تبليغاتX
به وبلاگ ت مثل تنهایی خوش آمدید

 

 

( داستان - داستانک - داستان دنباله دار ) نوشته هایی که شاید نتونم به زبون بیارمشون
آرشیو داستان

خانه ای از جنس حباب

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

سیب سرخ حوا

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

قسمت یازدهم

قسمت دوازدهم

قسمت سیزدهم

قسمت چهار دهم

 

ستون آزاد خوانندگان

منتظرم

اين ستون مخصوص مطالب شما عزيزان است . بيصبرانه منتظر نوشته هاي دوستان جان هستم

ادامه مطلب

نویسنده : شما دوستان جان

قفسه كتاب

 

ادامه مطلب

نویسنده : ؟؟؟؟

گریه‌ام ولی امان نمی‌دهد 

این ترانه بوی نان نمی‌دهد
بوی حرف دیگران نمی‌دهد
سفره‌ی دلم دوباره باز شد
سفره‌‌ای که بوی نان نمی‌دهد
نامه‌ای که ساده و صمیمی است
بوی شعر و داستان نمی‌دهد:
… با سلام و آروزی طول عمر
که زمانه این زمان نمی‌دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی‌دهد
یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی‌دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد زمان نمی‌دهد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی‌دهد
هیچ‌کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی‌دهد

هیچ‌کس به غیر ناسزا تو را
هدیه‌ای به رایگان نمی‌دهد
کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی‌دهد
جز دلت که قطره‌ای است بی‌کران
کس نشان ز بی‌کران نمی‌دهد
عشق نام بی‌نشانه است و کس
نام دیگری به آن نمی‌دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی‌دهد
ناامیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این‌، نه آن‌، نمی‌دهد
پاره‌های این دلِ شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی‌دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه‌ام ولی امان نمی‌دهد

 

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : یکشنبه نوزدهم مهر 1388  ساعت : 4:50
بازار کار 

مدتيه كه بازار كار خيلي خراب شده . تو بيشتر شاخه ها اين صادقه . وقتي به صفحات نيازمندي هاي همشهري كه يكي از پر تيراژ ترين و متنوع ترين در رابطه با آگهي و نيازمندي هاست نيگا ميكنم اين مسئله رو بيشتر و بهتر متوجه ميشم . از 30 عنوان آگهي استخدام مهندس عمران 28 عنوان اون مربوط به خريد مدرك و رتبه بنديه . 2 عنوان مربوط به استخدام هم يا براي كار در شهرهاي جنوبيه يا اينكه شرايط استخدام بيشتر آدمو ياد زمان برده داري مياندازه .

ديروز بعد از تماس يكي از دوستان براي مصاحبه راهي يه كارگاه شدم . ظواهر نشون ميداد كه بايد شركت پر بنيه اي باشه . قرار مون براي ساعت 9 صبح بود كه معاون فني شركت بياد و با هم در مورد كار و شرايط صحبت كنيم . از اونجايي كه دوست ندارم در برخورد اول تو ذهن طرف مقابلم تصوير مخدوشي از خودم بجا بزارم صبح بعد استحمام و اصلاح راه افتادم و 8:40 به كارگاه رسيدم . تا اون موقع معاون فني شركت هنوز نيومده بود ، واسه همين رفتم پيش مهندس . ن .

مهندس . ن كه مدير پروژه بود بعد از كلي صغرا و كبري چيدن و از فضايل شركت و پروژه صحبت كرد گفت كه

-         مهندس غرض از اين مقدمه چيني ها اين بود اين پروژه خيلي مهمه و ما دوست داريم از افراد متخصصي مثل شما استفاده كنيم . به نظر من كسب تجربه از درآمد بالا مهمتره

-         البته در اينكه ايد پروژه پروژه بزرگيه و كار در اون خالي از لطف نيست شكي نيست . اما نظر من با شما موافق نيستم و من فكر ميكنم سالها از دوران كار آموزي من گذشته . پس بهتره كه بريم سر اصل مطلب و از شرايط كاري و همچنين حقوق و مزايا صحبت كنيم . در ضمن اگه ممكنه بفرمائيد كه مهندس م ( معاون فني شركت ) كي تشريف ميارند

بعد از تماسي تلفني خبر دار شدم كه ظاهرا آقاي مهندس برنامه شون تغيير كرده و قراره ساعت 11:30 تشريف بيارن. راستش بهم بر خورد و با لحني كه دلخوريم مشخص بود گفتم

-         پس من تا اون ساعت تو محوطه كارگاه چرخي ميزنم .

