تبليغاتX
به وبلاگ ت مثل تنهایی خوش آمدید

 

 

( داستان - داستانک - داستان دنباله دار ) نوشته هایی که شاید نتونم به زبون بیارمشون
آرشیو داستان

خانه ای از جنس حباب

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

سیب سرخ حوا

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

قسمت یازدهم

قسمت دوازدهم

قسمت سیزدهم

قسمت چهار دهم

 

ستون آزاد خوانندگان

منتظرم

اين ستون مخصوص مطالب شما عزيزان است . بيصبرانه منتظر نوشته هاي دوستان جان هستم

ادامه مطلب

نویسنده : شما دوستان جان

قفسه كتاب

 

ادامه مطلب

نویسنده : ؟؟؟؟

سیب سرخ حوا (قسمت دوم ) 

از تو كيفش سيگاري درآورد و آتيش زد و دود غليظشو بصورتم فوت كرد . ازين كارش زياد خوشم نيومد .

      28 سالمه ، ليسانس نقاشي دارم و تو يه آموزشگاه مشغول تدريسم . چند تا شاگرد خصوصي ام دارم . ازدواج كردم، ولي بعد از يكسال از هم جدا شديم . الانم تنها زندگي ميكنم . حالا اگه دوست دارين شما بگين .

بهش نميخورد 28 سالش باشه يا ازدواج كرده باشهبيشتر بهش ميخورد 22 يا 23 ساله باشه . هواي كافي شاپ خيلي سنگين بود . احساس خفگي ميكردم . گارسونوصداكردم و سفارش 2 تا قهو دادم .

     34 سالمه ، مهندس عمران نقشه برداري هستم ، متاهلم و يه دختر دارم . اين اولين باريه كه با كسي غير از همسرم سر يك ميز ميشينم . راستش خودمم نميدونم چطور شد كه اين پيشنهادو به شما دادم .

حالت تعجب رو تو صورتش نديدم . انگار از همون اول قافيه رو باخته بودم و خودمو لو دادم .

     حدس ميزدم ، انگار با همسرتون مشكل دارين . اينطور نيست ؟

     كار ما از اين حرفا گذشته .

     ميتونم بپرسم مشكلتون چيه ؟ البته اگه دوست دارين درمردش صحبت كنيم .

     راستش اون شكاكه

     خوب لابد چيزي ازتون ديده . از اول كه اينطور نبوده . !!

     د ...... قضيه همينه ديگه . همين كه كسي ميشنوه همينو ميگه .

     يعني بي علت بهتون شك داره ؟

     اين موضوع از چند ماه پيش با يه شوخي شروع شد .

گارسون قهوه رو آورد ، نگاهي به هانيه انداختم معلوم بود خيلي مشتاق شنيدن حرفامه . سيگاري روشن كرد و يكي هم بمن تعارف كرد . احساس ميكردم خيلي باهام راحته . بر خلاف اون من حال عجيبي داشتم . همش به خودم ميگفتم " اينجا چه غلطي ميكني؟ " كمي شكر تو قهوم ريختم و مشغول شدم به هم زدن . . .

      خب نميخواين باقيشو تعريف كنين ؟!!

      يه شب وقتي خونه مادر خانمم بوديم ، تلفن همراهم زنگ خورد . من كه اون موقع مشغول كشيدن سيگار جلوي پنجره بودم ، تلفن جواب دادم . صداي پشت خط صداي دختر جواني بود كه نميشناختمش . اون گفت " آقا پيمان ؟ " گفتم "بله خودم هستم . شما؟" گفت من نگينم ميتونين صحبت كنين ؟ " گفتم " راستش من الان تو موقعيتي نيستم كه بتونم راحت صحبت كنم ، اگه ممكنه يه وقت ديگه " خداحافظي كرد و من هم كه  از همه جا بيخبر بودم پيش خودم فكر كردم شايد يكي از نويسنده ها يا انتشاراتي بوده . ولي نميدونم چرا دلم شور افتاده بود . اخر شب بود كه دوستم صميم سپهر تماس گرفت و گفت كه امروز با دختري باسم نگين كه مهندس عمران هستش آشنا شده ولي تو صحبتاش تمام مشخصات منو داده . بعد هم شمارمو داده تا تماس بگيره . من كه حسابي گيج و عصبي شدم بهش گفتم " واسه چي اينكارو كردي ؟ " گفت اولش فقط شيطنت بود ولي بعد وقتي كه گفت شركت ساختماني داره پيش خودم گفتم شايد بتوني باهاش همكاري كني "                         

