميدونم . واسه همين گفتم كه بياي اينجا .

-        من چه كمكي ميتونم بكنم .

-    راستش ، از اونجايي كه من لاله رو ميشناسم ، ميدونم كه پا پيش نميذاره . واسه همين بايد يجوري باهاش صحبت كني و بهش بگي كه اين ماجرا بايد يه جوري تموم بشه . يا اينوري يا اونوري .

-    يعني چي يا اينوري يا اونوري ؟ ميدوني چي ميگي ؟ سودا رو ميخواين چيكار كنين . هيچ فكرشو كردين ؟ مگه زندگي بچه بازيه كه اينطوري حرف ميزني ؟ من تورو آدم محكم و منطقي ميدونستم . ولي انگار كه پاك عقلتو از دست دادي .

-    ببين سپهر ، من نمي خوام زندگيمو بهم بزنم . ولي با اين شرايط هم نمي تونم ادامه بدم . تو منو بهتر از هر كسي ميشناسي . ميدوني كه اگه در مورد چيزي كامل فكر نكنم ، كاري نمي كنم .

-    آره من تورو خوب ميشناسم . واسه همينم هست كه ميگم ديوونه شدي . اگه لاله هم مثل تو از خر شيطون نيومد پايين چي ؟ اونوقت چيكار ميكني ؟

-        حالا تو باهاش صحبت كن . تا ببينيم چي ميشه .

-        من باهاش صحبت ميكنم ولي بازم ميگم بيشتر فكر كن .

-        باشه . چشم .

-        راستي اين هانيه خانم كه ميگي ، جدا قصد داري عقدش كني ؟

-        آره .

-        بابا تو بالكل .....

-    ببين قرار نيست اتفاق خاصي بيافته . فقط واسه اينكه اين رابطه مشكلي نداشته باشه ، اين تصميم رو گرفتيم . اين پيشنهاد من بوده .

-        نميدونم چي بگم .

-        هيچي نگو . فقط واسه يك شنبه مرخصي بگير ، كه بايد حتما بايد باشي

-        ببينم چي ميشه .

-        حالا يه زحمتي هم برات دارم .

-        شما كه سراپا زحمتين . بفرماييد درخدمتيم .

-    خب خودتو لوس نكن . ماشين رو روشن كن بريم مسافرخونه ، تا من وسايلم رو وردارم ببرم خونه هانيه .

-        بابا خيلي پررويي .

-        ديگه داري ...

-        باشه بابا . كجا بايد بريم ؟

رفتيم مسافر خونه و تصفيه حساب كرديم . وقتي داشتيم ميومديم بيرون همون كارگر مسافر خونه ساك و كيفمو تا در ماشين آورد و گفت

-        جناب مهندس اميدوارم بازم اينجا تشريف بيارين .

در حاليكه يه اسكناس گذاشتم تو مشتش گفتم

-        اما من اميدوارم كه اين اتفاق نيافته .

-        از ما ناراضي بودين ؟

جوابي ندادم و سوار شدم . وقتي رسيديم مقابل آپارتمان ، به اصرار هانيه سپهرو دعوت كردم بياد بالا . اولش گفت نه ، ولي ميدونستم كه حس كنجكاويش كاملا تحريك شده . باهم رفتيم بالا .

-        سلام . بفرماييد . خيلي خوش اومدين .

-        سلام .

هانيه يه شلوار جين و يه بلوز كاموايي سفيد تنش بود . يه شال هم انداخته بود رو سرش . ازرفتار سپهر مقابل هانيه خندم گرفته بود . مثل بچه دبيرستانيا كه مقابل يه دختر دستو پاشونو گم مكنن افتاده بود تپق زدن . اگه بدادش نميرسيدم حتما قاف ميداد . اين بود كه دعوتش كردم كه بشينه . پس از كمي خوشو بش هانيه رفت آشپز خونه كه وسايل پذيرايي رو آماده كنه .

-        پيمان فكر ميكنم زوج هنري خوبي بشين

-    قرار نيست ما زوج هنري بشيم . فقط مثل دو تا دوست باهم خواهيم بود . مثل دوستي خودمو خودت .

سپهر آدم مقتصدي بود . از همونايي كه از آب كره ميگيرن . تو هر چيزي دنبال سود و زيان بود . فقط چيزي كه باعث تعجب من بود اين بود كه چرا تو دوستي خودمون هيچوقت اين طور نبود . وقتي ازش كمكي ميخواستم هيچ.قت نه نمي گفت . سپهرم هم مثل بار اولي كه من اومده بودم با تعجب اطراف رو تماشا ميكرد . ميتونستم حدس بزنم به چي داره فكر ميكنه . البته طبيعي بود كه در مورد حرفام با ناباوري قضاوت كنه . تو جامعه ما دوستي دو جنس مخالف مثل همنشيني آتيش و پنبه ميمونه و اين همنشيني بي خطر نيست . وقتي هانيه اومد ، سپهر خودشو رو مبل جابجا كرد .

-        پيمان خيلي از شما تعريف كرده . خيلي دوست داشتم كه باهاتون آشنا بشم .

-        ايشون هميشه لطف دارن ....