راستش اون تصوير مخدوش الان تو ذهن خودم نقش بسته بود . ساعت 12 شده بود و هنوز از مهندس . م خبري نبود . رفتم پيش مهندس . ن تا ناراحتيمو از اين تاخير ابراز كنم و كارگاه رو ترك كنم . ولي با حرفايي كه مهندس . ن زد قانع شدم كه كمي هم تحمل كنم تا مهندس .م كه ظاهراً تو راه بودن برسند . ساعت نزديك 2 بود كه معاون فني تشريف آوردند و بعد از يه احوالپرسي مختصر بي اينكه از تاخيرش عذرخواهي كرده باشه منو به دفترش دعوت كرد .

پس از كمي تملق وقتي كه شرايط رو برام بازگو كرد با لحني كه اعتماد بنفس و باور از حرفاش موج ميزد گفت :

-         خب مهندس انشاالله از كي ميتونيم در خدمتتون باشيم ؟

-         ببخشيد فرمودين پرداختتون حداقل با 3 ماه تاخيره و ظاهرا اونطور كه من از حرفاتون برداشت ميكنم اضافه كاري پرداخت نمي كنيد و ايام تعطيل هم انتظار دارين كه در خدمتتون باشم و صد البته حقوقي هم كه در نظر دارين بمراتب پائين تر از حقوقي است كه الان دريافت ميكنم البته با شرايطي بمراتب مطلوب تر از شرايطي كه شما فرموديد ، انتظار داريد جواب من در مقابل پيشنهادتون چي باشه ؟

-         مهندس اين شرايطي كه خيلي از همكارانتون با رغبت در انتظارش هستند .

ديگه ادامه صحبت رو جايز نديدم و با اداي جمله خدا نگهدار از اتاق مهندس . م خارج شدم . تو مسير برگشت همش به اين فكر ميكردم كه چه چيزي باعث شده تا كارفرما ها اينقدر جري تا حدودي وقيح شن كه با اعتماد به نفس همچين پيشنهاد هايي به پرسنل طير دست بدهند.؟!!

شايد وضعيت نابسامان بازار كار ، شايد تعداد فارغ التحصيلان كه بي برنامه ريزي از دانشگاه ها روانه بازار كار ميشوند و شايد هم ناباوري قشري كه دنبال كارميگردند بگونه اي كه يه مهندس عمران كه درحال لدامه تحصيل در مقطع كارشناسي ارشده حاضره با حقوق 250000توماني در يك شركت مشغول بشه در حاليكه حقوق يه كارگر ساده در همون شركت 470000 تومانه .

نميدونم بايد از كي گلايه كرد و يقه كي رو گرفت ؟

شايد بهتره اتيكت رو بزاريم كنارو بريم دنبال كاراي ديگه مثل دلالي و كاراي ديگه !!

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : پنجشنبه نهم مهر 1388  ساعت : 14:33
چی بنویسم؟!! 
سلام . میگن بهم بنویس؟ گردو خاک این خونه رو بگیر!! از چی بنویسم ؟ از کجا بنویسم؟

میدونین که اهل کپی پیست نیستم. حرفای عشقولانه هم به ریش سفیدم نمیاد . اگه بخوام از روزمرگیهام بنویسم حوصله تون سر میره . بقولی همش میشه آه کشیدنو غم تف کردن . دوستی گفت فقط بنویس . بنویس تا سبک شی . پس مینویسم واسه خودم . میدونم دلخواهتون نخواهد بود . ولی اینم یه تجربه است . مینویسم . شاید سبک شدم .

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : یکشنبه پنجم مهر 1388  ساعت : 11:50
نمایشگاه کتاب ( عادت کتاب خوانی یا کتابخری ؟ ) 

سلام خدمت دوستان جان و یاران مهربان . از اونجایی که جو تریبون آزادمون داشت مثل اکثر نقاط کشور مون ابری و گاهی طوفانی میشد و بیم اون میرفت که سیلی این کلبه محقر و ایضاً میهمونا و صاحبان خونه را در هم بکوبه ، بر آن شدیم که " دست بکاری زنیم که غصه سر آید" .

مقوله کتاب و کتاب خونی ، هر چند امریه مهم ولی دریغ و صد افسوس تو بلاد ما که همیشه به تاریخ چند هزار سالش میبالیم و فرهنگ غنی اون ،این فرهنگ (کتابخوانی) بیشترجای خودشو به کتابخری و چیزای دیگه داده . مثل سالای گذشته امسالم نمایشگاه بین المللی کتاب از تاریخ 16 اردیبهشت تا 26 اردیبهشت در محلی نه چندان مناسب (از سوابقی که از این نمایشگاه در این محل داشتیم) مصلی بزرگ برگزار میشه. بازم کرور کرور آدم جمع میشن تا از این فرصت استفاده کنن و کتابایی که لازم دارن تهیه کنن و همینطور از تازه های نشر کتاب مطلع شن . البته کلمه نیاز به کتاب هم تو فرهنگ ما کمی با جاهای دیگه فرق میکنه . بعضیا کتابو میگیرن چون استادشون معرفی کرده و بعد اینکه نمره درس رو گرفتن مثل خیلی از چیزای بی استفاده دیگه ،کتابا یا گوشه انباری گرد و خاک میخوره یا جای کاغذ باطله میره واسه باز یافت . بعضیا هم کتاب رو از رو رنگ و طرح قالی و مبلمان خونشون انتخاب میکنن . عده خیلی کمی هم کتاب غذای روحشونه و اگه روزی چندین صفحه از کتابی رو نخونن استخوناشون تیر میکشه .