خلاصه روز بعد نگين تماس گرفت و من تو همون اولين تماس موضوع رو براش روشن كردم و بهش گفتم كه من متاهلم و همه اينها يه سوتفاهم بوده . ولي اون كه انگار واسش اينا مسئله اي نبود گفت اشكالي نداره و ما ميتونيم با هم كار كنيم . راستش اون موقع من جايي مشغول نبودم واين پيشنهاد برام تو اون موقعيت يه فرصت خوب به حساب مياومد . بعد هم قرار شد كه واسه صحبت و اشنايي با محيط كارش برم دفترش . تو همون برخورد اول اونو آدمي معقول و مبادي اداب ديدم . اتفاقا تو همون روز اولين مورد كارو هم بهم پيشنهاد داد و قرار شد بصورت درصدي با هم كار كنيم . يعنيسفارش از اون و كار از من . بعد از انجام اولين سفارش وقتي كه سهم خودمو بردم خونه لاله پرسيد كه اين پول رو از كجا آوردم و من هم همه ماجرا رو براش تعريف كردم . انتظار نداشتم كه برام جبهه بگيره ولي ازهمون لحظه زندگي من شد اخرت يزيد . تا جايي كه هر لحظه منو ميپاد و كارش به جايي رسيده كه موبايلمو هم كنترل ميكنه . بعد از اين ماجرا با وجود اينكه به اين كار نياز داشتم ولي ارتباطمو با نگين قطع كردم شايد زندگيم بهتر بشه ولي نشد كه نشد .

فنجان قهومو كه سركشيدم. طبق عادت الكي که داشتم فنجانم برگردوندم رو نعلبكي .

      فال قهوه بلدي ؟

     نه بابا

     ميخواي من برات فال بگيرم؟

     من به اين چيزا اعتقادي ندارم

      منم ندارم ولي واسه تفريح اينكارو ميكنم . گاهي واسه دوستام فال ميگيرم .

     ولي منكه دوستت نيستم

     چه اشكالي داره . ميتونيم دوستاي خوبي براي هم باشيم . البته اگه صادق باشيم و از هم انتظاراي نامعقول نداشته باشيم .

ادامه دارد ..... 

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386  ساعت : 14:54
سيب سرخ حوا 

           -  ديگه بسه ، خسته شدم ، خسته شدم از اين همه شك ..... ديگه نمي تونم . يا زنگي زنگي  يا رومي رومي . دلم نميخواد هر وقت كه زنگ تلفنو ميشنوم تن ودلم بلرزه .

اعصابم كاملا بهم ريخته بود . اختيار خودمو نداشتم . دلم ميخواست داد بزنم . دلم ميخواست خودمو خالي كنم . لاله داشت خودشو مشغول و بي تفاوت نشون ميداد . اين بدتر خرابم ميكرد . انگار كه هيچ اتفاقي نيافتده .

زدم  بيرون . آسمونم مثل من دلش پر بود . سيگارمو آتيش كردم . يه قطره رو گونم چكيد . صداي فريادم تو غرش رعد و برق گم شد . وقتي كه ماشين با سرعت از پيشم رد شد ، همه آب توي چاله رو پاشيد روم . وايسادم خودمو تماشا كردم  . " اي بر پدرت ...... "

دختره كه داشت تو پياده روي تنگ از مقابلم ميگذشت چنان تنه اي بهم زد كه كم مونده بود بيافتم تو جوب . باعصبانيت برگشتم به طرفش . وقتي چشمم افتاد تو چشمش يهو آروم شدم .

               ببخشيد ، اصلا حواسم نبود .

              مهم نيست ، ميتونم يه نوشيدني گرم دعوتتون كنم .

نميدونم چطور شد كه يهو اين حرفو زدم. انگار ميخواستم كه يه جوري به خودم و زندگي دهن كجي كنم . داشت هاج و واج نيگام ميكرد .