كلمه لطف رو خيلي كشدار ادا كرد . ميدونستم كه ته دلش اره منو فحش ميده .

-        .... ما سالهاست كه با هم دوستيم . ولي من از يه چيز متعجبم . و اون اينه كه چطور .....

-        لابد ميخواي بگي چطور شد كه اينكارو كردم . نه ؟

-    البته ميدونم كه پيمان واسه هر كاري دليل خاص خودشو داره ، ولي اينكه يه روزي بخوام واسه تجديد فراشش تو مهموني شركت كنم ، واسم باورش سخته .

-    مطمئن باش كه واسه اينكارمم دلايل خودمو دارم . البته ايندفعه شايد نتونم كسي رو با دلايلم قانع كنم ولي مهم اينه كه خودمو تونستم قانع كنم .

هانيه چشم دوخته بود به دهن من . انگار كه دارم در مورد يه تئوري علمي صحبت ميكنم . وقتي نيگاش كردم از خودم پرسيدم آيا اين طرز نيگا كردن از روي دوست داشتنه ؟ باور اين مسئله برام خيلي سخت بود . تقريبا غير قابل باور بود . نميتونستم باور كنم تو اين زمونه يه زن بدون داشتن هيچ توقعي در نگاه و برخورد اول بتونه مردي رو دوست داشته باشه و يا عاشقش بشه . ولي از طرفي اينو ميدونستم كه برداشت من از اين دوستي و رابطه فقط در حد دوستي دو انسانه . فارغ از مسئله جنسيت و نيازهاي دو جنس مخالف . وقتي فكر ميكنم ، ميبينم علاقه من نسبت به هانيه فقط بخاطر اين بود كه به حرفام گوش ميداد بدون اينكه بخواد من يا كس ديگري رو متهم كنه . اون شنوندة خوبي بود . و اين چيزي بود كه من ميخواستم . اينكه كسي بدون اينكه بخواد در مورد من قضاوت كنه فقط به حرفام گوش بده . بعد از مدتي سپهر از ما خداحافظي كرد و رفت . قرار شد روز يكشنبه صبح ساعت 11 همينجا بياد دنبال مون . وقتي داشت ميرفت تا نزديك ماشينش باهاش رفتم .

-        پيمان نميدونم چطور اين تصميم رو گرفتي ، ولي از ته دل آرزو ميكنم كه هميشه خوش باشي .

-        ممنون . راستي يادت نره كه با لاله صحبت كني . بعد هم نتيجه رو بهم خبر بده .

-        چشم . اگه امر ديگه اي نيست من برم .

-        بازم بابت همه چي ممنون .

-        فعلا خداحافظ

-        خدا نگهدار

ادامه دارد ......

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : چهارشنبه نوزدهم دی 1386  ساعت : 15:56
جوابیه 

سلام دوستان گلم . اميدوارم كه تو اين سرما دلهاتون بهاري باشه .

مينو خانم گل  نيلوفر عزيزم -  خواهر مهربونم آمي تيس -  علي عزيزم يلدا نازنين  - الهام گل خواهر دوست داشتني من فريبا -  دوست خوبم آميز يغنبيت همراه خوبم عاشق تنها ستايش عزيزم مهتاب گلم كه چند وقتيه ازش خبري نيست دوست خوبم آقا يا خانم هيچكس دانيال نازنين آرمين مهربون -  اميرخان عزيز -  آقا يا خانم م . ع عزيز - فرشاد دوست خوبم خواهر گلم نازنين -  دوست مهربونم پارميدا  -   گمنام(برف) نازنين  - حاج مملي غمگين همراه نازنينم آيدا خواهر گلم فاطمه خانم عزيز -  خواهر شاد و شنگول من دختربرفي سحر عزيز و همه اون خوباني كه منو شرمنده لطف خودشون كردن .

بعضي از دوستان گلايه كردند كه چرا زود زود آپ نمي كنم ؟ راستش به دو دليل : اول بخاطر مشغله كاري . دوم : ..... باشه وقتي داستان تموم شد دليل دوم رو بگم . دوست خوبم آميز يغنبيت كه نه وب سايت و نه ايميلي از خودشون گذاشتن انتقاد كرده بودند " به نظرم کمی در مهندسی روایت داستان دچار اغتشاش ادبی شده اید نه؟ بیس داستانت خوبه ولی منطق روایی داستانت مشکل داره" بايد براي اين دوست عزيز و همه اونايي كه اين نظررو دارن بگم كه من نويسنده نيستم و اين چيزايي كه مينويسم صرفا جنبه دردل داره . من هيچوقت ادعاي نويسندگي نداشته و ندارم . البته خوشحال ميشم اگه دوستي راهنماييم كنه ونظر شو روشن بهم بگه چون اينطوري تو نوشته هاي بعديم شايد كمتر دچار اشتباه بشم . پس اين بزرگان كاستي ها رو به بزرگواري خودشون عفو كنن . ميگن املايي كه نوشته ميشه غلط داره . املا نوشته نشده البته كه بي غلطه . اما اون عزيزاني كه عجله دارن تا آخر داستان رو بدونن ؛ هر داستاني روزي تموم ميشه . شايد امروز ، شايد فردا ، شايدم چند ماه يا چند سال ديگه . مهم اينه كه ما از داستان چه نتيجه اي بگيريم . مهم اينه كه بدونيم داستان براي ديگران داستانه هر چند شايد واسه كسي كه داره اونو مينويسه اينطوري نباشه .

