- الو آقا پيمان منم ندا .
- ببخشين اشتباه شد . سلام
- سلام .
- خوب شما كجايين ؟ پس چرا نيومدين ؟ چرا هانيه گوشيشو جواب نميده ؟
- راستش يه مشكلي پيش اومده .
- چه مشكلي ؟
- ما الان بيمارستانيم .
- بيمارستان ؟ چي شده پس چرا حرف نميزنين ؟
- ناراحت نشين چيزي نيست . حنانه تصادف كرده مجبور شديم بياريمش اينجا .
- چي شده ؟ هانيه حالش چطوره . اونم چيزيش شده ؟
- نه چيز خاصي نيست . فقط اگه ممكنه شما بياين اينجا . من اينجا دست تنهام .
- خوب ما همين الان راه مي افتيم . شما كدوم بيمارستانين .
- بيمارستان ...... ميشناسين كه ؟
- آره من همين الان راه ميافتم .
نميدنم چطوري موضوع رو به سپهر گفتم . اونم سريع حركت كرد . حالا ميدونستم كه دلشوره هام بي مورد نبود . كابوسايي كه شب خوابو ازم گرفته بود .
- يه كم سريع تر
- ميبيني كه دارم ميرم . نگفت بهت چي شده ؟ حالشون خوبه ؟
- گفت چيز خاصي نيست . ولي من دلواپسم
وقتي رسيديم بيمارستان رفتم سراغ اطلاعات . مسئول اطلاعات پرسيد
- باهاشون چه نسبتي دارين ؟
- همسرمه . يعني نامزدمه . امروز قرار بود عروسي كنيم .
- يه لحظه صبر كنين ..... بله ...... خانوم هانيه ..... خيلي متاسفم ، بردنش اطاق عمل
- اطاق عمل ؟
- بله . دست چپ انتهاي راهرو .
وقتي جلوي اطاق عمل رسيدم ، حنانه و ندا رو ديدم كه پشت در اطاق عمل وايسادن . خواستم برم تو ماموري كه اونجا بود جلومو گرفت و نذاشت .
- من بايد ببينمش .
- آقاي محترم ورود به اطاق عمل قدغنه .
- لااقل بهم بگين حالش چطوره ؟
حنانه و ندا داشتن آروم اشك ميريختن . رفتم پيششون . وقتي حنانه نيگام كرد ، گريه هاش شدت گرفت .
- كسي نيست بمن بگه چه اتفاقي افتاده ؟
ندا كه حالو روز منو ديد با گريه بمن گفت
- وقتي از خونه اومديم بيرون حنانه ماشين رو سر خيابون پارك كرده بود . وقتي رفتيم سوارشيم ، يهو هنانه گفت كه شناسنامه اش رو فراموش كرده واسه همين برگشت كه شناسنامه اش رو بياره . هنوز از عرض خيابون رد نشده بود كه صداي ترمز ماشين و صداي برخوردي مارو برگردوند طرف خودش . هانيه يه لحظه رو هوا بلند شد و چند متر اونورتر خورد زمين . ديگه چيزي نفهميديم . سريع دويديم طرفش و رسونديمش بيمارستان . از همون موقع هم بردنش اطاق عمل . دكترا ميگن . حالش وخيمه ولي بايد به خدا اميد داشت .
همه سالن رو سرم چرخيد و چشام سياهي رفت . اگه سپهر زير بغلمو نگرفته بود ميخوردم زمين . دهنم تلخ شده بود . حال خودمو نميدونستم . وقتي صداي فريادم راهرو بيمارستان و پر كرد ، چندپرستار بطرفم اومدن . سپهر بازومو گرفته بود و منو از داخل بيمارستان كشوند بيرون . تو محوطه بيمارستان بغضم تركيد . نمي دونم واسه حال و روز خودم گريه ميكردم يا هانيه . خودمو مقصر ميدونستم . هزار بار به خودم لعنت فرستادم . اگه من مقابل اين آدم قرار نمي گرفتم شايد الان بجاي اينكه روي تخت اطاق عمل خوابيده باشه ، داشت زندگي معمولي خودشو ميكرد . كاملا خورد شده بودم . چند ساعتي بود كه پشت در اطاق عمل منتظر بوديم . تو اين مدت شوهر حنانه هم اومده بود . به محض اينكه در باز ميشد همگي به سمت در ميرفتيم . ولي خبري نبود و هركسي كه به ما ميرسيد فقط ما رو تشويق به صبر و تحمل ميكرد . هوا داشت تاريك ميشد و من كمي آروم تر شده بودم . نزديكاي ساعت 6 بود كه زن و مرد مسني هراسون به سمت ما اومدن . حنانه بطرف زني كه مي اومد رفت و وقتي بهم رسيدن با گريه خودشو انداخت تو بغل اون . باز هم غوغايي بپا شد . هركسي گوشه اي گريه ميكرد . حدس زدم كه اينها بايد پدر و مادر هانيه باشن . ساعت نزديك 8 بود كه دكترا از اطاق عمل اومدن بيرون . همه بطرف دكتر رفتيم .