            اسم من پيمان

بازم متحير نيگام كرد . دستشو جلوآورد . موندم چيكار كنم . حالت آدماي خنگو داشتم . دستمو بردم جلو .

          اسم من هانيه است

وقتي رسيديم كافي شاپ تقريبا همه ميزا پر بود . دود غليظي فضارو پر كرده بود . موزيك ملايمي به گوش ميرسيد . حال عجيبي پيدا كرده بودم . بخودم گفتم اينجا چه غلطي ميكني . يهو هانيه گفت

         به چي فكر ميكني ؟

         به.....  هيچي .....

جواني كه اونجا كار ميكرد جلو اومد و گفت

        ميبخشيد ولي ميزامون پره

هنوز حرفش تموم نشده بود كه يه ميز خالي شد . وقتي روبروي هم نشستيم ، همه هيكلم ميليرزيد . نميدونم از سرما بود يا ....

      انگار راحت نيستين ؟ ميخواين از خودتون صحبت كنين ؟        

        اگه اشكالي نداره اول شما از خودتون بگين.

ادامه دارد

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386  ساعت : 16:6
توهم فانتزي 

چند روزيه كه خيالهاي جورواجور توذهنمه . قيافه آدما تو خيالم يه جور ديگه است .

همه چي از كابوس چند شب پيش شروع شد . وقتي بيدار شدم تمام تنم ميلرزيد .

همسرم گفت :

-        چه خبره ، بچه رو بيدار كردي . معلوم نيست روزا چيكار ميكنه كه شب اينطوري جني ميشه .

صب وقتي وارد ايستگا شدم ، همه داشتن ميدويدند ، انگار كه قراره اتفاقي بيافته . معلوم نبود اصلا چرا اينقدر عجله داشتن. مگه ميخواستن كجا برن؟ ياد روزايي كه مدرسم دير ميشد افتادم .

خودمو رو صندلي قطار جابجا كردم .

-        ايستگاه بعدي بهارستان .

تو ذهنم قيافه همه آدما يخزده و قنديل بسته بود . دختري داشت واسه جوون بغل دستيش دلبري ميكرد . رنگهائي كه به صورتش ماليده بود ، يه لحظه منو ياد تابلوئي كه تو ورودي ايستگاه ميرداماد ديده بودم انداخت .

صداي زنگ بلوتوس بغل دستيم خبر از رسيدن يه فايل جديد ميداد. خودمو خم كردم رو گوشيش. وقتي با تعجب بهم نيگا كرد ، كم مونده بود از ترس قالب تهي كنم . تو صورتش جاي چشم دوتا چاله سياه بود . جيغي زدم و خودمو عقب كشيدم . سنگيني نگاه ديگرونو رو خودم حس ميكردم . انگار اين خيالات كار دستم داده بود . وقتي در قطار واشد، تندي زدم بيرون . شنيدم كه يكي ميگفت :

-        بابا يارو پاك قاطي كرده بود . بيچاره انگار مخش تعطيل بود

خودمو اندختم روي صندلي . زني كه يه صندلي اون ور تربود آروم ميگفت :

-        خوب بمن چه ؟ مگه من رو جهازم اوردمش كه بخام با خودمم ببرمش . توله تو هم هست .

مرد كه انگار هيچوقت تو عمرش نه نشنيده بود ، با غضب بلند شد و دستشو بلند كرد به هوا .......

وقتي تو قيافه معصوم دخترك كه جلوم وايساده بود و بروبر منو نيگاه ميكرد نيگا كردم ، نترسيدم . چشاي روشن و عسلي زيباش نمناك بود.

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : دوشنبه بیست و ششم آذر 1386  ساعت : 16:48
بابا زود بر ميگردي؟ 

هر روز صبح كه دخترم " سودا " رو مي برم مدرسه كلي واسم شيرين زبوني ميكنه.

-        ميدوني بابا من ترا از كف حياط تا آسمون پيش خدا دوست دارم

-        خوب عسلم منم شما رو دوست دارم ....... سودا ، بابا ، اگه يه روزي بابا واسه يه مدت طولاني بره جايي و ازتون دور باشه چيكار ميكني ؟

-        بابا بازم سر به سرم ميذاري ؟ ميدونم هر وقت ميخواي اذيت كني ، ميخندي ، من از صورتت ميفهمم  ....