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : چهارشنبه نوزدهم دی 1386  ساعت : 11:4
سيب سرخ حوا(قسمت دهم ) 

وقتي رفتيم بيرون ، با ديدن هوا نظرمون عوض شد و از رفتن به سينما منصرف شديم . اونروز عصر به هردو مون حسابي خوش گذشت. هرچند از ميزان بارش كم شده بود اما تا ساعت ها زير برف قدم زديم و اين لحظات براي هردوي ما لذتبخش بود . اينو ميشد به راحتي از حركاتمون فهميد . شام رو به خواسته هانيه تو يه قهوه خونه سنتي خورديم . من تا بحال چند بار به قهوه خونه هاي مختلف رفته بودم ولي محيط اينجا متفاوت بود و كاملا سنتي دكوراسيون شده بود . روي هر ميز يه چراغ لاله اي روشن بود . واين فضارو كاملا رومانتيك كرده بود. ميز وصندلي ها از اون ميز و صندلي هاي قديمي بود . تصاويري از شاهنامه بصورت پرده نقاشي شده بود . صداي صفحه گرامافون كه تصنيفي قديمي را ميخوند ، فضاي اونجارو خيلي دلچسب تركرده بود .

*      بردي از يادم

*      دادي بربادم

*      با يادت شادم

 هانيه هم مثل من ازبودن در اين فضا ذوق زده بود .

-        دلم ميخواد همين امشب اين قضيه رو به حنانه و ندا بگم .

با شيطنت گفتم

-        اها به اين ميگن يه حس و عادت زنانه .

اخم كوچيكي كرد و گفت

-    بد جنس . مگه خودت نگفتي بگم . انتظار نداري كه همون لحظه اي كه ميخوايم بريم دفتر خونه همه چيزو واسشون توضيح بدم .

-        شوخي كردم . دلخور نشو .

-        پيمان دوست داري قبل از اينكه بريم دفتر ازدواج خواهرمو ببيني ؟

-        يعني منظورت اينه كه اون منو ببينه . همينطوره . نه ؟

-        حالا ....

-    اگه تو دوست داري باهاش قرار بذار ، فردا خواستيم بريم دنبال كارا اونم بياد . منم خيلي دوست دارم با خونوادت آشنا شم .

-        باشه . اگه كاري نداشت ، مي گم بياد .

بعد از شام هانيه رو تا دم در آپارتمانش رسوندم . اصرار كرد كه چند دقيقه برم بالا ولي قبول نكردم .

-        فردا ساعت 9 ميام دنبالت كه بريم .

-        باشه . منتظرتم

-        پس تا فردا خدانگهدار.

-        بابت همه چيز ممنون . خداحافظ

تو راه داشتم به اتفاقاتي كه افتاده بود فكر ميكردم . اختلافم با لاله كه روز بروز شدت مي يافت و فاصله مارو از هم بيشترو بيشتر ميكرد . به آشناييم با هانيه كه چه تصادفي صورت گرفته بود . دور بودنم از دخترم كه هر لحظه اش برام يه عمر بود . آينده مبهمي كه تو زندگي مشتركم با لاله داشتم . نگراني ام از رابطه اي كه با هانيه پيدا كرده بودم و آينده سودا كه از هر چيزي برام مهم تر بود . وقتي رسيدم مسافر خونه ، خسته و با كلي سوال كه تو ذهنم بود خودمو انداختم رو تخت . نوت بوكمو روشن كردم . عكس سودا حالمو دگرگون كرد . بغض تلخي گلومو ميفشرد . هيچوقت اينقد ازش دور نبودم . البته گاهي اتفاق ميافتاد كه تنهايي برم مسافرت ، ولي تا بحال نشده بود كه به حالت قهر از خونه بيام بيرون و ازشون دور باشم . راستش رو بگم دلم واسه لاله هم تنگ شده بود . اينو وقتي متوجه شدم كه داشتم به عكسش نيگا ميكردم . كاري ازم ساخته نبود فعلا بايد كمي تحمل ميكردم .همينطوري كه روي تخت دراز كشيده بودم ، نميدونم كي خوابم برد . بعد از چند ساعت از سرما بيدار شدم . حوصله در آوردن لباسمو نداشتم . با همون لباسا رفتم زير پتو . صبح بعد از ديدن سودا برگشتم مسافرخونه . يه دوش گرفتم و صورتمو اصلاح كردم . لباسامو عوض كردم و راه افتادم . قبل از رسيدنم يه دسته گل كوچيكم گرفتم . وقتي رسيدم جلوي آپارتمان هانيه طبق معمول از بالكن برام دست تكون داد . وقتي زنگ رو زدم صدايي غريبه از پشت آيفون پرسيد " كيه ؟ " " منم پيمان " " بفرماييد بالا " حدس زدم صاحب صدا حنانه خواهر هانيه است . هانيه مقابل در به پيشوازم اومد .