- آقاي دكتر چي شد ؟ حال دخترم چطوره .
- ما هر كاري كه ميشد انجام داديم . حالا ديگه بايد بخدا اميدوار بود .
- ميتونيم ببينيمش ؟
- فعلا كه ايشون بيهوشن . وقتي بهوش اومدن ميتونين ببينيش .
- خدا خيرتون بده . آقاي دكتر ما بعد از خدا همه اميدمون به شماست .
- ما هر كاري كه بتونيم مي كنيم .
پدر هانيه نگاه عجيبي بمن انداخت . تمام تنم لرزيد . نفرت تو نگاهش موج ميزد . نتونستم بيشتراز اين تو چشماش نيگا كنم . هانيه رو هنوز به بخش منتقل نكرده بودن . دلم ميخواست بازم لبخنداي شيرينشو ببينم . دلم ميخواست چشماشو وا كنه و تو چشمام چشم بدوزه . آخه اين چه تقديري كه ما داشتيم . چرخ روزگار تحمل شادي مارو نداشت . ساعت از 11 گذشته بود كه پرستارا خبر دادن كه هانيه بهوش اومده و نسبتا حالش خوبه و پدر ومادرش ميتونن براي چند لحظه ببيننش . داشتم منفجر ميشدم . طاقتم طاق شده بود . پدر و مادر هانيه با عجله رفتن داخل . دل تو دلم نبود . ميخواستم برم ببينمش ، ولي نميذاشتن . وقتي پدر و مادر هانيه برگشتن جرات نكردم حالشو بپرسم . مادر هانيه چيزي تو گوش حنانه گفت . حنانه اومد طرف من .
- آقا پيمان هانيه ميخواد شما رو ببينه .....
هنوز حرفش تموم نشده بود كه رفتم تو . وقتي تو اون لباس ديدمش پا هام لرزيد . بيشتر بدنش پانسمان بود . چشماش نور سابق رو نداشت ولي بازم داشت تو چشمام نيگا ميكرد . رفتم كنار تختش و زان زدم . دستش رو گرفتم تو دستم . دستش يه تيكه يخ بود .
- سلام هانيه
قدرت حرف زدن نداشت . با صدايي كاملا ضعيف جواب داد
- سلام عزيزم
- خوبي ؟
- حالا كه تو اينجايي خوبم
- هانيه منو ببخش . من باعث اين اتفاق شدم . خودمو نمي بخشم
- نه پيمان ، اين حرف و نزن . من دارم تقاص پس ميدم . آه مادر پيمان بالاخره دامنمو گرفت .......
سكوت سنگيني بينمون حاكم شد .
- پيمان
- بله عزيزم
- دلم ميخواد قبل از مرگم ، يه بار ديگه انگشتري رو دستم كني .
- اين چه حرفيه ؟ وقتي عقد كرديم دستت ميكنم
- من ميدونم كه اونروزو نميبينم . نذار با حسرت اون لحظه ازت جدا شم .
اشك امونم نداد . صورتم گذاشتم رو دستش . بوسه اي روي دستش گذاشتم .
- دلت ميخواد عاقد رو بيارم همينجا تا خيالت راحت بشه ؟
- يعني ميشه ؟
- چرا كه نه ؟ همين الان اينكارو ميكنم .
بعد سريع رفتم بيرون و قضيه رو به سپهر گفتم و فرستادمش دنبال آقاي صادقي كه دفتر خونه داشت . قرار شد خودم هم با آقاي رسولي كه آشناي مشترك من وآقاي صادقي بود تماس بگيرم و هماهنگ كنم . دوباره برگشتم پيش هانيه . تو اين لحظه چند پرستار و دكتر بطرف اتاق هانيه ميدودند . دلم هري ريخت . خواستم برم تو ولي نذاشتن . از پشت پنجره داشتم تماشا ميكردم . همه تو تكاپو بودن . بدترين دقايق عمرمو تجربه ميكردم . ثانيه ها به سنگيني ميگذشت . بالاخره بعد از حدود 20 دقيقه تلاش دوباره هانيه برگشت . وقتي كه نيگاش ميكردم متوجه علاقه اي كه بهش تو دلم احساس ميكردم شدم . چشماشو وا كرد و چيزي آروم بزبون آورد كه نشنيدم . پرستاري بطرف در اومد و پرسيد
- پيمان كيه ؟
- گفتم بفرمايين . من پيمانم
- برين تو ولي زياد باهاش صحبت نكين .
