تبليغاتX
به وبلاگ ت مثل تنهایی خوش آمدید

 

 

( داستان - داستانک - داستان دنباله دار ) نوشته هایی که شاید نتونم به زبون بیارمشون
آرشیو داستان

خانه ای از جنس حباب

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

سیب سرخ حوا

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

قسمت یازدهم

قسمت دوازدهم

قسمت سیزدهم

قسمت چهار دهم

 

ستون آزاد خوانندگان

منتظرم

اين ستون مخصوص مطالب شما عزيزان است . بيصبرانه منتظر نوشته هاي دوستان جان هستم

ادامه مطلب

نویسنده : شما دوستان جان

قفسه كتاب

 

ادامه مطلب

نویسنده : ؟؟؟؟

نمایشگاه کتاب ( عادت کتاب خوانی یا کتابخری ؟ ) 

سلام خدمت دوستان جان و یاران مهربان . از اونجایی که جو تریبون آزادمون داشت مثل اکثر نقاط کشور مون ابری و گاهی طوفانی میشد و بیم اون میرفت که سیلی این کلبه محقر و ایضاً میهمونا و صاحبان خونه را در هم بکوبه ، بر آن شدیم که " دست بکاری زنیم که غصه سر آید" .

مقوله کتاب و کتاب خونی ، هر چند امریه مهم ولی دریغ و صد افسوس تو بلاد ما که همیشه به تاریخ چند هزار سالش میبالیم و فرهنگ غنی اون ،این فرهنگ (کتابخوانی) بیشترجای خودشو به کتابخری و چیزای دیگه داده . مثل سالای گذشته امسالم نمایشگاه بین المللی کتاب از تاریخ 16 اردیبهشت تا 26 اردیبهشت در محلی نه چندان مناسب (از سوابقی که از این نمایشگاه در این محل داشتیم) مصلی بزرگ برگزار میشه. بازم کرور کرور آدم جمع میشن تا از این فرصت استفاده کنن و کتابایی که لازم دارن تهیه کنن و همینطور از تازه های نشر کتاب مطلع شن . البته کلمه نیاز به کتاب هم تو فرهنگ ما کمی با جاهای دیگه فرق میکنه . بعضیا کتابو میگیرن چون استادشون معرفی کرده و بعد اینکه نمره درس رو گرفتن مثل خیلی از چیزای بی استفاده دیگه ،کتابا یا گوشه انباری گرد و خاک میخوره یا جای کاغذ باطله میره واسه باز یافت . بعضیا هم کتاب رو از رو رنگ و طرح قالی و مبلمان خونشون انتخاب میکنن . عده خیلی کمی هم کتاب غذای روحشونه و اگه روزی چندین صفحه از کتابی رو نخونن استخوناشون تیر میکشه .

بهر حال بهتر بود بجای اینهمه طرحهای مختلف اجتماعی و انتظامی کمی هم رو کتاب و کتابخونی سرمایه گذاری میکردیم و این اتفاق بزرگ رو از شوی کتاب به چیزی بهتر تبدیل میکردیم .

حالا وقتی که به این مسئله نمایشگاه یه بار دیگه با توجه بیشتری نیگا میکنیم ، میبینیم که حتی تو ارائه یه شو بوک هم موفق عمل نمی کنیم . اطلاع رسانی ناقص و حتی گاهاً عدم اطلاع رسانی ، فضای نا مناسب که در خور شان و مقام کشور و همینطور این یار مهربان نیست ، کمبود های فراوان در بخش توزیع ، و خیلی مسائل دیگه که باعث تاسف همگان میشه . من که فعلا امسال نتونستم برم نمایشگاه ولی حتماً از این فرصت استفاده میکنم . راستی امیدوارم بتونم کتابهای خواهر نازنینم فریبا فوقانی گل رو اونجا پیدا کنم (البته اگه این عزیز لطف کنه شماره سالن و غرفه مربوطه رو بده که خیلی ممنون میشیم ). امیدوارم دوستان جان هم از این فرصت بطور مناسب و درست استفاده کنن و در کنار بازدید و خرید از نمایشگاه از فعالیتهای جنبی اون ( آیس پک ، انواع و اقسام حراجی ها از عینک و ادکلن گرفته تا سنگ پای الکترونیکی ) هم استفاده کنن و صد البته با مطالبشون مثل سال گذشته باقی دوستان جان رو بهرمند کنن . پس منتظر مطالب و نوشته هاتون هستم . در ضمن اگه همراهان گرام یه نیگایی به وبلاگ بندازن ، میبینن که قسمتی بعنوان قفسه کتاب داریم که خیلی وقته خالی مونده و داره گردو خاک میخوره .