-        سلام

-        سلام عزيزم . صبحت بخير.

-         دير كه نكردم ؟

-        نه . حنانه هم اينجاست . بيا تو

-        نه ديگه . ديره بريم

-        بيا تو تا من آماده ميشم با حنانه آشنا شو . منم يه قهوه برات ميارم .

-        مرسي . ولي اگه ممكنه چاي

دسته گل رو دادم دستش . با لبخندي ازم تشكر كرد . حنانه زياد شبيه خواهرش نبود .

-        سلام ، من پيمان هستم . از آشنايتون خوشحالم

-        سلام . پس آقا پيماني كه خواهر كوچولوي مارو هوايي كرده شمايين ؟...

دستش رو بطرفم دراز كرد

-        خوشبختم

از لحن صحبتش كردنش زياد خوشم نيومد . كلامش نيش دار بود . صداي هانيه از آشپزخونه بگوش مي رسيد

-        حنانه اگه بخواي اذيتش كني با خودم طرفي ها

-        تسليم

بعد در حالي كه بطرفم برميگشت آروم طوري كه هانيه نشنوه گفت

-        معلومه خيلي دوستت داره . سعي كن لياقت اين دوست داشتن رو داشته باشي .

-        شما متاهلين ؟

-        آره . چطور مگه؟

-        هيچي فقط خيلي دلم ميخواد اين يل فولاد زره رو از نزديك ميديدم . منظورم شوهر بيچاره تونه .

معلوم بود كه از حرفم حسابي عصبي شده . ولي لازم بود كه اين خانم بي ادب رو سرجاش بنشونم . انگار كه هانيه حرفمو شنيده بود . چون ديدم كه در حاليكه سيني چاي تو دستش ، داشت مي اومد با خنده گفت :

-        دلم خنك شد . تا تو باشي كه ديگه بدوني با هركسي چطور صحبت كني‌

قيافه حنانه ديدني شد بود . درست مثل قيافه من زمانيكه ماشين آب وگل رو پاشيد رو سر و صورتم .

-        هانيه زودتر آماده شو كه بريم

-        چشم . تا شما چايي تونو بخورين منم آماده ميشم

-        راستي شناسنامه ات رو فراموش نكني

روكردم به حنانه و گفتم

-    ميبخشين ولي من عادت ندارم به كسي بدهكار بمونم . پس اميدوارم كه ديگه بين ما بده بستوني نباشه

-    آقا پيمان من معذرت ميخوام . ميدونين هانيه براي من خيلي عزيزه . لابد گذشته اش رو ميدونين . هيچ دلم نمي خواد كه يه بار ديگه زندگيش خراب بشه . اون تو اين شهر غريب فقط منو داره . ديشب كلي از شما برام صحبت كرد . اون خيلي حساسه . وقتي داشت از شما ميگفت ، درست مثل دختراي 18 ساله حرف ميزد  . بمن حق بدين كه نگرانش باشم و در مورد كسي كه ميتونه آرامش خواهرمو بهم بزنه بدبين باشم .

-        من ميتونم احساس شمارو درك كنم . ولي بهتره بود پيش داوري نميكردين .

-        متاسفم . برخوردم درست نبود . حق  دارين . ميشه يه قولي بهم بدين ؟

-        اگه بتونم .

-        قول ميدين دوست خوبي براش باشين .

-        شما ميدونين كه من متاهلم؟

-        بله

-        پس انتظار ندارين كه ....

-        نه من فقط ميخوام كه دوست خوبي براش باشين . همين .

-        باشه قول ميدم

چايمو خوردم و بلند شدم . هانيه هم آماده بود . انگار كه بين منو حنانه هم آتش بس اعلام شده بود . سه تايي راه افتاديم .....

ادامه دارد ........

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : یکشنبه شانزدهم دی 1386  ساعت : 10:16
سيب سرخ حوا(قسمت نهم ) 

هانيه آروم سرشو گذاشته بود روي سينه ام . مثل كودكي بود كه پس از دعواي كسي به آغوش مادرش پناه ميبرد . بوي غذايي كه روي اجاق آپارتمان رو پر كرده بود .

-        هانيه اگه الان به آشپزخونه سر نزني ، فكر كنم بايد بازم گشنه از پيشت برم

يهو با عجله خودشو از من جدا كرد و دويد سمت آشپز خونه . ولي انگار كار از كار گذشته بود . وقتي ظرف غذا رو تو دستش ديدم ، يه نگاهي به صورتش كردم و هر دو زديم زير خنده . هر دو داشتيم از ته دل مي خنديديم . واقعا كه وقتي مي خنديد ، بي نهايت زيبا ميشد . نميدونم چرا يهو دلم شور افتاد . انگار كه واقعة شومي قرار بود اتفاق بيافته . رفتم سمت پنجره و پرده رو زدم كنار . بارش برف به آرومي شروع شده بود . هانيه كه متوجه تغييرم شده بود اومد پيشم و كنارم وايساد .

-        پيمان

-        بله

-        چيزي شده ؟ از اينكه اينجايي ناراحتي ؟

-        نه ، اصلا اينطوري نيست . ولي ...