- حالش چطوره ؟
- الحمد الله خطر از سرشون گذشت .
- ميتونم پيشش بمونم ؟
- بايد از مسئول قسمت سوال كنين
- باشه . ممنون
دلم بحالش ميسوخت . من از زندگي خودم ناراضي بودم . ولي وقتي به زندگي هانيه دقت ميكردم ، ميديدم كه اين دختر بيشتر ساعات زندگيش سرشار بود از غم و ناراحتي . تصميم گرفتم اگه ازين خطر جست تا جايي كه ميتونم كنارش باشم .
وقتي كنار تختش ايستادم ، بيشتر از هميشه احساس نياز به با اون بودن رو داشتم .
- اومدي ؟
- آره عزيزم من اينجام . سپهر رو فرستادم دنبال عاقد . فكر كنم ديگه تا چند دقيقه ديگه پيداشون بشه .
- مرسي عزيزم
- چه عقد خاطره انگيزي بشه . بعدها با خوشي از اين مراسم باهم صحبت ميكنيم .
تو چهره اش غمي عميق ديده ميشد . نميدونم چرا خودم هم حرفامو باور نميكردم .
بعد از چند دقيقه سپهر اومد پشت در . رفتم پيشش و پرسيدم
- چي شد ؟
- هيچي با كلي مكافات آقاي صادقي رو آوردم ولي اجازه نميدن بياد اينجا
- بايد با مسئول اينجا صحبت كنيم .
بعد با هم حركت كرديم . قانع كردن مسئول بيمارستان براي اينكار خيلي سخت بود ولي وقتي كه پزشك معالج هانيه چيزي رو بطور خصوصي به مسئول بيمارستان گفت ، اونهم با شرط اينكه اين مراسم سريع و بي سر وصدا برگزار بشه موافقت كرد .
پدر و مادر هانيه خيلي مخالفت ميكردن ولي وقتي فهميدن كه اين خواسته هانيه است رازي شدن كه اينكار صورت بگيره . تو اتاق هانيه فقط من بودم عاقد . بقيه پشت در وايساده بودن . دلم شروع كردن به تند تند تپيدن .
- .... آيا بنده وكيلم ؟
- بله
خنده شيريني رو لباش بود . زيبا تر از هميشه . وقتي انگشتري رو نو دستش ميكردم داشت اشك ميريخت . گونه اش رو بوسيدم .
- پيمان
- بله عزيزم
- يه خواهشي دارم ازت
- بگو عزيزم هرچي كه ميخواي بگو
- ميخوام يه قولي بهم بدي
- باشه عزيزم . هر چي كه بخواي
- قول بده فردا برگردي خونت و با لاله آشتي كني . الان سودا چشم براه توئه . قول بده كه ديگه سودا رو تنها نذاري
- باشه عزيزم قول ميدم
- خيلي خوشحالم
- منم همينطور عزيزم
- پيمان سردمه . بغلم كن
- باشه عزيزم
همه اطرافيان اومده بودن تو . هر كسي يه گوشه آروم اشك ميريخت . صحنه بسيار حزن انگيزي بود . يه لحظه احساس كردم كه دستاي هانيه كه به دور گردنم حلقه بسته بود ، شل شد . وقتي تو چشماش نيگا كردم فقط غم ميديدم .
- خدا اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا آخه چرا ؟
........ حالا كه اين پست رو مينويسم دو سال از اون شب شوم ميگذره . هانيه رفته و منو تو اين دنيا با همه زشتيها تنها گذاشته . بعد از اون شب تصميم گرفتم به قولي كه به هانيه داده بودم عمل كنم و هيچوقت سودا رو تنها نذارم . حالا ديگه سودا بزرگ شده و كلاس اوله . اون ميدونه كه بابا هميشه دوسش داره . بعضي وقتا كه به آسمون نيگا ميكنم ، صورت زيباي هانيه رو ميبينم كه داره بهم لبخند ميزنه . اون رفته ولي هميشه يادش تو يادمه .
همه چي از ياد آدم ميره
مگه يادش كه هميشه يادشه
((امروز دومین سالگرد اون اتفاق شومه))
پايان
لطفا اين فلش رو هم ببينين و نظر بدين