بهر حال بهتر بود بجای اینهمه طرحهای مختلف اجتماعی و انتظامی کمی هم رو کتاب و کتابخونی سرمایه گذاری میکردیم و این اتفاق بزرگ رو از شوی کتاب به چیزی بهتر تبدیل میکردیم .

حالا وقتی که به این مسئله نمایشگاه یه بار دیگه با توجه بیشتری نیگا میکنیم ، میبینیم که حتی تو ارائه یه شو بوک هم موفق عمل نمی کنیم . اطلاع رسانی ناقص و حتی گاهاً عدم اطلاع رسانی ، فضای نا مناسب که در خور شان و مقام کشور و همینطور این یار مهربان نیست ، کمبود های فراوان در بخش توزیع ، و خیلی مسائل دیگه که باعث تاسف همگان میشه . من که فعلا امسال نتونستم برم نمایشگاه ولی حتماً از این فرصت استفاده میکنم . راستی امیدوارم بتونم کتابهای خواهر نازنینم فریبا فوقانی گل رو اونجا پیدا کنم (البته اگه این عزیز لطف کنه شماره سالن و غرفه مربوطه رو بده که خیلی ممنون میشیم ). امیدوارم دوستان جان هم از این فرصت بطور مناسب و درست استفاده کنن و در کنار بازدید و خرید از نمایشگاه از فعالیتهای جنبی اون ( آیس پک ، انواع و اقسام حراجی ها از عینک و ادکلن گرفته تا سنگ پای الکترونیکی ) هم استفاده کنن و صد البته با مطالبشون مثل سال گذشته باقی دوستان جان رو بهرمند کنن . پس منتظر مطالب و نوشته هاتون هستم . در ضمن اگه همراهان گرام یه نیگایی به وبلاگ بندازن ، میبینن که قسمتی بعنوان قفسه کتاب داریم که خیلی وقته خالی مونده و داره گردو خاک میخوره .


برای دوست جان، آمیتس عزیزم هم دعا میکنیم که هرچه زود تر حالشون خوب شه تا بتونن کناردوستان از نمایشگاه لذت ببرند و البته از لذتشون ما رو هم بی بهره نذارن .

انشا الله سعی میکنم شنبه با پستی جدید در خدمتتون باشم پس تا اونروز یا علی . در پناه حق

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388  ساعت : 11:6
بخت اگر بخت منو .... 

نور خورشید بهاری اتاق را روشن کرده و پرده حریر پشت پنجره هم مانع از عبور آن نیست و لرزش سایه کف اتاق مثل نقاشی کودکی بازیگوش برروی ماسه های ساحل ، تصاویری مبهم و بدیع را در ذهنم تداعی می کند. آخرین شعاع زرین آفتاب را به تماشا نشسته ام . خرمن گیسوانش را که سخاوتمندانه به روی زانوانم ریخته با سرانگشتانم به بازی میگیرم .

نگاهم از دیدگان نافذ و پرسشگرش بر روی گونه هایش سر می خورد و مسیرش را تا گردن و سرِ شانه هایش ادامه میدهد . دریای مواج گیسوانش را در پی یافتن آرامشی بی پایان به زورق انگشتانم ، موج به موج و ساحل به ساحل در مینوردم .

به آرامی می پرسد :

  • دوسم داری ؟

دستان نرم و لطیفش را بر روی سینه خود می گذارم و می گویم :

  • سینمو بشکاف ، خودت جوابتو پیدا میکنی

قلبم مثل پرنده ای کوچک و اسیر ، در قفس سینه بی تابی می کند . التهاب گونه هایش به زیر دستانم فکرم را به این سوال که " این التهاب از چیست " وا میدارد .

با خواهشی نامیدانه میپرسم :

  • چرا لپات اینقد گُر گرفته ؟

لبخند شیطنت بار روی لبانش شراره آتش وجودم را شعله ور تر می سازد . سکوت فضای اتاقش جوابم نیست .