-        لابد در مورد رابطه امونه . نه ؟

-    راستش من تا بحال با هيچ زني جز همسرم ، رابطه اي نداشتم . من آدم امي نيستم ولي بايد بهم حق بدي كه نگران باشم .

-        ميدونم چي ميگي .

درحاليكه منو دعوت به نشستن ميكرد ، ادامه داد

-    من انتظار ندارم كه كاري كني كه باعث ناراحتي خودت يا خونوادت بشه . ما ميتونيم بي هيچ چشم داشت غير منطقي شاديها و غصه هامونو با هم قسمت كنيم .

نميدونم چرا خنده ام گرفت . وقتي هانيه نيگام كرد بي اختيار اونم زد زير خنده و در حالي كه ميخنديد گفت :

-        بياييد شاديهايمان را قسمت كنيم .....

مجبور شديم زحمت غذا رو بديم به آشپز رستوران . هانيه تو هر كاري با سليقه بود . در عرض چند دقيقه ميز زيبايي چيد كه حتي آدماي سيرو هم به اشتها مياورد . اين اولين باري بود كه با زني جز همسرم سر يه ميز غذا مينشستم . راستي الان لاله و سودا چيكار ميكردن؟ اين سوال كمي اعصابمو بهم ريخت . بعد از نهار تو جمع كردن ميز و شستن ظرفا به هانيه كمك كردم . ياد سالهاي دوري كه با لاله به همين صورت پشت سر گذاشته بودم افتادم . افسوس كه فقط از اون همه شادي فقط خاطره اي محو تو ذهنم باقي مونده بود .

-        پيمان به چي فكر ميكني ؟

-        ياد سالهاي گذشته افتادم .

-        دوست داري در موردش صحبت كني؟

-        نه ، چون اينا فقط گذشته اي هستن كه ديگه تكرار نميشن .

-        تو نبايد نااميد باشي . حتما ميتوني زندگيتو حفظ كني .

-        اميدوارم . قرار بود بعد از ناهار حرف بزني

-        بله .

كمي مكث كرد . انگار داشت حرفايي كه ميخواست بزنه تو ذهنش مرور ميكرد .

-    من ديشب خيلي در مورد حرفات فكر كردم . ديدم تو راست ميگي . اگه قراره ما با هم رابطه داشته باشيم ، بهتره كه از راه قانوني و شرعيش باشه . من با اين مسئله هيچ مشكلي ندارم .

-    خوبه . ولي فكر ميكني تمام جوانب اين مسئله رو در نظر گرفتي ؟ منظورم اينه كه ميتوني به راحتي با وضعيت و مشكل من كنار بياي؟

-        بله

اين حرفو خيلي محكم و قاطع زد .

-    خوب اينكار يه سري مقدمات لازم داره و يه سري شرايط . تو شرط خاصي نداري . مثل مهريه ، مدت عقد و همينطور خرجي ماهانه؟

-        در مورد زمان تا هر موقع كه تو بخواي .

-        خوب ؟

-        در مورد مهريه و خرجي هم من چيزي نمي خوام .

-        ولي اينطوري كه نميشه .

-    خب . مهريه يه شاخه گل رز سرخ با يه جلد كلام الله . ولي در مورد خرجي ، خودت ميدوني كه من نيازي ندارم .

-        شرط ديگه اي نداري ؟

-        نه . توچي ؟

-    من هم چيزي ندارم كه بگم جز اينكه هميشه اينو در نظر داشته باشي كه من قبل از هر كسي به خونوادم تعلق دارم و در موردشون مسئولم .

-        باشه . هميشه يادم ميمونه .

-        تو ........

نتونستم حرفمو كامل كنم . فقط نگاهامون بود كه همه چيزو به هم مي گفت . هانيه واقعا زني بود كه ميتونست هر مردي رو خوشبخت كنه . و من اين رو با هيچ معيار مادي نتيجه نگرفته بودم . تنها نداي قلبم بود كه اينو بمن ميگفت . ساعت نزديك 5 بود و هوا داشت كم كم تاريك ميشد . قرار شد فردا بريم دفتر ازدواج تا كارهاي اوليه رو انجام بديم .

-        هانيه دوست داري بريم بيرون ؟ با تماشايه يه فيلم چطوري ؟

-        خوبه . من ميرم كه آماده شم .

دلم نمي خواست اين مراسم خيلي بي صدا برگزار شه . دلم ميخواست كه كسان ديگري هم شاهد شادي ما باشن .

-        هانيه

-        بله

-        دوست داري روزي كه ميريم دفتر ازدواج كسي باهامون باشه ؟

-        مثلا كي ؟

-        از دوستامون

-        تو چي ؟

-        دلم نمي خواد كه كاملا مخفيانه باشه .

-        باشه . من به دوستم ندا و خواهرم حنانه ميگم . مشكلي نداره ؟

-        نه . خيلي هم خوبه . منم به سپهر ميگم كه بياد .

هانيه حاضر شده بود كه بريم .

-        صبر كن قبل از رفتن يه زنگ به سودا بزنم . خيلي دلم براش تنگ شده .......

ادامه دارد .....