ولي انگار سالها بود كه لبخند با لبام غريبه بود

-        نه عزيزم ، ببين ، بابا با وجود اينكه شما رو خيلي دوست داره ولي شايد مجبور بشه كه واسه يه مدتي دور از شما باشه . فقط ميخوام اينو بدوني كه هر كجا كه باشم ، هميشه دوستتون دارم . تو نبايد به كسي اجازه بدي كه جز اين از من بتو بگه . در ضمن تو بايد مواظب خواهر كوچولوت هم باشي و اينو به اون هم بفهموني كه بابا هميشه و همه جا ، تنها دلخوشيش تو اين دنيا شما دو دختر گل هستين .

حالت صورتش عوض شده بود. معلوم بود كه سخت توفكره ، بعد گفت :

-        بابا منم هميشه دوستت دارم .

دستاي كوچيكشو محكم فشار دادم . انگار كه همين الان لحظه جداييه .

نميدونم چرا اين حرفا روبه اون گفتم ؟!!لعنت به ما بزرگترها . لعنت به ما و همه خودخواهي هامون . اين كوچولوهاي معصوم دارن چوب حماقتهاي مارو ميخورن .

جلوي مدرسه وقتي جلوش خم شدم تا خداحافظي كنم ، چشم هاي زيباش رو غباري از غصه گرفته بود . سفت بغلش كردم و بوسيدم و خداحافظي كردم .

            - بابا زود برميگردي !!

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386  ساعت : 8:53
اين منم سايه اي گنگ و مبهم 

سلام دوستان عزيز

متولد تير ماه 1350 ام . در شهري سرسبز در دل كوه سر به فلك كشيده سبلان .

وقتي كوچيكتر بودم خودمو يه مرد موفق و خوشبخت تجسم ميكردم و شريك زندگانيم كه از خوبي نظير نداشت خوشبخت تر از هر انساني .

ديواراتاقم پر بود از تابلو هاي نقاشي و يك قفسه پر از كتاب . رو ميز كارم قلم ها و قلمو ها با نظم خاصي كنار هم انتظار حركتي نو را داشتند .

........

خاكستر سيگارم ميريزه رو صفحه كليد . كاش فوتش نميكردم . مثل آخرين ضربه كلنگ مقني كه مقاومت خاك سخت رو درهم ميشكنه . بهونه اي پيدا ميكنم تا حسابي خودمو سبك كنم .

-        بابا داري گريه ميكني؟

-        نه دخترم بابا ها كه گريه نميكنن ، خاكستر سيگار پريد تو چشمم.

دورو برم حسابي شلوغه . حرفاي همسرم كه با حالتي غيض آلود رو زبونش ميچرخه ، همه افكارمو بهم ميريزه

-        بعد از ظهر چه ساعتي از سر كار اومدي بيرون

-        ساعت 4:30 . چطور مگه ؟

-        زنگ زدم گفتن از ساعت 2 رفتي

تا بحال توبچگي براتون اتفاق افتاده ، كسي خرابكاريشو بندازه كردنتون ، اونوقت كه مواخذه ميشين نتونين بيگناهبتونو ثابت كنين ؟ چه حالي پيدا ميكردين ؟

اين حس مثل يه سايه هميشه باهام بوده .

صداي صفحه كليدم بلند تر از گذشته ، پتك سنگينشو تو سرم ميكوبه . ديگه صداي غرغراي زير زبونيشو نميشنوم .

رو صفحه نمايش جمله " سلام دوستان عزيز " نقش ميبنده .

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : شنبه بیست و چهارم آذر 1386  ساعت : 9:8
بنام او 

 نميدونم چي ميخوام بنويسم . شايد كمي عمومي ، كمي عمران و نقشه برداري و معماري  يكمم گرافيك . چه شود ؟!!!!

نميدونم چي از آب در مياد . ولي دوست دارم اول وبلاگي باشه واسه خودم بعدم شايد تو هم بتوني ازش استفاده كني .

جنبه داشته باش از همين اول راه واسم جبهه نگير . خدا رو چه ديدي ؟ يهو ديدي خيلي هم گل كرد . يادم باشه واسه خودم كمي اسفند دود كنم چشمم نكنن

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386  ساعت : 16:12