برای دوست جان، آمیتس عزیزم هم دعا میکنیم که هرچه زود تر حالشون خوب شه تا بتونن کناردوستان از نمایشگاه لذت ببرند و البته از لذتشون ما رو هم بی بهره نذارن .

انشا الله سعی میکنم شنبه با پستی جدید در خدمتتون باشم پس تا اونروز یا علی . در پناه حق

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388  ساعت : 11:6
بخت اگر بخت منو .... 

نور خورشید بهاری اتاق را روشن کرده و پرده حریر پشت پنجره هم مانع از عبور آن نیست و لرزش سایه کف اتاق مثل نقاشی کودکی بازیگوش برروی ماسه های ساحل ، تصاویری مبهم و بدیع را در ذهنم تداعی می کند. آخرین شعاع زرین آفتاب را به تماشا نشسته ام . خرمن گیسوانش را که سخاوتمندانه به روی زانوانم ریخته با سرانگشتانم به بازی میگیرم .

نگاهم از دیدگان نافذ و پرسشگرش بر روی گونه هایش سر می خورد و مسیرش را تا گردن و سرِ شانه هایش ادامه میدهد . دریای مواج گیسوانش را در پی یافتن آرامشی بی پایان به زورق انگشتانم ، موج به موج و ساحل به ساحل در مینوردم .

به آرامی می پرسد :

  • دوسم داری ؟

دستان نرم و لطیفش را بر روی سینه خود می گذارم و می گویم :

  • سینمو بشکاف ، خودت جوابتو پیدا میکنی

قلبم مثل پرنده ای کوچک و اسیر ، در قفس سینه بی تابی می کند . التهاب گونه هایش به زیر دستانم فکرم را به این سوال که " این التهاب از چیست " وا میدارد .

با خواهشی نامیدانه میپرسم :

  • چرا لپات اینقد گُر گرفته ؟

لبخند شیطنت بار روی لبانش شراره آتش وجودم را شعله ور تر می سازد . سکوت فضای اتاقش جوابم نیست .

" دوسم داره ؟! یعنی ممکنه اونم عاشقم شده باشه "

سوال های بی پاسخ ، مثل رگبار بهاری که به تازگی پشت پنجره شروع شده ، بر صحرای خشک مغزم باریدن گرفته . چشمان تشنه ام را بر اندام موزون و بی بدیلش می لغزانم . صورت تبدارش را تا مقابل صورتم بالا می آورم . برای لحظاتی چشمان زیبایش را پشت دیوار پلک ها و حصار مژگان محصور میکند . هر لحظه خواهش و تمنایم برای ربودن بوسه ای داغ از لبانش ، بیشتر و بیشتر می شود.

صورتم را نزدیک تر می برم .

 

 

ضربان قلبم تند تر از هر زمانیست .

 

 

سراپای وجودم مثل تنوره ای ، از این خواهش ، سوزان است .

 

 

لحظه های کشدار ،  فاصله نزدیک لبانمان را به بلندای روزگاران طولانی و دست نیافتنی می کند....

 

 

.... " پلاستیک کهنه ، دمپایی پاره ، آهن قراضه ، مس ، مفرغ خریدااااااارییییییییم "

"اه لعنت به هرچی خروس بی محله ! نزدیک بودا"

رشته تخیلاتم از هم می پاشد .

 

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : یکشنبه سی ام فروردین 1388  ساعت : 12:47
Love lights your way through the night 

سلام دوستان جان . راستش متن زیر تراوشات ذهن خستمه . شاعر نیستم و ادعائی هم ندارم . امیداوارم به عنوان هذیانهای یه روح خسته قبولش کنین . تقدیم به ...


تمام هراس تو

با من بودن است

و تمام نفرت من

بي تو ، -

بودن

نيستي سزاتر است

اگر نباشي

... عشقم را نشانه مي طلبي !؟

تمام هستي ام آيتي است بر عشق

چشمان نمناكم را ببين

و لرزش قلبم را كه

- لحظه لحظه

بودنت را كودكانه بي تاب است

نه فرهادم

نه بخت النصر

نه ...

من

منم

همان دلداده پير خراباتي مست

پشمينه جامه در گرو باده

چه دارم نثارت كنم !!

جز محزون دلي شكسته

عشق را ميبني ؟

ترس را رها كن

رها باش

بال پرواز بگشا

و ايمان بياور

كه تركيب سه حرفِ

          عين و شين و قاف

مارا بهترين رهنماست .