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : شنبه پانزدهم دی 1386  ساعت : 13:25
سيب سرخ حوا(قسمت هشتم ) 

...... صبح زود خودمو رسوندم جلوي مهد . بازم همون انتظار . بازهم همون لحظه هاي زودگذر ديدار . تا بحال تا به اين اندازه از دخترم دور نبودم . دلم براش تنگ شده بود. آينده مبهم زندگي مشتركم و فكر اينكه آينده تنها دخترم چه خواهد شد آزارم ميداد. فكر كردن در مورد اينكه روزي مجبور باشم براي دخترم توضيح بدم كه چرا مجبور شده بين من و مادرش يكي رو انتخاب كنه اذيتم ميكرد . دلم نميخواست كه اشتباهات كودكانه و خودخواهي هاي نابجاي ما باعث بشه كه اين طفل معصوم بدون وجود پدر يا مادرش دوران كودكيش را پشت سر بذاره . كاملا درمونده شده بودم . از طرفي ادامه زندگي مشتركم با اين وضع برام غير ممكن بود ، از طرفي هم نمي تونستم ناراحتي و دلتنگي دخترمو ببينم . دلم ميخواست برگردم پيش دخترم و نذارم بيشتر از اين اذيت بشه ولي ميدونستم كه در اينصورت لاله بدون اينكه در مورد زندگيمون بيشتر فكر كنه خودشو محق خواهد دونست . ما هر دو به زمان بيشتري نياز داشتيم تا براي زندگيمون تصميم بگيريم . بعد از اينكه سودا رفت مهد لاله هم سوار شد و بسمت محل كارش براه افتاد . وقتي از مقابلم ميگذشت صداي آهنگ شادي از تو ماشين شنيده ميشد . از ظاهرش هم ميشد فهميد كه امروز روحية شادي داره . راهمو به سمت خونه كج كردم . وقتي در رو وا كردم مثل اينكه سالها از اونجا دور بودم . حسي مثل غربت بهم دست داده بود . اولين باري بود كه تو خونه خودم احساس غريبي ميكردم . رفتم سراغ كمد لباسم و يه دست كت شلوار با ماشين ريش تراشم رو برداشتم . تو اين دو روز كه اصلاح نكرده بودم ريشم بلند شده بود و حسابي اذيتم ميكرد . وقتي داشتم لباسام رو جابجا ميكردم شناسنامه ام افتاد زمين . برداشتم و گذاشتمش تو جيبم . وقتي از خونه مي اومدم بيرون طبق معمول همسايه فضولمون داشت از پنجره بيرون رو نيگاه ميكرد. ميدونستم كه ظهر وقتي لاله بياد بهش ميگه كه منو ديده . 

برنامه خاصي نداشتم . تصميم گرفتم بعد از گذاشتن وسایلم تو مسافرخونه تا ظهر به چند انتشاراتي سر بزنم ، شايد بتون سفارشی بگیرم. وقتي به خيابان انقلاب رسيدم بيشتر انتشاراتي هايي كه باهاشون كار ميكردم هنوز تعطيل بود . يهو ياد انتشارات ...... افتادم كه چند وقت پيش تو ليتوگرافي كارتشو داده بود بهم . تا جايي كه بودم فاصله چنداني نداشت . تصميم گرفتم برم اونجا و با مديرش صحبتي بكنم . وقتي از آسانسور خارج شدم بيشتر دفاتر مجموعه بسته بودند . زنگ واحد مورد نظرمو فشار دادم . آقاي ...... مدير انتشارات خودش دررو وا كرد .

-        سلام آقاي ...... منو به خاطر مياريد . ليتوگرافي .......

-        بله . خوبيد؟ بفرماييد .

-        راستش اينطرفا بودم گفتم خدمت برسم و عرض ادبي بكنم .

-    خيلي لطف كردين . اتفاقا ميخواستم خودم باهاتون تماس بگيرم . در واقع ما يه مجموعه كار كودك داريم كه ميخواستم شما زحمتشو برامون بكشين .

بعد هم چند جلد كتاب كودك گذاشت جلوم . داشتم كتابارو نيگا ميكردم كه تلفنم زنگ خورد . شماره هانيه بود .

-        الو . بفرماييد .

-        سلام پيمان

-        سلام . خوبي ؟

-        مرسي . من خوبم . تو خوبي ؟

-    ممنون . ميبخشي من الان جايي هستم كه نميتونم صحبت كنم ميتوني نيم ساعت ديگه تماس بگيري ؟

-        باشه . پس فعلا خداحافظ

-        خدا نگهدار

كتابا حدود 14جلد كتاب کودک به زبان اصلي بود . آقاي  ..... ادامه داد .

-    اين كتابها الان دست ترجمه و حروف چينيه . فقط چيزي كه بايد توضيح بدم اينه كه ما ميخوايم اين سري كتاب رو بصورت برجسته چاپ كنيم واسه همين ميخوام كه شما از همين امروز كارتون رو شروع كنين تا موقعي كه متون آماده ميشه كار همزمان براي چاپ آماده باشه .

-        آقاي ..... لطفا اولويت هارو به ترتيب برام مشخص كنين .......

