از تو كيفش سيگاري درآورد و آتيش زد و دود غليظشو بصورتم فوت كرد . ازين كارش زياد خوشم نيومد .
28 سالمه ، ليسانس نقاشي دارم و تو يه آموزشگاه مشغول تدريسم . چند تا شاگرد خصوصي ام دارم . ازدواج كردم، ولي بعد از يكسال از هم جدا شديم . الانم تنها زندگي ميكنم . حالا اگه دوست دارين شما بگين .
بهش نميخورد 28 سالش باشه يا ازدواج كرده باشهبيشتر بهش ميخورد 22 يا 23 ساله باشه . هواي كافي شاپ خيلي سنگين بود . احساس خفگي ميكردم . گارسونوصداكردم و سفارش 2 تا قهو دادم .
34 سالمه ، مهندس عمران نقشه برداري هستم ، متاهلم و يه دختر دارم . اين اولين باريه كه با كسي غير از همسرم سر يك ميز ميشينم . راستش خودمم نميدونم چطور شد كه اين پيشنهادو به شما دادم .
حالت تعجب رو تو صورتش نديدم . انگار از همون اول قافيه رو باخته بودم و خودمو لو دادم .
حدس ميزدم ، انگار با همسرتون مشكل دارين . اينطور نيست ؟
كار ما از اين حرفا گذشته .
ميتونم بپرسم مشكلتون چيه ؟ البته اگه دوست دارين درمردش صحبت كنيم .
راستش اون شكاكه
خوب لابد چيزي ازتون ديده . از اول كه اينطور نبوده . !!
د ...... قضيه همينه ديگه . همين كه كسي ميشنوه همينو ميگه .
يعني بي علت بهتون شك داره ؟
اين موضوع از چند ماه پيش با يه شوخي شروع شد .
گارسون قهوه رو آورد ، نگاهي به هانيه انداختم معلوم بود خيلي مشتاق شنيدن حرفامه . سيگاري روشن كرد و يكي هم بمن تعارف كرد . احساس ميكردم خيلي باهام راحته . بر خلاف اون من حال عجيبي داشتم . همش به خودم ميگفتم " اينجا چه غلطي ميكني؟ " كمي شكر تو قهوم ريختم و مشغول شدم به هم زدن . . .
خب نميخواين باقيشو تعريف كنين ؟!!
يه شب وقتي خونه مادر خانمم بوديم ، تلفن همراهم زنگ خورد . من كه اون موقع مشغول كشيدن سيگار جلوي پنجره بودم ، تلفن جواب دادم . صداي پشت خط صداي دختر جواني بود كه نميشناختمش . اون گفت " آقا پيمان ؟ " گفتم "بله خودم هستم . شما؟" گفت من نگينم ميتونين صحبت كنين ؟ " گفتم " راستش من الان تو موقعيتي نيستم كه بتونم راحت صحبت كنم ، اگه ممكنه يه وقت ديگه " خداحافظي كرد و من هم كه از همه جا بيخبر بودم پيش خودم فكر كردم شايد يكي از نويسنده ها يا انتشاراتي بوده . ولي نميدونم چرا دلم شور افتاده بود . اخر شب بود كه دوستم صميم سپهر تماس گرفت و گفت كه امروز با دختري باسم نگين كه مهندس عمران هستش آشنا شده ولي تو صحبتاش تمام مشخصات منو داده . بعد هم شمارمو داده تا تماس بگيره . من كه حسابي گيج و عصبي شدم بهش گفتم " واسه چي اينكارو كردي ؟ " گفت اولش فقط شيطنت بود ولي بعد وقتي كه گفت شركت ساختماني داره پيش خودم گفتم شايد بتوني باهاش همكاري كني "
خلاصه روز بعد نگين تماس گرفت و من تو همون اولين تماس موضوع رو براش روشن كردم و بهش گفتم كه من متاهلم و همه اينها يه سوتفاهم بوده . ولي اون كه انگار واسش اينا مسئله اي نبود گفت اشكالي نداره و ما ميتونيم با هم كار كنيم . راستش اون موقع من جايي مشغول نبودم واين پيشنهاد برام تو اون موقعيت يه فرصت خوب به حساب مياومد . بعد هم قرار شد كه واسه صحبت و اشنايي با محيط كارش برم دفترش . تو همون برخورد اول اونو آدمي معقول و مبادي اداب ديدم . اتفاقا تو همون روز اولين مورد كارو هم بهم پيشنهاد داد و قرار شد بصورت درصدي با هم كار كنيم . يعنيسفارش از اون و كار از من . بعد از انجام اولين سفارش وقتي كه سهم خودمو بردم خونه لاله پرسيد كه اين پول رو از كجا آوردم و من هم همه ماجرا رو براش تعريف كردم . انتظار نداشتم كه برام جبهه بگيره ولي ازهمون لحظه زندگي من شد اخرت يزيد . تا جايي كه هر لحظه منو ميپاد و كارش به جايي رسيده كه موبايلمو هم كنترل ميكنه . بعد از اين ماجرا با وجود اينكه به اين كار نياز داشتم ولي ارتباطمو با نگين قطع كردم شايد زندگيم بهتر بشه ولي نشد كه نشد .
فنجان قهومو كه سركشيدم. طبق عادت الكي که داشتم فنجانم برگردوندم رو نعلبكي .
فال قهوه بلدي ؟
نه بابا
ميخواي من برات فال بگيرم؟
من به اين چيزا اعتقادي ندارم
منم ندارم ولي واسه تفريح اينكارو ميكنم . گاهي واسه دوستام فال ميگيرم .
ولي منكه دوستت نيستم
چه اشكالي داره . ميتونيم دوستاي خوبي براي هم باشيم . البته اگه صادق باشيم و از هم انتظاراي نامعقول نداشته باشيم .
ادامه دارد .....