Without you I just can't go on

 

|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : شنبه بیست و دوم فروردین 1388  ساعت : 13:51
اولین پست سال 1388 

سلام بردوستان جان و همرهان مهربان. سال جدید و نوروز باستانی بر همه عزیزان مبارک و خجسته باد . بعضی ازآهنگ ها ، ترانه ها و اشعار با گذشت سالیان سال تازگی خود را برای شنونده حفظ می کنند . درایام عید یکی از همین ترانه ها حسی عجیب را در من زنده کرد . شعری از ترانه سرا و آهنگ ساز بنام ترکیه " باریش مانچو" با صدای دلنشین و گوشنواز معزز آرسوی . این ترانه در اصل CAN BEDENDEN ÇIKMAYINCA ( جان بدندن چیخماینجان) یا FANİ نام دارد که در ایران به  UNUTMA Kİ DÜNYA FANİ (اونوتما کی دونیا فانی ) معروف است . ترانه سرا و آهنگساز آن با کاری بسیار قوی این اثر را اثری ماندگار ساخته . در زیر شعر ( بزبان ترکی استانبولی ) و ترجمه آنرا آورده ام . متاسفانه نتوانستم خود آهنگ را آپلود کنم یا لینک آنرا پیدا کنم امیدوارم خودتان بتوانید پیدایش کنید . مطمئنم پس از شنیدن این اثر و خواندن شعر و معنی آن با من هم عقیده خواهید بود .

( به ادامه مطلب توجه فرمائید )

امیدوارم بر انتخاب موضوعم بعنوان اولین پست سال جدید خرده نگیرید . ( از کوزه همان برون تراود که در اوست ) . با نظراتتون باز هم همراهم باشین .

تقدیم به همه دوستان جان و اونایی که نمی تونم دوستشون نداشته باشم و فراموششون کنم


ادامه مطلب
|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : سه شنبه یازدهم فروردین 1388  ساعت : 19:9
طرحی نو در اندازیم 
سلام وصد سلام خدمت دوستان جان و همراهان مهربان . بوی بهار و حس دلپذیر رویش دوباره تمام وجودم را فرا گرفته . وقتی که کامنت عزیزان را که بزرگوارانه بنده کمترین را همچنان مورد الطاف کریمه خود قرار میدهند خواندم کمی در فکر غوطه ور همی گشتم ( بابا ادبیات  ) بازهم دست به دامن لسان الغیب شدم که زیبا پاسخم داد .

 


ادامه مطلب
|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  ساعت : 11:19
خانه ای از جنس حباب ( قسمتهای 1-2و3 ) 
سلام خدمت همراهان و دوستان جان . از اونجاییکه از پست قسمت ۱۱ داستان خانه ای از جنس حباب مدت زمان زیادی میگذرد و دوستان به احتمال قریب به یقین ماجرای داستان را از خاطر برده اند ادامه داستان را با این شرایط به صلاح ندیدم . از طرفی چون دوست ندارم کارم نا تمام بیاند تصمیم گرفتم تا ۱۱ قسمت داستان را در چند پست به فاصله زمانی کم در بلاگ قرار دهم تا دوستان با مرور مجدد آماده پیگیری داستان باشند . امیدوارم که هر چه زود تر قسمت ۱۲ و قسمتهای باقی مانده را پست کنم . بامید بهروزي برای همه شما عزیزان .

يا علي

 


ادامه مطلب
|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : یکشنبه هشتم دی 1387  ساعت : 14:47
یلدا 

ميگم :

-         بي بي آماده شين بريم خونۀ مادر بزرگ شب يلدا رو كنار هم باشيم .

بي بي باقيافه حق بجانبي بهم ميگه :

-                           وا... تو اين سرما اين همه راهو بريم كه چي بشه ؟! همين الان سيستم رو روشن مي كنم ، مي شينيم با مادربزرگ چت مي كنيم .

 


ادامه مطلب
|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : سه شنبه سوم دی 1387  ساعت : 14:27
چه زود گذشت ...... 

سلام و صد سلام دوستان جان . عياد قربان و غدير بر شما نازنينان خجسته باد .

اول از بابت غيبت طولاني خودم عذر ميخوام . اميدوارم كه به بزرگواريتون ببخشين ( فحش هاتون رو تو قسمت كامنت درج نكنين . زير لبي هم قبوله )

چه زود يك سال از عمر اين وبلاگ و البته عمر من و شما گذشت . يكسال پيش وقتي شروع به نوشتن كردم ، فكر نمي كردم كه دوستاني به اين خوبي پيدا كنم . تو اين مدت كنار هم خنديم ، بغض كرديم . گاهي از دست هم دلخور شديم ولي اين دلخوري ها باعث دوري نشد .

اگه از ايجاد اين وبلاگ فقط اين نصيبم شده باشه كه موجبات دوستي و آشنايي چند نفر رو فراهم كرده باشم ، فكر ميكنم كه سود زيادي كردم .

 


ادامه مطلب
|+|
به قلم: پيمان در تاریخ : یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387  ساعت : 14:3