بعداز كلي صحبت و تبادل نظر از اونجا اومدم بيرون . هنوز از ساختمان بيرون نيوميده بودم كه باز هانيه زنگ زد .

-        سلام

-        سلام عزيزم . ميبخشي بي موقع مزاحم شدم .

-        خواهش ميكنم . تو ميبخشي كه من نتونستم صحبت كنم .

-        نه عزيزم . ميخواستم بدونم امروز واسه ظهر برنامه ات چيه ؟

-    راستش الان اطراف انقلابم . ميخوام به چند انتشاراتي سر بزنم . ولي فكر ميكنم تا ظهر كارم تموم بشه . چطور مگه ؟

-        گفتم واسه جبران ديشب و اينكه بتونیم باهم صحبت كنيم ، ناهارو باهم بخوريم .

-        من از بابت ديشب ناراحت نيستم . اينو ديشب هم بهت گفتم .

-        خب اگه ناراحت نيستي پس ظهر منتظرتم .

-        كجا ؟

-        همينجا

-        نه . آپارتمان نه

-        قول ميدم مسئله ديشب تكرار نشه .

-        نه اصلا مسئله اين نيست . بهت كه گفتم دلم نميخواد باعث دردسرت بشم .

-        اگه منظورت به همسايه هاست ، اونا ديگه بايد به وجود تو عادت كنن .

شيطنت خاصي تو لحن اداي اين جمله اش بود.

-        باشه اگه تو اينطوري ميخواي حرفي نيست .

-        پس عزيزم منتظرتم .

-        خدانگهدار

-        خدا نگهدار

تا نزديكاي ظهربه چند انتشاراتي سر زدم . چند تا هم سفارش گرفتم . تقريبا روز خوبي بود . تصميم گرفتم قبل از رفتنم به آپارتمان هانيه برم صورتم رو اصلاح كنم . ولي نميدونم چرا يهو پشيمون شدم . پيش خودم فكر كردم شايد اينطوري بهتر باشه . يه ماشين گرفتم و سمت آپارتمان هانيه راه افتادم . نمي خواستم دست خالي باشم پس بين راه به راننده گفتم مقابل يه شيريني فروشي وايسه . يه مقدار بستني گرفتم و دوباره راه افتادم . وقتي از ماشين پياده ميشدم اول به سمت بالكن آپارتمانش برگشتم . بازم همونجا وايساده بود . دستي برام تكون دادو رفت داخل هنوز زنگ رو فشار نداده بودم كه صداي هانيه از ايفون گفت : عزيزم بيا بالا . سوار آسانسور شدم . تو آسانسور ماجراي ديشب و تمام اتفاقاتي كه افتاده بود دوباره جلوي چشمام مجسم شد ولي اين دفعه ديگه آروم بودم . از آسانسور كه اومدم بيرون هانيه بين قاب در مثل تابلويي زيبا به چشمم اومد . لبخند شيريني به لب داشت . وقتي جلوي در رسيدم همونطور وايساده بود و تماشام ميكرد . چند لحظه نيگاش كردم و گفتم

-        نميخواي بذاري بيام تو؟

-        اوه ببخشين .

تا كمر خم شد و با اشاره دست منو به داخل خوند

-        چه خبره ؟ منو ميترسوني . آخه من جنبه اين كارا رو ندارم .

انگار از حرفم دلخور شد . لبي ورچيد و خودشو كشيد كنار . در حاليكه دستمو دراز ميكردم گفتم

-        منظوري نداشتم . بابت اينكه ديشب بدون خداحافظي رفتم هم معذرت ميخوام .

-        نه . من بايد .....

دستم رو گذاشتم رو لبهاش و گفتم

-        هرچي بود تموم شد .

-        باشه

در حاليكه جعبه بستني رو از ميگرفت گفت :

-        بازم كه ازاين كارا كردي

-        خواستم دست خالي نباشم . تو اين آپارتمان گرم بستني ميچسبه .

خنديد و دستمو كشيد سمت مبل و كنار خودش نشوند.

-        ميدوني چقدر خوشحالم كه اينجايي ؟

-        ممنون لطف داري .

-    پيمان من نه اونقدر جوونم كه كارام از روي احساس باشه و نه اونقد خام كه نتونم آدما رو بشناسم . اونروز وقتي مقابلت نشسته بودم و داشتم به حرفات گوش ميدادم سراپاي وجودم ميلرزيد و همش ميترسيدم كه خودمو لو بدم . من يه بار طعم تلخ جدايي رو كشيدم . ميترسيدم كه خداحافظيمون براي هميشه باشه . دلم نمي خواست اينطور باشه . دلم ميخواست بازم ببينمت و بازم باهات صحبت كنم . هر چندتو داشتي از غصه هاي خودت برام ميگفتي به همون اندازه من آروم تر ميشدم . حرفات و لحن صحبتت به قدري ساده بودكه آدم نمي تونست در مورد صحتش شك كنه ...

حرفشو قطع كردم و گفتم

-    تو داري غلو ميكني . اگه اينطوري بود زندگيم به اينصورت نمي شد . مشكل من اينه كه همسرم نميتونه منو باور كنه .