" دوسم داره ؟! یعنی ممکنه اونم عاشقم شده باشه "

سوال های بی پاسخ ، مثل رگبار بهاری که به تازگی پشت پنجره شروع شده ، بر صحرای خشک مغزم باریدن گرفته . چشمان تشنه ام را بر اندام موزون و بی بدیلش می لغزانم . صورت تبدارش را تا مقابل صورتم بالا می آورم . برای لحظاتی چشمان زیبایش را پشت دیوار پلک ها و حصار مژگان محصور میکند . هر لحظه خواهش و تمنایم برای ربودن بوسه ای داغ از لبانش ، بیشتر و بیشتر می شود.

صورتم را نزدیک تر می برم .

 

 

ضربان قلبم تند تر از هر زمانیست .

 

 

سراپای وجودم مثل تنوره ای ، از این خواهش ، سوزان است .

 

 

لحظه های کشدار ،  فاصله نزدیک لبانمان را به بلندای روزگاران طولانی و دست نیافتنی می کند....

 

 

.... " پلاستیک کهنه ، دمپایی پاره ، آهن قراضه ، مس ، مفرغ خریدااااااارییییییییم "

"اه لعنت به هرچی خروس بی محله ! نزدیک بودا"

رشته تخیلاتم از هم می پاشد .

 

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : یکشنبه سی ام فروردین 1388  ساعت : 12:47
Love lights your way through the night 

سلام دوستان جان . راستش متن زیر تراوشات ذهن خستمه . شاعر نیستم و ادعائی هم ندارم . امیداوارم به عنوان هذیانهای یه روح خسته قبولش کنین . تقدیم به ...


تمام هراس تو

با من بودن است

و تمام نفرت من

بي تو ، -

بودن

نيستي سزاتر است

اگر نباشي

... عشقم را نشانه مي طلبي !؟

تمام هستي ام آيتي است بر عشق

چشمان نمناكم را ببين

و لرزش قلبم را كه

- لحظه لحظه

بودنت را كودكانه بي تاب است

نه فرهادم

نه بخت النصر

نه ...

من

منم

همان دلداده پير خراباتي مست

پشمينه جامه در گرو باده

چه دارم نثارت كنم !!

جز محزون دلي شكسته

عشق را ميبني ؟

ترس را رها كن

رها باش

بال پرواز بگشا

و ايمان بياور

كه تركيب سه حرفِ

          عين و شين و قاف

مارا بهترين رهنماست .

Without you I just can't go on

 

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : شنبه بیست و دوم فروردین 1388  ساعت : 13:51
اولین پست سال 1388 

سلام بردوستان جان و همرهان مهربان. سال جدید و نوروز باستانی بر همه عزیزان مبارک و خجسته باد . بعضی ازآهنگ ها ، ترانه ها و اشعار با گذشت سالیان سال تازگی خود را برای شنونده حفظ می کنند . درایام عید یکی از همین ترانه ها حسی عجیب را در من زنده کرد . شعری از ترانه سرا و آهنگ ساز بنام ترکیه " باریش مانچو" با صدای دلنشین و گوشنواز معزز آرسوی . این ترانه در اصل CAN BEDENDEN ÇIKMAYINCA ( جان بدندن چیخماینجان) یا FANİ نام دارد که در ایران به  UNUTMA Kİ DÜNYA FANİ (اونوتما کی دونیا فانی ) معروف است . ترانه سرا و آهنگساز آن با کاری بسیار قوی این اثر را اثری ماندگار ساخته . در زیر شعر ( بزبان ترکی استانبولی ) و ترجمه آنرا آورده ام . متاسفانه نتوانستم خود آهنگ را آپلود کنم یا لینک آنرا پیدا کنم امیدوارم خودتان بتوانید پیدایش کنید . مطمئنم پس از شنیدن این اثر و خواندن شعر و معنی آن با من هم عقیده خواهید بود .

( به ادامه مطلب توجه فرمائید )

امیدوارم بر انتخاب موضوعم بعنوان اولین پست سال جدید خرده نگیرید . ( از کوزه همان برون تراود که در اوست ) . با نظراتتون باز هم همراهم باشین .

تقدیم به همه دوستان جان و اونایی که نمی تونم دوستشون نداشته باشم و فراموششون کنم


ادامه مطلب
|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : سه شنبه یازدهم فروردین 1388  ساعت : 19:9
طرحی نو در اندازیم 
سلام وصد سلام خدمت دوستان جان و همراهان مهربان . بوی بهار و حس دلپذیر رویش دوباره تمام وجودم را فرا گرفته . وقتی که کامنت عزیزان را که بزرگوارانه بنده کمترین را همچنان مورد الطاف کریمه خود قرار میدهند خواندم کمی در فکر غوطه ور همی گشتم ( بابا ادبیات  ) بازهم دست به دامن لسان الغیب شدم که زیبا پاسخم داد .

 


ادامه مطلب
|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  ساعت : 11:19