-        ميدونم چي ميگي . ولي باور كن من از همون اولين لحظه همه حرفاتو باور كردم .

-        خوب هانيه در چه موردي ميخواستي صحبت كنيم ؟

-        عجله نكن ، بعد از ناهار با هم صحبت مي كنيم . خوب طبق معمول قهوه يا ....

-        همون قهوه

-        با شكر ؟

-        لطفا

از ديشب كلي فرق كرده بود . در عين زيبايي و خنده رويي ميشد هاله غم رو تو چهره اش ديد . ميدونستم كه راز مبهمي داره . خيلي كنجكاو بودم تا از رازش سر در بيارم ولي نمي خواستم مثل ديشب با سوال بي موقع و نابجام موجبات ناراحتيشو فراهم كنم . تو آپارتمانش احساس آرامش ميكردم . انگار كه توي دنياي ديگه اي هستم . ديگه حتي احساس غريبي هم نميكردم . با وقتي با دوتا قهوه كنارم نشست تو چشماش خيره شدم . ميتونستم به وضوح غم وجودشو از تو چشماش بخونم . همين منو بيشتر تحريك ميكرد تا به جواب سوالم برسم . چند لحظه نگاهمون به هم گره خورد . بعد با شرمي شيرين هر دو مون سرمونو انداختيم پايين .دوباره بلند شد و ايندفعه به سراغ ضبطي كه گوشه سالن بود رفت . آهنگ ملايمي كه پخش ميشد فضاي آپارتمان رو بيشتر از پيش رمانتيك كرده بود. انگار ميدونست چطور منو سر ذوق بياره . بي مقدمه پرسيدم :

-        هانيه بعد از جدايي چرا نرفتي پيش خونواده ؟

-    خونواده من اينجا نيستن . من با همسرم تو دانشگاه آشنا شديم . بعد هم عروسي كرديم و همينجا اومديم . در اصل اين آپارتمان مال اون بود . وبعد از جدايي سندش رو واسم آورد . پيمان وضع مالي خوبي داشت و از خونواده اي متول بود .

-        اسمش پيمان بود ؟

-    آره . بعد از اون هم من همين جا موندم . و برنگشتم شهرستان . اوايل مسئله جداييمونو از خونوادم مخفي ميكردم . وقتي اين قضيه رو فهميدن پدر اصرار كرد برگردم اصفهان ولي من كه روحيه خوبي نداشتم زير بار نرفتم . دست آخر هم وقتي ديدند كه من رو حرفم پافشاري ميكنم با دلخوري از اينجا رفتن .

-        هنوزم دوستش داري ؟

آهي از دل كشيد كه تموم تنم لرزيد . بعد ادامه داد

-    دوستش داشتم . تا اينكه چند ماه پيش باخبر شدم كه ميخواد ازدواج كنه . تو دلم خوشحال بودم ، چون شادي و خوشبختي اون آرزوم بود . ولي وقتي كه شنيدم وقتي كه داشته با تازه عروسش ميرفته ماه عسل ، ماشينش از جاده منحرف ميشه و تو دره سقوط ميكنه ، همه دنيا رو سرم خراب شد . تو مراسم خاك سپاريش مادرش وقتي منو ديد ، گفت " تو بچه منو كشتي ، اون ترو دوست داشت ولي تو با خود خواهيت اونو از خودت روندي . من از تو نميگذرم واز خدا ميخوام كه تقاص منو از تو پس بگيره "

گريه امونش نداد . مثل ابر بهاري گريه ميكرد و خودشو نفرين ميكرد . كاملا متاثر شده بودم . نمي دونستم چيكار كنم . سرشو گذاشتم روي سينه ام و آروم مو هاشو نوازش كردم .

-    هانيه . برات خيلي متاسفم . ميدونم كه هيچ جمله اي نميتونه از غمت كم كنه . ولي بايد بدوني همه ما قسمتي داريم و يه روز كه بي اختيار به دنيا مياييم يه روزي هم از اين دنيا ميريم . ميدونم غم از دست دادن عزيز واسه هر كسي سخت و مشكل ولي بايد با مقدرات ساخت .

كمي آروم و بيصدا توبغلم موند . حالت بچه اي رو داشت كه عروسك محبوبشو از دست داده و هيچ چيزي نميتونه آرومش كنه . آروم صورتش رو از رو شونم بلند كردم و گفتم

-        من نميخواستم تورو ناراحت كنم ولي اين بار دومي كه با سوال بي موردم تورو ناراحت ميكنم .

-    نه پيمان . تا به حال اينقد احساس سبكي و آرومي نكرده بودم . خيلي دلم ميخواست واسه كسي صحبت كنم . خيلي دلم ميخواست كه شونه گرم و محكمي بود تا سرمو روش تكيه كنم و زار زار گريه كنم . حالا تو با اومدنت اين رو به من هديه كردي . ازت ممنونم .

حس عجيبي بهم دست داد .

-        خوشحالم كه اينو ميشنوم . اميدوارم بتونم اوني باشم كه ميخواي .

-        حتما ميتوني .

ادامه دارد .....

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : چهارشنبه دوازدهم دی 1386  ساعت : 8:59